تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 5
سلام همگی

قسمت پنجم رو براتون اوردم


بفرمایـــــــــن ادامـــــــــــــه






"Part 5"

اروم و بی سر و صدا رفتم تو اتاقم. در بالکنو باز کردم و رفتم توی بالکن روی مبلم نشستم. بیرون

رو نگاه کردم. باد میومد....درختای تو حیاط بهم میخوردن و صدای خش خش میومد....چراغای

حیاط روشن بود واسه همین تو حیاط رو میدیدم.... چندتا از برگا از رو زمین بلند شدن و چند ثانیه 

تو هوا رقصیدن و اخرش هم افتادن تو اب استخر.... تابی که تو حیاط بود بخاطر باد تکون میخورد

و صدای جیر جیرش شنیده میشد....

همونطور که به صحنه ی حیاط ذل زده بودم اشکام میریختن. خودمم نمیدونم چرا....

الان دیگه همه چیزایی که میخواستمو داشتم....ولی انگار بازم دلم شیما رو میخواست...

نمیدونم چجوری میخواستم هر روز با لادن رو به رو بشم و دلتنگ شیما نشم....

ترسیده بودم,فکر نمیکردم انقد سخت باشه...کاش میشد سریعتر با موضوعه شیما کنار بیام.

دیگه خودمم از این حالم خسته شده بودم....از این گریه هام! دلم یه شعله جدید میخواست!

نه یه شعله ی دپرس و بد اخلاق! نه یه شعله ی سرد و بی حوصله! دوست نداشتم اینجوری

باشم.... مثل یخ!

ولی تنهایی نمیتونستم....به کمک بقیه هم احتیاج داشتم...شایان و مامان و بابا هرکاری

میتونستن واسم میکردن...ولی چرا هیچ کدوم فایده نداشت؟! 


*************************

با صدای الارم گوشیم بیدار شدم...همونطور که چشمام بسته بود دستمو دراز کردم سمت

میزم و موبایلمو برداشتم و با چشمای نیمه بسته الارمشو خاموش کردم.

یادم نیست دیشب چیشد, فقط یادمه با گریه خوابم رفت و واسه همین الان سر درد داشتم.

پتو رو زدم کنار و از جام بلند شدم...یه صدای تق تق پشت شیشه ی اتاقم میومد...

پرده رو زدم کنار و دیدم صدای قطره های بارونه که میخوره به شیشه ی اتاقم...

هوا هنوز خیلی تاریک بود....اخه ساعت 5:30 بود.

سردردم داشت میکشتم! واسه همین تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم و بعد بیام و اماده شم.

ساعت 5:50 دقیقه بود و داشتم موهامو خشک میکردم....بعد از خشک کردن موهام رفتم

سر کمدم تا برای اونجا لباس بردارم. یه شلوار جین سورمه ای برداشتم و یه تاپ سفید.

یه بافت سورمه ای برداشتم که بافتش درشت بود و کامواها مثل دایره های بزرگ بهم دیگه

وصل شده بودن. یعنی وقتی میپوشیدمش تاپ زیرش معلوم بود. مدل خفاشی بود و تا

روی زانوهام میرسید. یه کفش کالج ساده ی سفید رنگ هم برداشتم و همه رو گذاشتم

توی کیفم. بعد لباس پوشیدم و موهامو بالا بستم و کیفم رو زدم سر کولم و موبایلم

رو گرفتم توی دستم و همونطور که داشتم پیج اینستامو چک میکردم از پله ها رفتم پایین.

ساعت 6:20 دقیقه بود... رفتم توی اشپزخونه و به گلنار خانوم سلام کردم.

کیفم رو گذاشتم روی میز و همونطور که سرم تو موبایلم بود نشستم روی صندلی پشت

میز و رو به گلنار خانوم گفتم: گلنار خانوم یه صبحونه ی سریع به من میدی که بعدش برم

سر کار؟

یه لبخند بهم زد: دیگه شاغل شدیا....شعله خانوم.

خندیدم و نگاش کردم, سری تکون داد و رفت که واسم صبحونه بیاره.

همونطور که گرفتار کارش بود ازش پرسیدم: گلنار خانوم اشتراک اژانس چنده؟ مثل اینکه امروز

باید با اژانس برم. هیچکی نیست منو برسونه....همه خوابن.

جواب داد: ماشینتون توی پارکینگه.

یکم تعجب کردم: جدی؟!

سری تکون داد: اقا ارسلان دیشب اوردنش. شما خواب بودین.

یه لبخند زدم.... دلم واسه ماشینم تنگ شده بود! خب حالا دیگه میتونم خودم با خیال راحت برم

و بیام.

صبحونمو خوردم و کیفمو زدم سر کولم. از کمدی که کنار جا کفشی بود چتر برداشتم  از گلنار خانوم

خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.

چترمو باز کردم و رفتم توی پارکینگ. کلید برق رو زدم و چراغ های پارکینگ دونه دونه با صدای بلند

روشن شذ.... "تق تق تق تق"

3 تا ماشین هامون توی پارکینگ بود. رفتم سمت فراری خوشکلم و دستم رو کشیدم روش و یه

لبخند زدم. با دستم اروم به کاپوتش ضربه زدم و بعد ریمتوشو زدم و صداش بلند شد.

همونطور که یه لبخند رو لبم بود گفتم: بزن بریم!

بعد سوار شدم و کیفم رو پرت کردم روی صندلی کناریم. ریموت پارکینگو از توی داشبورد در اوردم

و فشارش دادم. کمربندمو بستم و پامو گذاشتم رو گاز و حرکت کردم.

چند دقیقه ی اولو تو سکوت رانندگی کردم و فقط داشتم به صدای قطره های بارون که میخورد به

شیشه ی ماشین گوش میدادم. اما بعد ظبطمو روشن کردم و اهنگ "Ours" از "Taylor Swift" رو

گذاشتم. واسه خودم اهنگ گوش دادم تا به خونه ی ارجمند ها رسیدم.

ماشینمو پارک کردم و کیفم رو برداشتم و پیاده شدم. همونطور که سوییچ ماشینمو توی انگشتم

می چرخوندم زنگ زدم و در بدون هیچ جوابی باز شد.

سریع دوییدم تا زیاد خیس نشم. رفتم سمت در حال و درو باز کردم و با میلاد رو به رو شدم.

یه شلوار جین سورمه ای پوشیده بود با یه لباس استین بلند زرشکی و یه کت مشکی روش.

سرمو تکون دادم و گفتم: سلام...

اونم سرشو تکون داد و با همون اخمش گفت: صبح بخیر.

بعد از کنارم رد شد و رفت تو حیاط,حتما داشت میرفت بیمارستان

 ابروهامو توهم قفل کردم و لبامو جمع کردم...این چشه؟خب میخوای صبح بخیر بگی دیگه اخمت

 چیه.... چـــچچ....

سرمو تکون دادم و از تو فکر اومدم بیرون و در حالو بستم و رفتم داخل. همونطور که از کنار اشپزخونه

رد میشدم سارا خانوم رو دیدم. سلامی کردم و اونم با لبخند جوابمو داد. بعد رفتم توی اتاق مهمان و 

لباسی که برداشته بودم پوشیدم. کفشمو پام کردم و موهامو بالا جمع کردم و گوجه ایش کردم.

چتری هام رو هم ریختم سمت چپ. موبایلمو گذاشتم توی جیبم شلوارم و از اتاق زدم بیرون.

داشتم توی راه رو راه میرفتم که برم سمت اتاق لادن که مهیارو دیم.

یه شلوار گرم کن مشکی پاش بود و یه لباس استین بلند ابی رنگ که استیناشو زده بود بالا.

یه حوله هم توی دستش بود و داشت با اون موهای خیسشو خشک میکرد.

همونطور که میومد طرفم بهم لبخند زد و گفت: سلام.

منم یه لبخند کوچولو زدم: سلام.

همونطور که حوله رو روی موهاش تکون میداد گفت: چرا انقدر زود اومدی؟ ریلیا هنوز خوابه....ساعت 9

میره سر کار.

جواب دادم: ساعت کاریم از 7 صبحه....بیاد سر وقت بیام دیگه....

خندید: ینی ساعت کاریت از ماهم زودتر شروع میشه؟

یکم اخم کردم و بعد خندیدم: خیله خب حالا....اقای دکتر!

خندید: از کجا میدونستی بنده دکترم؟

لبامو جمع کردم و بعد با یه لحن شیطون گفتم: علم غیب دارم.

بازم خندید و ابروهاشو انداخت بالا: اهـــا....از قیافم معلومه نه؟

خندیدم: نمیخواد واسه من کلاس بزاری حالا! برو دیرت شد!

و بعد رفتم سمت اتاق لادن. رفتم تو اتاق و بالای تختش ایستادم. چقد اروم خوابیده بود...

نشستم کنارش و اروم نرده های تختشو کشیدم پایین. شروع کردم به ناز کردنش...

یادمه شیما هم وقتی کوچولو بود کنار تختش مینشستم و همینطور ذل میزدم به صورتش. همونطور که

داشتم لادنو ناز میکردم اشک تو چشمام جمع شد.... چرا اینطوری بود؟

تا چند دقیقه پیش داشتم میخندیدم اما الان دوباره گریم گرفته. شاید چون کسی نیست منو بخندونه؟

راستش هیچ کس منو نمیخندوند....شاید بعضی وقتا شایان باعث میشد غم هام یادم بره...

اما هیچ کس نمیتونست باعث بشه از ته دل بخندم...با اینکه خانوادم کلی تلاش میکردن که من بازم مثل

قبل بخندم و شاد باشم....اما هیچ کدوم فایده نداشت...

همونطور که داشتم گریه میکردم سرمو گذاشتم لبه ی تخت و خوابم رفت.

یه دفه از خواب پریدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت 8:50 دقیقه بود.

سریع از جام بلند شدم و به لادن نگاه کردم. بیدار بود....ولی تو تختش خوابیده بود و داشت از خودش صداهای

بامزه در میاورد. 

بقلش کردم: ببخشید....دیگه تکرار نمیشه....قول میدم دیگه اینجوری نخوابم...

و بعد نازشکردم... از اتاق اومدم بیرون و به سمت حال حرکت کردم ولی کسی توی حال نبود.

رفتم توی اشپزخونه و همونطور که لادن تو بقلم بود گفتم: سلام.

ریلیا,گوهر خانوم و سارا خانوم پشت میز نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن.

گوهر خانوم نگام کرد و لبخند زد: سلام عزیزم....صبح بخیر.

ریلیا یه نگاه سرد بهم انداخت و بعد از سر میز بلند شد: من میروم اموزشگاه. به لادن صبحانه بده.

و بعد از کنارم رد شد و از اشپزخونه رفت بیرون,حتی بهم فرصت نداد جوابشو بدم!

سارا خانوم بهم اشاره کرد: بیا صبحونه بخور عزیزم.

لبخندی زدم: مرسی....صبحونه خوردم.

گوهر خانوم همونطور که لبخند میزد گفت: این نوه ی منو بهم بده دلم واسش تنگ شده!

اروم خم شدم و لادنو گذاشتم تو بقل گوهر خانوم. بعد از سارا خانوم پرسیدم: ببخشید سارا خانوم,شیر

 خشک و سرلاک لادن کجاست؟ برشتوکش چی؟

از جاش بلند شد و رفت سمت اخرین کابینت اشزخونه: همه ی وسایل لادن اینجاست.

رفتم سمت کابینت و برشتوکش رو برداشتم. ظرف های لادن هم توی همون کابینت بود. یه ظرف نارنجی 

رنگ که شکلک های بچگونه روش داشت رو برداشتم و یه قاشق هم از تو کابینت در اوردم.

برشتوک رو ریختم توی ظرف و بعد رفتم پیش سارا خانوم و خم شدم و اروم کنار گوشش گفتم:

امــــم...سارا خانوم ببخشید انقد سوال میپرسم...شکرتون کجاست؟

لبخند زد و بلند شد و در یکی از کابینت هارو باز کرد: ادویه و نمک و شکر ابنجاست. اگه بازم سوالی داشتی

 بپرس عزیزم.

لبخند زدم و لبمو گاز گرفتم:امــمم....من میتونم برم سر یخچال دیگه؟

خندید: اره عزیزم...این که پرسیدن نداره.

لبخند زدم: ممنون.

بعد از توی یخچال شیر رو برداشتم و ریختم توی ظرف برشتوک و یکم هم شکر ریختم توش و گذاشتم برشتوکا

نرم بشن.

بعد رفتم پیش گوهر خانوم: گوهر خانوم اگه اذیتتون میکنه بدینش به من...دیگه باید صبحونشو هم بهش بدم.

گوهر خانوم لادنو بوسید و بعد دادش به من. با یه دست بقلش کردم و با اون یکی دستم صندلی غذاخوریشو

کشیدم سمت میز. اروم گذاشتمش توی صندلیش و ظرفشو گذاشتم جلوش و گفتم: همین جا باش تا برم

پیش بندتو بیارم.

بعد سریع دوییدم تو اتاق و چندتا اسباب بازی و پیش بندشو برداشتم و برگشتم توی اشپزخونه.

لادن دستشو زده بود توی شیرو حسابی مالیده بود به لباسش.

خندیدم و رفتم سمتش و گفتم: چکار کردیـــــــــــی!

و بعد اسباب بازیشو دادم دستشو پیش بندشو بستم و شروع کردم به صبحونه دادن.

اروم زیر لب گفتم: امیدوارم زیاد لجبازی نکنی....

و بعد با استرس اولین قاشقو کردم تو دهنش. برخلاف انتظارم راحت خوردش و اصلا باهام لجبازی نکرد!

هووووف....اولین قدم برداشته شد!

یه لبخند زدم و نگاش کردم: افرین دختر خوب....

و بعد قاشق بعدی رو بهش دادم. همینطوری بود که با خنده و شوخی و بازی کل صبحونشو خورد.

ظرفشو گذاشتم توی سینک اشپزخونه و بعد بقلش کردم و به سمت اتاقش راه افتادم. سفره ی مخصوصشو

پهن کردم زیر پاش و خوابوندمش روش. بعد یکی از اسباب بازی هاش که روی زمین بود دادم دستش و رفتم

 سمت کمد و پوشک,پودر بچه,دستمال مرطوب و یه دست لباس برداشتم.

رفتم کنارش نشستم و دیدم بلند شده و نشسته و اسباب بازیشو کرده توی دهنش.

خندیدم و سریع اسباب بازیشو ازش گرفتم: این کثیـــــفه....

بعد اسباب بازی رو گذاشتم کنار و اروم لباسشو از تنش در اوردم و همونطور که به صورت کثیفش میخندیدم

 لباسش کثیفشو انداختم توی سبد لباسای کثیف.پیش بند رو هم انداختم اون تو و بعد پوشکش رو در اوردم

 و با خنده گفتم: روم جیش نکنیا....

بعد سریع با دستمال مرطوب تمیزش کردم و پوشکش کردم. با یه دستمال مرطوب دیگه صورتشو تمیز کردم و 

بعد بهش پودر بچه زدم تا عرق سوز نشه. اونم همونطور میخندید و دست و پا میزد.

تا لباس پوشیدنش تموم شد سریع قل خورد و بلند شد و دستشو گرفت به نرده های تختش و بلند شد 

و همونطور که تلو تلو میخورد رفت سمت اسباب بازیاش.

بهش خندیدم و پوشکش رو انداختم توی سطل زباله و از توی کشوش دوتا کش کوچولو برداشتم و بعد بقلش

 کردم و یه اسباب بازی دادم دستش تا اروم بگیره.

بعد اروم موهاشو خرگوشی بستم....باز اسباب بازیشو کرد تو دهنش.

نگاش کردم و گفتم: میخوای دندون در بیاری نه...؟

شروع کرد به در اوردن صداهای عجیب غریب... خندیدم و بعد انقد باهم بازی کردیم که خسته شد و خوابش

 رفت.

گوشیم رو در اوردم و به ساعت نگاه کردم. 11. جقدر زود گذشت....

اروم خوابوندمش توی تختش و الارمشو روشن کردم و ریموتشو برداشتم و گذاشتم توی جیبم. بعد چراغای

 اتاقشو خاموش کردم و خیلی اروم از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی اشپزخونه پیش سارا خانوم. رفتم پشت

 سینک و استین هامو زدم بالا و شروع کردم به شستن ظرف هایی که کثیف کرده بودم.

سارا خانوم همونطور  که کاراشو میکرد با لبخند گفت: نمی خواد شعله جون...میزارم تو ظرف شویی.

همونطور که ظرفارو میشستم گفتم: نه....اینارو من کثیف کردم خودمم میشورم. دوتا دونه ظرف که بیشتر 

نیست! بعد ظرفهای پلاستیکی رو بزارین تو ماشین کدر میشن.

سرشو تکون داد: جدی؟ نمیدونستم...

سرمو تکون دادم و به کارم ادامه دادم. بعد از شستن ظرفها رو به سارا خانوم گفتم: سارا خانوم مینا رفته 

سرکار؟

همونطور که روی میز غذاخوری رو دستمال میکشید گفت: اره. از صبح ساعت 8 میره سرکار....ساعت 1

 بر میگرده.بعضی وقتا هم زودتر.

سرمو تکون دادم و با حوله ای که کنار سینک بود دستمو خشک کردم.

سارا خانوم گفت: شعله جون لباسای لادن رو شسته بودم. الان خشک شدن,میشه جداشون کنی و

 تاشون کنی؟

سری تکون دادم: چشم. کجان؟

به در پشتی اشزخونه اشاره کرد: برو تو راه رو,در اول. بری تو اتاق رخت شویی خودت لباسارو میبنی.

سری تکون دادم و راه فتادم.


(اینم برای اینکه بهتر با سبک خونشون اشنا بشین)




همونطور  که لبخند میزدم رفتم توی اتاق رخت شویی. نیدونم چرا امروز همش الکی میخندیدم؟

ولی وقتی میرفتم خونه باز حالم بد میشد....یعنی بخاطر لادن بود؟ حس خوبی بهم میداد....؟ یا....؟

سرمو تکون دادم و از تو فکر اومدم بیرون و دور و برمو نگاه کردم. یه اتاق بود که یه روشویی بزرگ داشت

دوتا ماشین لباس شویی  توش بود. سه تا سبد بود که جای لباس های کثیف بود و یه کمد خیلی بزرگ

و بلند که نمیدونم توش چی بود. یه میز هم کنار کمد بود که لباسای تمیز روش بودن.

کنار میز هم جای اویزون کردن لباسای خیس بود.

رفتم پشت میز و اروم  لباسای لادنو جدا کردم. بوی خوب لباساش باعث شد یه لبخند بیاد رو لبم....بوی

بچه میداد. چقدر این بو خوبه....

همونطور که با خودم میخندیدم لباسارو جدا کردم و میخواستم تاشون کنم که یه دفه گوشیم لرزید.

از تو جیبم درش اوردم و دیدم شایان اس ام اس داده:

چطوری عروسک؟ امروز ساعت چند بیام دنبالت؟

نفسمو فوت کردم و لبامو غنچه کردم: خوبم....خودم ماشین دارم امروز.

بعد شروع کردم به تا کردن لباسا که باز اس ام اس داد:

عــــــه.... مگه ماشینت از تعمیرگاه به وطن بازگشت؟

خندیدم و جواب دادم: اره دیشب ارسلان اوردش.

یه سری دیگه از لباسارو تا کردم که باز دوباره جواب داد:

پس خوبه....امروز با ماشینت بیا خونه. ظهر منتظرتم

یه لبخند زدم و تو دلم گفتم اخه چرا انقد داداش من خوبه؟ و بعد نوشتم: ظهر میبینمت 

گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و گرفتار تا کردن لباسا شدم. بعد از یه مدت که همشون رو تا کردم همشون

رو برداشتم و از اره روی پشتی که به اتاقا میخورد رفتم سمت اتاق لادن. همونطور که داشتم میرفتم چندتا

از لباسا از دستم افتاد. خم شدم و شروع کردم به جمع کردن لباسایی که افتاده بود روی زمین که یه دفه یه

جفت کفش پاشنه بلند رو جلوی خودم دیدم.

سرم رو اوردم بالا و دیدم ریلیاست و سریع لباسارو جمع کردم و ایستادم و گفتم: سلام....

با همون اخمی که توی صورتش بود گفت: دوباره بشورشون. کثیف ان.

_ ولی اینا تمیــــ....

پرید تو حرفم: همین که من گفتم.

اروم نفسمو دادم بیرون و سرمو تکون دادم و بدون اینکه چیزی بگم برگشتم توی اتاق رخت شویی.

لباسایی که افتاده بود روی زمین رو انداختم توی ماشین و بعد یکم دور و برم رو نگاه کردم و دنبال پودر لباس

شویی گشتم. در کمد بلنده رو باز کردم,از بالا تا پایین همش مایع نرم کننده و صابون و تاید و پودر و شامپو و 

خلاصه کنم همه چی بود!

از بالا تا پایین رو خوب نگاه کردم تا پودر بچه رو پیدا کنم....همونطور که داشتم میگشتم صدای مهیارو توی

اشپزخونه شنیدم که میگفت: سارا خانوم...لباس های منو شستی؟

یکم ابروهامو توهم قفل کردم و زیر لب گفتم: ینی به همین زودی از بیمارستان اومد؟

و بعد صدای سارا خانومو شنیدم که میگفت: اره میهار تو اتاق رخت شوییه.

لپامو باد کردم و بعد نفسمو دادم بیرون و یه دفه چشمم به پودر بچه افتاد. دستمو دراز کردم تا برش دارم....

اما خیلی بالا بود! دستم نمیرسید.... رو انگشت پام ایستادم و یه بار دیگه سعی کردم,اما بازم دستم نرسید.

این دفه بازم روی انگشتام ایستادمو دستمو بیشتر دراز کردم اما بازم بی فایده بود! داشتم کلافه میشدم.

نفسمو محکم فوت کردم و یه بار دیگه دستمو کشیدم که برش دارم که یه دفه یه دست از پشت سرم اومد

جلو و پودر رو برداشت. مهیار بود....

قلبم شروع کرد به تند زدن....قشنگ پشت سرم ایستاده بود,طوری که نفس هاشو احساس میکردم!

لبمو گاز گرفتم و فقط بی حرکت ایستادم. پودر رو برداشت و گرفت کنارم.

چرخیدم و پودر رو ازش گرفتم و من من کنان گفتم: سـ...سلام.

لبخند زد: سلام.

پودر رو یکم تکون دادم و گفتم: مرسی...بابت این.

با همون لبخندش جواب داد: خواهش.

بعد همونطور که رو به روم ایستاده بود خم شد طرفم و هی اومد جلوتر. هی بهم نزدیک میشد!

منم هی میرفتم عقب و عقب تر....هی اومد جلو و منم هی رفتم عقب تا جایی که کمرم خورد

به کمد.

 اونقد اومده بود جلو که دیگه فاصله ی بینمون 10 سانت بود! چشمام گرد شده بود و اب دهنمو به سختی

قورت میدادم. قفل کرده بودم....هیچی نمیتونستم بگم!قلبم دیگه داشت میومد تو دهنم که یه دفه

دستشو دراز کرد و از کمد پشت سرم یه بسته صابون برداشت و بعد همونطور که لبخند میزد رفت عقب.

چشمامو بستم و اروم نفسمو فوت کردم. خندید و بدون اینکه چیزی بگه لباساشو از روی میز برداشت

و رفت بیرون. پودر رو گرفتم دستم همونطور که چشمامو بسته بودم به کمد تکیه دادم.

ناخوداگاه خندم گرفت و بعد زیر لب گفتم: پسره ی دیوونه...

و بعد پودر رو ریختم توی ماشین و روشنش کردم و بعد رفتم توی اشپزخونه. سارا خانوم که داشت اشپزخونه 

رو مرتب میکرد گفت: شعله جون سوپ لادنو گرم میکنی؟ الان دیگه وقت ناهارشه....توی قابلمه سبزه توی

یخچاله.

سرمو تکون دادم:چشم...

بعد قابلمه رو از توی یخچال در اوردم و گذاشتم روی گاز و شروع کردم به گرم کردنش.

صدای میهار و گوهر خانوم رو از توی حال میشنیدم.

صدای گوهر خانوم که میگفت: مهیار چرا امروز انقد زود اومدی مامان؟

منم لبامو غنچه کردم و اروم گفتم: منم تو همین فکر بودم...

بعد به ساعت توی اشپزخونه نگاه کردم. ساعت 12:15 بود...

و بعد صدای مهیارو شنیدم که میگفت: زیاد کار نداشتیم....منم جیم زدم.

گوهر خانوم بهش خندید: من که میدونم تو چرا زود اومدی ناقلــــــــــا....میخوای منو گول بزنی؟

و بعد صدای خنده ی مهیار بلند شد: مامان تازگیا خیلی شیطون شدیا...

همون لحظه سارا خانوم یه ظرف میوه برداشت و رو به من گفت: من میرم توی حال,توهم کارت تموم شد بیا.

لبخند زدم: باشه....مرسی.

و سارا خانوم رفت. شروع کردم به هم زدن سوپ...خلاصه سوپ رو گرم کردم و قابلمه رو برداشتم و گذاشتم

روی اوپن و رفتم تا قاشق و ظرفای لادنو بیارم که مهیار اومد توی اشپزخونه و رفت سر یخچال. شروع کردم به 

ریختن سوپ توی ظرف که یه دفه دستم چسبید به قابلمه.... "جیـــــــــــــــــز"

دستمو کشیدم و لبمو گاز گرفتم: هیـــــن!!

مهیار همونطور که داشت یه لیوان اب رو سر میکشید اومد سمتم و بعد از خوردن اب لیوانش رو گذاشت روی 

اوپن و گفت: چی شد؟

نگاش کردم و گفتم: هیچی....یکم سوخت...چیزی نیست.

مچ دستم رو گرفت و دستمو نگاه کرد: نترس! تو مقابل یه دکتر ایستادی!

خندم گرفت. همونطور که دستمو توی دستش گرفته بود اوردمش بالا و انگشت اشارمو گذاشتم روی قلبش

و گفتم: تخصص شما اینجاست.

خندید و به انگشتم نگاه کرد و بعد دستمو گرفت و انگشت اشارمو گذاشت روی قلبمو خودم و گفت:

پس میدونی میتونم از اینا هم بدزدم دیگه....

نگاش کردم و لبمو گاز گرفتم. چند لحظه همونطوری ذل زد تو چشمام و بعد خندید: بیا دستتو بگیر زیر

اب سرد....من میرم برات پماد سوختگی بیارم.

سرمو تکون دادم و اب رو باز کردم و دستمو گرفتم زیر اب. اونم رفت. قلبم هنوز داشت تند تند میزد...

چرا این پسر انقد خل بود؟ همش باعث میشد بخندم....شاید یکی از دلایلی که اینجارو دوست داشتم و

همش میخندیدم....مهیار بود؟

با صدای مهیار از تو فکرو خیالاتم اومدم بیرون که میگفت: بیا پماد...دستتو خشک کن و بعد بزن روش.

اب رو بستم و پمادو  ازش گرفتم: مرسی.

مهیار از اشپزخونه رفت بیرون و منم بعد از زدن پماد و ریختن سوپ توی ظرف رفتم توی حال پیش گوهر 

خانوم,مهیار و سارا خانوم. اروم نشستم روی مبل رو به روی مهیار. سارا خانوم و گوهر خانوم هم کنار 

هم نشسته بودن.

گوهر خانوم با لبخند گفت: خسته نباشی خوشکل خانوم.

لبخندی زدم: کاری نکردم.

مهیار نگام کرد و خندید: اره کاری نکرده ولی نزدیک بود سر تا پاشو بسوزونه!

لبمو گاز گرفتم و با اخم به مهیار نگاه کردم و زیر لب گفتم: مهیار!

گوهر خانوم خندید و خم شد طرف مهیار و اروم زد به بازوش و گفت: مهیار اذیتش نکن....نزار بگم که 

چرا امروز زود اومـــ....

اما مهیار پرید تو حرف مامانش و بشقاب میهوه رو گذاشت روی پای مامانش و گفت: بخور مامان...

خوبه برات!

گوهر خانوم خندید: از دست تو....

خلاصه بعد از یه مدت لادن بیدار شد و ناهارشو بهش دادم و وقت رفتن شد. خدافظی کردم و سوار

ماشین شدم....موقع برگشتن هوا افتابی شده بود....پنجره رو کشیدم پایین و نفسمو اروم دادم

بیرون و با خودم گفتم: چه عجب...بالاخره دیدیم شمارو خورشید خانوم...

رسیدم خونه و بعد از ناهار خوردن اونقد خسته بودم که تا چشمامو بستم خوابم رفت....

خواب شیمارو دیدم....خواب دیدم من روی صندلی نشستم و دورتا دورم کاملا سفیده.

غیر از رنگ سفید چیزی دیده نمیشد. شیما جلوم ایستاده بود و میخندید ولی ازم دوتر میشد.

صداشو میشنیدم که اسممو صدا میزد....شعله...شعله!

و بعد صدای خنده هاش میومد....خوشحال بود! ولی چرا ازم دور میشد؟! میدونم چرا....چون تقصیر

منه که الان شیما نیست....بازم صدای خنده هاش رو شنیدم و یه دفه غیب شد!

با گریه از خواب پریدم....خیس عرق شده بودم....از ترس...از نگرانی...از ناراحتی...

بغض گلومو گرفته بود. دوتا دستامو گذاشتم روی صورتم و نفسمو فوت کردم توش. پاهامو جمع کردم

توی بقلم و سرمو گذاشتم روی زانوهام. انگار دست خودم نبود....اشکام فقط میریختن.

کم کم اشکا به هق هق تبدیل شد....داشتم گریه میکردم که یه دفه ارسلان در زد و مثل همیشه

خندون اومد داخل و گفت: راپونزل خوش خواب! مامانت گفت بیام بیدارت کنم بری پیش لادن ولی خبر

نداشت تو خودتــــ....

ولی وقتی سرمو اوردم بالا و نگاش کردم بقیه  حرفشو قورت داد و اروم گفت: داری گریه میکنی؟

و بعد نشست لبه ی تختم: چی شده؟

چند ثانیه ساکت نشستم و بعد نگاهش کردم.

بعد با صدای گرفته گفتم: خواب شیمارو دیدم....داشت میخندید....ولی ازم دور میشد....

از روی میز کنار تختم یه دستمال برداشت و گرفت طرفم: بیا.....حالا گریه نکن...یه خواب بود! تموم

شد....

دستمال رو ازش گرفتم و اشکامو پاک کردم و به ارسلان نگاه کردم: اخه فقط یه خواب نبـ....

ساکتم کرد:ســـسس....انقدر بهش فک نکن...

بعد موهامو زد پشت گوشمو ادامه داد: مطمئن باش که الان شیما جای بهتریه.

دماغمو با دستمال گرفتمو و سرمو بالا و پایین کردم. چندبار اروم زد به کمرم:

پاشو....پاشو برو سر کارت دختر. دیگه شاغل شدی باید از خوابت بزنی.

یه خنده ی کوچولو از لای لبام در رفت و از جام بلند شدم. اونم بلند شد. من داشتم میرفتم سمت دست

شویی اتاقم اونم داشت میرفت بیرون که صداش زدم: ارسلان!

برگشت و نگام کرد: جونم؟

چند ثانیه ایستادم و نگاش کردم و بعد گفتم: مرسی....واسه دل داری...

یه لبخند زد و سرشو انداخت پایین. انگار دوق کرده بود که ازش تشکر کردم. خندیدم و بدون اینکه چیزی بگم

رفتم توی دست شویی تا یه ابی به صورتم بزنم. ارسلان هم رفت بیرون.


****************************

اماده شده بودم و توی ماشین بودم و داشتم میرفتم سمت خونه ی ارجمند ها. هوا بازم ابری شده بود

و خورشید پشت ابرها قایم شده بود و همین باعث شده بود هوا تاریک تر از معمول باشه.

یکم بی حوصله بودم و سرمم درد میکرد....ولی میدونستم وقتی برسم اونجا مهیار میخندونتم....

اگه خونه باشه.

رسیدم و بعد از پارک کردن ماشین رفتم داخل. با یه لبخند زورکی با سارا خانوم سلام و احوال پرسی کردم.

گوهر خانوم,مینا,مهیارو ریلیا خواب بودن! نفسمو فوت کردم و به ساعت نگاه کردم...مگه ساعت چنده که

همه خوابن؟ ساعت تازه 5 شده بود...

رفتم توی اتاق مهمان تا لباسمو عوض کنم. یه شلوار چسبون سفید رنگ پوشیدم با یه لباس بافتنی استین

بلند که یقش روی ترقوه هام قرار میگرفت و باز بود. لباسمم ساده بود. کلا امروز عروس شده بودم!

به فکرای خودم خندیدم و بعد نیم بوتم که قهوه ای رنگ بود پوشیدم و موهام رو یه طرف بافتم و انداختم روی

شونم.

از اتاق مهمان اومدم بیرون و رفتم پیش لادن تا یه سر بهش بزنم....اونم خواب بود. یه خورده سرم 

درد میکرد...از اتاقش اومدم بیرون و رفتم توی اشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم.

موبایلمو در اوردم و گذاشتم روی اوپن اشپزخونه. و رفتم تا یه لیوان اب واسه خودم بریزم.

سارا خانوم داشت با تلفن صحبت میکرد: بله....بله...چشم...حتما....خواهش میکنم....

بعد تلفن رو قطع کرد و به من نگاه کرد: شعله عزیزم مهیارو صدا میکنی؟ بیدارش کن و بگو از بیمارستان

زنگ زدن و گفتن باید سریع بره.

چند لحظه ساکت شدم و بعد با من من گفتم: من....برم؟

لبخند زد: اگه زحمتت نیست...

سرمو تکون دادم: باشه...فقط اتاقش کدومه؟

یه لبخند زد و مشغول کارش شد و گفت: کنار اتاق مهمان.

باشه ای گفتم و به سمت اتاقش حرکت کردم....رسیدم دم در اتاق. چند ثانیه ای ایستادم و به در ذل زدم.

بعد نفسمو فوت کردم و اروم در زدم. میدونم خواب بود....ولی باید در میزدم.

بعد از در زدن اروم دستگیره ی در رو فشار دادم و در باز شد...

اول سرمو از لای در بردم داخل و یه سرک کشیدم....خواب بود...وقتی مطمئن شدم خوابه رفتم داخل اتاق

و درو پشت سرم بستم.....







اینم از این قسمت...

یکم تو کف بمونین فک کنین ببینین چجوری میخواد بیدارش کنه

منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ چهارشنبه 17 تیر 1394 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه