تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 8
سلام همگی

قسمت هشتم رو اوردم براتون

امیدوارم دوست داشته باشین


بفرمایــــــــن ادامه....


"Part8"




"زنمه"

چشمامو تو حدقه چرخوندم و زدم رو دستش و دستشو از رو شونم برداشت.

بعد همونطور که خم میشدم سمت مژده گفتم: دروغ میگه. داداشمه.

مژده خندید: خیلــــه خب....! حالا چکار میتونم واست بکنم؟؟

نفسمو فوت کردم: البوم کیک هاتون رو بیار واسه ما,یکی انتخاب کنیم. واسه فردا

ساعت 6 عصر.

مژده البوم رو اورد و ارسلان یکی رو انتخاب کرد. فیش رو واسمون نوشت و بیانه رو 

پرداخت کردیم. واسه بار اخر به مژده نگاه کردم: تا ساعت 6 امادست دیگه؟

مژده چشمکی زد: معلومه...مگه میشه روی دوستمو زمین بزنم؟

خندیدم: مرسی.

یه کارت بهم داد: شمارمه,کار داشتی زنگ بزن.

کارتو گذاشتم توی کیفم و خدافظی کردیم و سوار ماشین شدیم.

ارسلان ماشینو روشن کرد: این دختره کی بود؟

همونطور که کمربندمو می بستم گفتم: دوست دوران دبیرستانم بود.

ارسلان: چرا بهش گفتی داداشتم؟؟

نگاش کردم و یکم اخم کردم: نکنه میخواستی بگم شوهرمی؟

خندید: چرا که نه؟؟

زدم به بازوش: حرکت کن...

خندید: کجا برم؟

یکم مکث کردم و یه نفس عمیق کشیدم: خونتون.

با تعجب نگام کرد: خونمون چرا؟

_ بریم لیست دعوتی هارو بنویسیم و بهشون خبر بدیم.

سرشو تکون داد و حرکت کرد.

رسیدیم خونشون و رفتیم داخل. خونه ساکتِ ساکت بود. سریع شالمو کیفمو پرت کردم

روی مبل و رو به ارسلان گفتم: بدو برو کاغذو خودکار بیار.

بعد نشستم روی صندلی ای که پشت میز ناهار خوری بود.

رفت و کاغذ و خودکار و یه دفتر تلفن اورد.

کاغذو خودکارو ازش گرفتم: دفتر تلفن واسه چیه؟ مگه دوره ی ارش کمون گیره؟!

خندید: خب شماره ی همه رو که تو گوشیم ندارم....بعدشم اسم بیشتر فامیلامون این

تو هست. اگه یکیشون رو جا انداختیم از تو این مینویسم.

سرمو تکون دادم: خیله خب....از اقوام نزدیک شروع کن. من همشونو نمیشناسم....

خاله ثریا....خاله رویا....خاله دینا.... 

وبعد موهامو زدم پشت گوشم و شروع کردم به نوشتن اسم هایی که داشتم زیر لب

میگفتم.

بعد سرمو اوردم بالا و به ارسلان نگاه کردم: اسم بچه هاشونو بگو بنویسم.

با تعجب نگام کرد: اسم بچه هاشون چرا؟ به خاله هام میگم خودشون به بچه هاشون میگن

بیان دیگه....

_ اونو که اره میدونم....میخوام یه لیست کامل بنویسم که بشمرم ببینم چند نفریم. واسه

سفارش غذا باید بدونیم چند نفریم دیگه.

سرشو تکون داد:اها....خب بنویس....سارا...

گفتم: صبر کن صبر کن! برو یه کاغذ و خودکار دیگه بیار و اسم هرکی رو مینویسم شمارشو

بنویس. بعد واسه زنگ زدن کارمون راحت تر میشه.

رفت و کاغذ اورد و سریع کاری که گفتمو انجام داد. هر اسمی که میگفتم شمارشو یادداشت میکرد.

_خب نوشتی؟ عمه لیدا.....عمه نازی....

_صبر کن بابا....یواش تر!

ارسلان خندید: عمه نیلوفر....عمو هادی...عمو رضا....

_خـــب.....خــــب....نوشتم....دیگه؟

یکم مکث کرد: حالا بچه هاشون....سمیه....مریم....پانته ا....پردیس....ساغر....الهام...نیایش...

خب تموم شد.بریم سر دایی ها.

پوزخند زدم: نه تموم نشد....یکی رو جا انداختی...

با تعجب نگام کرد و سرشو تکون داد: کی؟

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: دختر عموت....دختر عموی حسودت,نیوشا.

لباشو روی هم فشار داد و با یه خنده گفت: اره اره...نیوشا رو یادم رفت...بنویس.

اسمشو نوشتم و زیر لب ولی طوری که ارسلان بشنوه گفتم: نمیدونم به چیه من حسودی میکنه....

چشم دیدن منو نداره....مخصوصا کنار تو! تو هم که همش کنار منی....اونم صورتش کش میاد.

بعد سرمو اوردم بالا و به ارسلان نگاه کردم: خدایی به چیه من حسودی میکنه؟

ارسلان یه لبخند محو زد و اروم زیر لب گفت: به چیت حسودی نکنه....

یکم اخم کردم: ها؟

خندید: هیچی...تو نگرانش نباش...نمیذارم فردا شب اذیتت کنه.

سرمو انداختم پایین و یه جوری رفتار کردم که انگار نشنیدم چی گفته: دایی هات رو بگو...

نفسشو فوت کرد: دایی ناصر...دایی محسن...دختر دایی هارو بگم؟ نوشتی دایی هارو؟

سرمو تکون دادم: نوشتم...

ادامه داد: لاله...سلاله...مهرنوش....مهسا...تموم شد.

خندیدم: چی چی تموم شد! پسرارو نگفتی! تمام دختر دایی ها و دختر خاله ها و دخترعمو ها و

دختر عمه هارو گفتی ولی پسرا چی؟ اونارو هم بگو دیگه.

زد تو پیشونیش: اوه راست میگی! زود بنویس...سامی...اریا....نوید...کسری...امین...عرفان...

نوشتم و بعد خودم ادامه دادم: فرشید...افشین....پارسا...

ارسلان خندید: چه خوب یادته!

خندیدم و نگاش کردم: اخه بیشترشون تو تولدت بودن. اِ....دوستم یادم رفت....

خندید: دوستت کیه؟

خندیدم: ارتا....پسر دایی ناصرت! گوله ی نمک!

خندید: اره اره بنویس! میگم....بابا نیاد یه وقت؟

_ نه بابا....ماشین که دست توئه ارسلان!

_ خب یه دفه دیدی شایان اوردش!

_ نترس....اون صبر میکنه تا تو با من برگردی خونه بعد میاد خونه. حالا شماره هارو نوشتی؟

_ اره نوشتم همه رو.

- خب بدو زنگ بزن که دیر شد....

خلاصه به تک تک مهمونا زنگ زدیم و دعتشون کردیم. 35 نفر بودیم....همه اعضای خانواده.

زنگ زدیم و به اندازه ی مهمونا چند نوع غذای مختلف هم سفارش دادیم و تقریبا ساعت

11:30 بود که کارمون تموم شد.

نفسمو فوت کردم و خودمو انداختم روی مبل: بالاخره تموم شد....

بعد کیفم و شالم رو برداشتم و بلند شدم: زود باش بریم که خیلی دیر شد.

کلیدشو از رو میز برداشت: بریم.

تا رسیدیم خونه ساعت 12 شد....تا رفتیم تو خونه عمو سهراب از روی مبل بلند شد:

چقد کارتون طول کشید...خوب شد اومدین! ارسلان بابا خدافظی کن بریم که من خیلی خستم.

ارسلان با یه لبخند رفت سمت باباش و سوییچ ماشینشو گذاشت کف داست باباش:

بابا شما برو....من امشب اینجا میمونم.

عمو سهراب یکم تعجب کرد و گفت: چرا؟ مگه چه خبره؟

ارسلان خندید و دستشو انداخت دور گردن شایان: یه سری کار داریم...

عمو سهراب یه نفس عمیق کشید: مزاحمشون نشو بابا...به اندازه ی کافی زحمتشون دادیم امشب.

بابام اخم کرد: سهراب این حرفا چیه....ارسلان پسره منه! مهمون نیست که! خونه ی خودشه....

شایان هم پرید وسط: عمو نگران نباش! فردا سالم پسرتو تحویلت میدم خیالت تخت!

عمو سهراب خندید و سری تکون داد: از دست شماها....

مامانم رو به عمو سهراب گفت: خب خودتم امشب بمون دیگه....صبح از این جا با حمید برین شمال.

عمو نگاهی به بابان انداخت و چند لحظه مکث کرد.

بابام یه لبخند زد و رفت طرفشو دستشو انداخت رو شونه ی عمو سهراب و گفت: لیلا یه گلنار خانوم بگو

اون اتاق مهمون رو اماده کنه...

من تمام مدت داشتم با تعجب به شایان و ارسلان نگاه میکردم و به این فکر میکردم که دلیل موندن ارسلان

چیه.....

ساعت 1 بود و مامان و بابا خواب بودن. عمو سهرابم توی اتاق مهمان خواب بود و صدای خر و پفش بلند شده

بود.

لباس خوابم که یه شلوار بلند و گشاد صورتی و یه پیرهن استین بلند صورتی با خال خال های سفید بود

رو پوشیدم و همونطور که شونه تو دستم بود و موهامو شونه میکردم از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق

شایان که ارسلانم توش بود.

در زدم و رفتم داخل.

شایان رو تخت نشسته بود و داشت با موبایلش ور میرفت.

نگاش کردم: ارسلان کو؟

به حموم اشاره کرد: رفته دوش بگیره. الان میاد بیرون.

نشستم روی تخت کنارش و گفتم: تو با ارسلان چکار داری که امشب مونده اینجا؟

اما جوابی نداد و همونطور به موبایلش ذل زده بود و با خودش میخندید.

صداش زدم: شایان...

اما بازم جواب نداد.

یه بار دیگه صداش زدم اما بازم جواب نداد و به صفحه ی گوشیش نگاه میکرد و مثه احمقا با خودش میخندید.

عصبانی شدم و گوشیش رو از تو دستش کشیدم.

با تعجب نگام کرد: اِ شعله چکار میکنی؟!

موبایلو گذاشتم رو تخت و ابروهامو توهم قفل کردم: این کیه که وقتی باهاش حرف میزنی مثه خنگا

 خود به خود میخندی و صدای منم نمیشنوی؟

خندید و کشیدم سمت خودش و منو انداخت تو بقلش و گفت: ببخشید....اصلا حواسم بهت نبود.

یکم اخمامو از هم باز کردم اما هنوز اون اخمه ته چهرم بود. با یه صدای نسبتا عصبانی گفتم: زنته؟

خندید: اره....

اخم کردم و لبامو غنچه کردم و یه طرف دیگه رو نگاه کردم. خندید و با دستش صورتمو چرخوند سمت 

خودش که نگاش کنم بعد با خنده گفت: ببینمت؟

بازم نگامو ازش گرفتم و باهمون اخم یه طرف دیگه رو نگاه کردم. خندیدو باز صورتمو چرخوند سمت خودش

و گفت: تاحالا ندیده بودم حسودی کنی....پس حسودیم بلدی....

همونطور که اخم کرده بودم نگاش کردم و به صورتش ذل زدم و بعد لبامو غنچه کردم و با یه صدای اروم گفتم:

اگه قرار باشه همش با اون حرف بزنی من محو میشم. مثل همین الان. اون موقع من به کی حرفامو بزنم؟

خندید: عزیــــــزم! تو عروسک منی...یکی یه دونه ی منی! مگه میشه محو شی؟ معذرت میخوام.

حواسم نبود داری حرف میزنی.

اخمامو باز کردم و نفسمو دادم بیرون: قول میدی؟

نگام کرد: قول بدم چی؟

اب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین: که وقتی زنت شد منو فراموش نکنی؟

یه لبخند زد و سرمو با دوتا دستش گرفت و پیشونیمو بوسید و بعد اروم گفت: قول میدم.

نمیدونم چرا بغض کردم....اگه شایان ازدواج میکرد و میرفت....من تنهای تنها میشدم....

دیگه کسی نوبد که حرفامو بهش بزنم. با اینکه الانشم خیلی باهاش حرف نمیزدم ولی همین که میدونستم

هست خودش بهم انرژی میداد.

اومد عقب و نگام کرد. بغضمو قورت دادم و نگاش کردم. اخم کرد: 

گریه نکنیا....دیگه هم از این فکرا به کلت نزنه!

یه لبخند محو زدم و سرمو تکون دادم.

جدی چرا من با هر چیز کوچیکی گریم میگرفت؟ چرا انقد زود اشکم در میومد؟ چرا؟

چرا هر چیز بی ارزشی مثل این ناراحتم میکرد؟! قلبمو میشکوند؟

هــــــــــــعی.....جواب سوالامو خودم میدونم... "افسردگی"

چجوری میشد از دستش خلاص شد؟ نمیدونم....

فقط میدونم دلم میخواست ازش شرش خلاص شم! چرا نمیشد؟ چرا هرچقدر بیشتر دست و پا

میزدم بیشتر تو غمو غصه هام فرو میرفتم؟

اصلا چرا من؟ چرا این اتفاقا واسه من میوفتاد؟ مگه من چکار کردم که عذابم باید این باشه؟

اها....داشت یادم میرفت....من ادم کشتم....شیمارو....

با صدای ارسلان از تو خیالاتم اومدم بیرون و نگاش کردم. لباسای شایانو پوشیده بود. به تنش زار میزد.

خندم گرفت.

همونطور که با لبخند نگام میکرد موهاشو با حوله خشک میکرد: چرا میخندی؟

سرمو تکون دادم: هیچی. مهم نیست. واسه چی امشب اینجا موندی؟

لبخندش محو شد و با یه حالت ناراحت گفت: نباید میموندم....؟

از سوالم خجالت کشیدم. ادم که مهمونو از خونش بیرون نمیکنه! ولی منظورم این نبود....میخواستم 

ببینم با شایان چکار دارن.

مصنوعی خندیدم: منظورم اینه که با شایان چکار داشتین؟

بازم اون لبخند همیشگی اومد رو لباش. خیالم راحت شد که ناراحت نشده.

گفت: کاری نداشتم....میخواستم اینجا بخوابم که صبح از همینجا بریم به کارامون برسیم. اگه میخواستی

بیای خونمون دنبالم دیر میشد. واس همین یه دروغ سرهم کردم.

سرمو تکون دادم و از جام بلند شد: من میرم بخوابم....شما هم بخوابین.

بعد از اتاق رفتم بیرون.


*************************


ساعت 7:30 بود....از جام بلند شدم و یه دستی به صورتم کشیدم و یه لباس گرم پوشیدم و از اتاقم زدم

بیرون. خواستم به ارسلان زنگ بزنم که بیدار شه اما نمیخواستم شایانو بیدار کنم. واسه همین اروم

در اتاقو باز کردم و رو نوک پام پاور چین پاور چین رفتم داخل.

شایان رو تختش خوابیده بود و ارسلانم روی تشک پایین تخت شایان.

اروم رفتم بالای سرش و صداش کردم: ارسلــــان....ارسلان!

یه تکون خورد و پتو رو از روی صورتش زد کنار و با چشمای نیمه باز نگام کرد. از قیافش خندم گرفت.

با خنده گفتم: پاشو ساعت 7:30 ئه....بریم به کارامون برسیم.

چندبار پلک زد و بعد پتو رو زد کنار وبلند شد نشست. یه دستی به صورتش کشید و با خمیازه گفت:

تو برو پایین صبحونه بخور منم الان میام.

سری تکون دادم و بلند شدم و از اتاق شایان اومدم بیرون.

رفتم توی اشپزخونه و به مامان و گلنار خانوم که سر میز نشسته بودن سلام کردم.

کنارشون نشستم و گفتم: مامان بابا و عمو سهراب رفتن؟

مامانم لبخند زد: اره ساعت 5 راه افتادن....

یه لقمه نون و پنیر چپوندم تو دهنم: خوبه....من و ارسلانمتا یه بیست دقیقه دیگه راه میوفتیم.

گلنار خانوم رو به من گفت: رسیدین خونه ی اقا سهراب اینا زنگ بزنین من میام کمکتون.

مامانم هم سری تکون داد و یه قلوپ چایی خورد: اره اره....میایم کمک.منم میام.

سرمو تکون دادم: نه مامان جون نمیخواد....خودمون دوتا از پس کارامون بر میایم. مرسی گلنار خانوم.

مامانم لبخند زد و رفت سمت یخچال و پاکت ابمیوه رو در اورد و برام یه لیوان ریخت: 

مطمئنی؟

سرمو تکون دادم: اره مامان....دخترت اونقدا هم که فکر میکنی ضعیف نیست.

لبخندی زد و عینکشو از رو چشمش برداشت و موهامو بوسید: دختر من قویه.

یه لبخند زدم و با صدای ارسلان به ورودی اشپزخونه نگاه کردم.

ارسلان: به بـــــــــه.....مادر و دختر سر صبحی لاو میترکونینا....چشم عمو حمیدو دور دیدین؟

مامانم و گلنار خانوم خندیدن و بهش تعارف کردن که بیاد و بشینه و صبحونه بخوره.

اونم سریع نشست. من فقط بهش نگاه میکردم....

تو خلقت خدا موندم...انگار نه انگار همین 5 دقیقه پیش بود که داشت تو خواب حرف میزد! این

همه انرژی رو از کجا میاورد؟! اگه من نصف انرژی ارسلانو داشتم الان سرو وضعم این نبود.

گذشت و صبحونه خوردیم و بعد از خدافظی با مامانو گلنار خانوم حرکت کردیم.

نشستیم تو ماشین, گوشیم رو در اوردم و رفتم تو قسمت نوت و گفتم: خب....اول باید بریم

میوه بخریم...

ارسلان خندید و بهم نگاه کرد: لیست نوشتی؟

سرمو تکون دادم: اره....کارامون زیاد بود...ترسیدم یادم بره. حرکت کن.

خندید و حرکت کرد. رسیدیم به یه هایپر مارکت بزرگ.

ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و پیاده شدیم.

رو به ارسلان گفتم: چه خوب شد اومدیم اینجا....حالا همه چیزو یه جا میخریم.

بعد بازوشو کشیدم: بدو بریم که کلی کار داریم...

رفتیم تو هایپر و اول رفتیم قسمت میوه ها....

کاهو,گوجه,خیار,کلم,سیب,موز,کیوی,پرتغال,نارنگی,هندونه,هویج و اناناس خریدیم.

همه رو گذاشتیم توی چرخ و راه فتادیم.

ارسلان همونطور که چرخو هل میداد گفت: دیگه چی لازم داریم؟

یه نگاه به نوت گوشیم انداختم: هــمم...شیرینی جات!

بعد رفتیم و شکلات و پودر ژله و کاکائو  و کیک خامه ای گرفتیم. کلی خرید دیگه داشتیم

که شامل: دوغ,نوشابه,سس,کالبسا,زیتون و نون باگت میشد.

خریدامونو کردیم و وقتی به خودم اومدم و ساعتمو نگاه کردم دیدم ساعت 12:45 دقیقست!

چقدر زود گذشت! هنوز کلی کار داریم!

سریع رفتیم و بدو بدو وسایلا رو گذاشتیم تو ماشین. ارسلان همونطور که از خستگی

بلند کردن خریدا نفس نفس میزد بریده بریده گفت: خـ..ب ....حالا کـ..جا بریــم؟

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: بریم برای کادو. بعدشم لباس.

ماشینو روشن کرد: لباس؟ تو که کلی لباس داری!

لبامو غنچه کردم: میدونم...تو کاریت نباشه. برو.

رفتیم سمت بازار و بعد از خریدن کادو ها که یه ساعت شیک از طرف من و یه دست بند چرمی

که روش طلا کار شده بود و از طرف ارسلان بود رفتیم که لباس بخریم. رفتیم تو یه مغازه و من

چندتا لباس رو پوشیدم و امتحان کردم. ارسلان هم هی نظر میداد. ولی من اخر همونی که

خودم دوست داشتمو برداشتم. خیلی ساده بود, اما من دوسش داشتم.


(لباس شعله,وسطی)



لباس رو گذاشتیم توی پاکت و پولشو حساب کردم و داشتیم از توی مغازه میومدیم بیرون که

یه دفه ارسلان گفت: شعله! این لباسه رو! خیلی خوشکله بیا اینو بپوش برای امشب!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و بازوشو کشیدم: بیا بریم ارســــــلان....

بعد بدون اینکه منتظرش باشم از مغازه زدم بیرون.

ارسلان خندید و لباس رو از روی رگال برداشت. خیلی چشمشو گرفته بود.یه لباس سفید خیلی 

شیک بود.


(لباسی که ارسلان پسندیده)



لباس رو برداشت و گرفت سمت فروشنده: خانوم لطفا از این لباس سایز همون خانوم بدین.

یکم صبر کردم و ارسلان از مغازه اومد بیرون. سریع همه ی خریدا و پاکتارو ازم گرفت و گفت:

من میرم اینارو بزارم توی ماشین و میام که بریم لباس بخرم.

یکم اخم کردم و با تعجب گفتم: خب میریم توهم خریدتو بکن بعد همه ی پاکتارو باهم میبریم

دیگه....

اما بدون اینکه به حرفم توجه کنه رفت!

شونه هامو انداختم بالا و منتظرش شدم. بعد از برگشتن ارسلان رفتیم تا براش لباس بگیریم.

یه کت سورمه ای اسپورت خرید و یه شلوار مشکی. یه لباس خاکستری هم واسه زیر کتش

گرفت.


************************


رسیدیم خونه....ساعت 3 بود! وااای کلی کار داشتیم!

بعد از خالی کردن همه ی خریدا توی اشپزخونه , ارسلان لباسامونو برد و گذاشت توی اتاقش.

یه پاکت اضافه هم دستش بود....به جز پاکت لباس من و لباس خودش....چی توش بود؟

نمیدونم....

شروع کردم به گردگیری خونه و ارسلان هم زنگ زد به بابا تا ببینه کجان و در چه حالن و کی

میان؟

بعد از قطع کردن تلفن رو به من گفت: دارن خوش میگذرونن....عمو حمید گفت تا ساعت 9 اینجان.

سرمو تکون دادم و به کارم ادامه دادم: خب....پس سریع اینجارو یه جارو بکش. من نمیدونم این

مستخدم شما چکار میکنه...رو همه ی وسایلاتون دو سانت خاک نشسته!

خندید و جارو برقی رو اورد: نمیدونم والا!

بعد از گردگیری و جارو کشیدن سریع رفتم توی اشپزخونه سراغ کارهای دیگه.

ژله هارو از توی پلاستیک خرید در اوردم و شروع کردم به ژله درست کردن.همونطور که ژله هارو

درست میکردم ارسلانو صدا زدم: ارسلان!!!

اومد توی اشپزخونه: بله؟

به میوه ها اشاره کردم: اینارو میشوری؟

سری تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه رفت سراغ میوه ها و شروع به شستنشون کرد.

منم ژله هارو اماده کردم و گذاشتم تو یخچال که ببنده.

بعد رفتم سراغ کالباس ها. زیتون هارو هم گذاشتم کنارم. دوتا ظرف دیس خیلی بزرگ از توی 

کابینت اوردم بیرون و همونطور که داشتم توی کابینت هارو میگشتم رو به ارسلان که داشت

میوه هارو میشست گفت: ارسلان....خلال دندونتون کجاست؟!

نگام کرد: تو اون کابینت پایینه....سمت راست.

خلال دندونو پیدا کردم و رفتم سراغ کالباسا. کالباس رو رول کردم و یه زیتون گذاشتم روش و 

با خلال دندون محکمش کردم.

کارم تموم شد....دوتا دیس پر از رول کالباس اماده کرده بودم. دیس هارو گذاشتم توی 

یخچال و رفتم سراغ ارسلان که پشت سینک ظرف شویی بود. استین هاشو زده بود بالا

و داشت میوه هارو میشست. کارشو خوب بلد بود....چون بعد از فوت مامانش باید یه سری

چیزا رو یاد میگرفت. چون عمو سهراب که همش سرکار بود و اون موقع هم مستخدم نداشتن.

یه لبخند محو زدم و چندثانیه نگاش کردم....چقد سخته بدون مادر....

دردش کمتر از من نیست! مطمئنم خیلی بیشتر از من سختی کشیده...

من شیمارو از دست دادم,اونم مادرشو. ولی با این همه,ارسلان خیلی خوب با این موضوع کنار 

اومده...همش میخنده! پس چرا من نمیتونم مثل اون باشم؟!

با صدای ارسلان از تو فکرو خیالاتم اومدم بیرون. داشت میگفت: چرا میخندی؟

نگاش کردم: ها؟

خندید: میگم چرا میخندی.

یه لبخند دیگه زدم: هیچی. کارت تموم شد؟

شیرو اب رو بست و اومد عقب: اره. تموم شد.

به کنار سینک نگاه کردم. تمام میوه هارو شسته بود و توی ابکش گذاشته بود که خشک بشن.

به ارسلان نگاه کردم: خب پس تو برو نوشیدنی هارو اماده کن,منم میرم سالاد درست کنم.

بعد از درست کردن نوشیدنی ها و سالاد ها وگذاشتنشون توی یخچال رفتیم سراغ بقیه ی کارها.

کیک خامه ای هارو چیدم توی ظرف,ارسلان هم کاکادو هارو.

تقریبا کارمون تموم شد....ساعت 6 بود!!!

مثل برق میگذشت!

با کمک ارسلان و به سختی میز غذاخوری رو توی حال جابه جا کردیم و چسبوندیمش به دیوار 

که همه چیز رو روی اون بچینیم و همه بتونن راحت هرچی دوست دارن بخورن.

بعد از جابه جا کردن میز ارسلان رو به من گفت: من میرم کیکو بگیرم و بیام.

سرمو تکون دادم: باشه,شام چی؟

کتش رو پوشید: شام رو خودشون میارن,پولشم براشون کارت به کارت کردم نمیخواد چیزی بدی.

سرمو تکون دادم: باشه. زود بیا که هم تو بری اماده شی.هم من.

سری تکون داد و از در حال رفت بیرون.

ارسلان رفت و منم شروع کردم به چیدن میز. رفتم توی حال و شروع کردم به چیدن وسایل.

لیوان هارو چیدم روی میز,کنارش جا قاشقی رو گذاشتم و کلی قاشق و چنگال ریختم توش.

بعد کلی بشقاب رو گوشه ی میز چیدم که موقه ی خوردن غذا راحت بتونن ظرف بردارن.

بعد سالاد و کیک خامه ای هارو از تو یخچال دراوردم و اوناهم گذاشتم روی میز.

ژله و دوغ و نوشابه و نوشیدنی هارو بعدا میزارم. چون الان نوشیدنی ها گرم میشن و ژله اب

میشه. کالباس هارو هم گذاشتم و ساعت 6:20 دقیقه بود که غذاهارو اوردن.

چند نوع غذا....اخه این همه غذا رو کی میخواد بخوره ارسلان؟!

نفسمو فوت کردم و بعد از رفتن کارکنایی که غذاهارو اورده بودن شروع کردم به چیدن غذاها روی میز.

از توی کابینت سطل و انبر برای یخ هم دراوردم و گذاشتم کنار سینک که بعدا ارسلان پرش کنه.

کارم تموم شد. رفتم بالا تو اتاق ارسلان تا لباسمو بردارم و برم خونه و اماده شم و بعد برگردم که

بقیه ی کاهارو بکنم. یه پاکت کنار تختش بود.رفتم و خم شدم و داخلشو نگاه کردم,اره لباس خودم بود.

برش داشتم و زنگ زدم تاکسی و به سمت خونه حرکت کردم.

تو راه به ارسلان اس ام اس دادم:

من بیشتر کارارو انجام دادم,فقط باید کیک رو بزاری روی میز و توی سطل هم یخ بریز و بزار روی میز.

نوشیدنی ها هم همینطور. من میرم خونه اماده شم.

رسیدم خونه و سریع یه دوش گرفتم. به ساعتم نگاه کردم, 7:10 دقیقه بود. سریع موهامو خشک کردم و 

صافشون کردم. لباسمو پوشیدم و یه عطر خوشبو زدم. ست گوشواره و گردنبندی که طلای سفید بود

و مامانم برام خریده بود انداختم. خیلی ظریف و خوشکل بود و علامت بی نهایت بود.

یه انگشتر هم دستم کردم که ساده بود و یه الماس کوچولو روش بود.

الان فقط مونده بود موهامو درست کنم و ارایش کنم. موهامو بالا گوجه ای کردم و چتری هام رو هم ریختم

سمت چپ. سریع یکم ارایش کردم و کفشی که به لباسم میومد رو از توی کمد دراوردم و پوشیدم.


(اینم کفشش)



تو اینه خودمو نگاه کردم و بعد کتمو پوشیدم  و شالمو اندختم رو سرم و داشتم از درحال میرفتم بیرون که

 مامانم صدام کرد: کجا مامان؟ 

برگشتم و مامانمو نگاه کردم: مامان من باید زودتر برم کار دارم.

مامان سرشو تکون داد: باشه. مواظب خودت باش.

سری تکون دادم و خدافظی کردم سوار ماشینم شدم و حرکت کردم.ساعت 7:45 دقیقه بود که رسیدمو

ماشینمو پارک کردم و رفتم داخل. در باز شد و ارسلانو دیدم. لباسی که خریده بود پوشیده بود.

موهاشم زده بود بالا,خوشتیپ شده بود....

سلام کردم و رفتم جلوش. با همون لبخند همیشگیش گفت: چرا زود رفتی؟ صبر میکردی میومدم

میرسوندمت.

جواب دادم: نه دیگه....دیر میشد. کارایی که گفتمو انجام دادی؟

سرشو تکون داد: اره.

گفتم: باشه منم برم یه دستی به سرو روم بکشم که الان مهمونا میان.

رفتم تو اتاق ارسلان و کیفمو گذاشتم روی تختش. کت و شالمو در اوردم و اویزون کردم. یه دور دیگه

رژ لب زدم و یه نگاه به خودم انداختم و بعد از پله ها رفتم پایین پیش ارسلان.

پشتش به من بود,همونطور که راه میرفت با تلفن حرف میزد:

اره....ااااااره بابا....هست.....اره دیگه.....ارتا گفتم شعله هست! خیلــــه خب....باشــــه....

بعد قطع کرد.

خندیدم: ارتا بود؟

برگشت سمتم و  بعد از چند ثانیه اسکن کردن گفت: خوشکل شدی...

یه لبخند محو زدم و سرمو انداختم پایین: مرسی.






اینم از این قسمت....
امیدوارم خوشتون اومده باشه
منتظر نظراتون هستم ~




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ جمعه 26 تیر 1394 ] [ 12:30 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه