تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 15
سلامــــــــــ همگــــــــــــی

یلداتون مبارکـــــــــــــ

به انتهای خیابون پاییز رسیدیمــــا....

براتون پارت جدید رو اوردم، بفرمایــــــــــــد ادامه....












" Part 15 "




خندیدم: واست شام میگیرم. سوار میشی یا سوارت کنم لجباز!

یه نگاه به سرتا پام انداخت و ابروهاشو بهم دوخت و دست به سینه ایستاد:

به زور سوار کن ببینم چجوری میخوای سوار کنی!

خندیدم و یکی از ابروهامو دادم بالا: سوار میکنما....

چشم غره ای بهم رفت: اوهوم! زود باش دیگه! ببینم چکار میکنی!

بازم خندیدم و نگاهی به دور و برم انداختم و موقعیت و سنجیدم و بعد به مهتاب نگاه کردم

و گفتم: خودت خواستی!

بعد خم شدم و بی هوا دو دستی مهتاب رو بلند کردم و جیغش رفت هوا.

نشوندمش تو ماشین و خم شدم و کمربندشو بستم و همونطور که بهت زده نگاهم میکرد

با انگشت اشارم بهش اشاره کردم و ابروهامو دادم بالا: خودت خواستی.

لباشو روی هم فشار داد و با حرص گفت: حیف که خیلی گشنمه وگرنه تا الان خدا بیامرزت

کرده بودم!!! به چه جراتی منو بلنـ....

نزاشتم حرفشو کامل کنه و درو بستم و همونطور که میخندیدم سوار ماشین شدم و

کمربندمو بستم و ماشین رو روشن کردم. صداشو میشندیم که زیر لب غرغر میکرد...

لباشو جمع کرده بود و همونطور که پیشونیش چین خورده بود زیر لب میگفت:

پسره ی پروو چقدر راحت به خودش اجازه میده منو بغل کنه! تازه بعدم در ماشینو میکوبه

رو صورتم!!!

خندیدم و راه افتادم: چی میگی؟! باز که داری غرغر میکنی!

یه نگاه خشمگین شوت کرد سمتم: بزور منو برداشتی اوردی اینجا طلبکارم هستی؟!

میخوام غر بزنم حالا که اینطوریه!!

حالا مگه دیگه میتونستم جلوی خندمو بگیرم؟ بازم اون قیافه ی خنگ و بامزه ی عصبیش رو

به خودش گرفته بود، همونی که هزار بار خواستنی ترش میکرد و نمیزاشت ازش چشم بردارم.

با خنده گفتم: منم نمیگم غر نزن... میگم چی زیر لب نجوا میکنی.

جواب داد: دارم میگم بیخود میکنی بی اجازه منو میزنی زیر بغل!

همونطور که فرمون رو میچرخوندم خندیدم: خب سوار نمیشدی!

چشماش گرد شد و سر تکون داد و با حرکت انگشت اشارش حرفمو تایید کرد:

دقیقا! چون نمیخواستم بیام!!

و بعد چشماشو چرخوند و نگاهشو ازم گرفت و به بیرون چشم دوخت. لبخندی زدم و اینه ی

ماشین رو تنظیم کردم که پشت سرم رو بهتر ببینم و همزمان گفتم:

ولی من که گفتم واست شام میگرم!

بدون اینکه نگاهم کنه همچنان خیره به پنجره گفت: شام دلیل خوبی نیست گه دیگه غر نزنم!

خندیدم و لبامو تر کردم: باشه غر بزن. چون این دفه تقصیر منه بهت حق میدم. اجازه داری غر

بزنی.

سریعا سرشو چرخوند سمتم و با چشمایی که خشم ازشون میبارید گفت:

عه؟ نه بابا... تو اصلا میدونی تفصیر گردن گرفتن چیه مگه؟! بعدشم... اگه اجازه نمیدادی هم

من غر میزدم!

زیر زیرکی خندیدم چون مطمئن بودم به این حرفم واکنش نشون میده :)

اصلا واسه همین گفتم که توجهشو به خودم جلب کنم. چون به بیرون خیره شده بود و اصلا

بهم توجه نمیکرد ولی مثل اینکه حرفم کار ساز بود.

شروع کرد به ور رفتن با شیشه و هی شیشه رو میداد پایین و هی میداد بالا....

همونطور که رانندگی میکردم چندباری نگاهمو بین خیابون و شیشه که مدام بالا و پایین میرفت

چرخوندم و با تعجب در حالی که خندم گرفته بود گفتم:

چیکار میکنی؟! اینم جزئی از غر زدنه؟!

با گوشه ی چشمش نگاهی بهم انداخت و طلبکارانه گفت: اره!

خندیدم و از دست دیوونه بازی های این دختر سر تکون دادم که یهو گفت:

ببین هامین! تا واسه من شام نگیری من به حرفات گوش نمیدم! گفته باشم!

من که از خنده غش کرده بودم و شیطونیمم بدجور گل کرده بود گفتم:

من که میگم تو بیا شام نخور!

چشماشو گرد کرد و لباشو روی هم فشرد و دستشو تو هوا تکون داد و همونطور

که به رو به رو خیره بود گفت:

بیا! یه دستی زد!

بعد چرخید سمتم و چشمای گرد شدشو به رخم کشید: واسه چی شام نخورم؟! چرا دبه میکنی!؟

اصن وایسا من میخوام پیاده شم!! وایسا جیغ میزنما!!!

کم مونده بود از خنده منفجر بشم و از شدت خنده نمیتونستم حرف بزنم که عصبی شد و 

چشماش گردتر شدن: زهرمار به چی میخندی میگم نگه دار!!! درو باز میکنما!!

همونطور که میخندیدم نگاهش کردم و با شیطونی گفتم: نگه نمیدارم!

لبخند زد و جفت ابروهاشو داد بالا: که نگه نمیداری! 

بعد روش رو برگردوند و دستشو برد سمت در و دستگیره ی درو کشید و در باز شد!

چشمام اندازه ی نعلبکی شد و برگشتم سمتش: مهتاب!!!!

بعد قبل از اینکه منتظر واکنشش بشم و انتظار داشته باشم که درو ببنده خودم خم شدم

و همونطور که یه دستم به خیابون بود و یه چشمم رو ماشینای رو به رو، درو با اون دستم

کشیدم و بستمش.

بعد با همون چشمایی که هنوز از شدت تعجب گرد بودن نگاهش کردم و گفتم:

تو دیوونه ای!

همونطور که دست به سینه نشسته بود و به رو به رو نگاه میکرد گفت: اره. تو دیوونم کردی.

نفسمو صدا دار دادم بیرون: نمیدونستم گشنگی میتونه ادمو به جنون بکشونه!!

کج نگاهی بهم کرد: گشنگی؟! تو با کارات منو دیوونه کردی! چرا میندازی تقصیر گشنگی!

بدجور از این کاراش خندم گرفته بود و درحالی که سعی میکردم لبخندمو قایم کنم گفتم:

باشه بابا واست شام میگیرم!

پلک هاشو بهم نزدیک کرد: نمیخواد تو پولشو بدی خودم حساب میکنم! حالا خوبه از روز اول

پز پول باباتو میدادیا...!!!

یه نگاه بهش انداختم و سعی کردم از قیافه ی جدیش خندم نگیره. اخه قیافه ی جدیتم بامزست! :)

روحشم خبر نداشت میخوام سر به سرش بزارم... 

منم جدی شدم و با همون لحن خودش گفتم: نه مشکل اصلا پولش نیست! بحث اینه که تو

وزنت خیلی زیاده مهتاب!

بعد پقی زدم زیر خنده. همونطور که چشماش داشت از حدقه میزد بیرون یه نگاه به سر تا پای

خودش انداخت و بعد به من نگاه کرد و با حرص گفت: خودتو مسخره کن!!! خیلیم خوبه وزنم!

خندیدم و لبمو گاز گرفتم: اصلا عالی!

اخمی کرد، انگار باورش شده بود: کسی مجبورت کرد بغلم کنی؟! چیه مثل چوب خشک خوبه!؟

مثل نیلو جونت؟!

یه اخم مصنوعی تحویلش دادم و بعد با خنده گفتم: راجب نیلوفر من درست صحبت کنا! بیشتر از

بقیشون دوسش دارم!

قری به چشماش داد و ادامو در اورد: نیلوفر من !

خمی به ابرو دادم: عه مهتاب!

چشماشو تو حدقه چرخوند: مرض! جلو خواهر زنت قربون دوست دخترت میری انتظاری داری

به به و چه چه کنم؟!

ابروهامو بالا دادم: موندم اگه رامانم دوست دختر داشت یا از یکی خوشش میومد بازم همین 

واکنش رو نشون میدادی!؟

به صندلی تکیه داد و یکی از ابروهاشو داد بالا: معلومه که نه. تازه کمکش میکردم به طرف برسه.

چشمام چهارتا شد و یه نیم نگاه بهش انداختم و بعد باز به خیابون چشم دوختم: گناه من چیه پس!؟

نگاهم کرد و یه لبخند شیطون تحویلم داد: گناه تو اینه که هامینی! هامین!

خندیدم: پس اسممو عوض کنم حله؟

انگشت اشارشو تکون داد و با قیافه ی بامزه ای گفت: نوچ. تو اسمتو بزاری پشمک خان هم باز

همون هامینی. ذاتت همونه! ازت خباثت چکه میکنه! فایده نداره.

نفسمو همراه با خنده دادم بیرون: پس شما بگو من چکار کنم که دست از جنگیدن با من برداری؟

همونطور که با خنده و شیطونی نگاهم میکرد با شنیدن این جمله لبخند کم کم کمرنگ شد و 

چند ثانیه نگاهم کرد. بعد نفسشو داد بیرون و بی شوخی و خنده گفت:

با دوست دخترات کات کن.

خمی به ابرو دادم: چی به تو میرسه؟!

پوفی کرد: به من نه. به خورشید. میدونم دوسش نداری و اونم دوستت نداره. ولی غصه میخوره

وقتی میبینه تو اخرش قراره شوهرش بشی و همچین رفتاری داری. از عصرم که فهمیده

منو رامان صمیمی تر شدیم همش غصه میخوره که چرا اون نمیتونه با شوهرش اینطوری باشه.

از موقعی که از خونه زدیم بیرون همش تو خودش بود.... خورشید بی زبونه. حتی اگه بدترین کارهارو

هم در حقش بکنی بازم صداش در نمیاد... اگه من از حقش دفاع نکنم ساکت میمونه. انتظار نداری 

غصه خوردن خواهرمو ببینم و ساکت بمونم که؟

نفسمو دادم بیرون و فرمونو چرخوندم: اخه من چه گناهی کردم که گیر این ازدواج زوری افتادم...

از تو حالت جدیش درومد و بازم شیطون شد: از مامانت اینا بپرس! اونا خیلی اصرار دارن ما ها ازدواج

کنیم! وقتی خواستن بیان خواستگاری باید جلوشونو میگرفتی!

نفسمو کشیدم تو و همونطور که میدادمش بیرون تو اینه یه نگاه انداختم و گفتم:

مامانمو که میشناسی. حال نداشتم باهاش سر و کله بزنم وقتی میدونستم تهش چی میشه.

سری تکون داد و با قاطعیت گفت: مامانتو میشناسم. خودتم میشناسم! نقشت این بود که با 

مامانت اینا مخالفت نکنی ولی انقد با طرف مقابلت بد رفتار کنی که خودش پا پس بکشه و همه

چی به نفع تو تموم شه و اون ادم بده بشه. ولی چون خورشید خیلی مظلوم بود دلت نیومد، ولی

این مظلومیتش هم باعث نشد به کارت ادامه ندی. چون کله شق تر از این حرفایی.

بعد نگاهم کرد و سر تکون داد: مگه نه؟

جفت ابروهامو دادم بالا و با خنده سر تکون دادم: Bingo!

نیشخند پیروزمندانه ای زد و نگاهشو ازم گرفت و دست به سینه نشست:

پس خوب شناختمت. من خوب میدونم چجور ادمی هستی و برنامت چیه. میدونم توهم مثل

خورشید از این ازدواج راضی نیستی و خورشیدم دوست نداری، همونطور که خورشید دوست نداره.

ولی منم کله شق تر از این حرفام که فقط بشینم و نگاه کنم. اگه فکر کردی راحتت میزارم، پس 

اصلا منو نشناختی.

ای بابا ای بابا....! بازم رفتیم سر خونه ی اول! از دست این لجباز من اخر دق میکنم، دق!

پوفی کردم: فکر کردم اگه حرف بزنیم این جریانا حل میشه...

لباشو تر کرد: این جریانا وقتی حل میشه که خورشید دیگه غصه نخوره. و منم از شیطونی سیر شده

باشم.

بعد یه لبخند شیطون زد و شونشو تکون داد.

گفتم: تو بیشتر نگران خورشیدی تا خودت. اصلا به این فکر نمیکنی که اینده ی خودت با رامان چطوری

میشه...؟

سرتکون داد: من زبون دارم، میتونم از خودم دفاع کنم. پوستمم کلفته چیزیم نمیشه. تهش اینه که

با رامان ازدواج میکنم و زندگیمونو یه جور میگذرونیم دیگه. ولی خورشید نه...خورشید بی زبونه، خورشید

حساسه. اینطوری نمیتونه دووم بیاره. منم نمیتونم بشینم ببینم خواهرم داره سختی میکشه.

تعجب کردم...چقدر به فکر خواهرشه... حتی بیشتر از خودش.... بیشتر از خودش به خواهر اهمیت میده.

خیلی هواشو داره... افرین، خوشم اومد....

ولی خودت چی...؟

چند ثانیه ای بهش خیره موندم و بعد باز حواسمو به خیابون جمع کردم: خیلی خوبه که نگران خواهرتی...

ولی خودت چی مهتاب...؟ فکر میکنی میتونی اینطوری دووم بیاری؟

سرشو چرخوند سمتم: منظورت چیه؟

جواب دادم: منظورم اینه که با رامان دووم میاری؟ مشکلی با ازدواج کردن باهاش نداری؟

لباشو اویزون کرد و شونه هاش رو داد بالا:
نمیدونم. هنور که هیچی معلوم نیست... رامانم خودش یکیو دوست داره مثل اینکه.

چینی به پیشونیم دادم، رامان چیزی در این مورد بهم نگفته بود! همونطور که از پشت شیشه ی ماشین

دنبال جای پارک میگشتم بدون اینکه به مهتاب نگاه کنم گفتم: خودت چی؟ خودت کسیو نداری؟

بعد یه جای پارک پیدا کردم و ماشینو پارک کردم و سرم رو چرخوندم سمتش و منتظر جواب شدم.

بهم خیره شده بود و ساکت مونده بود. با بهت نگاهش کردم و اونم چند لحظه ای تو چشمام ذل زد

و فقط نگاهم کرد... 

چش بود؟

خمی به ابرو دادم و خواستم چیزی بگم که پلکی زد و بازم لبخند شیطونش رو لبش نشست:

از فضولی شهید نشی! من دیگه تا بعد از شام از جواب دادن هر گونه سوالی معذورم! شرمنده.

بعد خندید و کمبرندشو باز کرد و پیاده شد و زودتر از من توی پیاده رو ایستاد.

خنده ای از لای لبام در رفت و ماشینو خاموش کردم و پیاده شدم و رو به مهتاب گفتم:

این رستورانه خیلی غذاهاش خوبه... منظره ی رو به روشم واقعا قشنگه... بریم تو سریع سفارش

بدیم... منم گشنم شده.

سری تکون داد و خلاصه رفتیم داخل و تو قسمت فضای باز رستوران نشستیم طوری که یه قسمت

از شهر رو با چراغ های ریز و درشت نورانی زیر پامون میدیدم.... درست رو به روی هم.

سفارش دادیم و هردو ساکت به منظره ی رو به رومون خیره شده بودیم و منتظر غذامون بودیم که

مهتاب بی مقدمه گفت: تو سوالاتو پرسیدی حالا من میپرسم تو جواب بده.

ابروهامو دادم بالا و لبخند خبیثی زدم: حالا تا سوالات چی باشن!

خندید و بعد جدی گفت: خسته نشدی؟

_ از؟

_ عبای ملانصرالدین بودن!

_ ینی چی؟!

_ ینی که چقدر خوش اشتهایی شما! سیرمونی نداری؟! مال یه نفر باش، نه شونصد نفر.

با این حرفش صورت اذین اومد جلوم... تمام خاطراتم با اذین از تو ذهنم رد شدن... تمام اتفاقاتی که

دوتایی واسمون افتاده بودم تو همین چند ثانیه واسم مرور شد... ته دلم دوباره لرزید... نمیدونم شاید

بازم دلم تنگ شد واسش.... هر چی سعی میکردم ته دلم عشق اذینو خاموش کنم و به فراموشی

بسپارمش نمیشد... نمیدونم نمیشد یا خودم نمیخواستم! همیشه یه چیزی ازش پیدا میشد که

باز منو یاد اون بندازه و خاطراتشو واسم زنده کنه و حالمو دگرگون کنه. همیشه سر دو راهی دوست 

داشتن و دوست نداشتنش میموندم... نمیدونم از بس دوسش دارم نمیخوام بهش فکر کنم که داغ دلم

تازه نشه یا چون ازش متنفرم از به یاد اوردنش فرار میکنم....

نفس عمیقی کشیدم و سرمو تکون دادم و رو به مهتاب لبخند زدم: اخرین باری که سعی کردم مال

یه نفر باشم طرف خیلی خوش اشتها از اب درومد.

کلافه شد و ابروهاش گره خوردن: یا حرف نزن، یا اگه میزنی یه جور بگو که منم بفهمم! انگار داره

معما میگه!

خندم گرفت از حرفاش و نفسمو کشیدم تو: اخرین باری که مال یه نفر بودم و همه چی واسم جدی

شده بود تموم برنامه هام بهم ریخت.

مکثی کرد و اب دهنشو قورت داد: چطوری...؟

نگاهمو از مهتاب گرفتم و به منظره ی رو به روم دوختم و لبمو تر کردم: با یکی دیگه ازدواج کرد.

چند ثانیه ای ساکت موند و خیره بهم نگاه کرد، انگار انتظار همچین جوابی ازم نداشت.... ولی سعی

کرد جو رو عوض کنه و با همون لحن شیطونش گفت: خب یه کلام بگو دلم شکسته خودتو راحت کن

دیگه! چرا میپیچونی؟ بگو دلم شکسته دارم با تیکه هاش دست بقیه رو میبرم.

لبخند تلخی زدم و سر تکون دادم: همینه.

لباشو روی هم فشار داد: ولی نمیتونی بخاطر همون یه نفر با احساسات چندین دختر بازی کنی...

نگاهش کردم و لبخند زدم: فعلا که تونستم.

مکثی کرد و با شک پرسید: اگه یه وقت عاشق یکیشون بشی چی....؟ بازم بازیش میدی...؟ بازم

به رابطه داشتن با چند نفر ادامه میدی؟

نفسمو دادم بیرون و با قاطعیت گفتم:

عاشق نمیشم.

پوفی کشید: دارم میگم اگه. اگه شدی چی؟

نفسمو صدا دار دادم بیرون:

 همچین اتفاقی نمیوفته. از بعد از اذین دیگه عاشق نشدم. دیگه نمیشم.

سری تکون دادو لباشو جمع کرد و با لحن بامزه ای گفت: پس اسم عشق دیرینه و ابدی هامین اینه..

تک خندی زدم و ابروهامو دادم بالا: ابدی!

لباشو روی هم فشرد: خیلی دلت ازش پره... نه؟

چشمامو چرخوندم سمت مهتاب و همونطور که به صندلی لم داده بودم انگشت اشارمو به شقیقم

تکیه دادم: تو بودی دلت پر نمیشد...؟

اروم سر تکون داد و مظلومانه گفت: چرا...

این صورت مظلومش باعث شد یه لبخند کمرنگ روی لبام بیاد. سکوت بینمون قرار شد و من داشتم به

این فکر میکردم که چقدر از این خصوصیت مهتاب خوشم میاد. از اینکه میتونی هم یه ادم شیطون و

اتیش پاره باشه و هم یه ادم جدی که بتونه به درد و دلات گوش بده و راحت بتونی حرف دلتو بهش بزنی...

تو همین فکرا بودم که یهو بی مقدمه گفت: هنورم دوسش داری...؟

قلبم از جا کنده شد و خون تو رگام منجمد. مهتاب یه سوالی ازم پرسید که خودمم سال ها دنبال جوابش

بودم...

دوسش داشتم...؟

دوسش نداشتم...؟

نگاهم ناخوداگاه چرخید سمت مهتاب  و مبهوت بهش نگاه کردم. قلبم تند تند میزد و میخواست از جا کنده

بشه.... نفسام نا مرتب شده بودن... نمیدونم چرا انقدر هول کرده بودم؟! زبونم به سقف دهنم چسبیده

بود و نمیدونستم چی بگم! اخه نمیدونستم چه حسی داشتم.... خیلی وقت بود همچین سوالی از

خود نپرسیده بودم و بخوام راستشو بگم همیشه از این سوال فرار میکردم و الان باهاش رو به رو شده

بودم....

نفسمو کشیدم داخل و بدون اینکه بدونم چی میخوام بگم دهنمو باز کردم که همون لحظه گارسون سر

رسید و غذامونو اورد و گذاشت روی میز: بفرمایید.

مهتاب نگاه خیرشو روی صورتم چرخوند و وفتی دید زبونم بند اومده نگاهشو از من گرفت و به گارسون

داد و با لبخندی گفت: مرسی.

گارسونم لبخندی زد: نوش جان.

و بعد دور شد. مهتاب با شوق و ذوق به غذا نگاه کرد: به به غذاهم که اومد!

بعد اب دهنشو کشید بالا و با ولع شروع به خوردن کرد. فهمیده بود حرفی ندارم بزنم واسه همین بحثو

عوض کرد و گرفتار خوردن شد. من هنوز مات مونده بودم و همچنان به مهتاب نگاه میکردم و سعی

داشتم سوالی که پرسیدو توی وجودم حل کنم که یهو نگاهم کرد و دهن کجه ای کرد و همونطور که

غذا تو دهنش بود با دهن پر با لحن طلبکارانه ای گفت: منتظر چی ای؟! بخور دیگه! همشو خودم میخورما!

هول شدم و گیج نگاهش کردم و بعد یه لبخند مصنوعی زدم و سعی کردم خودمو جمو جور کنم:

الان میخورم....

چم شده بود؟! چرا یهو انقد حالم دگرگون شد؟! زیادی بهم ریختم....

هامین به خودت بیا.... این یه مسئله ی قدیمیه...دلیلی نداره انقد بزرگش کنی... زیادی داری واکنش نشون

میدی... خودتو جمو جور کن...

گرفتار خوردن شدم و شاممون رو که خوردیم به صندلی تکیه دادم و ساکت به منظره ذل زدم و باز تو

افکارم غرق شدم که با صدای مهتاب به خودم اومدم که میگفت: دوسش داری.

متعجب سرم رو چرخوندم سمتش: هــ...ها؟

نگام کرد و تکرار کرد: میگم دوسش داری. وقتی انقدر تو فکر فرو میری ینی هنوزم دوسش داری.

لبخندی تلخی کنج لبم جا خوش کرد و اروم سر تکون دادم: لابد دیگه....

لبشو تر کرد و یکی ابر ابروهاشو بالا داد: ولی این راهش نیست.

سر تکون دادم: چی؟

اب دهنش رو قورت داد و نفسشو کشید داخل و محکم گفت:

اینکه داری با احساسات چندین دختر بازی میکنی تا از اون انتقام بگیری راه خوبی نیست. اون الان

ازدواج کرده و ممکنه خیلی هم خوشبخت باشه. در هر حال رفته دنبال زندگیش! ولی خودتو نگاه

کن، هنوز داری تو گذشته زندگی میکنی. با این کارات ازش انتقام نمیگیری، اونم هیچی نمیفهمه

که بخواد دردی که تو کشیدی رو تجربه کنه. توهم باید مثل اون بری دنبال زندگیت و اونقدر خوشبخت

و خوشحال بشی که خبرش به گوشش برسه. اگه میخوای ازش انتقام بگیری این راهشه.

نگاهم رو مهتاب مونده بود...

چند سالی ازم کوچیک تر بود ولی حرفایی که زد خیلی روم تاثیر گذاشت... یه لحظه با خودم گفتم این

مهتاب واقعا همون مهتابه؟ همون مهتابی که از صد تا بچه ی شیطون و لجباز بدتره؟ الان داره منو نصیحت

میکنه؟! واقعا این کلمات از دهن مهتاب بیرون اومدن...؟

" توهم باید مثل اون بری دنبال زندگیت و اونقدر خوشبخت و خوشحال بشی که خبرش به گوشش برسه "

" اگه میخوای ازش انتقام بگیری این راهشه "

صداش تو سرم پیچید و بعد نگاهم روش متمرکز شد و ناخوداگاه یه لبخند کمرنگ رو لبام نشست و

حرف دلمو به زبون اوردم:

خیلی خوشم میاد وقتی اینطوری جدی و محکم حرف میزنی.

اینو که شنید اون نگاه جدی و محکم و قاطعش جاشو به یه حالت هول و خجالتی داد و حالت صورتش به

کل تغییر کرد. نگاهشو ازم گرفت و به یه جای دیگه دوخت. نمیدونم چرا هول شد :))

بی توجه بهش ادامه دادم: خیلی جالبه که هم میتونی یه همبازی واسه شیطونیام باشی و هم یه

شونه واسه گریه هام.

نگاه متعجبش به سمت من چرخید و لبشو توی دهنش فرو برد و تک سرفه ای زد و بعد بازم نگاهشو

ازم گرفت و حرفم رو نادیده گرفت. سعی کرد در حالی که لرزش صداشو کنترل میکرد بحث رو عوض کنه:

سرد شده ها... لرزم گرفت!

بعد استین های مانتوش رو گرفت و کشید پایین تر و دست به سینه نشست.

خندیدم، نمیدونستم خجالت کشیدنم بلده. از جام بلند شدم و قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه گفتم:

باش، الان میام.

رفتن سمت ماشین و سوییت شرتم رو که محض احتیاط روی صندلی پشتی گذاشته بودم رو برداشتم

و بعد رفتم سراغ صندوق و پتوی مسافرتی که همیشه توی صندوق داشتمش رو در اوردم و از تو کاورش

بیرون کشیدم و زدم زیر بغل و برگشتم توی رستوران پیش مهتاب. صندلیشو جا به جا کرده بود و رو به

روی منظره نشسته بود تا بهتر بتونه شهرو زیر پاهاش احساس کنه و حالا پشتش به من بود.

بدون اینکه چیزی بگم پتو رو باز کردم و انداختم دورش.

سر رو چرخوند سمتم و با چشمایی که گردتر نمیتونستن بشن متعجب نگاهم کرد.

لبخند محوی زدم: گفتی سردته.

چیزی نگفت و همچنان ناباورانه بهم خیره موند. یه خنده از لای لبام در رفت و گفتم:

چیه مهربونی بهم نمیاد؟!

اینو که گفتم نگاهشو ازم گرفت یکم پتو رو دور خودش پیچید و باز نگاهشو به منظره ی رو به رو داد:

نه. به تو فقط مردم ازاری میاد.

خندیدم و صندلیم رو کشوندم نزدیک صندلی مهتاب و گذاشتم کنارش و دست به سینه نشستم:

الان که دقت میکنم چقدر خصوصیات شبیه بهم داریم!

ابرویی بالا داد: پس خیلی خوش بحالته. باعث افتخاره.

نیشخندی زدم: واسه تو دیگه؟

چپ چپ نگام کرد: هر هر.

همراه با خنده نفسمو بیرون دادم و رو بهش گفتم:

خب... دیگه شاممونم خوردیم. حالا بگو ببینم نمیخوای دست از سر و کله زدن با من برداری؟!

تابی به گردنش داد و خباثتی که تو چشماش موج میزد رو دیدم:

چرا باید دست بردارم؟ به من داره خوش میگذره. من دوست دارم بازی کنم و توهم همبازی خوبی

هستی.

بعد یه نیشخند پیروزمندانه نثارم کرد.

منم یه لبخند شیطون زدم: و کی گفته من همبازیه خوبیم؟

یکی از شونه هاشو داد جلو و با اعتماد به نفس کامل گفت: من!

لبامو جمع کردم و سری تکون ادم و ادای فکر کردن دراوردم: رو چه حسابی؟

با حفظ همون حالتش گفت: چون معلومه خوب بلدی بازی کنی. از اون جایی که چندتا دخترو

همزمان بازی میدی میگم. تو دوست داری اونارو بازی بدی، منم دوست دارم تورو بازی بدم.

پوزخندی زدم و خودم رو صندلی ول دادم و ناباورانه اسمونو نگاه کردم و بعد رو بهش گفتم:

نکنه میخوای انتقام همشونو تنهایی ازم بگیری؟

شونه هاشو به همراه جفت ابروهاش بالا انداخت: کی میدونه، شاید!

چشمامو چرخوندم و همونطور که میخندیدم نگاش کردم. وقتی این اداهای بامزه رو از خودش در

میاورد و شیطونی میکرد رسما قورت دادنی میشد.

پلکاشو بهم نزدیک کرد و سعی کرد یه حالت متفکرانه به خودش بگیره و یکی از انگشتاشو زد

زیر چونش و به افق خیره شد:

موندم کسی که میگه من دیگه عاشق نمیشم و کسی رو دوست نخواهم داشت چرا این

همه دوست دختر داره؟

زبونم رو بین دندونام حبس کردم و با لحن بامزه ی شیطونی گفتم: همشونو که دوست ندارم!

ینی میشه گفت کلا دوسشون ندارم...ولی از بیکاری بهترن! بیشتر حکم تفریحو دارن! منم رو

حساب تفریح بیشتر طبقه بندیشون میکنم، با نیلوفر بیشتر از بقیشون خوش میگذره مثلا!

بقول خودت من دوست دارم بازی کنم و اوناهم همبازی های خوبین!

سری تکون داد و طبق عادت همیشگیش چشماش اوتوماتیک وار تو حدقه چرخیدن و گفت:

عقلم چیز خوبیه که تو نداری! از خودت که گذشت، خدا یه عقلی به بچه هات بده!

غش غش خندیدم: اصلا کی گفته من ازدواج میکنم که بخوام بچه دار بشم؟!

چشماشو گرد کرد و با شیطون ترین حالت ممکن همونطور که دستاشو توی هوا تکون میداد

عین وروره گفت: با خورشیدِ ما که نه، ولی تهش که باید ازدواج کنی! شتریه که دم در خونتون

میخوابیه بالاخره.

محو نگاه کردنش بودم و همونطور که به حرفاش میخندیدم داشتم با خودم فکر میکردم که

چطور این حجم از بامزگی تو یه ادم جا میشه؟! که یهو دستشو با حرص جلوی صورتم تکون

داد: با تواما!! به کجا نگاه میکنی بر و بر؟! انگار دارم واسه خودم روضه میخونم سه ساعته!

خندمو قورت دادم: من نمیدونم چرا همه عین حلوا واسه من زن خیرات میکنن!

اینو که شنید دهن کجه ای کرد و نگاه عاقل اندر سفیه ای بهم انداخت:

نه عزیزه من! خیرات نمیکنن! انقدر اضافی و جا تنگ کنی که همه میخوان از شرت خلاص

بشن!

بعد از جاش پا شد و پتوی دورش رو باز کرد و زد زیر بغلش و کلید ماشینو که روی میز

گذاشته بودم برداشت و رو به من گفت: پاشو بریم قندیل بستم! من میرم توی ماشین.

توهم میتونی خودتو بهم برسونی تا تنهایی گازشو نگرفتم!

بعد بدون اینکه منتظرم بمونه رفت!











به درخواست یکی از دوستان طــــــــــــــولانی گذاشتم براتون

امیدوارم خوشتون اومده باشه و منتظر نظرای طــــولانیتون هستم

یلداتون مبارک




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه