تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 9
سلام سلام

با قسمت نهم اومدم~



زود بریــــن ادامـــــــــه....





"Part 9"


"خوشکل شدی"

یه لبخند محو زدم: مرسی...

سریع موضوع رو عوض کردم: ارتا چی میگفت؟

ارسلان چشماشو تو حدقه چرخوند: هیچی. داشت میپرسید تو هستی یا نه.

الان پیش منی یا نه. تا اخر شب میمونی یا نه!

خندیدم...چقد من این ارتارو دوست داشتم. گوله ی نمک بود! 18 سالش بود

و پیش دانشگاهی بود,اما خیلی باهاش حال میکردم.

یه نگاه به ساعت انداختم, نزدیک 8 بود. کم کم دیگه مهمونا میومدن....

و همینطور بابا و عمو سهراب.

ساعت 8:10 دقیقه بود که مامان و شایان اومدن. تا ساعت 8:30 بقیه مهمونا هم

خودشون رو رسوندن. اخه بهشون گفته بودیم زود بیان.

همه گرفتار هوردن و نوشیدن بودن. (عاغا نوشیدنی غیر الکلی هــــا, لیموناد مثلا)

باهم حرف میزدن و میگفتن و میخندیدن و بابا و عمو سهراب هم هنوز نیومده بودن.

نیوشا هم از دور به من ذل زده بود و چشم غره میرفت.

نمیدونم ارسلان متوجه نیوشا شده بود یا نه اما همونطور که یه نوشیدنی تو دستش 

بود اومد سمت من و کنارم ایستاد و با لبخند گفت: خوبی؟

یه نگاه بهش انداختم و چیزی نگفتم. 

یکم اخم کرد: چیه؟

بازم چیزی نگفتم و فقط از لیمونادم خوردم.

ارسلان صدام کرد: شعله چرا جوابمو نمیدی؟

نگاش کردم: نمیخوام نیوشا با نگاهاش منو بخوره.

اخم کرد و به نیوشا نگاه کرد که اونور سالن کنار مامانش ایستاده بود. بعد دوباره به من

نگاه کرد. نیوشا تا متوجه نگاه های ارسلان شد خودش رو زد به کوچه ی علی چپ.

ارسلان لیمونادشو گذاشت رو میز و یه دفه دستمو محکم گرفت!

از این حرکتش تعجب کردم! شوکه شدم!

با تعجب بهش نگاه کردم اما روش رو کرده بود اونور و بهم نگاه نمیکرد.

به دستش که حالا تو دستای من قفل بود نگاه کردم و بعد به نیوشا.

با حرص به ما نگاه میکرد.....لبمو گاز گرفتم و اروم ارسلانو صدا کردم:

ارسلان....

برگشت و نگام کرد.

اب دهنمو قورت دادم: چکار میکنی؟

خم شد سمتم و اروم کنار گوشم گفت: هیچ عکس العملی نشون نده. نمیتونم ببینم

نیوشا اون رفتارو از خودش نشون بده و اذیتت کنه. فقط همین یه شبه,میتونی یه شب 

تحملم کنی مگه نه؟

بعد رفت عقب و با لبخند نگام کرد. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم.

تمام مدتی که ارسلان دست منو گرفته بود نیوشا با عصبانیت به من نگاه میکرد!

یه نگاه به سرتاپاش انداختم و یه اخم کردم. فکر کرده کیه! دختره ی خود نما!

معلوم بود لباسش کاملا واسه جلب توجه ارسلانه!

یه دکلته ی کرمی رنگ پوشیده بود که کلی نگین کاری رو بالا تنش داشت و بلندیش

تا بالای زانوش بود. قسمت پایین تنش هم پف پفی بود و خیلی مجلسی!

لاقل یه جور لباس میپوشیدی معلوم نباشه قصدت چیه....چـــچچ.

موهای مشکیش رو بالای سرش جمع کرده بود,یه رژ لب قرمز رنگ زده بود و کلی

ریمل به مژه هاش زده بود. با این همه ارایش بازم چیزی نشده بود....به نظرم ساده

میتونست خیلی خوشکلتر باشه. نمیگم دختر زشتیه....خیلی هم بانمکه.

اما این همه ارایش 10 سال بزرگتر نشونش میداد!

خلاصه یه اخم کردم بهش و از اخمم تعجب کرد! اخه فکر میکرد میشینم نگاش کنم

هرکاری دلش میخواد بکنه.

یه پشت چشمی نازک کرد و روش رو کرد اونور ینی من تورو ندیدم.

منم با ارتا سرگرم شدم و کاملا نیوشا رو فراموش کردم.

همه در حال خوش گذروندن بودن و خونه پر از مهمون بود تا موقعی که بابام پیام داد

و گفت تا 10 دقیقه ی دیگه میرسن و بابام قراره به بهونه ی اینکه به عمو سهراب

کمک کنه وسایلاش رو بیاره داخل خونه,باهاش میاد تو خونه.

چراغارو خاموش کردیم و همه گرد دورتادور در ورودی ایستادیم.


ارسلان کیک رو گرفت دستش و ارتا شمعارو روشن کرد.

همه داشتن پس پس میکردن تا همدیگه رو ساکت کنن که یه دفه صدای در حیاط

اومد و همه ساکت شدن....

عمو سهراب و بابا اومدن داخل....

چراغا روشن شد و همه کلی جیغ زدن و کلی فشفشه ترکید.

عمو سهراب با تعجب بهمون نگاه میکرد! حقم داشت!

بعد از چند لحظه خندید و اشک تو چشماش جمع شد.

ارسلان کیکو برد جلوی عمو سهراب و عمو سهراب شمع رو فوت کرد.

بعد کیک رو دادن دست ارتا و ارسلان رفت و باباش رو بقل کرد.

چه صحنه ی قشنگی بود,منم اشکم درومده بود.

تو همین بین بابام اومد و کنارم ایستاد و با لبخند نگام کرد. شایان هم اومد کنارم

ایستاد و دستشو انداخت دورم و با لبخند در گوشم گفت: خسته نباشی عروسک.

لبخند زدم و باز به عمو سهراب و ارسلان نگاه کردم. ارسلان از بقل عمو سهراب 

اومد بیرون و در گوشش یه چیزی گفت. چند ثانیه بعد عمو سهراب به من نگاه کرد

و با لبخند اومد سمتم و پیشونیم رو بوسید: مرسی خوشکل خانوم.

چشامو بستم و لبخند زدم,حس خوبی داشتم. هیچی نمیتونست شبمو خراب کنه.

به ارسلان نگاه کردم,داشت بهم لبخند میزد. منم با یه لبخند جوابشو دادم.

ولی نمیدونستم اون لحظه....خونه جلوی چشمای نیوشا رو گرفته!

خلاصه عمو سهراب رفت که یه لباس مناسب بپوشه و همه گرفتار رقصیدن و حرف زدن

و خندیدن شدن.

از اونجایی که خیلی مهمون اومده بود خونه خیلی گرم شده بود. رفتم سمت میز غذاخوری

و یه لیوان نوشیدنی دیگه واسه خودم ریختم. موهامو از توی صورتم زدم کنار و خواستم 

نوشیدنیم رو بخورم که متوجه نیوشا شدم.

بهم تنه زد! یه قدم رفتم اونورتر....

نگاش کردم و بدون اینکه چیزی بگم شروع به خوردن نوشیدنیم کردم.

یه پوزخند زد: هــــه.... معلوم نیست با ارسلان چکار کردی که مثل پروانه دورت میچرخه!

فکر کردی چون چشمات رنگیه و شیش متر مو داری خوشکلی؟! نه خانوم!!

نگامو ازش گرفتم و داشتم میرفتم یه سمت دیگه که مچ دستمو گرفت.

نگاش کردم و این دفه اخم کردم. محکم دستمو از تو مچش کشیدم بیرون و با یه لحن

جدی گفتم: مواظب کارات باش خانوم کوچولو....

بازم پوزخند زد. نمیدونم فکر میکرد من ازش میترسیدم؟! این رفتارای بچگانه چی بود؟!

با این که 20 سالش بود بازم مثل بچه ها رفتار میکرد,نه مثل یه ادم عاقل و بالغ!

دوباره به حرفاش ادامه داد و مچ دستمو گرفت و این دفه خیلی محکمتر فشار داد و

گفت: اگه فکر میکنی میتونی با ارسـ....

که یه دفه با صدای ارسلان سرشو چرخوند طرفش.

ارسلان اومد سمت ما و به من نیوشا نگاه کرد.

بعد به مچ دست من که تو دستای نیوشا بود.

دست نیوشا رو گرفت و کشید و از من جداش کرد. بعد اروم منو اورد سمت خودش و با

اخم رو به نیوشا گفت: معلوم هست داری چکار میکنی؟! دست از سرش بردار!

همونطور که کنار ارسلان ایستاده بودم سرمو انداختم پایین و یه دفه چشمم به انگشتری

که توی دست راستم بود افتاد.

یواشکی و خیلی اروم بدون اینکه نیوشا بفهمه درش اوردم و کردمش توی دست چپم.

نیوشا جواب ارسلانو داد: چرا انقد طرفداریشو میکنی؟ ها؟!!

ارسلان نفسشو فوت کرد و چشماشو تو حدقه چرخوند و دستمو گرفت:

اگه ببینم اذیتش میکنی من میدونم و تو نیوشا!

نیوشا با عصبانیت گفت: اصن این دختره کیه که همیشه و همه جا مواظبشی؟!

اووووف....دیگه نمیتونستم تحملش کنم....تحمل این رفتاراش و این حرفاش واقعا غیر

ممکن بود! یه نفس عمیق کشیدم و انگشتامو با انگشتای ارسلان قفل کردم و با اعتماد

به نفس و با یه لحن محکم گفتم: من زنشم!

خندید: هــه....اره تو خیالاتت!

دست ارسلان خیس عرق شده بود....میدونم تعجب کرده بود,اما هیچی نمیگفت.

خندیدم و دست چپمو اوردم بالا و گرفت جلوی صورت نیوشا و گفتم: ما نامزد کریدم.

اول به دستم و حلقه نگاه کرد و بعد به صورتم و با عصبانیت گفت: چـ...چی؟!!

یه لبخند مصنوعی زدم: نامزد عزیزم,نامزد.

به ارسلان نگاه کرد و بعد با عصبانیت به من.

دستمو زد کنار و بعد از وسطمون رد شد و رفت.

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم. ادم بدنجنسی نبودم,اما این دختر اعصابم رو بهم

میریخت! نمیدونم چرا انقد به من حسودی میکرد؟! هیچی بین منو ارسلان نبود اما همش

فکر میکرد من میخوام مخ ارسلانو بزنم! دختره ی دیوونه...

به ارسلان نگاه کردم و لبمو گاز گرفتم و اروم زیر لب گفتم: کارم اشتباه بود نه؟

بعد چند ثانیه ذل زدم بهش و اونم همونطور نگام کرد, بعد دوتایی زدیم زیر خنده.

دستمو گرفت و رفتیم پیش بقیه.

ساعت 11 بود و موقع شام خوردن. ارسلان تموم این مدت کنار من ایستاده بود و دستاش 

توی دستای من قفل بود,انگار اونم از خداش بود.

بعد از خوردن شام و یکم بگو بخند با ارتا موقع رقص و بزن بکوب بود.

همه رفته بودن وسط سالن و گرفتار رقصیدن بودن. نیوشا هم یه گوشه نشسته بود و فقط

با عصبانیت به من ذل زده بود. رفتم توی اشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم....خیلی گرمم شده بود.

لیموناد هم تموم شده بود.

روی میز اشپزخونه دنبال لیوان تمیز و خالی گشتم. میز پر از لیوان های خالی و پر نوشیدنی بود.

چندتایی هم نصفه بودن.

بالاخره یه لیوان پیدا کردم و توش اب ریختم. یکم از اب خوردم و اومدم که از اشپزخونه بیام بیرون

که یه دفه نیوشا جلوم ظاهر شد.

با عصبانیت نگام کرد: باهاش چکار کردی ها؟! جادوش کردی؟! چطوری مجبورش کردی باهات نامزد

کنه؟!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم: برو کنار نیوشا....

بازم ازون پوزخندای مسخره زد: فک کردی به همین راحتی ولت میکنم؟! کور خوندی!

بعد همونطور که اون لبخند مسخره رو لبش بود یکی از لیوانایی که توش نوشیدنی بود رو از روی میز 

برداشت و پاشید روی لباسم!

به لباسم نگاه کردم و بعد به نیوشا. دستم رو مشت کردم و لبمو گاز گرفتم,سعی کردم خودمو کنترل

کنم.

یه لیوان نوشیدنی که روی میز بود رو برداشتم و محکم پاشیدم تو صورتش.

چشماش بسته شد و دهنش وا موند....صورتش کش اومد. ارایشش هم حسابی بهم ریخت.

با تعجب به من نگاه میکرد. لیوان نوشیدنی رو کوبیدم روی میزد و با عصبانیت تمام گفتم:

تو فکر کردی کی هستی؟! فکر کردی میذارم هر غلطی دلت میخواد بکنی؟! ارسلان منو دوست داره,

فهمیدی؟ یکم بزرگ شو و مثل یه خانوم رفتار کن. حالا از سر راهم برو کنار!

بعد محکم بهش تنه زدم و از اشپزخونه زدم بیرون.

نمیدونم با اون لباسم چکار میخواستم بکنم؟! میدونستم دیگه با این لباس نمیشه تو مهمونی موند.

سرتاپام قرمز شده بود!

فقط دوییدم تو اتاق ارسلان. تو اینه یه نگاه به خودم انداختم....وای...

دختره ی احمق! ببین چه بلایی سر لباس خوشکلم اورد....حقش بود یه لیوانم روی اون لباس مزخرفش

خالی میکردم!

نمیدونم اون لحظه اون حرفایی که بهش زدمو از کجام اوردم! ولی واقعا نمیتونستم جلوی خودمو

بگیرم.

نفسمو فوت کردم و نشستم روی تخت و پاهامو جمع کردم توی بقلم و سرمو فرو بردم توش.

اه....دختره ی احمق....شبمو خراب کرد....داشت برای اولین بار....بعد از مدت ها....

بغض کردم و بریده بریده نفسمو فوت کردم و یه قطره اشک از چشمام ریخت....

بعد از مدت ها بهم خوش میگذشت....

15 دقیقه گذشته بود و من همونطور روی تخت ارسلان نشسته بودم. نمیتونستم اینجوری برم پایین.

دلم میخواست برم پایین و پیش بقیه باشم و باهاشون خوش بگذرونم....اما با این لباس؟!

بازم چند قطره اشک از چشمام ریخت و یه دفه صدای ارسلان باعث شد سرمو بچرخونم سمت

در اتاق.

با تعجب گفت: شعله؟ اینجا چکار میکنی؟! چرا گریه میکنی؟!

بعد اومد سمتم و اروم بازوم رو گرفت و بلندم کرد: همه اون پایین نشستن و دارن خوش میگذرونن

بعد تو اینجا داری گریه میکنی؟

بازم اشکام سرازیر شد.

نگام کرد: شعله؟! چی شده خب...!

سرمو انداختم پایین و به لباسم که حالا چسبیده بود به تنم نگاه کردم. ارسلان هم به لباسم نگاه 

کرد: چه بلایی سر لباست اومده؟!

با صدای گرفته گفتم: کار نیوشاست....

یه لبخند زد و اشکامو پاک کرد: گریه نکن....   بعد دستمو کشید: بیا اینجا.

بعد منو برد سمت کمدش و در کمدو باز کرد و یه پاکت از توش در اورد و گرفت سمتم: بیا.

اول به پاکت نگاه کردم و بعد به ارسلان نگاه کردم: این چیه؟

خندید و دستاشو کرد تو جیب شلوارش و شونه هاش رو انداخت بالا: نگاش کن!

پاکت رو باز کردم و لباسی که توش بود رو اوردم بیرون....این همون لباس سفیدی بود که ارسلان

میگفت بخرش!

به تعجب به ارسلان نگاه کردم: راستش میخواستم سر یه فرصت مناسب بهت بدمش,ولی انگار

فرصت مناسبش همین الانه.

باورم نمیشد خریدتش....هیچ حرفی به زبونم نمیومد....

لبخند زد و از تو کشو یه حوله ی شفید بهم داد: بیا. اینم بگیر....اگه خواستی یه وقت تنتو تمیز کنی

سریع با این خودتو خشک کن.بعدم لباسو بپوش.من بیرون منتظرتم. بعد باهم میریم پایین پیش بقیه.

بعد بدون اینکه منتظر جوابمو باشه از اتاق رفت بیرون.

به لباس نگاه کردم...

یه لباس سفید خیلی خوشکل....لبامو روی هم فشار دادم و نفسمو فوت کردم و در اتاقو قفل کردم.

بعد شروع کردم به دراوردن لباسم. رفتم توی سرویس بهداشتی ای که به اتاق ارسلان در داشت و

یکم تنمو تمیز کردم و با حوله خشک کردم. صورتمم شستم.

بعد لباسم که کثیف شده بود رو انداختم روی تخت ارسلان و لباس سفید رو پوشیدم.

رفتم جلوی اینه و یه نگاه به خودم انداختم...خوب شد ارسلان به دادم رسید!

از توی کیفم,کیف لوازم ارایشمو در اوردم و یه رژ قرمز زدم. یه خط چشم مشکی خوشکل هم کشیدم.

بعد موهامو که گوجه ای بود رو باز کردم و شونه اش کردم و همه رو ریختم دورم.

تو اینه به خودم نگاه کردم و یه لبخند زدم: حالا نوبت منه یکم خودنمایی کنم واست نیوشا خانوم.

بعد در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون.

ارسلان رو به روی در اتاق به دیوار تکیه داده بود. تا رفتم بیرون نگام کرد و لبخند دز:

سفید بهت میادا....

لبخند زدمو گفتم: سلیقه توهم خوبه ها....

خندید و دستمو گرفت و رفتیم پایین پیش بقیه. همه گرفتار رقصیدن بودن,حتی مامان و بابام!

ارتا که اون وسط خودشو کشته بود! کلی انرژی داشت این بچه! بالاخره باید یه جوری خودشو

تخلیه میکرد دیگه....

شایان هم درحال صحبت و خندیدن با مهمونا بود. نیوشا رو نمیدیدم....بهتر! حوصلشو نداشتم.

ارسلان همونطور که دستمو گرفته بود کنار گوشم گفت: میخوای برقصی؟

سرمو تکون دادم: نه....تازه بلدم نیستم.

خندید: خب بیا بشینیم.

دوتامون نشستیم روی مبل کنار هم دیگه. ارسلان دستشو انداخت دورم,زیاد حس خوبی نداشتم

اما اگه باعث میشد اینجوری نیوشا ازم دور بمونه اشکال نداشت. ارسلان هم داشت حسابی

واسه خودش کیف میکرد....


همونطور نشسته بودیم و داشتیم بقیه رو نگاه میکردیم.

به عمو سهراب که یه لبخند بزرگ رو لباش بود. به شایان که داشت با بقیه ی پسرا بگو بخند میکرد.

یه دفه چشمم به عکس عمه نوشین افتاد که بزرگ توی حال وصل بود. لبامو روی هم فشار دادم,

دلم واسه عمه نوشین تنگ شد....

سرمو چرخوندم سمت ارسلان و بهش اشاره کردم که سرشو بیاره پایین,بعد در گوشش گفتم:

جای مامانت خالیه...دلم براش تنگ شده.

یه لبخند محو زد و چیزی نگفت. چندثانیه بعد خم شد و در گوشم گفت: جای شیما هم خیلی 

خالیه.... اگه الان اینجا بود حسابی با ارتا خوش میگذروند.

بغض کردم...راست میگفت....اگه الان اینجا بود....اشک تو چشمام جمع شد....ارسلان نگام

کرد و باز در گوشم گفت: گریه نکن....نیوشا داره میاد این طرف.

بعضمو قورت دادم و سعی کردم لبخند بزنم. حالا حتما باید اشکمو در میاورد؟!

نویشا اومد کنارمون روی مبل تکی نشست.

یه نگاه به سرتا پام انداخت و یه چشم غره بهم رفت.

توجهی نکردم و روم رو کردم اونور. ارسلان منو فشار داد تو بقلش و خم شد طرفم و با لبخند

در گوشم گفت: نمی خواستم اشکتو در بیارم....فقط میخواستم بگم شیما واسه منم خیلی ارزش

داره.

فکرمو خوند؟! از کجا فهمید چه فکری کردم و چه حسی دارم؟!

نگاش کردم و لبخند زد.

اروم با اون یکی دستش دست منو گرفت. میخواست لج نیوشا رو دربیاره....

نمیدونم شایدم قصد دیگه ای داشت؟

اما در هر حال من هیچ عکس العملی نمیتونستم نشون بدم,چون نیوشا کنارم نشسته بود!

یه دفه زبون باز کرد و با یه نیشخند رو به من گفت: شما همیشه با خودت یه لباس اضافه میاری 

مهمونی؟ واسه خودنمایی دیگه؟ 

و بعد پوزخند زد. ارسلان نذاشت جوابشو بدم و سریع گفت:

نه,این لباسشو من خریدم. من ازش خواستم اینو بپوشه.

نیوشا با تعجب به ارسلان نگاه کرد:حالا دیگه براش لباسم میخری....؟

ارسلان خندید: نیوشا....زنمه...انتظار داری واسش لباس نخرم؟! این حلقه ای که تو دستشه

هم من خریدم.

تو دلم گفتم اره جون خودت....یه لباس خریدیا...

نیوشا بغض کرد و از جاش بلند شد و با عصبانیت و یه صدای گرفته گفت: 

مرده شور خودت و زنتو ببرن!

بعد از ما دور شد... ارسلان بهش خندید.

نگاش کردم: خیلی زیاده روی کردی. گناه داشت.

ابروهاشو انداخت بالا: هیچم گناه نداشت...


*************************


ساعت 2 شب بود و مهمونا رفته بودن.

من و شایان و مامان و بابا گرفتار تمیز کردن خونه بودیم. گلنار خانوم هم اومده بود کمکون.

یه دقیقه نشستم روی مبل تا استراحت کنم ولی نمیدونم چی شد که خوابم رفت!

وقتی چشمامو باز کردم توی تخت بودم,اما تخت خودم نبود.

از جام بلند شدم و دور و برم رو نگاه کردم...تو اتاق ارسلان بودم.

لباس سفیدم هنوز تنم بود و لباس خودم که به لطف نیوشا کثیف شده بود از چوب لباسی

اویزون بود.

موهامو از تو صورتم زدم کنار و دنبال موبایلم گشتم....اما نمیدونستم کجاست.

اتاق هنوز تاریک بود....این ینی هنوز موقع رفتن به خونه ی لادن اینا نبود...

از ور تخت بلند شدم و به ساعت نگاه کردم,ساعت 5 بود.

شانس اوردم بیدار شدم! 

از تو اتاق اومدم بیرون و رفتم پایین توی حال....ارسلان روی مبل خوابیده بود.

هنوز لباسای دیشبش تنش بود...کتش هم رو دسته ی مبل اویزون کرده بود.

اون روی مبل خوابیده بود,ولی من رو تختش؟

اروم رفتم توی اشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم....یاد صحنه ی دیشب افتادم...اه

با عصبانیت نفسمو فوت کردم و واسه خودم یه لیوان اب ریختم و بعد از خوردنش اروم همه چیز

رو گذاشتم سر جاش و داشتم سعی میکردم به اروم ترین وجه ممکن از اشپزخونه بیام بیرون

که دستم خورد به یه لیوان و افتاد زمین و پودر شد!

لبمو گاز گرفتم و به خودم گفتم: اه...دست و پا چلفتی!

به ورودی اشپزخونه نگاه کردم تا ببینم کسیو بیدار کردم یا نه....اثری از کسی نبود.

خم شدم و شروع کردم به جمع کردن خورده شیشه ها....

بیشترشو جمع کردم و بعد بلند شدم تا بریزمشون توی سطل که یه دفه ارسلانو جلوی خودم

دیدم. از یه دفه ظاهر شدنش ترسیدم و یه قدم رفتم عقب: هیـــن!!! ارسلان ترسوندیم...!

بیدارت کردم نه...؟

خندید: اره....چکار میکنی؟ ساعت 5 صبحه ها...

به لیوان که حالا تیکه تیکه شده بود نگاه کردم: تشنم بود....راستی...من چرا اینجا خوابیدم؟

مامان بابام کجان؟ رفتن خونه؟ تو چی؟ چرا لباساتو عوض نکردی؟

جواب داد: رو مبل خوابت برد....شایانم بردت تو اتاق من. نمیخواستن بیدارت کنن...منم دیگه نیومدم

توی اتاق که یه وقت بیدارت نکنم....

اروم گفتم: رو مبل خوابیدی دیشب....؟

لبخند زد و  گفت: اره...

سرمو انداختم پایین: ببخشید که جاتو گرفتم....  بعد سرمو اوردم بالا و نگاش کردم:

و مرسی بابت دیشب که هوامو داشتی....امیدوارم فکر بد نکرده باشی....من هیچ منظور خاصی 

نداشتم....فقط میخواستم از دست نیوشا خلاص شم.

خندید: میدونم منظوری نداشتی....اینم میدونم که میخوای بگی من واست مثل یه برادرم ولی روت

نمیشه.درهرجال مرسی که دیروز کمکم کردی....بدون تو نمیتونستم اون جشنو راه بندازم.

یه لبخند زدم: کاری نکردم...

بعد به لباسم نگاه کردمو بعد به ارسلان: مرسی بابت این...

لبخند زد و چیزی نگفت.

گفتم: من دیگه باید برم...ساعت 7 باید برم پیش لادن. دیرم میشه...

سرشو تکون داد: میخوای باهات بیام؟ ساعت 5ئه...اگه میترسی....

پریدم تو حرفش: نه....خودم میرم.

نگام کرد: مطمئنی؟

سری تکون دادم و گفتم: اره.

اونم سرشو تکون داد: خیله خب....من میرم وسایلتو از تو اتاقم بیارم برات.

سری تکون دادم و چیزی نگفتم. بعد از چند دقیقه ارسلان اومد و وسلایمو داد بهم. کیفمو زدم سر

کولم و گفتم: من دیگه میرم...

سرشو تکون داد: باشه....رسیدی خبر بده.

گفتم باشه و دستمو دراز کردم و تا باهاش دست بدم. اونم دستمو گرفت و یکم فشار داد.

داشتم دستمو از تو دستش میکشیدم ک یه دفه دستمو محکم گرفت و گفت: شعله!

نگاش کردم: همــمم؟

خندید: مرسی....

لبخند زدم و دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و از خونشون زدم بیرون.

ساعت 5:40 دقیقه بود که رسیدم خونه....

خونه غرق سکوت بود. دوییدم تو اتاقم تا یه دوش بگیرم...

بعد از یه دوش 10 دقیقه ای اومدم بیرون و گرفتار لباس پوشیدن شدن و خشک کردن موهام شدم.

یه دفه یادم اومد لباسمو خونه ی ارسلان اینا جا گذاشتم....باید بدمش خشک شویی...

خلاصه لباسمو عوض کردم و وسایلامو جمع کردم و ریختم توی کیفم و رفتم طبقه ی پایین تو اشپزخونه.

گلنار خانوم اومده بود. سلامی کردم و سریع یه تیکه کیک و شیر خوردم و از خونه زدم بیرون.

ساعت 6:55 دقیقه بود که رسیدم خونه ی مهیار اینا.

زنگ زدم و در باز شد.

سریع دوییدم سمت در ورودی چون سردم بود و باد میومد.

اروم درو باز کردم و رفتم داخل.

سارا خانوم و مهیار تو اشپزخونه بودن. مهیار پشتش به من بود,سارا خانومم سرگاز بود.

دلم واسه مهیار تنگ شده بود...چرا؟! اخه اون که مهم نیست...چرا هست...

نمیدونم...اخهمن واسه لادن انجام نه مهیار....پس چرا دیدن مهیار خوشحالم میکنه؟

پوووووف....از تو فکرام اومدم بیرون و گفتم: سلام...

سارا خانوم برگشت و نگام کرد: سلام عزیزم اومدی؟ برو لباساتو عوض کن بیا صبحونه بخور...

سرمو تکون دادم و گفتم: مرسی....صبحونه خوردم.با اجازتون برم لباسمو عوض کنم.

بعد راه افتادم سمت اتاق مهمان...

چرا مهیار بهم سلام نکرد؟ حتی برنگشت نگام کنه.....









اینم این قسمت

امیدوارم خوشتون اومده باشه

منتظر نظراتون هستما...




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ سه شنبه 30 تیر 1394 ] [ 11:23 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه