تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 16
سلام سلام
من بعد از قرن ها پیدام شد و باید بگم که هنوز هم به کامپیوتر
و لپ تاپ دسترسی ندارم و با گوشی دارم براتون پست میزارم
مرسی که هردفعه منتظرم میمونید
دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیزارم چون تاحالاشم خیلی صبر کردید.
بفرمایید ادامه ~~ 








" Part 16  "




" خورشید "
همونطور که از توی راهرو به سمت اتاقم میرفتم به
ساعت روی مچم نگاه کردم، نزدیکای ۱۱ بود. نگاهمو
از ساعت گرفتم و داشتم توی دلم خداروشکر میکردم
که فردا صبح کلاسم از ساعت ۹ شروع میشه که چشمم
به هامین خورد که بالشت و پتو به دست داشت تو راهرو
میومد. لبخندی زد و سری خم کرد و منم درجواب لبخند
کمرنگی تحویلش دادم و سرمو تکون دادم و گفتم:
شب بخیر.
اونم شب بخیری گفت و من وارد اتاقم شدم. متوجه مهتاب
شدم که همونطور که پتو رو با حرص روی خودش میکشید
زیر لب غر میزد: حالا نمیشد اون گاریِ کوفتیش خراب نشه؟
فقط شب اینجا نخوابیده بود که خوابید! هوووف!
بعد با حرص بیشتر سرشو روی بالشت کوبید و چشماشو
بهم فشار داد. نگاهی بهش انداختم و اروم روی تخت دراز
کشیدم و به سقف اتاق ذل زدم. همونطور که نفسمو اروم
میدادم بیرون سرمو به سمت مهتاب چرخوندم: مهتاب خوبی؟
بدون اینکه چشماشو وا کنه گفت: اره. چرا نباشم؟
ولی من این حس و حالشو میشناختم، این لحنشو میشناختم.
این مهتابِ همیشگی نبود. مهتابِ شاد و شنگول و سرحال نبود.
حتی غرغراشم مثه همیشه نبود...
مکثی کردم و گفتم: نمیدونم... از وقتی از ماشین هامین پیاده
شدی حالت یجوریه... گرفته ای. چیزی شده؟
غلتی زد و کمی جا به جا شد و یکمی هول شد: نه چی بشه...؟!
نفس عمیقی کشیدم: منم که اصلا تورو نمیشناسم.
مکثی کرد و چرخید سمت من و چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد
نفسشو فوت کرد:
خورشید الان رو مود نیستم بخدا... چیزیم نیست قربونت برم.
مگران نباش...خب؟
لبامو روی هم فشردم: باشه.
اینو که گفتم یه لبخند مصنوعی روی لباش نشوند و گفت:
شبت بخیر.
منم لبخند محوی زدم و شب بخیری گفتم و اتاق توی سکوت
فرو رفت. مونده بودم مهتاب چشه؟! خیلی کم پیش میومد
مهتاب اینطوری بشه... ینی هامین چیزی بهش گفته؟ کاری کرده؟
چون هیچ دلیل دیگه ای نمیتونست داشته باشه بنظرم... اخه از
وقتی اومدیم حالش خیلی گرفتست. مگرنه قبلش خوبه خوب بود...
غلتی زدم و به پهلو خوابیدم و صدای رامان که راجب عشق
جدیدش میگفت توی سرم پیچید...
واقعا باید جلوی من میگفت؟ نمیگفت شاید یکی باشه که
دوسش داشته باشه؟ یکی باشه که جذب اون نگاه و رفتارش
شده باشه؟ یکی که دلش ضعف بره واسه اون لبخندای گرم و
مهربونش؟ واسه خجالت کشیدناش،شیطونی های کوچولویِ
یهوییش وقتی اصلا انتظار نمیرفت،واسه محترمانه حرف
زدناش، سر پایین انداختناش، چشماش! از چشماش که نگم...
چشمای عسلی رنگش که خجالت توشون موج میزد! موهای
طلاییش، دستاش! اصن اون صورت مهربونش! همه چیزش!
نمیگفت؟ نمیگفت شاید یکی... یکی باشه که دلش پیش اونا
گیر باشه؟
بغضمو که تا پشت گلوم اومده بود رو قورت دادم و بازم صدای
رامان تو سرم اکو شد...
"خوشکله... خیلی خوشکل"
ینی کی انقدر خوشکله که رامان اینجوری راجبش میگه؟ کیه که
میگه خودشو تو اون میبینه و اخلاقشون شبیه همه؟ چرا انقدر
خوش شانسه؟!
با همین خیالاتم سر کردم و بدون اینکه متوجه بشم چشمام بسته
شد و وقتی بیدار شدم ساعت نزدیکای ۸ بود. از جام بلند شدم و
با جای خالیه مهتاب مواجه شدم! هیچوقت انقدر بی سر و صدا
نمیرفت دانشگاه! همیشه روزایی که زودتر از من کلاس داشت انقدر
 سر و صدا میکرد که منم بیدار شم! میگفت خواب بدون من حرومت
باشه! ولی امروز بی سر و صدا رفته بود... اونقدر اروم رفته بود که
حتی متوجه رفتنش نشده بودم! مهتاب واقعا یه چیزیش شده بود،
میدونم. این مهتاب،مهتابِ همیشگی نبود. سری تکون دادم و بعد از
اینکه یه آبی به سر و صورتم زدم اماده شدم و رفتم پایین. مامان
پشت میز اشپزخونه نشسته بود و همونطور چای میخورد مجله
میخوند. رفتم نزدیکش و صبح بخیری گفتم و نگاهشو از مجله گرفت
و به من داد. لبخندی زد و مجله رو کنار گذاشت:
سلام خورشید خانوم. صبحت بخیر. چطوری مامان؟
کیفم رو کنار صندلی گذاشتم روی زمین و رو به روی مامان نشستم:
خوبم مامان جون. شما خوبی؟
از جاش بلند شد و رفت سمت قوریِ روی گاز:
خوبم قربونت برم. همه چیز خوب داره پیش میره، چرا خوب نباشم؟
عروس و دومادا باهم میرن بیرون خوش گذرونی، این ینی باهم کنار
میان. دیگه چی میخوام ازین بهتر؟
چیزی نگفتم و نفسمو دادم بیرون که مامان گفت: چایی میخوری دیگه؟
سری تکون دادم و مامان شروع کرد به ریختن چای توی استکان های
فسقلیِ بقولِ مهتاب،کمر باریک. مامان همیشه عادت داشت واسه من
 تو استکان چای بریزه و واسه مهتاب توی لیوان.
اخه مهتاب میگفت تو استکان کمر باریک چای نمیچسبه.
تا میاد مزش به تهِ گلو برسه، تموم میشه. همیشه موقع چای خوردن
به مامان میگفت لیوانو تا خرخره پر کن، مامانم میگفت میترسم
چند روز دیگه تو افتابه چای بخوره!
همین چای و استکان منو یاد مهتاب انداخت و بی مقدمه گفتم:
مامان... مهتاب دانشگاهه؟
مامان همونطور که استکان رو میزاشت تو نعلبکی و به سمت میز
میومد گفت: اره.
نعلبکی رو جلوم گذاشت و رفت سمت یخچال که دوباره پرسیدم:
حالش خوب بود؟
لحن صدای مامان کمی تغییر کرد: اره... چطور؟
اب دهنمو قورت دادم و مکثی کردم:
همینطوری... با چی رفت؟ ماشینو برد؟
اینو که گفتم برگشت و همونطور که بساط صبحونه تو دستش
بود به سمت میز برگشت و همه رو روی میز چید و بعد با چشمای
پر از شوقش بهم نگاه کرد ذوق گفت:
نه ماشینو نبرد. با هامین رفت! هامین گفت هردوشون یه دانشگاه
میرن، واسه همین مهتابم با خودش برد. من اول فکر میکردم
منظورش اینه که یه جا درس میخونن، ولی گفت استاد دانشگاهه!
همون دانشگاهی که مهتاب درس میخونه!
من که این موضوع رو میدونستم اصلا هیچ شوق و ذوقی در من
ایجاد نکرد. گرچه اگه نمیدونستمم واسم فرقی نداشت. خب هرچی
باشه اون هامین بود... با این حال خودمو به ندونستن زدم:
استاد دانشگاه...؟
مامان با خوشحالی گفت: اره! تو میدونستی؟ وای خورشید میبینی
چه شوهر خوبی داری؟ هم استاد دانشگاهه، هم موسسه ی خودش
رو راه انداخته! خوشتیپ و خوش قیافه و خوش رفتارم که هست!
خوش رفتار! مامان به اون ورپریده میگه خوش رفتار! هوفی کردم
و استکان چایم رو از توی نعلبکی برداشتم و اخمی مصنوعی به
مامان کردم:
مامان مثل دخترای ۱۴ ساله شدی.
مامان چشم و ابرویی چرخوند:
عه وا! مامان مگه من چند سالمه؟ خیلی بخوام پیر باشم ۲۰ سال!
یه خنده از لای لبام در رفت و یکم از چای رو سرکشیدم:
اونقدری که شما ذوق میکنی واسه هامین، من نمیکنم.
لباشو غنچه کرد و دستی به صورتم کشید و زیر لب پنجاه تا
قربون رفت: قربون دختر سر بزیرم برم!
لبخندی زدم و گرفتار صبحونه خوردن شدم. صبحونم که تموم
شد کیفم رو زدم سر کولم و سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم توی
حیاط. داشتم سوار ماشین میشدم که مامان بدو بدو اومد تو
حیاط: خورشید مامان! صبر کن!
سرم رو چرخوندم سمت مامان: بله مامان؟
مامان اومد سمتم و جعبه ی عینک بابارو گرفت سمتم:
بابات زنگ زده میگه چشممو تو خونه جا گذاشتم بفرستش بیاد
شرکت. میبری سر راهت؟
لبخند کمرنگی زدم و جعبه ی عینکو از مامان گرفتم: چشم.
مامان هم لبخندی زد: بی بلا. برو بسلامت. مراقب خودتم باش.
اروم رانندگی کن. اون کمر...
لبخند زدم و خودم حرف مامانو ادامه دادم: اون کمربندتم ببند.
چشم. چیزی لازم نداری مامان؟ من برم؟
خندید و سری تکون داد: نه عزیزم برو بسلامت.
منم سر تکون دادم و خدافظی کردم و سوار ماشین شدم. به شرکت
که رسیدم جلوی ساختمونِ شرکت پارک کردم چون کارم اونقدر
طول نمیکشید که بخوام ماشین رو ببرم توی پارکینگ. عینک رو
برداشتم و بدون اینکه کیفم رو بردارم از ماشین پیاده شدم و
داشتم ماشینو قفل میکردم که صدای اقای نادری که نگهبان
شرکت بود رو شنیدم که میگفت:
خانوم جلوی ساختمان شرکت پارک ممنوعه.
لبخندی زدم و سرم رو به سمت اقای نادری چرخوندم و گفتم:
منم اقای نادری.
با دیدنم کمی تعجب کرد و گفت: شمایین خانوم درخشان؟
ببخشید فکر کردم غریبست. صبحتون بخیر.
سری تکون دادم: صبح بخیر. اقای نادری میشه یه چند دقه ای
حواستون به ماشین باشه؟ من زود برمیگردم.
چشمی گفت و منم یه ممنون زیر لب گفتم و وارد شرکت شدم.
وارد که شدم رفتم سمت پذیرش، جایی که کلی میز کنار هم چیده
شده بود و کلی از کارمندای خانوم پشت میزها نشسته بودن و گرفتار
کارشون بودن. مهسا، یکی از دوستای مشترک من و مهتاب که چند
سالی ازمون بزرگتر بود، با دیدنم یه لبخند بزرگ رو لبش نمایان شد
و از جاش بلند شد:
به به عروس خانوم! میبینم که افتخار دادی و کج کردی سمت ما!
لبخندی زدم و نزدیکتر شدم و به میزش تکیه دادم: سلام.
ابرویی بالا داد و با شیطونی گفت: علیک سلام عروس خانوم.
سری تکون دادم و با خنده گفتم: هنوز که چیزی نشده... منتظریا...
جفت دستاشو تو هوا تکون داد: خانوم ما شیرینی میخوایم! حالا چه
خبر از اون یکی عروس؟ کجاست نمیبینمش؟
دستمو توی جیبم فرو بردم: مهتاب؟ دانشگاهه. منم اومدم یه چیزی
به بابام تحویل بدم و برم دانشگاه.
دهن کجه ای کرد و دستشو به حالتِ "خاک تو سرت" تکون داد:
ولم کن بابا! شماهم همش دانشگاه دانشگاه! انقد بدم میاد ازین
عروسایی که میگن ما میخوایم ادامه تحصیل بدیم!
خندیدم و گفتم: بابا تو اتاقشه؟
لبخندی زد و سر تکون داد: اره. فقط یه مهمون داره، یکمی صبر کنی
میاد بیرون بعدش میتونی بری.
پوفی کردم و زیر لب باشه ای گفتم که بازم مهسا با شیطونی گفت:
راستی تو چرا اومدی؟ احیانا مهتاب نباید میومد؟! یه سری هم به
همسر جانش میزد!
با گیجی نگاهش کردم و گفتم: همسر...جانش؟
مهسا چشماشو تو حدقه چرخوند: وای خورشید پرتیا! کجایی تو؟!
رامان رو میگم دیگه!
با شنیدن اسم رامان دستگاه تنفسیم از کار افتاد. به سختی اب دهنمو
قورت دادم و همونطور که سعی میکردم لرزش صدامو کنترل کنم گفتم:
آ..آها. رامانو میگی...اینجاست؟
سری تکون داد: پس انتظار داشتی کجا باشه؟ تو اتاقشه دیگه.
خواستم چیزی بگم که تلفن روی میز مهسا به صدا در اومد و مهسا رو
به من گفت: یه لحظه.
بعد گوشی رو برداشت: بله؟ بله اقای سپهری بفرمایید؟
با شنیدن فامیل رامان نگاهم روی مهسا قفل شد و مهسا هم با خنده
نگاهم کرد و چشمکی زد و با ایما و اشاره گفت که رامان پشت خطه.
چیزی نگفتم و فقط به لب های مهسا خیره شدم و مهسا ادامه داد:
بله بله... بله رسید. چشم. میارم اتاقتون.
و بعد گوشیو گذاشت و با شوق و ذوق گفت: چه حلال زاده هم هست!!
بعد شروع کرد به گشتن لا به لای ورقه های چیده شده روی میزش
و همونطور که سرش پایین و چشمش به ورقه ها بود گفت:
یه فکس اومده، باید واسش ببرم.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم و همون لحظه یه پسر جوون
با یه دسته گل بزرگ وارد شرکت شد و به سمت پذیرش اومد
و رو به مهسا گفت: ببخشید خانوم.
مهسا سرشو بلند کرد و به پسره نگاه کرد و کمی با تعجب نگاهشو 
روی دسته گل چرخوند و گفت: بفرمایید؟
پسره پرسید: خانوم همتی اینجا کار میکنن؟
مهسا دور و برش رو نگاه کرد و به بغل دستیش گفت:
یارا، مژگانو ندیدی؟
سارا که گرفتار تایپ کردن چیزی بود، چشم به مانیتور گفت:
فکر کنم رفت سرویس.
مهسا سری تکون داد و رو به پسره گفت: اینجا کار میکنن ولی
گویا الان نیستن. شما بفرمایین اگه کاری دارید من براتون انجام
میدم.
پسره دسته گل رو داد به مهسا و گفت: این واسه خانوم همتی ئه.
لطفا اینجارو امضا کنید.
مهسا که مثل من خیره به دسته گل بود و اون رو توی دستش گرفته
بود گفت: خورشید یه امضا میزنی؟
نگاه خیرمو از دسته گل گرفتم و به کاغذی که تو دست پسره بود
دادم و امضاش کردم و پسره از شرکت خارج شد. بازم چشمامو به
دسته گلی که توی دستای مهسا بود دوختم. یه دسته گل خیلی بزرگ
با کلی گل های رز قرمز رنگ و یه پاپیون کنفی دورشون...
گفتم: مهسا این چیه؟
مهسا یه نگاه به گلا انداخت و بعد به من نگاه کرد: ماهیتابس.
خب گله دیگه! خورشید عجب سوالایی میپرسیا!
اب دهنمو قورت دادم و یکم من من کردم: منظورم اینه که واسه
چی واسه همکارتون گل فرستادن...؟
مهسا ابرویی بالا داد و لبخندی زد: اهاااا اونطوری؟ گمون میکنم
از نامزدش باشه. تازه چند وقتیه نامزد کرده، انگار خیلیم نازش
خریدار داره! لابد نامزدش فرستاده دیگه. مگرنه کی واسش گل
میفرسته اخه؟
نگاهم روی گل ها مونده بود و با مظلوم ترین حالتِ ممکن داشتم
نگاهشون میکردم. نمیدونم چرا نمیتونستم ازشون چشم بردارم.
شاید منم دلم دسته گل میخواست... از طرف کسی که دوسش
داشتم. یا کسی که منو دوست داشت...
اهی کشیدم و گفتم: چه عاشقانه...
مهسا خندید و لباشو جمع کرد: الهی الهی! گل دوست داری؟
لبخند محوی زدم و سر تکون دادم و گفتم: خیلی...
مهسا خندید: میگم هامین واست بخره گریه نکن!
یه لبخند مصنوعی روی لبام نشوندم و خانوم همتی، همکار
مهسا اومد. مهسا دسته گل رو گرفت سمتش:
بیا مژگان! واست گل اومده!
مژگان با شوق و ذوق دسته گل رو گرفت و رو به مهسا گفت:
واااای مرسی! راستی برو محمدی کارت داره.
چشمای مهسا گرد شد: اوه اوه! محمدی! اصلا حواسم نبود!
بعد دست برد و یه کاغذ از روی میز برداشت و داد به من:
خورشید اینو ببر بده به سپهری تا صداش در نیومده. گرچه
اصلا ازین کارا بلد نیست ولی خب! من میرم پیش محمدی
و جلدی برمیگردم. نریا!
بعد بدون اینکه فرصت کنم حرفی بزنم یا عکس العملی نشون
بدم دویید و دور شد. گیج و مبهوت به کاغذی که حالا توی دستم
بود نگاه کردم و لب زدم: ببرم واسه رامان...؟
لبمو گزیدم و نفس عمیقی کشیدم و رو به خانوم همتی گفتم:
خانوم همتی...
نگاه خوشحالشو از گلا گرفت و با چشمای براقش که از شدت
شوق چراغونی شده بودن نگاهم کرد: بله خورشید جون؟
مکثی کردم: اتاق اقای سپهری کجاست؟
با دستِ خالیش به راهرو اشاره کرد: راهروی سمت راست،
چهارمین اتاق از سمت چپ.
سری تکون دادم و زیر لب تشکری کردم و راه افتادم. هنوز
تصویر دسته گل جلوی چشمام بود... چقدر خانوم همتی
خوشحال بود. بایدم میبود. یه دسته گلِ قرمز، اونم از طرف
کسی که دوسش داشت! واقعا میتونه دل ادمو بلرزونه‌‌. میتونه
دل ادمو قرص کنه که به یادتما، حواسم بهت هستا... اونقدر به
فکرتم که حتی سر کار هم واست گل میفرستم. از ذهنم بیرون
نمیری.
دو سِت دا رَم.
دلم میخواست منم میتونستم این حسو تجربه کنم...
ولی زهی خیال باطل!
نفسمو صدا دار دادم بیرون و به پشت درِ اتاق رامان رسیدم
و اروم در زدم. با شنیدنِ ' بفرمایید ' نفس عمیقی کشیدم و
سعی کردم زیادی هول نکنم و جلوی رامان دست و پامو گم
نکنم. بعد اروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم و اروم با همون
لحن خجالتیِ همیشگیم سلام کردم. با شنیدنِ سلام کردنم رامان
سریعا سرشو بالا آورد و با چشمای متعجبش نگاهم کرد:
خــ... خورشید خانوم؟
منم تعجب کردم. اصلا انتظار نداشتم انقد سریع منو بشناسه‌...
ینی صدامو شناخت...؟ یا از لحن صحبت کردنم متوجه شد
منم...؟ یا...؟
نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم، اصلا نمیدونستم الان چی
باید بگم! انگار تمومِ کلمات از تو ذهنم پاک شده بودن و زبونم
قفل کرده بود! حتی یادم نمیومد واسه چی اومده بودم توی
اتاقش... پاک یادم رفته بود ورقه ای که مهسا بهم داد تو دستمه.
گنگ محو نگاه کردنش شده بودم و کم مونده بود با چشمام قورتش
بدم که سریع از جاش بلند شد و همونطور که من من میکرد گفت:
سلام خورشید خانوم... خوبین؟
منم که طبق معمول نفسام به شماره افتاده بود و زبونم بند اومده
مکثی کردم و به سختی چشمامو ازش گرفتم و سعی کردم خودمو
جمع و جور کنم. لبخندی زدم و نیم نگاهی بهش انداختم:
سلام اقا رامان... شما خوبین؟
سری تکون داد و لبخندی زد و از پشت میزش کنار اومد و به سمتم
قدم برداشت: ممنون منم خوبم. خیر باشه از این طرفا...
من که کلا یادم رفته بود واسه چی اومده بودم یهو چشمم به ورقه ای
که تو دستم بود افتاد و نگاهمو به رامان دادم:
اها... چیزه... من... ینی... مَهس....اِم...!
اه! کاشکی نگاهش نکرده بودم! اصلا دختر تورو چه به نگاه کردن؟!
باید مثل همیشه سرتو مینداختی  پایین دیگه...! نگاهش کردی که
هول شدی و زبونت چسبید به سقف دهنت! ینی یه ذره هم رو خودت
کنترل نداری خورشید! وای خورشید، وای!!! خوب خودتو خجالت زده
کردی جلوش. افرین! باریکلا!
از خجالتِ من من کردنم سرمو انداختم پایین و همچنان داشتم از
خجالت مثل کره اب میشدم و چند ثانیه ای خودمو سرزنش میکردم
که رامان صدام کرد: خورشید خانوم.
مونده بودم الان سرمو بالا بگیرم و نگاهش کنم یا چشمامو به زمین
بدوزم تا بازم هول نکردم؟ اخه زشت بود وقتی صدام میکنه نگاهش
نکنم... توروخدا دیگه گند نزنیا خورشید! اروم باش! سعی کن تو
چشماشم خیره نشی لطفا.
اب دهنم رو قورت دادم و اروم سرمو بالا گرفتم و ناخوداگاه با دوتا
چشمِ عسلیِ براقِ مهربون رو به رو شدم. ای خدا... من نمیتونم از تو
چشم بردارم، لاقل تو دیگه با اون چشمات بهم ذل نزن رامان!
چند ثانیه ای طول کشید تا تونستم دهنمو وا کنم و حرف بزنم. اروم
بله ای گفتم و رامان لبخند دلگرم کننده ای زد و باعث شد شرمندگیم
کلا یادم بره. به کاغذی که تو دستم بود اشاره کرد و با همون لبخندش
گفت: این کاغذه واسه منه؟
بازم به کاغذ نگاه کردم و بعد نگاهمو به رامان دادم:
آ...آره. اینو مهسا داد. ینی چیز‌... خانوم کرمی. خانوم کرمی داد
به من بدم به شما. واسش کاری پیش اومد نتونست خودش بیاد.
همونطور که لبخندش همچنان روی لبش بود گفت:
چرا زحمت کشیدین؟ اگه خانوم کرمی به من میگفتن خودم
میرفتم میگرفتم.
لبمو تر کردم: خواهش میکنم چه زحمتی... یه کاغذه دیگه...
خندید و واسه چند ثانیه نگاهشو روی جای جای صورتم چرخوند
و اروم گفت: میخواین بدینش به من...؟
چشمام گرد شد! هنوز مثل احمقا به رامان ذل زده بودم و کاغذ
رو توی دستم گرفته بودم و بهش نداده بودم! ینی خورشید از این
گندتر نمیتونستی بزنی...
حسابی هول شدم و مصنوعی خندیدم: اره اره... بفرمایید!
کاغذ رو ازم گرفت و با همون لبخند مهربونش گفت: لطف کردین.
دیگه چیزی نگفتم. دیگه هیچی نگفتم. فقط سرمو انداختم پایین
و ساکت شدم. به اندازه ی کافی خجالت زده شده بودم که دیگه
نتونم نگاهش کنم. میترسیدم اگه بیشتر نگاهش کنم چشمام همه
چیزو داد بزنه... همه چیزو راجب رامان و دوست داشتنش.‌‌..
واسه همین دیگه سرمو بالا نگرفتم و ترجیح دادم به زمین چشم
بدوزم. چند ثانیه ای تو سکوت گذشت، جفتمون همچنان رو به روی
هم ایستاده بودیم. من جلوی رامان، رامان جلوی من....
دیدم دیگه نمیشه، سکوتو شکستم و گفتم: خب من دیگه رفع زحمت
کنم... اومده بودم عینک بابا رو بهش بدم و برم دانشگاه... شماهم که
دیدم. میرم شما به کارتون برسین...
اینو که گفتم هول شد، از صداش فهمیدم. گفت:
نـ... نه این چه حرفیه خورشید خانوم!
بعد صداش اروم تر شد و با لحن خجالتیِ همیشگیش گفت:
شما مراحمین....
با شنیدن این جملش سرم ناخوداگاه به سمتش چرخید و باز هم
نگاهم روی اون صورت مهربونش قفل شد.
لباشو تر کرد و با خجالتی ترین حالت ممکن نگاهم کرد و اروم
گفت: بودین حالا...
ممکن بود هر لحظه از حال برم. نفسام به شماره افتاده بود و
قلبم بود که به قفسه ی سینم میکوبید. انگاری میخواست بیوفته
کفِ دستم! همونطور خیره نگاهش کردم و اونم خیره نگاهم کرد تا
اینکه پلک زدم و بند نگاهمون پاره شد. دهنمو وا کردم که حرف بزنم،
ولی مگه حرف میومد؟! خلاصه به زور و زحمت چهارتا کلمه از دهنم
بیرون اومد و گفتم: من میرم... روز خوبی داشته باشین.
بعد رومو برگردوندم و بدون اینکه منتظر بمونم واکنشی نشون بده به
سمت در حرکت کردم. میترسیدم بازم چیزی بگه و غش برم. یهو
صدام زد: خورشید خانوم!
با شنیدن صداش که حالا داشت اسم منو میگفت دلم سوراخ شد...
خون تو رگام منجمد شد و نفس کم اوردم. دستمو مشت کردم و
احساساتمو روش خالی کردم و بعد برگشتم سمت رامان: بله؟
نگام کرد و دستاشو توی جیب شلوارش فرو برد و چند ثانیه ای
سرشو پایین انداخت و بعد با شرمندگی نگاهم کرد:
بابت اتفاقایی که دیشب افتاد معذرت میخوام. قول میدم دفه ی
دیگه که رفتیم بیرون انقد بد نگذره. البته اگه دفه ی بعد دلتون
بخواد بیاین... شرمندم دیگه... جبران میکنم.
ناخوداگاه یه لبخند کمرنگ روی لبام نشست که از پسِ پاک کردنش
بر نمیومدم و چند ثانیه ای نگاهم بازم روش میخکوب شد و داغ
شدنِ گونه هامو حس میکردم. همونطور که لبخند میزدم اروم
سر تکون دادم: پس تا دیدارِ بعدی.
دیدم که یه لبخند کوچولو هم رو لبای رامان نشست و من بدون
اینکه چیزی بگم سری به معنای خداحافظی تکون دادم و از اتاقش
اومدم بیرون. پشت در ایستادم و به در تکیه دادم و چشمامو بستم،
بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم...
چشمامو باز کردم و چشمای رامان بازم اومدن جلوم...
چشمامو باز کردم و باز صداش تو سرم پیچید...
چشمامو باز کردم و عاشقتر شدم...




***********************




خسته و کوفته از دانشگاه زدم بیرون. کلاسای امروزم فوق
العاده کسل‌کننده بودن. خوب شد که به عصر نکشید! چون هم
داشتم از خستگی میمردم هم از گشنگی... غذای دانشگاهم که
نگم... حکم زهرمارو داشت. هیچی جایِ غذای‌مامانو نمیگره واسم.
پوفی کردم و دنبال سوییچ ماشین که تهِ کیفم قایم شده بود گشتم.
پیداش که کردم تو انگشتم چرخوندمش و کیفم رو روی شونم ثابت
کردم و به سمت ماشین رفتم. ریموتشو زدم و درش رو باز کردم و
درست وقتی میخواستم سوار شم یه چیزی چشممو گرفت...
خمی به ابرو دادم و همونطور که در باز بود کیفم رو گذاشتم توی
ماشین و به سمت جلوی ماشین حرکت کردم.
یه شاخه گل رُز...
زیر برف پاک کنِ ماشین روی شیشه لم داده بود...
این چی بود؟ میدونم گل بود، ولی از کجا اومده بود؟
از کی بود؟ چرا گذاشته بودش اینجا...؟
از همه مهمتر از کجا میدونست من گل دوست دارم...؟
همونطور که ابروهام چین خورده بود اروم گل رو از زیر برف پاک
کنِ ماشین بیرون کشیدم و اروم تو دستم چرخوندمش. چند
لحظه ای بهش خیره موندم و بعد بوییدمش و عطرشو تا ته کشیدم
داخل ریه هام...
دوباره نگاهش کردم، یکم چپ و راستش کردم، ولی هیچ کارتی
همراهش نبود...
یاد امروز صبح افتادم که دستِ گل خانوم همتی رو دیدم و دلم
گل خواست. مامان میگفت تو این موقع ها فرشته ی ارزو ها از
کنارت رد میشه که زود هرچی خواستی براورده میشه.
خدایا کاشکی ازت یه چیز دیگه خواسته بودم!
نفس عمیقی کشیدم و بازم به گل چشم دوختم و زیر لب گفتم:
تو از کجا اومدی...؟








اینم از این پارت ~
نمیدونم چجوری معذرت خواهی کنم که انقدر دیر شد ولی
همونطور که گفتم هم کامپیوتر و لپ تاپم خراب شدن و گویا
حالا حالا ها هم قصد ندارن درست بشن. واسه همین فعلا مجبورم
با مشقت براتون از تو گوشی پست بزارم
امیدوارم خوشتون اومده باشه 




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ پنجشنبه 14 بهمن 1395 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه