تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 7
سلام همگی

بالاخره قسمت هفتمو اوردم


برای خوندن برین ادامــــــــــــه.....




"Part 7"



لپام قرمزشد و قلبم شروع کرد به تند تند زدن. حتی تو بدترین شرایطا هم میخواست

منو بخندونه....زیر زیرکی خندیدم و بعد رفتم نزدیکتر تا دستشو ببینم. مچ دستشو

گرفتم و گفتم: ببینم...کجا ریخت؟

بعد به دستش نگاه کردم. اروم دستشو کشید: نه چیزی نیست...

یکم پماد بزنم خوب میشه. ولی میبینی اصلا قسمت نیست ما باهم یه قهوه بخوریم؟

اون دفه که تا اومدیم هات چاکلت بخوریم اومدن دنبالت. الانم که اینجوری شد....

خندیدم: اشکال نداره...وقت زیاد هست.

بعد خم شدم روی زمین تا تیکه های شیشه رو که شکسته بود جمع کنم.

اونم خم شد و با تعجب نگام کرد: چکار میکنی؟

منم با یه حالت گیج نگاش کردم: معلوم نیست؟! میخوام شیشه هاروم جمع کنم.....

با اون یکی دستش که نسوخته بود بازومو گرفت و بلندم کرد: نمیخواد! سارا خانوم میاد

جمع میکنه....دستت میبره.

به دستش که حالا دور بازوم بود نگاه کردم و نزدیک بود قلبم بیاد تو دهنم از به که تند تند

میزد.اب دهنمو قورت دادم و گفتم: مطمئنی؟

سرشو تکون داد و بازومو ول کرد:اره. بیا بریم داخل من یه پمادی چیزی بزنم به دستم....

سرمو تکون دادم و رفتیم داخل خونه. تا پام رو گذاشتم تو خونه صدای لادن بلند شد و من

دوییدم سمت اتاقش و دیگه نفهمیدم مهیار چیشد. رفتم تو اتاق لادن و دیدم بیدار شده

و داره گریه میکنه. سریع بقلش کردم تا اروم شه....چند دقیقه گذشت و صدای زنگ در اومد.

همونطور که لادن توی بقلم بود از توی اتاق اومدم بیرون و دیدم مهیار قبل از من درو باز کرده.

سارا خانوم با کلی خرید اومد داخل و همه ی پلاستیکای خریدو گذاشت کنار چوب لباسیه کنار

در و همونطور که نفس نفس میزد گفت: ببخشید....کلیدمو جا گذاشتم مجبور شدم در بزنم...

مهیار لبخند زد و خم شد و پلاستیک های خریدو برداشت و برد توی اشپزخونه. به دستش

نگاه کردم....دورش بلند پیچیده بود....یعنی انقد سوخته؟!!

خندم گرفت و بعد صداش تو گوشم پیچید.... " محو نگاه کردن یه حوری بودم....."

نمیدونم قصدش از این حرفا....از این حرکتا چی بود؟ شایدم میدونستم....خوبم میدونستم...

اما خودمو زده بودم به اون راه؟ 

نمیدونم چرا....شاید این کار درست نباشه...چون من اومدم اینجا کار کنم....نه اینکه....

خودمم همچین بدم نمیومد...ولی نمیشد.

اره ارومم میکرد,میخندوندم...ولی میشد؟ سرمو تکون دادم و از تو فکر اومدم بیرون.

از سارا خانوم پرسیدم: سارا خانوم لادن کی غذا خورده؟

شال و کتش رو دراورد و روی چوب لباسی اویزون کرد: قبل از اینکه بخوابه ریلیا بهش غذا داده.

یه لبخند زدم و به لادن نگاه کردم: پس تا الان حسابی گشنت شده نه؟

با اینکه جوابی نداد,یعنی نمیتونست بده,ولی میدونستم گشنشه.

با سارا خانوم رفتیم توی اشپزخونه. مهیار همه ی میوه هارو گذاشته بود روی میز اشپزخونه و 

داشت خالیشون میکرد توی سینک که بشورتشون.

همونطور که لادن تو بقلم بود رفتم کنارش و یکم هلش دادم اونور: تو لازم نکرده با اون دستت

میوه بشوری.

خندید و رفت کنار. لادنو گذاشتم توی صندلیش که توی اشپزخونه بود و رو به سارا خانوم گفتم:

من میرم واسه لادن چندتا اسباب بازی بیارم بعد میام کمکتون میوه هارو بشوریم.

مهیار سریع لادنو از تو صندلیش بلند کرد و بقلش کرد: اسباب بازی میخواد چکار وقتی عموش هست؟

خندیدم و بعد استین هامو زدم بالا و شروع کردم به شستن میوه هایی که توی سینک بود. 

سارا خانوم هم داشت کنار من میوه هارو از روی میز میذاشت توی سینک که یه دفه پرسید:

مهیار دستت چی شده؟

دست از کار کشیدم....قلبم شروع کرد به تند زدن....فقط ذل زدم به سینک و میوه هایی که توش بود.

نکنه بخواد بگه....

خندید و گفت: هیچی...میخواستم قهوه درست کنم ابجوش ریخت رو دستم. چیز مهمی نیست....

نفسمو فوت کردم و خیالم راحت شد که چیز دیگه ای نگفت.... از گوشه ی چشمم نگاش کردم و لبخند

زدم. انگار ذهنمو خوند و اونم نگام کرد و خندید: من با لادن بازی میکنم,شما به کاراتون برسین.

سرمو تکون دادم و شروع کردیم به شستن میوه ها. بعد از شستن میوه ها به ساعت نگاه کردم....

7:30 بود. اخه چرا اینجا انقد زمان زود میگذشت؟!

نفسمو فوت کردم و چندتا میوه برداشتم و حسابی لهشون کردم و باهم قاطی کردم. شیر هم ریختم

تو شیشه شیر لادن و همه رو گذاشتم تو یه سینی و رفتم توی حال پیش لادن و مهیار.

لادن توی بقل مهیار بود و داشت میخندید.

نشستم روی مبل کنار مهیار و با خنده به مهیار گفتم: بهت میاد....

همونطور که با لادن بازی میکرد و میخندید گفت: چی؟

یه لبخند زدم و گفتم: بابا شدن.

خندید: جدی؟

سرمو تکون دادم و گفتم: جدی. این لادن خانوم قصد غذا خوردن نداره؟

مهیار: الان که اره با عموش بازی میکنه.

لبخند زدم و چیزی نگفتم و ذل زدم بهشون. این صحنه منو یاد شیما و بابا مینداخت....یادمه....صدای

خنده هاش....بازی کردناش....شیطونی هاش....صدای مامان که میگفت بسه دیگه غذا یخ کرد!

بیاین غذاتونو بخورین!

همونطور داشتم خاطراتمون رو مرور میکردم و نفهمیدم چیشد که دوباره اشکام ریختن روی گونه هام.

با صدای مهیار برگشتم به دنیای واقعی. "شعله....شعله..."

پلک زدم و نگاش کردم: بله؟

به صورتم نگاه کرد: باز که داری گریه میکنی.....

تازه فهمیدم جریان چیه. سریع با دستامو اشکامو پاک کردم و لبخند زدم: چیزی نیست...

قیافش اینجوری شد -__- و گفت: اره منم خرم.

سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. میدونم بازیگر خوبی نبودم....

گفت: نمیخواد بگی چته....فقط اشکاتو پاک کن الان سارا خانوم میاد فک میکنه چیزی شده.

بعد یه دستمال از روی میز برداشت و گرفت طرفم.دستمالو گرفتم و اشکامو پاک کردم.

خدا میدونه چقد دلم میخواست بهش بگم...اما نمیتونستم....

لادنو ازش گرفتم و میوه و شیرشو بهش دادم. 

ساعت 8 بود و دیگه میتونستم برم...ریلیا و میلاد برگشته بودن خونه.

رفتم توی اتاق مهمان که لباسامو عوض کنم و برم همون رستورانی که بابا گفت.

داشتم لباس میپوشیدم که گوشیم زنگ زد.ارسلان بود.

برش داشتم: بله؟

_ سلام شعله خوبی؟

عجیبه....نگفت راپونزل! به اسم صدام کرد....

گفتم: خوبم,تو خوبی؟

_ بد نیستم....میگم شعله میتونی یکاری بکنی واسم؟

صداش چرا انقد خسته بود؟ انگار کوه کنده بود....

گفتم: چکاری؟

_ میدونی که شام داریم میریم همون رستوران همیشگی دیگه؟

_ اره میدونم....

_ خب من ماشین ندارم الان. بابام و بابات باهم رفتن,من کار داشتم نرفتم باهاشون.میخواستم ببینم

توی میتونی بیای دنبالم؟

سرمو تکون دادم: اره,باشه.

خندید: جدی؟

_ جدی.

_ خیله خب. من یکم کار دارم تو شرکت. تا توی بیای تموم شده.

_ باشه. من 5 دقیقه دیگه راه میوفتم.

بعد خدافظی کردیم و قطع کردیم.لباسمو عوض کردم وبعد از خدافظی با سارا خانوم,مهیار,میلاد و ریلیا

از خونشون زدم بیرون و به سمت شرکت حرکت کردم. رسیدم و به ارسلان زنگ زدم تا بیاد پایین.

جواب نداد.....2/3 بار دیگه زنگ زدم اما بازم جواب نداد.

ماشین رو پارک کردم و رفتم توی شرکت. نگهبان شرکت منو میشناخت واسه همین راحت رفتم داخل.

جلوش سری خم کردم و گفتم: سلام اقای نوری.

اونم سلام کرد و بعد سوار اسانسور شدم و رفتم طبقه ی چهارم....ساعت 8:45 دقیقه بود....

نمیدونم ارسلان تا الان تو شرکت چکار داشت! معمولا تو نمایشگاه بود...کم پیش میومد بیاد توی شرکت

و کار داشته باشه....

شرکت ساکته ساکت بود....هیچکی نبود.  رفتم سمت اتاقش که چسبیده بود به دفتر بابا.

در اتاقش باز بود. سرش تو پوشه هاش بود.

دم در اتاقش ایستادم و یکم براندازش کردم. یه کت شلوار خاکستری پوشیده بود. کراواتم زده بود!

چه خبر بود؟ هیچ وقت ندیده بودم اینجوری بیاد سرکار....همیشه تیپای اسپورت میزد.

موهاش بهم ریخته شده بود و کراواتش هم اویزون.

اصلا متوجه اومدن من نشد....از بس که گرفتار پوشه ها بود.

با انگشت اشارم چندبار زدم به در.

سرشو اورد بالاو  نگام کرد: ا... کی اومدی؟

_ یه بیست دقیقه ای هست... چرا گوشیتو جواب ندادی؟

ازجاش بلند شد: مگه زنگ زدی؟ گوشیم سایلنت بود...ببخشید.

بعد پوشه هارو بست و گذاشت گوشه ی میز و بل لبخند اومد سمت من: بریم.

بعد خواست از دفتر بره بیرون که دستمو گرفتم جلوش: وایسا ببینم.

با تعجب نگام کرد. رفتم جلوش ایستادم و دستم رو بردم سمت کراواتش. اول به صورتم ذل زد و بعد

به دستم. معلوم بود از این حرکتم تعجب کرده,خب حقم داشت.

کراواتشو دادم بالا و محکمش کردم: خوب شد. بریم...

بعد بدون اینکه نگاهش کنم رفتم و سوار اسانسور شدم. چند لحظه همونجا ایستاد و چندباری پلک زد.

اما بعد خندید و سوار اسانسور شد. خلاصه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.

میخواست بشینه پشت فرمون اما بهش گفتم که تازه ماشینمو گرفتم و میخوام خودم رانندگی کنم.

اونم خندید و چیزی نگفت. توراه بودیم و هردو ساکت بودیم تا اینکه من سکوتو شکستم: 

چرا کت شلوار پوشیدی؟ هیچ وقت اینطوری نمیرفتی سر کار.

خندید: یه جلسه ی مهم داشتیم امروز....نمیشد با تیپ همیشگی بیام. باید رسمی لباس میپوشیدم.

خندیدم: گفتم شاید میخوای بری خواستگاری!

بعد جفتمون خندیدیم. خلاصه رسیدیم رستوران و شام خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم....منم خندیدم.

با خانوادم....با ارسلان...برای بار اول بعد از یه مدت طولانی...معجزه بود شاید؟ نمیدونم.


****************

دو هفته گذشته بود....

توی این دو هفته من صبح و عصرها میرفتم پیش لادن. حالم روز به روز بدتر میشد. با دیدن لادن...با دیدن

تک تک کاراش حالم بد میشد و گریم میگرفت. هر وقت با لادن تنها میشدم گریه میکردم.

فکر نمیکردم انقد سخت بشه....فکر نمیکردم حالم بدتر بشه. فکر میکردم لادن رو جایگزین شیما میکنم

و همه چیز حل میشه. اما اینطور نبود. هیچ چیز حل که نشد هیچ...پیچیده تر هم شد.

گریه هام,غم هام...همه بیشتر شدن.

اما نمیتونستم از اون خونه بیام بیرون. چون خودم اینکارو انتخاب کرده بودم. حتی برای اینکه بابا انتخابمو 

به رخم نکشه باید تحم میکردم. اما چجوری؟ چجوری هر روز صورت لادنو ببینم و گریه نکنم؟!

خیلی سخت بود....

تو این دو هفته با مهیار صمیمی تر شده بودم و بیشتر باهاش حرف میزدم و میخندیدم.

از اون حرکات عجیب غریبش که دلمو میلرزوند هم زیاد انجام میداد....چندباری هم وقتی داشتم گریه 

میکردم بازم ازم پرسید چی شده. اما من بازم نگفتم.

با اینکه خیلی دلم میخواست خودمو خالی کنم و بگم. اخه این همه ادم! چرا من فقط با این پسر 

احساس راحتی میکردم؟چرا دلم میخواست همه ی حرفامو بهش بگم؟ چرا شایان نه؟

چر ارسلان نه؟ ارسلان خیلی منو بهتر از مهیار میشناخت....شایدم نه....

ولی اصلا دلم نمیخواست با اون زیاد حرف بزنم....

با ارسلان هم صمیمی تر شده بودم. بیشتر باهم حرف میزدیم و حتی گاهی اوقاتم میخندیدیم.

خیلی ذوق میکرد....اخه سابقه نداشت من انقد باهاش صمیمی بشم. چون از همون بچگی بهش

بی توجهی میکردم,اما الان سعی میکردم تا جایی که میتونم با بقیه ارتباط برقرار کنم تا جریان شیما

هم فراموش کنم....البته زیاد فایده هم نداشت....

گاهی اوقات میرفتیم بیرون....خرید....بعضی وقتاهم خانوادگی میرفتیم بیرون.

وقتی گریه میکردم طبق معمول میخواست ارومم کنه که موفقم نمیشد. با اینکه کم کم داشت راون شناس

میشد اما بازم باهاش راحت نبودم. نمیتونستم حرفای دلمو بهش بزنم....

همش میگفت نترس...من دکتر خصوصیتم. راحت باش...باهام صحبت کن...

میگفت دکترا راز نگه دارن...دکترا راز مریضاشونو به کسی نمیگن....میگفت حرفامو پیشه خودش نگه میداره.

ولی نمیتونستم....انگار یه چیزی نمیذاشت....نمیذاشت بهش حرفامو بگم.

ولی همین که صمیمی تر شده بودیم خودش خیلی بود!

تو این دو هفته لادن بیشتر بهم عادت کرده بود....بیشتر میخندید. تو بقلم اروم بود,بی قراری نمیکرد.

ریلیا روز به روز بدتر میشد....بدجنسی هاش بیشتر و بیشتر میشد.اما هیج کدوم از این کاراش به چشمم 

نمیومد اخه بیشتر وقتمو با مینا میگذروندم. انقد باهم صمیمی شده بودیم که حتی شماره های همدیگه

روهم داشتیم.هر روز باهم حرف میزدیم.تقریبا راجب همه چیز....اون از اتفاقاتی که سرکار میوفتاد میگفت

منم از خاطرات دوره ی دبیرستان و دانشگاهم. زیرزرکی فهمیده بودم با یه پسره قرار میذاره...

راجبش حرف میزد. بعضی اوقاتم تو لباس پوشیدن ازم کمک میخواست چون میخواست بره سر قرار.

خیلی دختر خوبی بود. حداقل باهاش راحت بودم....ولی هیچ کدوم از اینا نمیتونست جلوی گریمو بگیره.


***************************


ساعت نه بود و از خونه ی ارجمند ها برگشته بودم. حموم کرده بودم و حالا لباس پوشیده بودم و رو به روی

اینه نشسته بودم و داشتم موهامو خشک میکردم.

عمو سهراب اینا هم اینجا بودن....برای شام مونده بودن. همونطور که گرفتار موهام بودم یکی در زدو اومد

داخل. ارسلان بود.

با همون لبخند همیشگی اومد تو اتاق و روی تختم پشت سرم نشست: سلام راپونزل خوبی؟

دیگه هیچ عکس العملی به واژه ی "راپونزل" نشون نمیدادم. سرمو تکون دادم و به شونه کردن موهام ادامه

دادم: تو خوبی؟

سرشو تکون داد: شعله میتونی یه کمکی بهم بکنی؟

چرخیدم سمتش و نگاش کردم: چه کمکی؟

_راستش فردا تولد بابامه....

سرمو تکون دادم: خب؟

_ میخوام سوپرایزش کنم ولی یه مشکل هست.....مستخدممون رفته تعطیلات. منم تنها نمیتونم کاری کنم.

واقعا یکیو لازم دارم که کمکم کنه....

لبامو روی هم فشار دادم: و اون یه نفر منم؟

سرشو تکون داد: کمکم میکنی؟

چند لحظه ساکت شدم و فکر کردم. گناه داشت...مطمئن بودم تنهایی از پسش بر نمیاد. یکم کمک

 کردنم چیزی ازمن کم نمیکرد. واسه همین نفسمو فوت کردم و گفتم: باشه.

لبخند زدو با دستاش موهامو بهم ریخت: میدونستم کمکم میکنی.

چشمامو تو حدقه چرخوندم و دستشو زدم کنار: اخه الان باید اقدام کنی؟! هیچ کاری نکردیم....فردا هم بابات

ظهر از سرکار میاد خونه! هیچ کاری نمیشه کرد....لو میریم که.

لبشو گاز گرفت: راست میگی....به ایناش فکر نکرده بودم...

چشمامو تو حدقه چرخوندم: تو اصلا فکرم میکنی مگه؟

یکم اخم کردو نگام کردو بعد خندید. گفتم: صبر کن من زنگ بزنم فردارو مرخصی بگیرم چون اگه بخوام برم

پیش لادن دیگه به هیچ کدوم از کارامون نمیرسیم....

بعد گوشیمو در اوردم و زنگ زدم به مینا: الو؟ مینا؟ سلام....خوبی؟ مرسی منم خوبم...

میگم مینا...یه مشکلی واسم پیش اومده فردا نمیتونم بیام...مشکلی نیست؟

همونطور که با مینا حرف میزدم ارسلان به دروغ گفتنام میخندید. خودمم خندم گرفته بود!

همونطور که میخندیدم اخم کردم و با دستم زدم به پاش و اروم گفتم: ساکت باش!

و بعد به حرف زدن ادامه دادم: اره...واقعا شرمندم....اگه مشکل نداشتم میومدم بخدا....

گوهر خانوم مشکلی ندارن؟ جدی؟ مطمئن؟ خیالم راحت باشه؟ مرسی مینا....جبران میکنم....بازم مرسی.

نه بابا چیزی نیست....حالم خوبه. اره....جدی خوبم! باشه...قوربونت....میبینمت. خدافظ.

بعد گوشی رو قطع کردم و رو به ارسلان گفتم: من فردا ازادم.حالا باید یکاری کنیم فردا بابات خونه نیاد.

 حداقلش تا عصر کارامون طول میکشه دیگه...

دوتامون ساکت نشستیم و چند دقیقه فکر کردیم. یه دفه یه فکر به ذهنم رسید و دست ارسلانو کشیدم:بیا!

رفتیم پایین پیش شایان,مامان,بابا و عمو سهراب. یه جوری بابارو کشیدم توی اشپزخونه و ارسلانو هم

 صدا کردم.

عمو سهراب گرفتار صحبت کردن با شایان بود و متوجه ما نشد.

بابام با تعجب نگامون کرد: چی شده؟!

گفتم:بابا فردا تولد عمو سهرابه....ارسلان هم میخواد سوپرایزش کنه. وای مستخدمشون نیست و

 من میخوام برم کمکش...بعد ما میخوایم یه جوری کارامونو بکنیم که عمو نفهمه. شما میتونی

  یه جوری از خونه بکشیش بیرون؟

بابام مکث کردو یکم فکر کرد....بعد لبخند زد و نگامون کرد:باشه....

یه لبخند زدم مرسی.

بعد سه تاییمون رفتیم توی حال پیش بقیه نشستیم. یکم حرف زدیم و بابا یه دفه گفت: سهراب نظر چیه فردا

بریم شمال ویلامون ماهی گیری؟

عمو سهراب خندید: چی شده یه دفه به سرت زده بریم ماهی گیری؟

لبمو گاز گرفتم و به ارسلان نگاه کردم و زیر لب گفتم: لو رفتیم!

ارسلان خندید و سرشو تکون داد.

بابام ادامه داد: یه دفه زد به سرم بریم ماهی گیری....یه خستگی در کنیم. خیلی وقته نرفتیم.

عمو سهراب یکم رو مبل جا به جا شد: پس شکرت چی؟

بابا به ارسلان و شایان اشاره کرد: شایان و ارسلان که هستن....یه روز که اشکال ندره!

_ لیلا خانوم چی؟ تو خونه تنها میمونه....

بابا خندید: حالا که انقد نگران لیلایی تا عصر بر میگردیم تهران. خوبه؟

عمو سهراب خندید: باشه باشه.

بابام با خنده بهم نگاه کرد و یه چشمک زد. بعد رو به عمو سهراب گفت: پس فردا ساعت 5 صبح حرکت کنیم

که زود برسیم.

عمو سهراب سری تکون داد و بعد مشغول حرف زدن راجب شرکت و کارا شدن.

گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و به ارسلان پی ام دادم: اولین قدمو برداشتیم. حالا من میرم بالا اماده شم.

وقتی اماده شدم میام پایین,اگه چیزی پرسیدن بگو منو شعله جایی میریم کار داریم.

اول گوشیشو نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد و بعد با لبخند شروع به تایپ کردن کرد...

Arsalan Is Typing.....

_ اوکی ولی بیرون واسه چی؟

Shole Is Typing......

_ میخوای کمکت کنم یا نه؟

خندید و نوشت:

اره اره

_ پس هرکاری میگم بکن....

بعد از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق. ازونجایی که داشت بارون میومد یه بارونی پوشیدم. همنطور که داشتم

جلوی اینه موهامو میبستم به شیشه ی اتاقم نگاه کردم...چرا این بارون تموم نمیشد؟

الان چند وقت بود که همش هوا ابری بود و بارون میومد....

نفسمو فوت کردم و چکمه هامو پوشیدم و شالمو سرم کردم و گوشیمو شوت کردم توی کیفم و از اتاق زدم 

بیرون.

همونطور که از پله ها میومدم پایین به ارسلان اشاره کردم که بلند شه.

ارجاش بلند شد. مامانم نگاش کرد: ا ....ارسلان چرا بلند شدی؟ جایی میری؟

با یه لبخند گفت: منو راپونزل میریم بیرون یه کاری داریم. زود برمیگردیم.

رسیدم پایین و رفتم پیش ارسلان ایستادم.

شایان با یه لحن شیطون گفت: کجا عروسک؟

چشمامو ریز کردم و با اخم گفتم: بیرون!

بابام خندید و گفت: شایان اذیتش نکن. شعله لباس گرم بپوش سرده بیرون.

سری تکون داد و بازوی ارسلانو گرفتم و هلش دادم سمت جلو.

رفت و از وری چوب لباسی  کنار در کتش رو برداشت. منم پشت سرش رفتم. نرسیده به در حال برگشتم 

و شایانو صدا کردم. برگشت و نگامو کرد: بله؟

دستمو مثل موبایل کنار گوشم تکون دادم که یعنی بهم زنگ بزن.

سرشو تکون داد و زیر لب گفت: اوکی.

بعد با ارسلان از خونه زدیم بیرون.

گفتم: با ماشین من بریم یا تو؟

مکث کرد: نمیدونم.

نفسمو فوت کردم: با ماشین تو بریم....حال رانندگی ندارم.

خندید و سوییچ ماشینشو تو انگشتش چرخوند و دکمشو زد و سوار شدیم.

ماشینو روشن کرد و بعد چرخید سمت من: حالا کجا میخوای بر راپونزل؟

لبمو گا گرفتم: کار زیاد داریم....اول برو یه شیرینی فروشی واسه سفارش کیک.

لبخند زد و گفت: بله قربان.

تو تمام راه ساکت بودیم و حرفی نمیزدیم تا اینکه شایان زنگ زد. براش جریان سوپرایز کردنو تعریف کردم و اونم

گفت که فردارو از دفتر وکالت مرخصی میگیره که بره و به کارای نمایشگاه و شرکت برسه. چون

 ارسلان میخواد به من کمک کنه و وقت نمیکنه بره اونجا.

خب....شرکت  و نمایشگاه ها هم اوکی شد. رسیدیم به شیرینی فروشی و ارسلان پیاده شد و ولی من

تو ماشین نشستم. همونطور که کنار در ماشین ایستاده بود خم شد داخل ماشین و نگام کرد: نمیای؟

سرمو تکون داد: نه تو برو سفارش بده و بیا.

سرشو تکون داد و درو بست و رفت. 20 دقیقه گذشته بود و ارسلان هنوز نیومده بود. مگه یه کیک سفارش

دادن چقد طول میکشید؟!

هووووووف.....نفسمو فوت کردم و ماشینو خاموش کردم و کلیدو برداشتم و گذاشتم توی جیبم و اومدم

پایین. رفتم توی شیرینی فروشی و کنار ارسلان ایستادم و بازوشو گرفتم.

چرخید سمتمو نگام کرد.و گفتم: چرا نمیای؟!

کلافه بود.... با یه لحن حدودا عصبی گفت: این خانوم سفارش منو نمگیره! میگه نمیتونن تا فردا کیکو 

اماده کنن.

نفسمو فوت کردم و به خانومی که پشت میز بود نگاه کردم. با تعجب گفتم: مژده؟!!!

اونم با چشمای گرد نگام کرد: شعله!!!؟

خندیدم و خم شدم طرفش: تو اینجا چکار میکنی؟! چند وقته ندیدمت؟!

خندید: اینجا ماله بابامه....منم اومدم بقل دستش!چطوری تو؟! دلم چقد تنگ شده بود واست! درسات 

در چه حاله؟!

لبخند زدم: اخراشه.

بعد برگشتم سمت ارسلان که داشت با تعجب مارو نگاه  میکرد وگفتم: دوستم مژده. مژده,ارسلان.

ارسلان سری تکون داد و گفت: سلام.

مژده یه نگاه شیطون بهم اندخت: نسبتتون چیه؟؟؟

ارسلان خندید و دستشو انداخت دور شونم و کشوندم طرف خودش و گفت: زنمه...








اینم از این قسمت....
منتظر نظراتون هستم ~




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ سه شنبه 23 تیر 1394 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه