تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 4
سلام همگی!
امروز قسمت چهارم رو اوردم براتون



امیدوارم خوشتون بیاد

بفرمایین ادامــــــــــــــــه....






"Part 4"

رفتیم توی اتاق لادن. مینا با من اومد توی اتاق و پشت سرش درو بست و نشست روی مبل اتاق لادن.

اروم رفتم بالای تخت لادن و نگاش کردم...وای خدایا....این بچه بود یا فرشته؟! چرا انقد ناز بود؟!

یه دختر فسقلی تپلی که مثل باباش رنگ برف بود! اروم از توی تختش اوردمش بیرون و بقلش کردم...

با تعجب نگاهم میکرد...با اون چشمای براقش! محو چشماش شدم.... چشماش سبز رنگ بود و 

موهاش مشکی! 

خندیدم و همونطور که نگاهش میکردم گفتم: تو چرا انقدر خوشکلی فسقلی؟؟

اونم یه لبخند بهم زد. شروع کردم به ناز کردن موهاش و چرخیدم سمت مینا: خانوم ارجمند لادن چند

ماهشه؟

مینا جواب داد: مینا صدام کن...لازم نیست انقد رسمی باشی! لادن 10 ماهشه...

_ مشکلی نیست مینا صداتون کنم؟

_ نه عزیزم چه مشکلی؟!

لبخند زدم: مامان لادن کجاست؟

مینا سری تکون داد: اها خوب شد گفتی....داشت یادم میرفت! بشین تا راجبش باهات صحبت کنم.

نشستم روی صندلی ننویی که توی اتاق لادن بود و لادنو اروم بقل گرفتم و گفتم: بفرمایید.

مینا ادامه داد: مامان لادن یا همون همسر میلاد از المان اومده. اسمش ریلیا ئه. وقتی میلاد واسه

درس رفته بود المان با ریلیا اشنا شد و ازدواج کردم. الان تازه 6 ماهه اومدن ایران. ریلیا زیاد فارسیش

خوب نیست....ولی منظورشو میرسونه. ولی لهجشو باید ببینی! میترکی از خنده! ولی جلوی خودش

نخند چون وحشتناک از این کار بدش میاد! یکم اخلاقش تنده....اما ناراحت نشو. دختر خوبیه... اینجاهم

معلم زبان المانیه. الان هم اموزشگاهه....کارش تموم شه میاد خونه.

به لادن نگاه کردم وگفتم: پس واسه همینه که لادن انقد ناز شده....چون به مامانش رفته...

خندید: راستی شعله رشتت چیه؟

_ گرافیک

_ جدی؟ چه وب...من حقوق خوندم.

حقوق...؟ مثل شایان... 

ادامه داد: میلاد و مهیار هردو پزشکی خوندن. میلاد دانشگاهش رو المان تموم کرد و الان متخصص اطفاله.

هر روز جاش بیمارستانه! مهیارم به قول خودش جراحه قلبه....البته هنوز کاملا جراح قلب نشده ولی خب تو

بیمارستان خیلی لی لی به لالاش میزارن! یه بار که رفته بودم سر بزنم بهش خودم دیدم که چقد بهش احترام

میذاشتن...اونم همش میره بیمارستان و میاد.... 

به مینا نگاه کردم و یه لبخند زدم.

هــــه....جراح قلب....عجب....

همون لحظه گوهر خانوم مینا رو صدا کرد: مینا مامان یه دقیقه بیا اینجا!

مینا از روی مبل بلند شد و با لبخند سری تکون داد: فعلا.

لبخند زدم و منم سرمو تکون دادم. مینا رفت و من موندم و لادن....

همونطور که صندلی رو عقب جلو میکردم به لادن نگاه کردم....یاد بچگی های شیما افتادم....باز دلم واسه

شیما تنگ شد...ولی نذاشتم گریم بگیره. نه...الان نه! وقتش نیست شعله....

یه بار دیگه به لادن نگاه کردم....تو بقلم اروم گرفته بود و چشماش داشت سنگین میشد. نفسمو 

اروم فوت کردم و تو دلم خداروشکر کردم که ازون بچه های نق نقو و بهونه گیر نیست....

از همون دیدار اول با لبخند اومد تو بقلم.

الان خیالم راحت بود که از اون بچه های خوش اخلاقه و راحت میتونم باهاش کنار بیام....

10 دقیقه ای گذشته بود و لادن خوابش رفته بود.

خیلی اروم از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت تختش. خم شدم و داشتم میذاشتمش توی تختش 

که یه دفه در اتاق باز شد,همونطور که خم شده بودم به در اتاق نگاه کردم و مهیارو دیدم.

اروم گفتم: ســــــسس....

بعد اروم لادن رو گذاشتم روی تختش و پتو رو کشیدم روش.

مهیار همونطور که میخندید اومد داخل اتاق و درو بست. رفت سمت صندلی ننویی و نشست روش

 و بهم نگاه کرد.

به تخت لادن تکیه دادم و منم ذل زدم بهش.... چی میخواد؟! اومده اینجا بازم پروو بازی دراره؟

همونطور که اون لبخند شیطونش رو لبش بود گفت: که اسمت شعلست....

_ بله...

_ میدونستی خیلی خوشکلی؟

چشمام گرد شد و یکم لپام قرمز شد. موهامو زدم پشت گوشمو سرمو انداختم پایین: لطف دارین....

بعد تو دلم گفتم: پسره ی پروو....از همین الان میخواد شروع کنه اذیت کردن...

دوباره پرسید: چند سالته؟

_ 22

_ رشتت چیه شعله خانوم؟

_ گرافیک...

بلند شد و شروع کرد به راه رفتن: پس هنرمندی...

چشمامو روی هم گذاشتم و نفسمو دادم بیرون و تو دلم چندتا فحش دادم و بعد گفتم: بلــــه....

خندید و نگام کرد و بعد نشست روی مبل: حالا چرا انقد رسمی حرف میزنی؟! راحت باش...

بچه داری از کجا یاد گرفتی؟ سنی هم که نداری...ازدواج کردی؟

اه...چقد سوال میپرسه! پروو! 

از کوره در رفتم و به چشماش ذل زدم و با یه لجن جدی گفتم: اقای ارجمند فقط مادر لادن میتونن این سوالارو

از من بپرسن و من فقط به ایشون جواب میدم,نه کس دیگه ای.

چشماش از تعجب گرد شد و به مبل تکیه داد و خندید: اوه! چیشد! تا همین الان داشتی

 رسمی حرف میزدی!

نگامو ازش گرفتم: خودت خواستی راحت حرف بزنم.

خندید و سرشو تکون داد: اره اره...راست میگی...

بعد از جاش بلند شد و داشت میرفت سمت در اتاق که بره بیرون ولی یه دفه برگشت و نگام کرد:

راستی....مهیارم.

سرمو تکون دادم: میدونم.

یه لبخند زد و دستاشو کرد تو جیب شلوارش: نمیخواد اقای ارجمند صدام کنی...

بعد از اتاق رفت بیرون.

 نفسمو فوت کردم....اووووف... یکم دورو برم رو نگاه کردم و اتاق لادنو برانداز کردم.

یه اتاق با سرویس خواب نارنجی. چندتا کمد و دراور توی اتاق بود.... یه مبل ننویی و یه مبل ساده و کلی هم

عروسک! تختش هم گوشه ی اتاق بود. رفتم سر کمدش.... پوشک, پودر,روفن,کیفش,کرم,شونه,پستونک

شیشه شیر و کلی وسایل دیگه مرتب چیده شده بود.

دراورش رو باز کردم...وااااای چقد لباسای خوشکل!!! 

همونطور گرفتار گشتن و نگاه کردن شدم و نفهمیدم کی گذشت و ساعت 8:30 شد!

موبایلم رو از توی جیبم در اوردم و داشتم چک میکردم که ببینم کسی زنگ زده یا نه که یه دفه یکی در زد و 

اومد داخل. از جام بلند شدم و ایستادم. یه خانوم قد کوتاه با صورت گرد و موهای کوتاه بلوند.

موهاش تا پایین گوشش بود و یه رنگ بلوند خاص داشت....چشمای گرد و درشت سبز رنگ داشت.

یه بینی کوچولو و لبای باریک صورتی داشت. روی گونه و دماغش هم کک و مک های

 ریز قهوه ای و نارنجی بود.

یه لباس اسین بلند سبز فسفری تنش بود و یه شلوار برمودا کرمی رنگ. دوتا دستاشو زد به کمرش و ایستاد 

جلوم. اب دهنمو قورت دادم وگفتم: سلام.

یکم اومد جلوتر: سلام. تو پرستار لادن ای؟

چه لحجه ی بامزه ای داشت! کاملا مشخص بود تازه اومده ایران. لبخند زدم و سری تکون دادم: بله...

شعله هستم.

نشست روی مبل و پا انداخت رو پا: چند سالت عه؟

_ 22

_ بچه داری بلد هستی؟

_ بله بلدم.

_ از کجا یاد گرفته ای؟ ازدواج کردی؟

_ نه ازدواج نکردم...از مامانم یاد گرفتم.

همونطور که روی مبل نشسته بود به لادن نگاه کرد که خوابیده بود: کارت رو خوب بلد هستی....لادن خوابید!

موهامو زدم پشت گوشم  ته دلم خوشحال شدم که فکر میکنه کارم خوبه.

از جاش بلند شد و اومد سمتم: من ریلیا هستم. مامان لادن.

سری تکون دادم: خوشبختم.

سرشو تکون داد: اسم تو چی بود؟

_ شعله...

_ اسم سختی هست! بیا برویم بیرون. لادن بیدار نشه.

سری تکون دادم و از اتاق رفتیم بیرون. رفتیم توی حال. گوهر خانوم و مینا کنار هم نشسته بودن. من و ریلیا

هم رفتیم و روی مبل ها نشستیم. ریلیا شروع به صحبت کردن کرد: صبح از ساعت 7 باید بیایی. 

ظهر هم میتوانی ساعت 1 بری. بعد از ظهر از ساعت 5 تا 8 باید اینجا باشی. فهمیدی؟

سرمو تکون دادم: بله.

گوهر خانوم به پاکت اسباب بازی ها اشاره کرد: ریلیا شعله واسه لادن کادو خریده. و بعد به من نگاه کرد

 و لبخند زد.

ریلیا یه نگاه سرد بهم انداخت: لازم نبود چیزی برای دختر من بخری.

لبخند زدم: خواهش میکنم قابل شمارو....

پرید تو حرفم: اما من تشکر نکردم...

خجالت کشیدم....سرمو انداختم پایین و لبامو روی هم فشار دادم.

ریلیا همونطور که اخم کرده بود از جاش بلند شد: میتوانی بروی. فردا صبح اینجا باش.

و بعد به سمت اشپزخونه راه افتاد. نفسمو اروم دادم بیرون و از جام بلند شدم و رو به مینا و گوهر 

خانوم گفتم: من دیگه رفع زحمت میکنم....

مینا از جاش بلند شد: ا!! کجت!! نمیشه بری که!

گوهر خانوم: عزیزم واسه شام بمون....

لبخند زدم: نه دیگه....فردا صبح باز مزاحمتون میشم. ممنون...

مینا لبخند زد: هرجور راحتی عزیزم...

سری تکون دادم و گفتم: با اجازه من برم لباسمو عوض کنم. و بعد به سمت اتاق مهمان راه افتادم.

 همونطور که راه میرفتم موبایلم رو از توی جیبم در اوردم و به شایان زنگ زدم....

 دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد....

هوووووف.... به ارسلان زنگ زدم. هنوز دوتا بوق نخورده بود که جواب داد! انگار منتظر بود زنگ بزنم! -__-

با لحن شادش گفت: چطوری راپونزل؟

نفسمو فوت کردم و با کلافگی گفتم: ارسلان کجایی؟

_ نمایشگام....واسه چی؟

_ میتونی بیای دنبالم؟ شایان گوشیش خاموشه. خودمم ماشین ندارم.

_ باشه.... اماده باش میام.

_ باشه.

و بعد گوشی رو قطع کردم.....همونطور که راه میرفتم سرم تو گوشیم بود و اصلا حواسم به جلوم نبود 

که یه دفه خوردم به مهیار و موبایلم از دستم افتاد زمین. اول یه چند ثانیه بهم نگاه کردیم و بعد دوتایی

 خم شدیم که موبایل رو برداریم. خودم زودتر برش داشتم و اومدم بلند شم که دیدم موهام به یه چیزی

 گیر کرده! ناخوداگاه گفتم: ااااخ!

صورتم جمع شد....اخه موهام داشته کشیده میشد! یکم سرمو چرخوندم و دیدم بعلــــه.... 

یه تیکه از موهام به دکمه ی لباس مهیار گیر کرده -__-

اخم کردم...اوووف! اخه الان وقتش بود؟! 

داشت بلند میشد که وایسه و موهای منم داشت با لباسش کشیده میشد! یه دفه مچ دستشو محکم گرفتم

 و کشیدمش پاییم تا خم شه.

با چشمای گرد بهم نگاه کرد و خندید: چکار میکنی؟!

همونطور که اخم کرده بودم گفتم: موهام گیر کرده به دکمه ی لباست!

یکم خودشو اینور و اونور کرد تا ببینه دقیقا به کجا گیر کرده و موهای منم همینطور داشت کشیده میشد.

مچ دستشو بیشتر فشار دادم و بازم کشیدمش پایین.

همونطور که می خندید: شعله چکار میکنی؟!

لبامو جمع کردم همونطور که اخم کرده بودم گفتم: تکون نخور! دردم میگیره!!!

خندید: خیله خب....خیله خب....اروم وایسا ببینم چجوری میتونم جداش کنم!

_ زود باش! موهام کنده شد!

_ باشه باشه....تکون نخور! پیداش کردم...

و شروع کرد به ور رفتن با دکمه ی لباسش و موهای من.

با کلافگی گفتم: باز شد؟!

_ نه....وایسا....فک کنم قیچی لازم داره!

چشمام گرد شد و هلش دادم اونور و گفتم: چی!!؟؟

ولی از اونجایی که موهام به دکمه ی لباسش گیر کرده بود بازم برگشتیم به حالت اولمون.

لبمو گاز گرفتم و گفتم: اااااخ!

خندید: شوخی کردم بابا.....اخه کی دلش میاد موهای به این خوشکلی رو با قیچی ببره؟!

لپام قرمز شد و اب دهنمو قورت دادم: فقط سریع بازش کن....

_ باشه...صبر کن....اگه تکون نخوری حلـــــه....

خلاصه چند دقیقه با موهام ور رفت تا بالاخره از دکمه ی لباسش جدا شد...اوووووف! بالاخره!

دوتامون صاف ایستادیم و چند لحظه بهم ذل زدیم. بهم لبخند زد و اومد جلوتر. منم فقط ایستاده بودم 

و با تعجب نگاهش میکردم. انگار اصلا نمیتونستم تکون بخورم وقتی اونجوری نگام میکرد!

اومد جلو و یه تیکه از موهامو زد پشت گوشم. منم تمام مدت ذل زده بودم به صورتش و از جام تکون نمیخوردم.

چال داشت....وقتی بهم لبخند زد چال کنار لبشو دیدم....بامزه بود.

اومد عقب و دوتا دستاشو کرد تو جیب شلوارش و شونه هاشو انداخت بالا و همونطور که لبخند میزد:

 دفه ی دیگه موهاتو بباف که  اینجوری نشه...

نمیدونم چرا انقد هول کرده بودم! فقط سریع سر تکون دادم و با قدمای تند رفتم سمت اتاق مهمان.

سریع لباسامو عوض کردم و وسایلامو چپوندم توی کیفم و از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت حال.

همه دور هم نشسته بودن دور هم و داشتن TV میدیدن.

یه لبخند زدم و گفتم: من دیگه رفع زحمت میکنم.... فردا مزاحمتون میشم....

خلاصه خدافظی کردم و اومدم بیرون و دم در ایستادم منتظر ارسلان.

هنوز نیومده بود....هوا سرد بود....یه باد خورد به صورتم و لرزم گرفت...

به گوشیم نگاه کردم و خواستم به ارسلان زنگ بزنم که دیدم شارژ گوشیم تموم شده.

اه...حالا باید تو سرما اینجا وایسم تا ارسلان بیاد! معلوم نیست کجا مونده....

10 دقیقه ای گذشته بود و ارسلان هنوز نیومده بود. منم تو سرما ایستاده بودم و ذل زده بودم به خیابون که یه

دفه صدای یکی رو شنیدم که میگفت: اگه سردته میتونی بیای داخل.

یکم جا خوردم و یه قدم رفتم عقب....دور و برمو نگاه کردم...کسی نبود...یعنی خیالاتی شدم؟!

صدای خنده اومد: اینجا....پشت ایفونم.

چرخیدم سمت ایفون,این صدای مهیار بود. داشت از پشت ایفون نگام میکرد. بازم خندید و گفت:

میخوای بیای داخل؟

دلم میخواست برم و کنار شوفاژ بشینم...اما خیلی زشت بود! خدافظی کرده بودم.نمیشد دوباره برم داخل.

با اینکه خیلی دلم میخواست برم و داشتم از سرما یخ میزدم گفتم: نه مرسی...

_ خیله خب....

و بعد چراغ ایفون خاموش شد.

نفسمو فوت کردم...اوف....کاش مونده بودم داخل تا ارسلان بیاد...خیلی داشت سرد میشد...

نمیدونم کجا مونده بود! 2,3 دقیقه گذشت و من هنوز منتظر بودم که یه دفه در حیاط باز شد.

برگشتم سمت در و مهیارو دیدم. همونطور که لبخند میزد گفت: بیا تو....

نگاش کردم: نه مرسی...نمیخواد. الان دیگه میان دنبالم.

همونطور که میخندید بازوم رو کشید و اروم بردم داخل حیاط: داری یخ میزنی....

و بعد در حیاطو پشت سرم بست. چقد زود صمیمی شد! هم مهیار هم مینا...

خندید و بهم اشاره کرد: نترش نمیریم داخل خونه. دنبالم بیا.

بعد به سمت گوشه ی حیاط حرکت کرد.

کنار اخرین باغچه یه چیزی مثل کلبه ی کوچولو بود. اروم درشو باز کرد و رفت داخل و چراغارو روشن کرد.

منم پشت سرش رفتم داخل....عجیب بود...چرا موقع اومدن اینجا رو ندیدم....؟ حتما توجه نکردم....

عجب جای دنجی بود! یه دست مبل کوچولوی گل گلی توش چیده شده بود. یه جیزی مثل شومینه هم داشت

که توش چوب ریخته بودن. یه دراور گوشه ی کلبه بود که روش کلی قاب عکس بود. توی دیوار چوبی کلبه

 قفسه های چوبی کار گذاشته شده بود که توش کلی جعبه های شکلات و کاکائو و قهوه بود...

 2,3 تا بالشت و پتو هم روی یکی از مبل ها بود. عجب جای باحالی بود....درست مثل تو فیلما....

همونطور که محو نگاه کردن کلبه شده بودم مهیار رفت سمت شومینه و روشنش کرد.

بعد نشست روی یکی از مبل های کنار شومینه: بیا بشین گرمت شه.

همونطور که چشمم به درو دیوار کلبه بود اروم نشستم روی مبل رو به روی مهیارو اروم گفتم: 

خیلی جای قشنگیه....

لبخند زد و یه پتو رو گرفت طرفم: بابام اینجارو واسه من و میلاد و مینا اماده کرده بود.

پتو رو ازش گرفتم: راستی پدرتون...

_ فوت شدن.

لبمو گاز گرفتم و گفتم: خدا بیامرزتشون...

لبخند زد: بنداز دورت.

گیج نگاش کردم: هـ....هــا؟

خندید: پتو رو میگم....داری میلرزی.

خندیدم: اهـــا... و بعد پتو رو انداختم دورم.

_ اگه میخواستی همینطوری بیرون بمونی که یخ میزدی!

یه لبخند زدم: قرار بود زودتر از اینا بیان دنبالم... نمیدونم چرا انقدر دیر شد... ماشین خودمم که اون روز جلوش

 داغون شد...فرستادمش تعمیرگاه.

خندید: اون روز خیلی قیافت بانمک شده بود وقتی از کوره در رفتی!

خندیدم و بعد یکم اخم کردم: خودتو مسخره کن!

- بخدا راست میگم!

خندیدم: گدا نیستم....ولی پول زور به کسی نمیدم! حالا مگه خرج ماشینت چقد شد؟

خندید: نمیدونم...هنوز تعمیرگاست.

خندیدم و به مبل تکیه دادم....چند وقت بود انقد نخندیده بودم؟ نمیدونم چرا ولی این مهیار منو میخندوند!

 طوری که کس دیگه ای نمیتونست بخندونه....از جاش بلند شد و رفت سمت قفسه هایی که توی دیوار بود

 و دوتا لیوان قهوه ای رنگ از توش برداشت. بعد دوتا بسته هات چاکلت از توی یکی از قفسه ها برداشت.

 یه اب معدنی از توی یخچال کوچولویی که اون گوشه بود برداشت و خالیش کرد توی کتری برقی که روی 

میز بود و زدش به برق.

منم از جام بلند شدم و رفتم سمت دراوری که روش قاب عکس ها بود.... به عکسا نگاه کردم....

کلی عکس از  بچگیاشون بود...عکس پدرشو هم دیدم. واقعا شبیه بودن! اومد کنارم ایستاد و همونطور

 که دستاش توی جیبش بود با همون لبخندش گفت: اگه گفتی من کدومم!


خندیدم: خب معلومه اونی که از همه کوچیکتره!

خندید و یکی از عکسایی که خودش توی بود رو برداشت و داد دستم: خیلی باهوشی.

عکس رو گرفتم و نگاش کردم: نه تو خیلی خنگی!

خندید و رفت سمت کتری و ابی که توش بود رو خالی کرد توی لیوان ها و بعد هات چاکلت رو ریخت توش. 

دوتا قاشق برداشت و گذاشت توی لیوان ها و بعد یکی از لیوان هارو گرفت طرفم.

لیوان رو ازش گرفتم: مرسی...

و بعد نشستیم کنار روی مبل,جای قبلیمون. داشتم هات چاکلت رو هم میزدم و به شومینه ذل زده بودم,

نگاه مهیارو روی خودم احساس میکردم. میدونستم ذل زده بهم...

نگاش کردم,اونم همونطوری نگام میکرد. خم شد و دوتا ارنجاشو گذاشت روی زانوهاش و ذل زد به صورتم.

اب دهنمو به سختی قورت دادم و منم نگاش کردم.

یه دفه گفت: چشمای خوشکلی داری...

چندبار پلک زدم و گفتم: مــ....مرسی.

بحث رو عوض کرد: راستی....اون روز چرا داشتی گریه میکردی؟

یکم ابروهامو توی هم قفل کردم: کی؟

_ همون روز که تصادف کردیم...

دهنمو باز کردم که حرف بزنم که یه دفه صدای بوق اومد. صدای بوق ارسلان بود. از جام بلند شدم و

لیوان رو دادم به مهیار. بعد پتو رو تا کردم و گذاشتم روی مبل و کیفم رو زدم سر کولم. لیوان هارو

 گذاشت روی میز و بهم نگاه کرد.

لبخند زدم: خب....من دیگه میرم...تا فردا. و بعد دستمو دراز کردم سمتش.

اول با تعجب به صورتم نگاه کرد و بعد به دستم.

انگار باور نمیشد میخوام باهاش دست بدم! اخه عصر اونجوری حالشو گرفتم و باهاش دست ندادم...

داشتم نا امید میشدم و دستمو اروم میکشیدم عقب که یه دفه خندید و دستمو گرفت و تکون داد. 

خودمم خندم گرفت.

_ خدافظ...

از کلبه اومدم بیرون و رفتم سمت در حیاط. ارسلان سوار ماشین بود. سوار شدم و حرکت کردیم.

یکم اخم کردم و نگاش کردم: واسه چی انقد دیر اومدی؟!

نگام کرد: سلامت کو؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم: سلام.

خندید: باز که بی حوصله ای!

_ بی حوصله؟! داشتم از سرما یخ میزدم! چرا دیر کردی؟!

بعد تو دلم خندیدم....انگار نه انگار تا همین 2 دقیقه پیش داشتم با میهار میخندیدم! کاش ارسلانم

 مثل مهیار بود...اه! با صداش از تو فکر اومدم بیرون...

_ ببخش...ترافیک بود! ولی تو که از تو حیاط اومدی! دم در نبودی که بخوای یخ بزنی!

اخمامو توهم کشیدم: ینی میخواستی از دیوار بیام؟ خب تو حیاط بودم دیگه.... من دورغ میگم؟

خندید: خیله خب حالا....چرا عصبی میشی! شوخی کردم!

نفسمو فوت کردم: ماشین من هنوز تعمیرگاست؟

_ اره...تا فردا واست میگیرمش.

سری تکون دادم و ذل زدم به شیشه و خیابون.... چند دقیقه تو سکوت گذشت تا اینکه برگشتم

 سمت ارسلان و گفتم: شام خوردی؟

_ نه هنوز....واسه چی؟

اب دهنمو قورت دادم: گشنمه....

خندید و نگام کرد: چی میخوری؟

یکم لبامو گاز گرفتک و فکر کردم: نمیدونم....یه ساندویچی چیزی...

پاشو گذاشت رو گاز: باشه.

رسیدیم به یه ساندویچی و دوتایی پیاده شدیم و سفارش دادیم. بعد همونجا نشستیم و 

منتظر موندیم تا اماده بشه.

ارسلان گفت: اولین روز کاری چطور بود؟

سرمو تکون دادم و به بیرون ذل زدم: خوب....

لبخند زد: بچه هه خوشکل بود؟

بازم سرمو تکون دادم و اروم گفتم: خیلی...

_ گریه که نکردی؟

با این حرفش سرمو چرخوندم سمتش و نگاش کردم. چند دقیقه ذل زدم به صورتش و باز روم رو

 کردم اونور....بازم حس روان شناسیش گل کرد....اگه چیزی میگفتم مطمئنا شروع میکرد به

 چرت و پرت گفتن....

بالاخره نوبت ما شد. بلند شدیم و با ارسلان رفتیم که ساندویچارو تحویل بگیریم.

ارسلان پلاستیک ساندوچیارو برداشت و کارتشو کشید بیرون. منم کارتمو از توی کیفم اوردم بیرون

 و خواستم بکشمو حساب کنم که ارسلان اروم دستمو زد کنار: حساب میکنم.

نگاش کردم و لبخند زد. پلاستیک ساندویچارو ازش گرفتم و گفتم: پس من میرم تو ماشین.

و به سمت ماشین حرکت کردم. انتظار داشت الان بگم نه! خودم حساب میکنم! نخیر....

این خبرا نیست....من با کسی تعارف ماروف ندارم...


************************


با ارسلان خدافظی کردم و از ماشین پیاده شدم.

کلیدو تو در قفل در چرخوندم و رفتم داخل خونه. مامان و گلنار خانوم توش اشپزخونه بودن. رفتم

 پیششون و سلام کردم.

مامانم بهم لبخند زد: اولین روز کاری چطور بود عروسکم؟

لبخند زدم: خوب....خیلی خوب.

_ شام امادست....برو باباتو شایانو صدا کن و بعد بیا شام بخوریم.

_ من شام خوردم مامان....بابا و شایانو صدا میکنم.

_ باشه عزیزم.بابات تو کتاب خونست.... شایانم تو اتاقشه.

سری تکون دادم و به سمت کتابخونه رفتم. بابام روی مبل نشسته بود و داشت یه چیزی میخوند

 خم شدم و لپشو بوس کردم: سلام بابا...

لبخند زد و نگام کرد: سلام عروســـــک! چطوری؟

_ خوبم....خیلی خوب!

_ صورتت که خستس...

_ خسته؟ نه....من که کاری نکردم که بخوام خسته باشم...مامان گفت صداتون کنم برین شام بخورین.

_ خودت چی؟

_ من بیرون با ارسلان شام خوردم.

_ میبینم که تصمیم گرفتی با ارسلان خوش اخلاق شی!

چشمامو تو حدقه چرخوندم: نه بابا جون...اصلا هم اینطور نیست!

خندید و لپمو کشید: خیله خب خیله خب! برو استراحت کن! بی حوصله!

لپمو مالیدم و از پله ها رفتم بالا. لباسمو عوض کردم و رفتم دم در اتاق شایان و در زدم: شایان؟

جوابی نداد.... 

_ شایان اومدم داخل....

و بعد درو باز کردم. شایان تو اتاقش نبود ولی صدای شرشر اب میومد....یکم دور و برمو نگاه کردم. 

چقد اتاقش بهم ریخته بود! کلی کاغذ روی میزش بود و کلی لباس مچاله روی صندلیش بود. رو

 تختیشم مچاله شده بود.

اروم رفتم سمت در حموم و در زدم: شایان؟

_ شعله تویی؟ برگشتی؟

نفسمو فوت کردم: اره...برگشتم....

_ اولین روز چطور بود؟

چرا همه همینو میپرسن؟! اوووف.... _خوب بود....

بعد اروم چشمامو بستم و به در حموم تکیه دادم.

_ نی نی ئه رو دیدی؟

اروم توی همون حالتی که به در تکیه داده بودم نشستم روی زمین و گفتم: اره....

خیلی خوشکل بود....اسمش لادنه.خیلی هم ارومه...

خندید: پس خوبه....

_ شایان چرا گوشیت خاموش بود؟ مجبور شدم با ارسلان برگردم خونه....

_ ببخشید...شارژَ تموم شده بود اصلا وقت نکردم بزنم تو شارژ....حالا مگه بده با ارسلان اومدی؟

سرمو گذاشتم روی زانوهام و زانوهامو بقل کردم و اهی کشیدم: نه بد نیست....ولی شاید من

 دلم میخواست با تو بیام.

خندید: قوربون دلت برم! ببخشید! دیگه تکرار نمیشه...قول میدم.

ساکت شدم و برای چند لحظه چشمامو بستم. فکرم رفت پیش لادن...شیما... بعد دوباره اشکام

 قل خوردن رو صورتم.

دوباره اون گریه ی لعنتی اوم سراغم.

شایان صدام کرد: شعله اونجایی؟

دماغمو کشیدم بالا و اشکامو پاک کردم: اره اینجام.

_ چرا ساکت شدی؟ گریه که نمیکردی...؟

الکی خندیدم: نه! گریه واسه چی؟! زود بیا بیرون...شام امادست. منم میرم استراحت کنم...

_ باشه!

از جام بلند شدم و همونطور که اشکام میریختن روی صورتم رفتم توی اتاق خودم....







اینم از این قسمت...

منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ یکشنبه 14 تیر 1394 ] [ 06:39 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه