تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 6
سلام به همگی
بالاخره قسمت ششم رو اوردم!



برای خوندن بفرمایین ادامـــــه....




"Part 6"

اول سرمو از لای در بردم داخل و یه سرک کشیدم....خواب بود...وقتی مطمئن شدم خوابه رفتم داخل اتاق

و درو پشت سرم بستم.....

یه اتاق خواب بود با سرویس خاکستری و سفید. دیوارای اتاق سفید بودن به جز یه دیوار که که کاغذ دیواری 

خاکستری با راه راه های سفید داشت. کف اتاق موزاییک سفید بود,پرده ی اتاقش هم خاکستری بود با طرح

های ظریف سفید.

گوشه ی اتاق یه میز کامپیوتر بود که کلی کتاب و پرونده و کاغذ روش بود...لپ تاپ هم کنار یکی از همین

 پرونده ها بود.

رو به روی میز هم یه صندلی بود که روی اون هم کلی کتاب و کاغذ بود.

پشت این میز هم یه پنجره ی بزرگ و همون پرده ای که توصیفش کردم بود.

سمت چپ اتاق یه تخت دو نفره بود که روش یه پتوی بزرگ خاکستری رنگ بود و بالای تخت هم یه عکس

 خیلی بزرگ از برج ایفل بود که اونم سیاه و سفید بود.

سمت راست اتاقش که کاغذ دیواری بود یه کتابخونه بود و یه دراور که سه تا از کشوهاش باز بود و چندتا 

لباس ازش افتاده بود بیرون.

دیوار اون طرفی هم یه کمد دیواری خیلی بزرگ سفید رنگ بود که درش بسته بود. اما مطمئن بودم اگه

 درشو باز  کنی همه چیز فوران میکنه بیرون. اتاقش باحال بود....بعد از اینکه حسابی اتاقو برانداز کردم

 رفتم سمت تختش و خم شدم کنار تخت.

خوابیده بود روی تخت و بالشتش رو توی بقل گرفته بود. یه دستش زیر بالشت بود و اون یکی دستش

 رو دور بالشت حلقه کرده بود و سرشو توی بالشت فرو برده بود. صورتش رو به پنجره بود,نمیدیدمش.

 ولی موهاش رو میدیدم که بهم ریخته بود. خندیدم و اروم صداش کردم: مهیـــار....

جوابی نیومد. بازم صدا کردم: مهیـــــــار....مهیار!

سرش رو چرخوند سمت من اما هنوز چشماش بسته بود. صورتش رو فرو برد توی بالشت و با چشمای

 بسته و صدای خواب الو تو خواب و بیداری گفت: هــــمم...

یه بار دیگه صداش کردم و این دفه سرشو از تو بالشت اورد بیرون ولی هنوز چشماش بسته بود و بازم

 گفت: هـــمم!

از قیافش خندم گرفت و سردردمو فراموش کردم,خیلی بامزه شده بود!

بازم صداش کردم: مهیـــار.....از بیمارستان زنگ زدن گفتن سریع بری.

یکم چشماشو باز کرد و همونطور که اخماش توهم بود با چشمای نیمه باز و با همون صدای خواب الوی

 جذابش گفت:چی؟

تکرار کردم: بیمارستان.

بازم چشماشو بست و با همون لحن گفت: بیمارستان؟ بیمارستان کجاست؟ من الان تو بهشتم...ولم کن

 بزار به حوری هام برسم...

خندیدم و باز صداش کردم: مهیار پاشو! منم شعله!

بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت: شعله؟ همون حوری خوشکله؟ وای خدا....چی میشد الان اینجا بود؟

لامصب ادم از نگاه کردنش سیر نمیشه!

بازم خندم گرفت. مطمئن بودم بیام اینجا یه جوری منو میخندونه. این دفه اروم بازوشو گرفتم و تکون دادم

 و صداش کردم: مهیار!

این دفه چشماشو باز کرد و چند ثانیه نگاهم کرد و کامل اسکنم کرد. بعد یه دفه چشماش گرد شد و تو تخت

 قل خورد و بعد بلند شد و رو تختش نشست و با تعجب نگام کرد:

الله هم صلی علی محمد و ال محمد! خدایا کاش ازت یه چیز دیگه خواسته بودم! چه زود ارزومو براورده کردی!

زدم زیر خنده و همونطور که کنار تخت نشسته بودم غش کردم از خنده.

چند ثانیه به خندیدن من نگاه کرد و بعد خودشم خندش گرفت. دستشو برد توی موهاشو با یه حالت خجالتی

 گفت: اینجا چیکار میکنی حوری؟ ا....ینی شعله!

خندیدمو لبمو گاز گرفتم: داشتم سعی میکردم از خواب بیدارت کنم.  بعد از کنار تخت بلند شدم و ایستادم:

از بیمارستان زنگ زدن و گفتن سریع خودتو برسونی.

چشماش گرد شد: بیمارستان؟! چرا زودتر بیدارم نکردی؟؟!!!؟

خندیدم: سه ساعته دارم صدات میکنم!

ازجاش بلند شد و با خنده اومد طرفم. نمیدونم چی میخواست بگه چون سارا خانوم صدام کرد و مجبور شدم

 از اتاق برم بیرون. رفتم توی اشپزخونه و سارا خانوم گفت: شعله جون موبایلت زنگ زد. اینو گفت و

 رفت تو اتاق رخت شویی.

سری تکون دادم و گوشیمو از روی اوپن برداشتم و نگاش کردم. یه میس کال از ارسلان.

به اوپن اشپزخونه تکیه دادم و بهش زنگ زدم. چند ثانیه طول کشید تا جواب بده. چه عجــــــــب -__- !

بعد از چند ثانیه جواب داد: الو؟ راپونزل؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم چون از این اسم متنفر بودم. نفسمو فوت کردم و گفتم: بعلــه...

_ حالت خوبه؟

با یکم تعجب گفتم: خـ...خوبم. چطور؟

_ هیچی خواستم ببینم حالت بهتر شده یا نه...

با اینکه از این اهمیت دادناش متنفر بودم ناخوداگاه یه لبخند اومد رو لبم و گفتم: خوبم مرسی...

_ خب خوبه....خیالم راحت شد. برو بکارت برس,ببخشید مزاحم کارت شدم.

و خواست قطع کنه که گفتم: ارسلان!

_ جونم؟

لبمو گاز گرفتم و با تردید گفتم: خودت خوبی؟

ساکت شد....دیگه هیچ صدایی نیومد. بازم صداش کردم: ارسلان؟

_ بـ...بله؟

نمیدونم انگار تعجب کرده بود که حالشو پرسیدم. اخه تنها حرفایی که میزدیم سلام و خدافظ بود. البته اگه غر 

زدنا و بد اخلاقی کردن منو فاکتور بگیریم.

تکرار کردم: میگم خودت خوبی؟

صدای خندشو از پشت تلفن شنیدم. بعدش گفت: خوبم.

لبخند زدم,دیگه چیزی نداشتم بگم. تا همینجاشم کافی بود. کلی ذوق کرده بود. میترسیدم یه کلمه ی دیگه

 بگم از خوشحالی سکته کنه. واسه همین گفتم: ارسلان من باید برم....خدافظ.

خندید و گفت: خدافظ راپونزل.

گوشی رو قطع کردم و سرمو اوردم بالا و دیدم مهیار  همونطور که لباس پوشیده داره میاد سمتم. خیلی تند

 تند راه میرفت.معلوم بود دیرش شده. اومد سمتم و یه دستش رو گذاشت سمت راستم روی اوپن و

 اون یکی دستش رو گذاشت سمت چپم روی اوپن و من بین مهیار و اوپن زندونی شدم. همونطور که

 با چشمای گرد بهش ذل زده بود اب دهنمو قورت دادم. خیلی بهم نزدیک بود! اگه یکم نزدیک تر میشد

 میچسبید بهم! همونطور که لبخند رو لباش بود و ذل زده بود بهم اروم کنار گوشم گفت:

 میدونستم حوری ها لباس سفید میپوشن....ولی نمیدونستم انقد بهشون میاد!

بعد یه لبخند شیطون زد و با دست چپش که روی اوپن بود سوییچ ماشینش رو از روی اوپن برداشت و ازم

 دور شد و از در حال رفت بیرون.

یه دقیقه همونجا ایستادم تا حالم جا بیاد....قلبم اونقد تند تند میزد که احساس میکردم الان میاد تو دهنم!

خدایا این پسر چرا با من اینطوری میکرد؟ هرموقع از این کارا میکرد قلبم تند میزد! توی دلم یه جوری

 میشد و نمی تونستم تکون  بخورم! انگار  دستو پاهام قفل میشد! انگار خشکم میزد!

بعد از چند ثانیه یه نفس عمیق کشیدم و چندبار پلک زدم. بعد ناخوداگاه خندم گرفت. ولی باز سردردم

 شروع شد.

یکم اخم کردم و دستمو گذاشتم روی پیشونیم. انگار این پسر مسکن (Mosaken) من بود! وقتی پیشم

 بود همه دردام یادم میرفت. ولی تا رفت....

هووووف....سرمو تکون دادم و به ساعت نگاه کردمو ساعت 5:40 دقیقه بود. چرا هروقت میام اینجا

 زمان انقد زود میگذره؟ اما خونه ی خودمون خیلی اروم میگذره....

موبایلمو گذاشتم توی جیبم و یه دفه صدای ریلیا رو شنیدم. سرمو اوردم بالا و سلام کردم. بدون اینکه

 بهم نگاه کنه گفت سلام و خیلی سریع رفت توی اشپزخونه.

شال و کلاه کرده بود. احتمالا داشت میرفت اموزشگاه.

پشت سرش میلادو دیدم که اونم اماده شده بود و یه کت خاکی رنگ پوشیده بود. اونم خیلی سریع راه میرفت,انگار

 دیرش شده بود. اومد کنار من و از روی اوپن سوییچ ماشینش رو برداشت. سری تکون دادم و سلام کردم. 

سوییچ رو گذاشت توی جیبش و اونم سرشو تکون داد: خوبی؟

مکث کردم و گفتم: مرسی...شما خوبین؟

سرشو تکون داد و بعد ریلیا رو صدا زد: زود باش ریلیا دیرم شد!

ریلیا از تو اشپزخونه جواب داد: الان میام!

لبامو غنچه کردم و به میلاد نگاه کردم که داشت میرفت سمت در. عجیبه اخم نکرد! تازه حالمم پرسید...

یه دفه صدای مینا و گوهر خانوم رو شنیدم. مینا و گوهر خانومم اماده شده بودن. مینا همونطور که

 هول هولکی ویلچر گوهر خانوم رو هل میداد رو به میلاد گفت: میلاد سوییچ منو شوت کن!

میلاد با خنده سوییچو از روی اوپن برداشت و پرت کرد سمت مینا. مینا هم خیلی سریع و راحت گرفتش!

 نمیدونم چرا امروز همه عجله داشتن؟

مینا همونطور که بهم لبخند میزد و ویلچرو هل میداد از کنارم رد شد و گفت: سلام عزیزم! چطوری؟

لبخند زدم: مرسی تو خوبی؟

ویلچر گوهر خانومو تا دم در هل داد و بعد برگشت سمت من و گفت: ببخشید زیاد وقت ندارم حرف بزنم!

 واسه مامان وقت دکتر گرفتم اگه زود نجنبیم به ترافیک میخوریم.

یه لبخند زدمو سرمو تکون دادم و گفتم: بد نباشه گوهر خانوم. دکتر چرا؟

برگشت و بهم یه لبخند زد: چیزی نیست عزیزم همون دردای همیشگی.

بعد مینا برام دست تکون داد و سریع با گوهر خانوم از در حال رفتن بیرون.

میلاد یه بار دیگه ریلیا رو صدا کرد: ریلیا بیا دیگه چکار میکنی!؟

ریلیا از اشپزخونه دویید بیرون: امدم امدم!

میلاد از روی چوب لباسی کت ریلیا رو برداشت و انداخت روی شونه هاش: کتتو بپوش بیرون سرده.

ریلیا کتش رو پوشید و بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه از در حال رفت بیرون. میلاد هم

 سوییچ رو توی انگشتش چرخوند و  به من نگاه کرد و سری تکون داد: خدافظ.

منم سرمو تکون دادم: خدافظ.

همه رفتن...خونه ساکت ساکت شد. فقط من موندم و سارا خانوم و لادن.

رفتم توی اشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم که شاید سردردم یادم بره. اب رو ریختم توی لیوان و همونطور

 که دستم روی پیشونیم بود اب رو سر کشیدم. سارا خانوم اومد توی اشپزخونه و نگام کرد:

 حالت خوبه عزیزم؟

سرمو تکون داد: چیزی نیست فقط یکم سرم درد میکنه.

یه نچ گفت: من از قرصا سر در نمیارم مگرنه یه قرص بهت میدادم که دردت اروم شه.

یه لبخند زورکی زدم و گفتم: سارا خانوم لادن تازه خوابیده؟

همونطور که گرفتار کاراش میشد گفت: اره...ساعت 4:30 خوابیده. اونم به زور! انقد میلاد باهاش بازی

 کرده که خوابش رفته.

نفسمو فوت کردم و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم از اشپزخونه زدم بیرون و رفتم توی اتاق لادن.

 هنوز خواب بود.

نشستم کنار تختش و نرده هاش رو کشیدم پایین و به صورت خوشکلش که موقع خواب خوشکلتر 

شده بود نگاه کردم.ذل زدم بهش و ناخوداگاه بازم اشکام سرازیر شد.

 بازم؟! بازم گریه؟! خدایا من چم شده بود؟! الان که دیگه هرچی میخواستم داشتم! پس دیگه این

 گریه های وقت و بی وقت چی بود؟! هووووف..... افسردگی هم عالمی داره ها.... گریه های بی

 دلیل,خنده های مصنوعی,بی حوصلگی,بی حالی اینکه اصلا دوست نداری بری بیرون....بین مردم

 باشی,باهاشون حرف بزنی,خوش بگذرونی....

اینا همش بی معنیه....همش دوست داری تو خودت باشی,ساکت باشی و با خودت گریه کنی.

گریه هایی که حتی خودتم دلیلشو نمیدونی. دنیات تاریک و بی روح میشه....و بدتر از همه

 اینکه .... خودت سرد و بی احساس میشی....نسبت به همه چیز و همه کس.

اون موقعست که دوست داری فقط به یه جا ذل بزنی و گریه کنی. دیگه خواب و بیداریت دست

 خودت نیست. برنامه ی خوابت بهم میریزه.... وقتی باید خواب باشی بیداری, وقتی باید بیدار

 باشی خوابی.

اشتها نداری...با اینکه خیلی گشنته اما هیچی نمیتونی بخوری.

بخاطر گریه های مداوم همش سر درد داری....به کوچکترین صداها حساس میشی, حتی اروم

 ترین صداها هم عصبانیت میکنه. حرف زدن بقیه اعصابتو خورد میکنه....و میدونی چیه؟ 

خودتم نمیدونی چته....

نمیتونی واسه کسی توضیح بدی چه مرگته...چی میخوای؟ دلیل گریه هات چیه؟

کاشکی میشد از دست این افسردگی خلاص شم....دلم میخواست مثل قبل بخندم. ولی انگار

 نمیشد, انگار یه چیزی نمیذاشت.

همونطور داشتم با خودم فکرو خیال میکردم که یه دفه در باز شد و مهیار درحالی که یه ظرف تو 

دستش بود اومد داخل. توی ظرف یه لیوان اب بود.

همونطور که لبخند میزد گفت: سارا خانوم گفت سرت درد میکنه واست قرص اور....

و بعد همونطور که بالا سرم ایستاده بود ساکت شد. فهمید دارم گریه میکنم. سریع با دستام

اشکامو پاک کردم و دماغمو کشیدم بالا وبلند شدم ایستادم و یه لبخند مصنوعی زدم و نگاش

 کردم: مرسی.

بدون هیچ حالتی توی صورتش گفت: واسه چی گریه کردی؟

خندیدم: گریه؟ گریه نکردم!

نفسشو فوت کرد: ریلیا چیزی بهت گفته؟

بازم مصنوعی خندیدم و گفتم: نه!

لیوان اب رو گذاشت روی داورد و با اخم نگام کرد: میلاد؟

از این حرفاش خندم گرفت و اینبار جدی گفتم: نه!

نفسشو فوت کرد: پس چی؟

_ هیچی!

_ ادم واسه هیچی گریه نمیکنه.

_ حالا چرا انقد واست مهمه؟! میگم چیزی نیست....

سرشو انداخت پایین و چند لحظه چیزی نگفت. بعد سرشو اورد بالا و نگام کرد: پس بیا قرصو

 بخور سرت خوب شه.

بعد لیوان اب و قرص رو گرفت سمتم. چند لحظه بو صورتش ذل زدم و بعد لیوان اب و قرص

 رو ازش گرفتم.

 میدونم که خیلی باهاش راحت بودم و همش منو میخندوند. ولی نمیتونستم هرچیزی 

رو بهش بگم. و این موضوع اصلا به اون مربوط نبود!

باید غم هامو واسه خودم نگه دارم....نمیخوام بقیه رو هم مثل خودم ناراحت کنم. شاید

 اگه الان باهاش حرف میزدم حالم بهتر میشد....چراشو نمیدونم....ولی حرف زدن با مهیار برام 

اسونتر از حرف زدن با ادمای دیگه بود.

شاید چون منو نمیشناخت و بدون قضاوت به حرفام گوش میداد....شایدم نه.

نمیدونم....وقتی کنارش بودم ارحت بودم...حتی اگه میشد کل زندگیمو واسش تعریف میکردم....

چون میدونستم حرفاش انقد خوبه که بهم ارامش میده. ولی نمیشد....هنوز زود بود واسه این 

حرفا...هنوز زود بود واسه انقد صمیمی شدن.

مگه چند روزه اومدم تو این خونه؟ میدونم....یه حرکاتی انجام میده که منو دیوونه میکنه.

مثل اون کاری که تو اتاق رخت شویی کرد....یا کاری که همین امروز عصر کرد.

تا حالا بهش فکر نکرده بودم....چرا اینکارارو میکرد؟! چرا انقد بهم نزدیک میشد؟ چرا یه کاری میکرد

 که قلبم تند بزنه و بعد ول میکرد میرفت؟

اصلا چرا همش میخواست یه جوری منو بخندونه؟ و از همه مهمتر.... 

چرا من از همه ی این کاراش لذت میبرم؟

چقد سوال تو ذهنم دارم.....چقد حرف نگفته دارم....چقد اشک نریخته دارم....

ولی چرا احساس میکنم همه اینا با کنار مهیار بودن حل میشه؟

اخه این پسر چی داره؟

با صدای مهیار برگشتم به دنیای واقعی. صدام کرد: شعله!

چندبار پلک زدم و با یه حالت گیج نگاش کردم: بله....؟

به لیوان اشاره کرد: چرا ذل زدی به من؟ قرصتو بخور!

لپام ار خجالت سرخ شد...تمام مدت ذل زده بودم بهش؟!

لبامو روی هم فشار دادم و بعد سرمو تکون دادم و قرص رو خوردم و لیوان رو گذاشتم روی دراور. نشستم

 روی مبل اتاق لادن. مهیارم نشست روی صندلی ننویی: مطمئنی خوبی؟

سرمو تکون دادم: اره.

چند لحظه نگام کرد و یه دفه گفت: میخوای بریم تو کلبه؟

با یکم شک و تردید گفتم: تو کلبه...؟ فقط ما دوتا؟

یکم اخم کرد: پس ما چندتا؟

_ اخه....نمیخوام کسی راجب...

انگار ذهنمو خوند,سریع گفت: کسی خونه نیست.

_ سارا خانوم...

_ اونم نیست....رفت بیرون خرید کنه.

لبمو گاز گرفتم و چند لحظه فکر کردم. خیلی دلم میخواست برم ولی اصلا دلم نمیخواست کسی راجبم

 فکری بکنه.

راجب من و مهیار....میدونم دفه ی قبل باهم رفتیم تو کلبه. اما اون دفه کسی نمیدونست.

شروع کردم به بهونه اوردن: لادن چی؟ خوابه....اگه بیدار شه نمیفهمیم....

خندید و نگام کرد: اگه میخوای بهونه بیاری یه بهونه ی درست بیار.

با تعجب نگاش کردم و دوباره گفت: خب وقتی تختش ریموت داره وقتی بیدار شه الارم میزنه دیگه؟

چجوری ذهنمو خوند؟ از کجا فهمید دارم بهونه میارم؟ انقد ضایع بودم؟!

بلند شد و رو به روم ایستاد و با لبخند نگام کرد. سرمو اوردم بالا و نگاش کردم. تو دلم گفتم شعله چته؟

 چرا باهاش نمیری؟ وقتی ارومت میکنه....وقتی میخندونتت...چرا ازش دوری میکنی؟ شاید چون....

 ولش کن!

همونطور که به صورتش نگاه میکردم نفسمو فوت کردم و بلند شدم و ریموت تخت لادنو برداشتم و گذاشتم 

تو جیبم و به مهیار نگاه کردم. یه لبخند زد و در اتاق باز کرد و با دستش اشاره کرد: بفرمایید.

یه لبخند زدم و سرمو انداختم پایین و از اتاق رفتم بیرون. رفتیم توی حیاط...باد سردی میومد. درخت های تکون

میخوردن و صدای خش خش برگاشون رو میشنیدم. هوا تاریک شده بود و تو حیاط ظلمات بود. مهیار دستشو

 دراز کرد و کلیدایی که کنار در حال بود رو زدو حیاط روشن شد. رفتیم تو کلبه و نشستم روی مبل و منتظر شدم

 تا مهیار بیاد. سریع اومد رو به روم روی مبل نشست و با لبخندی که دلمو میلرزوند گفت: خب چطوری؟

خندیدم: خوبم.

_ حالا نمیگی چرا داشتی گریه میکردی؟

اب دهنمو قورت دادم و لبمو بهم فشار دادم. شاید واقعا باید بهش میگفتم؟ اگه باعث میشد حالم بهتر شه....

چرا نگم؟

دهنمو باز کردم و خواستم حرف بزنم که گوشیم زنگ زد. از توی جیبم درش اوردم و همونطور که به صفحه ی

 گوشی نگاه میکردم به مهیار یه نیم نگاه انداختم و گفتم: یه لحظه....

بعد جواب داد. بابام بود: سلام عروسک!

این جمله رو خیلی بلند گفت! لبمو گاز گرفتم و صدای گوشی رو کم کردم که صداش نیاد. مهیار با

 شنیدن صدای بابام خندید و بعد از جاش بلند شد و رفت سمت شومینه تا روشنش کنه. چشمام

و بستم و نفسمو فوت کردم...ابروم رفت!

بعد جواب دادم: بله باباجون؟

_ عروسکم امشب داریم میریم رستوران همیشگی شام بخوریم. خواستم بهت خبر بدم که بعد از کارت

 بیای اونجا. عمو سهراب و ارسلانم هستن.

سرمو تکون دادم و گفتم: چشم...کارم تموم شد میام.باشه....بله....چشم....خدافظ.

بعد گوشی رو قطع کردم و به مهیار گفتم: ببخشید....چی میگفتیم؟

اومد و دوباره رو به روم نشست: داشتیم میگفتیم تورو عروسک صدا کنیم... و بعد خندید.

لبمو گاز گرفتم و یه نفس عمیق کشیدم:تو خونه اینجوری صدام میکنن....چون فکر میکنن من خیلی....

پرید تو حرفم: خیلی خوشکلی.

وای....تو دلم یه جوری شد....ذل زدم به کفشام و چیزی نگفتم. خندید و سکوت رو شکست:

بابات میدونه عروسکش گریه میکنه؟

سرمو تکون دادم: میدونه....

_ دلیلشم میدونه؟

_ میدونه...

مژه هاشو بهم نزدیک کرد و دستاشو بهم مالید و با یه لحن شیطون گفت: پس واجب شد با پدرت

 یه دیدار داشته باشم!خودت که بهم نمیگی چته.

خندیدم و خواستم بحثو عوش کنم. گفتم: چرا زود برگشتی امروز؟ اونطور که مامانت میگفت

 همیشه انقدر زود برنمیگشتی.

من من کرد: کاری نبود....منم پیچوندم اومدم.

خندیدم: به همین راحتی؟

سرشو تکون داد: بابا ما اونجا خیلی پارتی داریم....اصن طرفدار هم زیاد داریم! دست کم گرفتی؟

خندیدمو ابروهامو انداختم بالا: نه بابا!

خندید و از جاش بلند شذ و رفت سمت دراور یه البوم دراورد و گرفت سمتم و گفت: بیا....تو عکسای 

بچگیمونو نگاه کن تا من برای دوتامون قهوه درست کنم.

با یه لبخند البومو ازش گرفتم و مشغول دیدن عکساشون شدم. مهیارم رفت اون سمت اتاق تا قهوه

 درست کنه. با شوق و ذوق به عکساش نگاه میکردم....اصلا تغییر نکرده بود....از اولشم معلوم بود

 از اون بچه شیطوناس! تو عکسا میلاد و مینا هم بودن. مینا چه قد بلند بود...چه موهای خوشکلی

 داشت! تو چندتا عکسا پدر مهیارم بود...گوهر خانومم همینطور.

اما رو ویلچر نبود.... نمیدونم چرا الان راه نمیرفت؟

رسیدم به یه عکس که مهیار فرم مدرسه تنش بود. معلوم بود ماله دوران دبستانشه. میلاد هم

 کنارش بود.

بلند شدم و رفتم سمت مهیار و البومو گرفتم جلوش و گفتم: تو و میلاد یه مدرسه میرفتین؟

همونطور که اب جوش تو یه دست بود با اون یکی دستش به عکس اشاره کرد: اره دیگه....ببین 

فرمامون شبیه همه.

اون روز بابام اومده بود مدرسه. ازمون عکس گرفت.

بعد شروع کرد به ریختن اب جوش توی لیوان. سرمو تکون دادم و گفتم: اها....

بعد همونطور که کنارش ایستاده بودم شروع کردم به ورق زدن البوم. اصلا حواسم به مهیار نبود.

نمیدونستم تمام مدت ذل زده بهم. وقتی متوجهش شدم که لیوانی که تو دستش بود افتاد زمین

 و هزار تیکه شد.

ترسیدم و یه قدم رفتم عقبم و گفتم: چیشد؟!!؟

با دست چپش دست راستشو گرفت و لبشو گاز گرفت. البومو گذاشتم کنار و رفتم طرفش:

 مهیار چیشد؟!

خندید و دستشو فوت کرد: هیچی....محو نگاه کردن یه حوری بودم,اب جوش ریخت رو دستم...




اینم از این قسمت

بازم جای حساس تموم شد

منتظر نظراتون هستم....




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ شنبه 20 تیر 1394 ] [ 01:16 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه