تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 14
سلام سلام! بعد از دو هفته باز برگشتم و بالاخره یه وقت خالی پیدا کردم

البته همچینم خالی نبود، خالیش کردم

بگذریم، برای خوندن این پارت تشریف ببرید ادامــــــــــــه












" Part 14 "




به رستورانی که رامان ادرسشو داده بود رسیدم و بعد از کلی گشتن یه جای پارک پیدا کردم

و پیاده شدم و وارد رستوران شدم و وقتی رامان رو دیدم که سر یه میز با رانا و خورشید

 و مهتاب نشسته چشمام چهارتا شد!
 
اینا اینجا چکار میکردن؟! وقتی رامان گفت تنها نیستم اصلا فکرشو نمیکردم با دوقلوها باشه!

خدایا... ببین من دارم رو دیوار کی یادگاری مینویسم! -_-

میخوام از مهتاب و جریاناتش دور باشم تا اعصابم بیاد سر جاش، اونوقت یه راست میام پیشش

باز! به لطف رامان خان :|

شانس نیس که... من برم لب دریا خشک میشه! هووووف!

با کلافگی رفتم سمت میز رامان اینا و سلامی کردم و همه ی نگاها چرخید سمت من.

مخصوصا مهتاب که داشت با حرص نگاهم میکرد و سنگینی نگاهش رو حس میکردم.

نگاهمو ازش گرفتم و به رانا که کنار مهتاب نشسته بود نگاه کردم و لبخندی زدم:

چطوری وروجک؟

خندید و لباشو جمع کرد: مرسی تو چطوری؟؟

خمی به ابرو دادم و سر تکون دادم و لبخندی زدم که ینی منم بد نیستم. بعد نگاهم به خورشید

افتاد که مثل همیشه ساکت و مظلوم نشسته بود.

به دلایلی خورشید منو یاد اذین مینداخت....

ساکت بودنش... خجالتی بودنش... مودب بودنش... همه چیزش!

میتونستم واضح اذین رو تو خورشید ببینم... بهش که فکر میکردم اعصابم بهم میریخت!

دیگه از ادمای کم حرف و ساکت و مودب بدم میومد... میرفتن رو نروم. نمیتونستم تحملشون

کنم چون همشون منو یاد اذین مینداختن! دلم میخواست لهشون کنم...

ولی خورشید چه گناهی کرده بود مگه؟ چرا اون باید تقاص اذین رو پس میداد؟

خورشید از محدود ادمای ارومی بود که دلم نمیومد اذیتش کنم و سعی میکردم تحملش کنم.

سرمو تکون دادم و از خیالات اومدم بیرون و رو بهش گفتم:

خوبی خورشید خانوم؟

نگاهم کرد و بعد از یه مکث کوتاه لبخندی زد: مرسی شما خوبین؟

سری تکون دادم و لبخند زدم و بعد نفسمو دادم بیرون. حتی این رفتاراشم منو یاد اذین مینداخت...

به طرز عجیبی لبخند زدنشم مثل اذین بود... حتی طرز نگاه کردنشم همینطور!

چند ثانیه ای چشمامو بستم و روی هم فشار دادم و سعی کردم از فکر اذین بیرون بیام. چشمامو

باز کردم و رو به رامان گفتم: اگه میدونستم این اینجاست نمیومدم.

مهتاب که گوشاشو حسابی تیز کرده بود صدامو شنید و کفرش درومد. با عصبانیت از جاش بلند شد

و اخمی کرد: اوهوع! لازم نکرده! شما بمون، ما میریم!

بعد با همون نگاه اخمالوش به خورشید اشاره کرد و با عصبانیت گفت: پاشو خورشید!

خورشید نگاهشو مبهوت بین من و رامان و مهتاب چرخوند و اروم از جاش بلند شد و گیج پلک زد.

بیچاره مونده بود چیکار کنه... مهتابو اروم کنه یا باهاش بره!

رامان با چشم و ابرو بهم اشاره کرد و خواست اوضاع رو جمعش کنم.

چشمامو چرخوندم و نفسمو دادم بیرون و رو به خورشید کردم و دستمو اروم تکون دادم و سعی

کردم ارومش کنم: بشین خورشید خانوم... کسی جایی نمیره.

بعد پوفی کردم و با گوشه ی چشم یه نگاه عصبی به سمت مهتاب شوت کردم:

بعضیا هم که به مرغشون کیش نمیشه گفت!

چپ چپ نگاهم کرد و دست به سینه ایستاد و پیچ و تابی به ابروهاش داد:

شعور طی کش اینجا هم که از بعضیا بیشتره!

چی گفت این؟! چی گفت الان؟! وای خدایا... یکی جلو منو بگیره نزنم له کنم اینو!!!

نزدیک بود از عصبانیت مثه بمب منفجر بشم! چشمام از شدت تعجب و عصبانیت گرد شد و لبمو

گزیدم و یه قدم به سمت جلو برداشتم؛ نمیدونستم میخوام چکار کنم فقط میدونستم عصبانیتم

بدجور به قدرت فکر کردنم غلبه کرده. داشتم میرفتم جلو که رامان دستشو جلوم گرفت و مانعم

شد و با چشمای گرد نگاهم کرد و یواش گفت: هامین چکار میکنی؟! دختره ها.... به خودت بیا!

نفسمو بریده بریده دادم بیرون و یه نگاه خشم الود سمت مهتاب پرت کردم و بعد اروم دست رامان

رو کنار زدم. مهتاب هم نیشخندی زد و همچنان دست به سینه ایستاد و نگاهم کرد.

رامان نفسشو صدا دار داد بیرون و سعی کرد جو رو درست کنه:

الله و اکبر! نگاشون کنا! شما باز رسیدین بهم شروع کردین زدن به تیپ و تاپ هم؟!

با کلافگی دستمو روی صورتم کشیدم: میبینیش که!

رامان جفت دستاشو بالا اورد و سعی کرد مارو به ارامش دعوت کنه: حالا بزار برسی...اروم باشین

دیگه... زشته تو رستورانیم...تو خونه نیستیم!

بعد یواش به من گفت: بشین هامین...اروم باش.

دستی بین موهام کشیدم و با عصبانیت روی صندلی ای که رو به روی مهتاب بود نشستم، طوری

که خورشید سمت راستم بود و رانا هم کنار خورشید بود. مهتابم که درست رو به روم بود، اون سمت

میز -_-

خورشید که شوکه شده بود فقط متعجب مارو نگاه میکرد، رانا هم ترسیده بود و چیزی نمیگفت.

مهتاب هم که نگم... -_- حسابی قیافه گرفته بود و روش رو اونور کرده بود.

بهتر! دیگه باهات چشم تو چشم نمیشم! دختره ی زبون دراز! زبون که نیست! متره، متر!!!!

رامان که یکم اوضاع رو درست کرده بود سمت چپ من نشست و نفس عمیقی کشید و به من

و مهتاب که ساکت با پیشونی های چین خورده نشسته بودیم گفت:

باز که ابرو گره کردین شما دوتا!

انگشت اشارمو به سمت مهتاب گرفتم و رو به رامان گفتم:

ببین رامان! این اگه بخواد اینطوری کنه کلاهمون میره توهما!

مهتاب نگاهشو چرخوند سمت من و پلک هاشو بهم نزدیک کرد:

ما کلاهمون خیلی وقته رفته توهم!

ابروهامو بالا انداختم و چشمامو واسش گرد کردم: من با تو حرفی ندارم! داشتم با رامان حرف میزدم!

تو اگه حرفی داری به رامان میگی، رامان به من میگه!

یه نگاه سر تا پایی بهم انداخت و دهن کجه ای کرد و با کلافگی رو به رامان گفت:

بهش بگو کلاهمون خیلی وقته رفته توهم!

رامان به من نگاه کرد و ابروشو انداخت بالا. بیچاره مونده بود از دست ما دوتا خروس جنگی چکار کنه!

رانا که دید جو خیلی خرابه و اوضاع داغونه سعی کرد یکم تنهامون بزاره بلکه اوضاع بهتر شه. واسه

همین بی مقدمه گفت: وای این غذا چیشد؟! روده بزرگم روده کوچیکمو خورد! برم ببینم چیشد!

بعد اروم یکی زد به شونه ی خورشید و چشمکی زد و با چشم و ابرو بهش منظورشو فهموند:

توهم بیا خورشید جون.

بعد جفتشون مارو تنها گذاشتن و رفتن.

با رفتن رانا و خورشید رامان به حرف اومد: بس کنین دیگه شما هم.... تا کی میخواین تو سر و کله ی

هم بزنین؟!

مهتاب تندی جواب داد: اخه تو اینو نمیشناسی مگه؟! اگه باباشو نمیشناخت ادعادی پادشاهی میکرد!

من نمیتونم با همچین ادمی کنار بیام! به هیچ وجه!

عه؟ نه بابا!! خب کی مجبورت کرده؟! کنار نیا!

رامان حسابی از حرفای مهتاب خندش گرفته بود ولی بازم با این حال سعی کرد جدی باشه:

بسه. بشینین سنگاتونو باهم وا بکنین...

مهتاب روشو گردوند و پشت چشمی نازک کرد: من سنگی ندارم با این به اصطلاح اقا وا بکنم. اگه

سنگیم باشه باید بکوبم تو سر بعضیا!

من که دیگه بخاطر این حرفاش امپر چسبونده بودم بی جواب نذاشتمش و گفتم:

منم اگه سنگی باشه باید بکنمش تو حلقوم بعضیا!

چشماشو واسم گرد کرد: جرات داری!

ابرو بالا انداختم و به رامان اشاره کردم: رامان.

با حرص نفسشو داد بیرون و با ابروهای گره خورده رو به رامان کرد: بهش بگو جرات داره!

رامان که دیگه نمیتونست جلو خودشو بگیره یه خنده از لای لباش در رفت و هم من و هم مهتاب

با عصبانیت همزمان گفتیم: به چی میخندی؟!

و بعد با تعجب به این که همزمان یه جمله رو گفتیم بهم نگاه کردیم و بازم با اخم غلیظی نگاهمون

رو از هم گرفتیم.

رامان خندید: بسه دیگه مثه تام و جری میمونین!

به رامان نگاه کردم و با چشم و ابرو به مهتاب اشاره کردم و طلبکارانه گفتم: کرم از خودت درخته!

با این جملم مهتاب پوزخندی زد و طبق معمول حاظر جوابی کرد:

عه ؟؟ نه بابا! نزن در کسی را تا نزنند درت را!

انگار خوشش میومد بهش بگی خیلی شیطونه! افتخار میکرد! دختره ی اتیش پاره -_-

رامان لباشو خیس کرد: انقد بهم پیچیدین که من تا بیام یه گره رو وا کنم از یه جای دیگه گره میخورین!

نمیخواین باهم کنار بیاین!؟

چشمامو چرخوندم: اخه تو نمیدونی این چقدر اتیش میسوزونه که! اگه میدونستی این ظلم رو در حقم

نمیکردی و نمیگفتی با این عجوبه کنار بیام!

دهن کجه ای کرد و قری به چشماش داد: تو خودت....

بقیه ی حرفشو قورت داد و به حرص نگاهشو از من گرفت و به رامان داد:

بهش بگو تو خودت خباثت تو چشمات موج میزنه واسه من جانماز اب نکش! من چه بدی ای در حقش

کردم مگه؟!

الله و اکبر! زبونشو بگیرم از حلقش بکشم بیرونا!!!!

رو به رامان که مات و مبهوت به من و مهتاب نگاه میکرد کردم و چهار چشمی بهش نگاه کردم:

بهش بگو امروز عصر بچه های همسایه بودن میخواستن زیراب منو پیش نیلوفر بزنن؟!

رامان تک خندی زد و رو به مهتا گفت: بچه های همسایه بودن...؟

مهتاب تابی به گردنش داد لبخند زیر پوستی ای زد:

بهش بگو امروز صبح بچه های همسایه بودن میخواستن منو گیر حراست بندازن؟!

رامان سری تکون داد و گفت: ای بابا! مگه من پیکم؟! خب مثل دوتا ادم بالغ با هم حرف بزنین! گرچه

شک دارم شما دوتا بالغ باشین!

مهتاب چشماشو تو حدقه چرخوند: من هنوز موندم خورشید چطوری میخواد زن این کله گچی شه.

لبامو روی هم فشار دادم و با جدیت گفتم: چند بار بگم من و خورشید قرار نیست ازدواج کنیم!

پلک هاش رو بهم نزدیک کرد و گفت: بهتر!

بعد به صندلی تکیه داد و همونطور که اخم کرده بود و دست به سینه نشسته بود یواش لب زد:

خر چه داند مزه ی نقل و نبات؟!

پوزخندی زدم: شنیدم چی گفتی!!

لبخندی تحویلم داد: منم گفتم که بشنوی.

دیگه امپر چسبونده بودم... واقعا داشتم عصبی میشدم! اگه تو رستوران نبودیم خدا میدونه چکار

میکردم! سعی کردم اروم باشم و انگشت اشارمو اوردم بالا و تهدید وار رو به رامان گفتم:

رامان یه چیزی بهش میگما....

رامان سری تکون داد و زبونشو روی لبش چرخوند و به مهتاب نگاه کرد و گفت: مهتاب...

خواست بهش بفهمونه دیگه داره زیاده روی میکنه. ولی مگه مهتاب بس میکرد؟! پرروو تر از این

حرفا بود!

طلبکارانه گفت: شما برو به دختر بازیات برس، من خودم یکیو واسه خورشید پیدا میکنم!

منم که دیگه وجودم داشت اتیش میگرفت نه گذاشتم نه برداشتم:

تو اگه بیل زنی باغچه ی خودتو بیل بزن!

لبخندی پیروزمندانه زد: باغچه ی من بیل نمیخواد. همینجوریشم واسم صف کشیدن!

پلک هامو بهم نزدیک کردم و با تمسخر گفتم: اره اونم چه پسرایی! امثال نصیری جون

رو میگم!

اخمی کرد: کارای نصیری به من ربطی نداره!

چشمامو چرخوندم: نه پس به من ربط داره!

بعد اروم نفسمو دادم بیرون و یواش لب زدم: خوبه والا... دخترشونو بهمون انداختن الان طلبکارم

هستن....

نمیدونم مهتاب چطوری شنید؛ ولی شنید! شنید و بدجور اخماش رفت توهم... الان بود که جنگ

جهانی رخ بده!

حالت تهاجمی به خودش گرفت: چی گفتی؟!

نگاهش کردم و من من کردم: چیزی نگفتم... رامان من چیزی گفتم مگه؟!

اخماشو که دیدم ترسیدم یه لحظه! از گفتم پشیمون شدم! فک کنم باز زیاده روی کردم و تو عصبانیت

یه چیزی گفتم که نباید میگفتم... ینی فک نمیکنم، مطمئنم! گندش بزنن! الان خون به پا میکنه!

با نزدیکترین امام زاده! خودت نجاتم بده! داشتم دنبال کلمات میگشتم تا یه چیزی بگم که اروم

شه که یهو صندلیشو داد عقب و با عصبانیت از جاش بلند شد و کیفش رو زد سر کولش:

خیلی از حدت رد کردی!

بعد نگاه عصبیشو از من گرفت و به رامان داد: شرمنده رامان. من دیگه نمیتونم تحمل کنم. زحمت

رسوندن خورشیدم میوفته گردنت.

رامان با چشمای گرد نگاهش کرد و سریع از جاش بلند شد: مهتاب اروم باش! کجا میخوای بری؟!

وایسا الان درستش میکـــ....

ولی قبل از اینکه رامان فرصت کنه حرفشو تموم کنه مهتاب با عصبانیت از میز دور شد و از رستوران

زد بیرون.

من همچنان روی صندلی نشسته بودم و تکیه داده بودم و داشتم فکر میکردم که چرا قبل از حرف

زدن یکم فکر نمیکنم؟! و چرا نمیتونم موقع عصبانیت جلوی دهنمو بگیرم؟

خودمم فهمیدم چه گندی زدم ولی بخدا از دهنم در رفت! به جون مهتاب! بازم عصبی شدم و زیاده

روی کردم. مگرنه مهتاب ادمی نبود که الکی ناراحت شه.

کاسه ی چه کنم چه کنم دستم بود که رامان نگاهم کرد: نمیخوای بری دنبالش؟!

از جام بلند شدم و نگاهش کردم و پلک هامو بهم نزدیک کردم و گوشه ی ابرومو با انگشت اشارم

خاروندم: خیلی گند زدم نه؟

جفت ابروهاشو داد بالا و سر تکون داد: خیلی.

نفسمو فوت کردم: من میرم ببینم میتونم کاری کنم یا نه. زحمت رسوندن خورشیدم با تو دیگه.

رامان خمی به ابرو داد: اون که اره. خودم اوردمشون خودمم میبرمشون. ولی خب...معذرت خواهی

کن برگردین دیگه... کجا میخواین برین مگه؟!

موبایلمو که روی میز گذاشته بودم برداشتم و دستی به موهام کشیدم:

بریم ببینم میتونیم سنگامونو وا بکنیم یا نه. اینجا بقیه دارن اذیت میشن...دیدی که. رانا و خورشید.

لبخندی زد: باشه. ولی این همه غذا رو کی بخوره؟

خندیدم: بده رانا بخوره بگو هامین گفت یکم غذا بخور استخوون!

رامان خندید و دست دادیم و از رستوران زدم بیرون و یکم دور و برم رو نگاه کردم و دنبال مهتاب

گشتم و درحالی که توی پیاده رو تند تند راه میرفت دیدمش. نفسمو دادم بیرون و صداش زدم:

مهتاب!

یه لحظه برگشت و نگاهم کرد و وقتی دید منم اخمی روی پیشونیش نقش بست و سرش رو

چرخوند و قدماش رو تند تر کرد.

لبمو گاز گرفتم: لجباز!!

دوییدم و دنبالش کردم: مهتاب! صبر کن!

بی توجه بهم به راهش ادامه داد و قدماش رو تندتر و تندتر میکرد. بازم صداش زدم:

مهتاب بابا یه لحظه وایسا!

برگشت و نگاه خشمگینش رو به رخم کشید و چون فاصله داشتیم بلند جواب داد:

دنبالم نیا کله گچی!!!!

همونطور که سعی میکردم خندمو کنترل کنم قدم هام رو تندتر کردم و تقریبا بهش رسیده

بودم ولی هنوز یه فاصله بینمون بود. گفتم: وایسا یه دقه! مهتاب! وایسا!

با عصبانیت جواب داد: نمیخوام! بهم نگو چیکار کنم!

خندیدم و دوباره صداش کردم: بابا مهتاب یه لحظه ترمز بگیر! میخوام باهات حرف بزنم!

کجا داری میری اخه؟!

اینو که گفتم یهو ایستاد و با عصبانیت چرخید و نگاهم کرد و منم یه لحظه کپ کردم :))

با حرص در حالی که یکم بخار بخاطر سرد شدن هوا از دهنش بیرون میومد گفت:

مگه نمیگم دنبالم نیا غول بیابونی؟! اخه من چه حرفی دارم با تو بزنم!؟

باز این دختره عصبی شـــــــــــــــــــد....

حالا مگه میشه ازش چشم برداشت؟! حالا مگه میشه لبخندو از رو لبای من پاک کرد؟!

در حین عصبانیت بامزه بود! خندیدم و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم گفت:

زهرمار به چی میخندی؟! بخدا اگه بخوای همینجوری دنبالم بیای و اسممو هوار بکشی

میزنم شتکت میکنم! شوخی هم ندارم!

من که داشتم از خنده متلاشی میشدم دهنمو وا کردم که یه چیزی بگم که یهو یه یاروئه

که همون طرفا داشت راه میرفت کنار مهتاب ایستاد و خودشو کاسه ی داغ تر از اش کرد

و رو به مهتاب گفت: چیزی شده خانوم؟ مزاحمه؟؟

چشمام گرد شد! چقدر مردم فضول شدن!!! اخه به تو چه یارو؟! تو سر پیازی یا تهش؟!

شیطونه میگه بزنم لهش کنما!!!

با چشمای گرد رو به مرده گفتم: اقا مزاحم چیه؟! تشریف ببرین! من نامزدشم!

اینو که گفتم مهتاب دست به سینه ایستاد و یکی از ابروهاشو داد بالا و اون یکی رو

داد پایین و خیره خیره نگاهم کرد. با چشم و ابرو بهش اشاره کردم که یارو رو رد کنه بره

که مرده به توجه به من رو به مهتاب گفت: خانوم مزاحمتون شدن؟؟

دیگه داشت کفرمو در میاوردا! سعی کردم اروم باشم:

اقا چه مزاحمتی؟! شما الان خودت مزاحمی! بفرما!

بعد سعی کردم مرده رو دک کنم بره که یهو مهتاب گفت: اره اقا مزاحمه مرتیکه ی

بیشعور! دست از سرم برنمیداره! کل خیابونو دنبالم اومده!

با چشمای گرد به مهتاب نگاه کردم. بر خر مگس معرکه لعنت! میبینی توروخدا؟!

دختره بازیش گرفته!

نگاهش کردم با یه لحن متعجب ولی مظلومانه گفتم: مهتاب....!

نگاهم کرد و شونه هاشو داد بالا و خندید و زبونشو واسم دراورد!

پلک هام رو بهم نزدیک کردم و چند لحظه خبیثانه نگاهش کردم... پس دلت بازی

میخواد! واسه من فیلم بازی میکنی؟! چنان فیلمی بازی کنم واست!

مرده اومد جلو و باز گفت: اقا برو مزاحم دختر مردم نشو! برو تا زنگ نزدم 110 بیاد!

سرم رو چرخوندم و به مرده نگاه کردم و طلبکارانه ابروهامو بالا دادم و با جدیت تمام

گفتم: اقا شما مزاحم نشو! زنمه هر غلطی دلم بخواد میکنم!

بعد با یکی از دستام مرده رو پس زدم و با اون یکی دستم دست مهتاب رو گرفتم و دنبال

خودم کشوندم سمت ماشین. خیلی تقلا کرد که خودشو ازاد کنه ولی من خیلی محکم

چسبیده بودمش و دستشو تو دستم فشار میدادم و نمیزاشتم در بره.

به ماشین که رسیدیم دستشو ول کردم و همونطور که بخاطر سرما نفسام بریده بریده

شده بود نگاهش کردم.

اخمی کرد: یادم نمیاد ما عقد کرده باشیم!

سری تکون دادم: خیلی شیطون شدی مهتاب! من میخوام باهات حرف بزنم اونوقت

تو بازیت گرفته؟!

دوباره دست به بغل ایستاد و قری به چشماش داد: من حرفی با تو ندارم. تو که میگی مارو

بهتون انداختن! بعد الان زنم زنم میکنی و میخوای حرف بزنی؟! من زن تو نیستم!

نفس عمیقی کشیدم و لبمو تر کردم: ببخشید. معذرت میخوام. عصبانی شدم از دهنم

در رفت.

همونطور که با اخم نگاهم میکرد با شنیدن معذرت خواهی گره از اخماش وا کرد و نگاهش

رو ازم گرفت: این دهنت چفت و بست نداره نه؟!

چشمام گرد شد: خب مگه میزاری چفت بمونه؟! هی رو اعصاب ادم راه میری! حرفای

خودت حساب نیست؟!

همونطور که دست به بغل ایستاده بود با چشمای گرد نگاهم کرد:

من چی گفتم بهت؟!

اداشو در اوردم: خر چه داند مزه ی نقل و نبات!

بعد مثل خودش دست به سینه ایستادم و خمی به ابرو دادم: من خرم دیگه؟

مکث کرد و دهن کجه ای کرد. مونده بود چی بگه... یکم من من کرد:

اون ضرب المثله! چیز بدی که نیست!

خندم گرفت... از دست این! همونطور که میخندیدم گفتم: لجبازِ سرتق!

چند ثانیه ای نگاهم کرد و بعد چشماشو چرخوند. خندیدم و ریموت رو زدم و در ماشین

رو باز کردم و رو به مهتاب گفتم: سوار شو.

یه نگاه به ماشین انداخت و بعد به من نگاه کرد: واسه چی باید سوار شم؟ من با

تو جایی نمیام.

اروم نفسمو دادم بیرون: لجبازی نکن دختر. سوار شو بریم یه جا حرف بزنیم.

ابروهاشو چین داد: من حرفی با تو ندارم. تو اگه حرفی داری همینجا بگو!

با تعجب گفتم: وسط خیابون؟

اب دهنش رو قورت داد و من من کرد: خب بریم تو رستوران! چه اصراریه بریم یه جای

دیگه؟!

یه دستم رو به ماشین تکیه دادم: مگه ندیدی. راحت نیستن...اونجوری اذیت میشن.

خورشید و رانا هم پا شدن رفتن که ما جهر و بحثامون تموم شه.

نگاهم کرد و چند ثانیه ای ساکت موند. دیگه بهونه هاش تموم شده بود فک کنم :))

یهو گفت: نمیام!

با چشمای متعجب گفتم: دیگه چرا؟!

کلافه گفت: گشنمه! شام بخوریم بعد میام.

خندیدم: واست شام میگیرم. سوار میشی یا سوارت کنم لجباز!

یه نگاه به سرتا پام انداخت و ابروهاشو بهم دوخت و دست به سینه ایستاد:

به زور سوار کن ببینم چجوری میخوای سوار کنی!

خندیدم و یکی از ابروهامو دادم بالا: سوار میکنما....

چشم غره ای بهم رفت: اوهوم! زود باش دیگه! ببینم چکار میکنی!

بازم خندیدم و نگاهی به دور و برم انداختم و موقعیت و سنجیدم و بعد به مهتاب نگاه کردم

و گفتم: خودت خواستی!

بعد خم شدم و بی هوا دو دستی مهتاب رو بلند کردم و جیغش رفت هوا....











اینم از این پارتــــــــــــ دیگه ببخشید که دیر اومدم گرفتار درس خوندنم

منتظر نظراتتون هستم




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ پنجشنبه 11 آذر 1395 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه