تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 10
سلام همگی

قسمت دهم رو اوردم

برای خوندن زود برین ادامـــــــــــه....






"Part 10"


حتی برنگشت نگام کنه...

سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاق مهمان و یه شلوار جین سورمه ای

تنگ پوشیدم و یه لباس استین بلند صورتی چرک بلند که تاروی رونم

میومد, روش هم یه پلیور بافتنی استین بلند گشاد پوشیدم که شیری رنگ

بود.

موهام رو دم اسبی بستم و چتری هام رو ریختم جلو. رفتم توی اتاق لادن...

خواب خواب بود. نشستم کنار تختش و ذل زدم بهش.

چقد دلم واسش تنگ شده بود! همونطوری که دلم واسه شیما تنگ شده بود...

لادنو یه روز ندیده بودم,ولی شیمارو چی...؟

اروم انگشتامو روی لپ لادن کشیدم و نازش کردم. بازم اشکم داشت در میومد

که یه دفه یکی در زد و بعد اومد داخل..... مهیار.

یه لبخند زد: چطوری؟

بلند شدم و ایستادم: خوبم.

گفت: چرا دیروز نبودی خوشکل خانوم؟

پوف....خوشکل خانوم...هنوز نرسیده شروع کرد!

سریع جواب دادم: یه مشکلی داشتم نمیتونستم بیام.

خندید: اوهــــو....حالا چرا انقد سرد؟! یه روز ندیدمت 180 درجه چرخیدی!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و زیر لب گفتم: مثل بعضیا....

اصلا چرا واسم مهم بود که بهم توجه نکرد و برنگشت نگام کنه؟! که چی؟!

اصلا مهیار کی هست؟! اوف...

بازم خندید: خب حالا مشکلت چی بود؟

بعد اومد رو به روم ایستاد و به صورتم نگاه کرد و منتظر جواب شد.

سریع دروغ سرهم کردم: مریض بودم.

حالت صورتش نگران شد...با چشمای نگران نگام کرد: چت بود؟! الان خوبی؟

بعد دستش رو گذاشت روی پیشونیم تا ببینه تب دارم یا نه. این حرکتش باعث شد

یه لبخند بیاد رو لبم. این که همزمان میتونست یه ادم شوخ و یه ادم جدی باشه

رو دوست داشتم.

گفت: تبم که نداری...خوبی الان؟!

خندم گرفته بود اما نمیشد بخندم. یه لحظه پشیمون شدم که دروغ گفتم...

بخدا اگه میدونستم انقد نگران میشی دروغ نمیگفتم مهیار!

دستشو زدم کنار: خوبم.

یکم اخم کرد: حالا چرا انقد بد اخلاق!؟ بابا دهنم پر بود! داشتم صبحونه میخوردم!

تا برگشتم بهت سلام کنم رفته بودی تو اتاق!

از کجا فهمید؟! از کجا فهمید ناراحت شدم؟!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و خودمو زدم به اون راه: حالا کی گفت واسه من مهمه؟!

انگار من منتظر بودم تو بامن سلام کنی....

بعد یه طرف دیگه رو نگاه کردم.

خندش گرفت و دستش رو زد زیر چونم و سرم رو چرخوند سمت خودش: اره معلومه

اصلا واست مهم نیست. قهر نکن بهت نمیاد...

چیزی نگفتم و حتی به صورتش هم نگاه نکردم.

یه لبخندزد: شعله...

جواب ندادم.

خندید: نمیشه حالا ناز نکنی؟ بابا تو خودت میدونی دلم برات تنگ شده...

اینو که گفت دلم ضعف رفت...بازم از اون حرفت زد که دلمو قلقلک میداد.

بی اختیار یه لبخند اومد رو لبم. سریع سرمو انداختم پایین که لبخندمو نبینه,اما 

انگار دیر اقدام کردم.

خندید: بالاخره دیدیم لبخند شمارو!

خندیدم: خیله خب حالا....

بازم خندید: قهر نکن....من بلد نیستم ناز بکشم...

اره جون خودت...بلد نیستی! تو با هر کلمه ای که میگی من دلم ضعف میره!

بعد میگه من بلد نیستم ناز بکشم....

خندیدم و گفتم: باشه...

اونم لبخند زد: خوبی الان؟ من دارم میرم بیمارستان. اگه دارویی چیزی میخوای بگو

واست بگیرم.

خندیدم: اقای دکتر شما بهتره نگران مریضای خودتون باشین نه من.

خندید: شماهم جز مریضای من حساب میشی دیگه عروسک.

خندم گرفت: چرا اونوقت؟

ذل زد تو چشمام: چون قلبتو دزدیم دیگه...

خجالت کشیدم....لپام رنگ گوجه شده بود. لبامو محکم روی هم فشار دادم...

یعنی واقعا اینجوری بود؟ این همه احساسی که من داشتم....معنیش این بود؟

جواب دادم: خب اقای دکتر من حالا باید چکار کنم؟

خندید: باید بهت قبل اهدا کنیم دیگه...

نگا کردم: قلب کیو؟

یه لبخند زد و اروم گفت: منو.

وقتی اینو گفت احساس کردم قلبم برای یه لحظه ایستاد....

بعدش شروع کرد به تند تند زدن. انقد تند میزد که احساس میکردم الان از تو قفسه ی

سینم میزنه بیرون! زبونم بند اومده بود! اصلا حرف واسم نمیومد! فقط ذل زده بودم

به صورتش.

با همون لبخندش گفت: من دیگه میرم,دیرم شده.

بعد از اتاق رفت بیرون.

بازم اینکارو کرد....بازم یکاری کرد قلبم تند بزنه و بعد ول کرد و رفت.

اخه پسره ی دیوونه....چرا با روح و روان من بازی میکنی؟!

چرا انقد من از کارات لذت میبرم؟!

چرا تو دلم یه جوری میشه؟!

چرا قلبم تند میزنه؟!

چرا....

نفسمو فوت کردم و رفتم سراغ کارو بارام و تا چشم روهم گذاشتم ساعت 1 شد

و موقع رفتن به خونه. مهیارم هم هنوز نیومده بود خونه....حتما تو بیمارستان خیلی

سرش شلوغه....

لباسامو عوض کردم و داشتم با گوهر خانوم خدافظی میکردم که یه دفه سارا خانوم

اومد سراغم: شعله جون میتونی یکاری واسم بکنی؟

جواب دادم: چکاری؟

یه لبخند زد: مهیار تا عصر باید بیمارستان بمونه,غذای بیمارستانو هم نمیخوره.

میتونی سر راه واسش غذاشو ببری؟

یکم من من کردم: مـ...من ببرم؟

گوهر خانوم با شک نگام کرد و بعد رو به سارا خانوم گفت: سارا خانوم بزار مینا میبره.شعله

تو زحمت میوفته.

یه لبخند زدم: نه..! میبرم...

سارا خانوم یه لبخند زد: پس بیا تو اشپزخونه تا غذاشو بهت بدم.

سری تکون دادم و با گوهر خانوم خدافظی کردم و رفتیم توی اشپزخونه.

سارا خانوم یه کیف مربعی شکل ابی رنگ بهم داد که یه خورده هم سنگین بود.

مطمئنا از اون ظرفهای چند طبقه توش بود. کیف رو داد دستم و گفت:

اینم غذاش....بیمارستان دی,بخش قلب.

کیفو گرفتم و گفتم: باشه میبرم.

و بعد خدافظی کردم و راه افتادم. ساعت 1:35 دقیقه بود که رسیدم به بیمارستان.

کیف رو از رو صندلی کنارم برداشتم و از ماشین پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم.

رفتم بخش اطلاعات,خم شدم و پرسیدم: خسته نباشید....ببخشید بخش قلب کدوم طرفه؟

اقایی که پشت میز بود نگام کرد: سلامت باشین. طبقه ی سوم, سمت چپ,اولین راه رو.

یه مرسی گفتم و راه افتادم. رفتم طبقه ی سوم و بخش قلب رو پیدا کردم.

رفتم سمت ایستگاه پرستاری بخش و خم شدم و گفتم: سلام. خسته نباشید.

یه خانوم میان سال پشت میز نشسته بود و داشت تو پوش یه چیزایی مینوشت. سرش رو اورد

بالا و نگام کرد: ممنون,بفرمایید؟

گفتم: ببخشید من با مهیار ارجمند کار داشتم....

سری تکون داد: یه لحظه....

بعد یکی رو صدا کرد: خانوم شاکری...خانوم شاکری!

یه صدایی از دری که پشت سر خانوم میان سال بود اومد که میگفت: بله؟

خانوم میان سال گفت: خانوم شاکری میشه یه لحظه بیاین؟

در اتاق باز شد و یه دختر که فک میکنم همسن من بود اومد بیرون. قد متوسط,موهای رنگ کرده

ی قهوه ای,قهوه ای خیلی روشن....چشمای عسلی و پوست گندمی. چه خوشکل بود.

یه نیم نگاهی به من انداخت و بعد به خانومی که پشت میز نشسته بود گفت: بله خانوم ناصری؟

خانوم میان سال که حالا میدونستم فامیلش ناصریه گفت: خانوم رو ببرین پیش دکتر ارجمند.

دختره نگام کرد و زیر لب یه چیزی گفت. نفهمیدم چی گفت ولی باعث شد خانوم ناصری بگه:

مودب باش مولود!

مولود....اسمشم مولوده.

یه چیش گفت و راه افتاد, بدون اینکه چیزی بگه.

منم وایساده بودم و نگاش میکردم.

چند قدم رفت جلو و بعد برگشت و نگام کرد: چرا وایسادی؟! بیا دیگه!

چیزی نگفتم و پشت سرش راه افتادم.

رفتیم تو یه اتاق که 5/6 تا تخت و چندتا پرستار توش بود. مولود وارد اتاق شد,منم پشت سرش

رفتم. صداشو صاف کرد و اهمی گفت و بعد به حرف اومد:

اقای ارجمند....این خانوم محترم اومدن شمارو ببینن.

و همزمان با گفتن کلمه ی محترم به سرتا پام نگاه کرد.

مشکلش چی بود؟! اقایی که پشتش به ما بود و یه روپوش سفید تنش بود و مطمئنا مهیار بود

برگشت و به ما نگاه کرد و با دیدن من یه لبخند اومد رو لبش: به.... ازین طرفا!

بعد به پرستاری که بقل دستش ایستاده بود گفت: یه ساعت یه بار این مریضو چک کنین و گزارش

کارو به من بدین.

بعد اومد سمت من و با همون لبخندش گفت: اینجا چکار میکنی؟

به مولود که هنوز کنار ما ایستاده بود نگاه کردم و بعد به مهیار.

 مهیار رو به مولود گفت: خانوم شاکری فک کنم دیگه میتونین رفع زحمت کنین.

و بعد بهش یه چشم غره رفت و مچ دست منو گرفت و دنبال خودش کشید. 

بدون اینکه چیزی بگم یا برگردم پشت سرمو نگاه کنم دنبال مهیار رفتم.

رفتیم تو یه اتاق که احتمالا اتاق خودش بود.

درو بست و با لبخند نگام کرد: نگفتی اینجا چکار میکنی؟

کیف غذارو گرفتم سمتش: اومدم اینو بهت بدم.

کیف رو ازم گرفت: چی هست این؟

_ غذا...سارا خانوم داد گفت تا عصر اینجایی , کار زیاد داری, غذای بیمارستانم نمیخوری.

لبخند زدو کیفو گذاشت روی میزش: راضی به زحمت نبودیم...

یه لبخند زدم و موهامو زدم پشت گوشم و گفتم: کاری نکردم...بالاخره باید یکی به دکترمون غذا

میرسوند دیگه.

خندید و چیزی نگفت.

گفتم: حالا جدی دکتری؟

خندید: پس این روپوشو واسه دکوری پوشیدم؟

خندیدم: جدی.

اونم خندید: جدی. دارم میشم...

سرمو تکون دادم: موفق باشی دکتر. من دیگه میرم.

لبخند زد: بودی حالا...

دستم رو گذاشتم روی دستگیره ی در: نه دیگه برم تا تو به مریضات برسی.

یه لبخند شیطون زد: شماهم جز مریضای مایی اگه یادت باشه.

خندیدم و درو باز کردم: من فعلا منتظر اهدا کننده ی قلبم.

بعد از اتاق اومدم بیرون. مهیار پشت سرم اومد بیرون و با خنده گفت:

بابا قلب من اماده ی اهداست! شما خودت قبول نمیکنی!

بازم از این حرفا زد! قلبم داشت میومد تو دهنم! میخواستم حرف بزنم اما احساس میکردم همه

کلمات یادم رفته! اما خودمو نباختم و گفت:

از کجا معلوم ایین قلب شما به مریضتون بخوره؟ بعدشم...مریضتون فعلا شرایطش خوب نیست

واسه پذیرفتن قلب.

خندید: ما منتظریم. هر موقع اماده بودین در خدمتیم.

لبخند زدم و گفتم: من دیگه میرم. برو سرکارت توهم.

سری تکون داد و با لبخند گفت: مرسی واسه غذا.

سرمو تکون دادم و دستمو براش تکون دادم و راه افتادم.رسیدم دم در بخش و برگشتم و نگاش کردم.

هنوز اونجا ایستاده بود و همونطور که دستاش تو جیب روپوشش بود داشت به من نگاه میکرد.

واسم دست تکون داد و منم با یه لبخند جوابشو دادم.

از بیمارستان زدم بیرون و خورد و خسته رسیدم خونه.

سریع ناهارمو خوردم و رفتم تو اتاقم که بخوابم. انگار خستگی جشن دیشب هنوز از تنم بیرون

نرفته بود.

شایان اومد تو اتاقم و دید که رو تختم خوابیدم. اروم نشست کنار تخت و اروم گفت: خوابیدی؟

اروم جواب دادم: نه هنوز....ولی خیلی خستم.

خندید: ما اصن نمیبینیمتا....یا سرکاری یا خوابی! استفعا بده برگرد به اغوش گرم خانوداه.

خندیدم: حالا نه اینکه ما خیلی تورو میبینیم! یا سرکاری یا پیش خانومت!

زد زیر خنده: خب خانوممه دیگه...تو که اقا نداری ولی ما بازم نمیبینیمت!

لبخند زدم: من لادنو دارم خب....

اونم خندید: خیلی دوسش داری؟

سرمو تکون دادم و اروم گفتم: خیلی....

لبخند زد: استراحت کن. معلومه خیلی خسته ای. خواستم بهت بگم عصر ارسلان یه سر

میاد اینجا. گفت کارت داره.

همونطور که سرمو تو بالشت فرو برده بودم و چشمامو بسته بودم با تعجب گفتم: منو؟

شایان سرشو تکون داد: اره.

یه خمیازه کشیدم و گفتم: باشــــــــــــــــــه....

و بعد شایان رفت بیرون.

تا چشمامو بستم خوابم رفت. چشمامو که باز کردم ساعت 4 بود. سریع بلند شدم و

شروع کردم به جمع کردن وسایلا و خرت و پرتام. وسایلامو ریختم تو کیفم و لباس پوشیدم

که برم پایین که ارسلان در زد و اومد داخل.

بازم با همون لبخند همیشگی گفت: سلام چطوری؟

همونطور که کیفمو میزدم سر کولم گفتم: مرسی تو خوبی؟

نگام کرد: عجله داری؟

بدو بدو رفتم جلوی اینه و یه رژ زدم و تو همون حالت گفتم: اره, باید برم پیش لادن.

لبخند زد: اها. باشه برو کاریت ندارم. خاستم بگم لباستو دادم خشک شویی,الانم اوردمش.

چرخیدم سمتش و گفتم: زحمت کشیدی....میذاشتی خودم میبردم خب.

خندید: کاری نکردم. تو حاله, رو مبل. برو برش دار.

سرمو تکون داد: مرسی. برش میدارم. من دیگه برم,خیلی دیرم شده.

با لبخند گفت: باشه مراقب خودت باش.

سرمو تکون دادم و جلوتر از ارسلان از اتاق رفتم بیرون.

وسط راه برگشتم و نگاش کردم. خندید: چیشد؟

خندم گرفت: هیچی. خواستم بگم مرسی واسه لباسم,و اون لباسه. کلا لباسا!

خندید و اروم هلم داد: بــــرو....دیرت شد.

خندیدمو سریع از پله ها دوییدم پایین. از تو یخچال یه ابمیوه برداشتم و سوار ماشین شدم.

وقتی رسیدم ساعت 5:10 دقیقه بود. دیر کرده بودم! سریع سلام کردمو رفتم لباسمو

عوض کنم. 

یه شلوار کرمی پوشیدم با یه لباس ضخیم استین بلند کرمی رنگ پوشیدم  که یقش روی 

شونه هام قرار میگرفت و روش گل های بزرگ قرمز و کرمی و قهوه ای داشت.

موهامو گوجه ای کردم و رفتم در اتاق لادنو باز کردم. ریلیا تو اتاق بود و داشت سعی میکرد

لادنو بخوابونه. بهم اشاره کرد که سرو صدا نکنم و برم بیرون. منم همین کارو کردم.

رفتم توی حال و مینارو دیدم.

یه لبخند بزرگ بهم زد: چطوری؟ امروز اصلا ندیدمت!

منم یه لبخند زدم: مرسی...خودت خوبی؟ شما همش سریع میری سرکارت خانوم,تقصیر

من چیه؟

خندید و اروم به کمرم ضربه زد: بیا بریم توی حال یکم میوه پیوه بخوریم.

سری تکون دادم و رفتیم توی حال و نشستیم روی مبل کنار هم دیگه.

هرکدوم چندتا میوه برداشتیم و شروه کردیم به حرف زدن.

گفت: خب...دیگه چیکارا میکنی؟

جواب دادم: هیچی...میامو میرم. تو امروز عصر خونه ای؟ سرکار نمیری؟

_ نه خداروشکر! میتونم یکم استراحت کنم! انقد حرف نگفته دارم بهت بگم!

_ اوه اوه....دوباره راجب...

_ سسس!!!

خندیدم و دستمو گذاشتم روی دهنم: باشه باشه...

اونم خندید.

گفتم: گوهر خانوم کجاست؟

به اتاقا اشاره کرد: خوابیده.

سری تکون داد: اها....

خواستم بپرسم مهیار کجاست اما روم نشد. نمیدونم برگشته یا نه. ینی برگشته و خوابیده؟

پوووف....به حرف زدنمون ادامه دادیم و تقریبا نیم ساعت بعد گوهر خانوم پیداش شد.

اومد کنارمون نشست و شروع کرد به حرف زدن و خندیدن با ما.

10 دقیقه بعد تلفن خونه زنگ زد. سارا خانوم تلفن رو اورد برای گوهر خانوم و گفت: 

گوهر خانوم برادرتون هستن.

گوهر خانوم گوشی رو گرفت و بعد از چند دقیقه صحبت کردن رو به من و مینا گفت:

دایی و زندایی دارن میان اینجا. گفتن تا 20 دقیقه دیگه میرسن.

مینا گفت: عه...پس تا نیومدن من برم یه دوش بگیرم.

بعد سری تکون داد و رفت. همون لحظه ریلیا و میلاد همونطور که لباس پوشیده بودن 

اومدن توی حال.

سریع از جام بلند شدم و گفت: سلام.

میلاد نگام کرد: سلام شعله خانوم. خوبی؟

همونطور که سرم پایین بود گفتم: ممنون.  عجیب بود...به اسم صدام کرد!

نگاهی بهم کرد و سری تکون داد. بعد رو به گوهر خانوم گفت: مامان من میرم

ریلیا رو برسونم موسسه و میام.

گوهر خانوم با لبخند گفت: باشه مامان. زود بیا دایی اینا دارن میان اینجا.

میلاد سری تکون داد و دست ریلیا رو گرفت و رفتن سمت در حال.

داشتن میرفتم بیرون که یه دفه گفتم: اقا میلاد!

برگشت و نگام کرد: بله؟

اب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین و فگتم: ببخشید بابت غیبت دیروزم.

لبخند زد و سری تکون داد و بعد با ریلیا رفتن بیرون.

لبخند...زد.....

گوهر خانوم رفت توی اتاقش تا اماده بشه. من و سارا خانوم موندیم.

سارا خانومم که مثل همیشه تو اشپزخونه بود.

رفتم پیشش و گفتم: سارا خانوم کاری هست من بکنم؟

لبخند زد: مرسی عزیزم. فقط اتاق لادنو یکم جمو جور کن. بهم ریختس.

چشمی گفتم و رفتم توی اتاق لادن. لادن خواب بود. واسه همین اروم کارامو کردم.

گرفتار جمع کردن خرت و پرتا بودم که یه دفه صدای در اومد و قبل از اینکه بتونم

برم سمت در اتاق لادن که بخوام برمو درو باز کنم صدای سارا خانوم رو شنیدم

که میگفت: کیه؟

برای همین دیگه نرفتم که درو باز کنم. بعد از 10 دقیقه که اتاقمو کامل مرتب

کردم از اتاق اومدم بیرون و داشتم میرفتم توی اشپزخونه که از سارا خانوم بپرسم

بازم کاری خست که بخوام انجام بدم که یه دفه مهیارو دیدم.

کتش رو دراورده بود و روی دسته ی مبل انداخته بود. کیفشم کنار پایه ی مبل بود.

خودشم روی مبل دراز کشیده بود. 

فکر میکردم خونست و خوابیده! پس همین الان از بیمارستان اومده...

معلومه خیلی خستس...رفتم سمتش و خم شدم,چشماشم بسته بود.

فکر کنم از بس خسته بود تو همین 10 دقیقه خوابش رفته بود.

نشستم کنارش و اروم گفتم: میهار...

جواب نداد. بازم صداش کردم: مهیـــار....

بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت: هـــمم؟

از لحنش خندم گرفت. گفتم: پاشو برو تو اتاقت بخواب. دایی و زنداییت میخوان بیان

زشته وسط حال خوابیدی.

یه اه گفت و سرشو چرخوند اون طرفو بازم بلند نشد.

خندیدم: مهیار پاشو زشته.

با همون لحن خواب الو بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت: بابا من که هر روز ریخت

دخترشونو میبینم! دیگه واسه چی میخوان بیان؟!


خندم گرفت,کیف و کتشو برداشتم: پاشو...پاشو الان میان.

بعد بلند شدم و رفتم سمت در اتاقش و درو باز کردم و رفتم داخل.

 کیفش گذاشتم روی میزش و در کمدشو باز کردم و یه چوب لباسی پیدا کردم

و کتشو اویزون کردم توی کمد. وقتی در کمدو بستم مهیارو دیدم که اون طرف

در کمد تکیه داده بود به کمدش و سرشو گذاشته بود روی کمد.

همونطور که چشماش از خستگی باز نمیشد با یه لبخند گفت: چرا زحمت 

میکشی عروسک؟

خندیدم,قیافش خیلی بانمک بود! گفتم: برو بخواب,معلومه خسته ای!

خندید و گفت: بخوابم بلکه خواب حوری ببینم.

لپام قرمز شد و سرمو انداختم پایین.

خندید: اگه دایی اینا بخوان بیان که دیگه نمیشه خوابید....

دلم سوخت. نگاش کردم: حالا 5 دقه هم خودش 5 دقس!

لبخند زد و نشست روی تختش: انقد سرم درد میکنه که فک نکنم بتونم بخوابم.

سریع گفتم: میخوای برات قرص بیارم؟

خندید و گفت: تو خودت قرص منی....

وای...دلم....دلم ضعف رفت! تمام بدنم داشت داغ شده بود و دستام میلرزید.

داشت از شدت خستگی میمرد ولی بازم....

اگه یه لحظه ی دیگه اونجا میموندم از خجالت اب میشدم! واسه همین سرمو انداختم

پایین و گفتم: میرم برات قرص بیارم.

بعد از اتاق زدم بیرون. رفتم توی اشپزخونه و گفتم: سارا خانوم جعبه ی قرصا رو کجا

میذارین؟

سارا خانوم با تعجب نگام کرد: چرا صدات میلرزه؟ چیزی شده؟ قرصا تو کابینت اخریه.

گلمو صاف کردم: صدام؟ نه...

بعد رفتم از توی جعبه ی قرصا یه قرص برداشتم و یه لیوان اب ریختم و  گذاشتم توی

ظرف و خواستم ببرم که سارا خانوم گفت: مریضی شعله؟

گفتم: نه...واسه مهیاره.

رفتم دم در اتاقش و در زدم. جواب نداد ولی درو باز کردم و رفتم دالخ.

هنوز لباسش تنش بود,باهمون لباسش دراز کشیده بود و یکی از دستاشو گذاشته بود

روی پیشونیش و چشماشو بسته بود.

ظرف رو گذاشتم رو میز کنارش و گفتم: مهیار قرصت...

همون لحظه صدای زنگ در اومد. فک کنم داییش بود.

صدای گریه ی لادنو شنیدم. سریع گفتم: پاشو داییت اومد. لباستو عوض کن و بعد بیا.

بعد دوییدم سمت اتاق لادن.

توی تختش وایساده بود و مثل ابر بهاری گریه میکرد, بقلش کردم و نازش کردم.

چند دقیقه توی بقلم بود اما اروم نمیشد....نمیدونم چش بود!

پوشکشم که تمیز بود! ینی گشنشه؟

همونطور که تو بقلم بود از راه روی پشتی رفتم توی اشپزخونه. صدای مینا و گوهر 

خانوم رو میشندیم که با یه خانوم و اقا سلام و احوال پرسی میکردن,که مطمئنا دایی

و زندایی بودن. یه نفر دیگه هم همراهشون بود...

رفتم پیش سارا خانوم و گفتم: سارا خانوم لادن هنوز شیر خشک داره؟

همونطور که گرفتار ریختن چایی بود گفت: اره تو کابینته خودشه. اب جوش هم اینجا

هست. براش درست کن.

بعد سینی چایی رو برد توی حال و منم برای لادن شیر دست کردم و رفتیم توی اتاقش.

یکم شیرو تکون دادم تا سرد بشه, لادنم گرفتار بازی کردن با گلای لباسم شده بود

و ارومتر بود.

شیر سرد شد و دادم به لادن. همونطور که میخوردش خوابش رفت.

اروم شیشه رو از توی دهنش دراوردم و شیشه رو گذاشتم روی دراور.

خم شدم و داشتم میذاشتمش توی تختش که میلاد در زد و اومد داخل اتاق.

همونطور که لادنو میذاشتم توی تختش نگاش کردم.

اونم اومد داخل اتاق و اروم درو بست. چقد زود برگشت!

خیلی اروم پرسید: خوابید؟

منم اروم جواب دادم: اره. شیرشو بهش دادم خوابش رفت.

به لادن نگاه کرد و یه لبخند زدو گفت: خب بیا بریم توی حال پیش بقیه.

با شک و تردید گفتم: من بیام؟

سرشو تکونداد: اره. مامانم گفت بیام دنبالت بگم بیای پیشمون.

من من کردم: اخه....

با یکم تعجب گفت: اخه؟ میدونم خجالت میکشی.

لبمو گاز گرفتم و چیزی نگفتم.

در اتاقو باز کرد و گفت: حالا تو بیا....نمیخواد حرف بزنی اگه خجالت میکشی.

بشین کنار مینا.

سرمو تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون. میلادم پشت سرم اومد.

رفتیم توی حال و سلام کردم.

همه ی نگاها برگشت سمت من.

تنم شروع به لرزیدن کرد...میترسیدم یه حرف اشتباه بزنم یا یکاری کنم که

درست نباشه و باعث شم گوهر خانوم جلوی خانوادش شرمنده شه.

خانوم و اقایی که دایی و زندایی بودن با لبخند جواب سلاممو دادن.

مینا بهم اشاره کرد که بشینم کنارش. اروم کنارش روی مبل نشستم و داشتم

به دایی و زندایی نگاه میکردم که یه دفه چشمم افتاد به دختری که کنارشون نشسته

بود....

مولود بود! همون دختری که امروز توی بیمارستان دیدم....






اوووووف چقد طولانی شد

اینم از این قسمت

منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه