تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 13
سلام سلام

من اومدم با پارت جدیــــــــــــــــد ^^

برای خوندنش تشریف ببرین ادامه











" Part 13 "






" نگین خورشید خانوم...این چه حرفیه... اتفاقا من خیلیم خوشحال...شدم که شما اومدین... "

" خوشحال شدم که شما اومدین..."

خون توی رگام منجمد شد...الان چی باید میگفتم؟! زبونم بند اومده بود.... اصلا حرف برام نمیومد!

فقط میتونستم مثه احمقا با چشمای چراغونی شده نگاهش کنم...

متوجه نگاهم که شد چندباری پلک زد و سعی کرد جو رو عوض کنه:

اوضاع با هامین چطوره؟ البته فضولی نباشه.

چند ثانیه ای لب هام رو روی هم فشار دادم و لبخند محوی زدم و اروم سری تکون دادم:

زیاد جالب نیست... من کوچکترین نقشی تو زندگیه هامین ندارم. اونم که کاملا مخالفتش رو با

این ازدواج نشون داده... مثل اینکه کسی تو زندگیشه....

نفسشو داد بیرون: چی بگم والا.... هامینه دیگه....

نگاهش کردم و نمیدونم چی شد که یهو به سرم زد یه همچین سوال قلمبه ای بپرسم! سوالی

که حتی واسه شنیدنش اماده نبودم.... ولی بالاخره باید باهاش رو به رو میشدم نه؟

باید حقیقت رو قبول میکردم... حالا میخواست طبق میلم باشه یا نه، تلخ باشه یا شیرین...

اخرش که باید میپذیرفتمش. واسه همین دلمو زدم به دریا و گفتم:

اون دفه توی پارک ازم پرسیدین من از این ازدواج راضیم یا نه... حالا من میپرسم، شما چی؟

راضی هستین؟ شما....کسی تو زندگیتون نیست...؟ مثل هامین؟

سریعا نگاهشو به من داد و چند ثانیه ای چیزی نگفت و فقط چشماشو روی صورتم چرخوند

و من من کرد و با لحن خجالتی همیشگیش گفت: اگه منظورتون منو مهتابه که... گفتم بین من

و مهتاب خبری نیست. منو مهتاب هیچ حسی بهم نداریم.... ولی خب...

ولی خب؟ ولی خب چی؟! گوشام تیز شد و خیره به لباش موندم تا جواب بشنوم...

چی میخواست بگه؟ ته دلم یه حسایی به مهتاب دارم؟ از این ازدواج راضیم؟ مشکلی با این

ازدواج ندارم؟! یا چی...؟!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد: راستش به یکی علاقمند شدم...

بعد به من نگاه کرد و گفت: تازگی.

فقط بهش خیره موندم.... به یکی علاقمند شده... اونم تازگی... و اون ادم مهتاب نیست...

نمیدونستم از این که مهتاب رو دوست نداره خوشحال باشم یا اینکه واسه خواهرم ناراحت

باشم که شوهرش دوستش نداره؟

وقتی گفت حسی به مهتاب نداره ته دلم یکمی خوشحال شدم... چون بالاخره اینجوری یه

شانسی واسه من میموند... حتی واسه یه درصد هم که شده، شاید میشد از من خوشش

بیاد....  امیدوار شده بودم....

ولی وقتی گفت به یکی علاقمند شده، انگار تموم دنیا رو سرم خراب شد.

همیشه همینقدر بدشانس بودم... من کنار دریا هم میرفتم دریا خشک میشد...

چندباری پلک زدم و نگاهمو ازش گرفتم، اخه اشک داشت تو چشمام جمع میشد. میترسیدم

از تو چشمام بخونه... بفهمه چه خبره...

حرفاش داشت تو سرم چرمیخورد و قلبم تیکه تیکه تر میشد که یهو گفت:

شما چی؟ کسی تو زندگیتون نیست...؟

مات نگاهش کردم... کسی؟ کسی نیست؟ چرا... معلومه که هست...

خودت! خودِ لعنتیت! که حالا به یکی دیگه علاقمند شدی.... 

چی باید بهت میگفتم؟ میگفتم اره؟ تو توی زندگیمی؟ تورو دوست دارم؟ دلم پیش تو گیره؟

حالا که یکی دیگه رو دوست داری چه فرقی میکنه من کیو دوست دارم؟ چه فرقی داره که

کسی تو زندگیم هست یا نه؟ اصلا چرا باید بدونی من کسی رو دوست دارم یا نه؟

برو به عشق جدید خودت برس....

لبخندی زدم و سر تکون دادم: نه. کسی نیست.

لبش رو توی دهنش فرو برد و به دلایلی که نمیدونم چی بود لبخند زد و هرکاری کرد نتونست

لبخندش رو قایم کنه. حتی با فشار دادن لب هاش بهم بازم میشد لبخندش که بزرگ و بزرگتر

میشد رو دید... چرا داشت میخندید واقعا؟! چی واسش خنده دار بود؟ مگه چیز خنده داری گفتم

و خودم حواسم نبوده؟!

اب دهنم رو قورت دادم و با استرس گفتم: چیزِ... خنده داری گفتم؟

چشماش گرد شد و سر تکون داد: نه نه! یه لحظه حواسم رفت جای دیگه... پس قصد دارین

روی درستون تمرکز کنین درسته؟

سری تکون دادم و بله ای زیر لب گفتم و لبخند زدم.

لبخند؟ چه لبخندی؟ از درون داشتم خودمو میخوردم. داشتم پر پر میشدم. اگه تو رستوران نبودیم

قطعا میزدم زیر گریه... خیلی سخت بود جلوی اشکام که تو چشمام حلقه زده بودن رو بگیرم...

هردومون ساکت شدیم تا اینکه رانا و مهتاب برگشتن. رامان یهو رو به مهتاب کرد و لبخندی زد:

مهمون داریم.

مهتاب روی صندلی جا به جا شد و خمی به ابرو داد: نگو توهم مثه هامین میخوای دوست دختراتو

بیاری سر قرار!

رامان بریده بریده خندید: اخه من دوست دخترم کجا بود؟

رانا از اونور دستاشو تکون داد: اره بابا! مهتاب چقد این رامانو دسته بالا میگیری تو! کی با

این دوست میشه اخه؟؟

رامان فقط تک خندی زد و لباشو تر کرد و با مهربونی به خواهر شیطونش نگاه کرد.

الهی بمیرم... چشماشو نگاه کن... لبخندشو نگاه کن... 

اخه رانا دلت میاد همچین حرفی بزنی؟ که دلش نمیخواد یه همچین مردی داشته باشه؟

به این مهربونی...مودبی... پسر به این خوبی... اصلا خودم باهاش دوست میشم! من!

مهتاب خندید و دستشو به میز تکیه داد و رو به رامان گفت: ینی واقعا تاحالا دوست دختر

نداشتی؟؟ از هیشکی خوشت نیومده؟؟ مگه میشه اخه... تو چی ای!؟ ربات؟

رامان لبخند محوی زد: نه که کسی رو دوست نداشتم... فقط دوست دختر نداشتم.

بعد نگاهشو از مهتاب گرفت و به صندلی تکیه داد و به یه نقطه خیره شد:

شده از کسی خوشم بیاد...ولی چون همیشه خیلی خجالتی و کم حرف بودم هیچوقت

به زبونش نیاوردم.... طرف مقابلم هیچوقت متوجه حس من نشد. میترسیدم به زبون بیارمش.

حالا غیر از این جریان خجالتی بودنم من همیشه سرم شلوغه درس و کار بوده، وقت نداشتم

به این چیزا فکر کنم زیاد. اخرین باری که از یکی خوشم اومد خیلی سال پیش بود، فک کنم

سالای اول دانشگاه... اونم چون مثل همیشه ساکت بودم و چیزی نگفتم، طرف نفهمید.

ولی خب... بعد از اون همه سال.. بالاخره از یکی خوشم اومده...

هوف.... حالا حتما باید هی به زبون بیاریش؟ چرا فکر قلب من نیستی؟ هی پر پرش کن!

هی بگو هی بگو! ینی کیه اون دختره خوشبخت...؟

رانا و مهتاب شیطون بهم نگاه کردن و هردو ابرو بالا انداختن و زدن زیر خنده. رامان هم خندش

گرفت و یکمی خجالت کشید، از حالات صورتش میشد فهمید.

تنها کسی که تمام مدت ساکت بود من بودم. حس میکردم دارم با این سکوتم همه چیزو

خراب میکنم... خوشحالیشونو... تفریحشونو... حس اضافه بودن داشتم...

هوف...

مهتاب با خنده گفت: حالا کی هست این دختر خوشبخـــــــــــــــــت؟

رامان یکی از ابروهاشو داد بالا: یکی...

رانا از اونور با کلی شوق پرسید: چه شکلیه؟؟ خوشکله؟؟

رامان لبخندی زد: خوشکله... خیلی خوشکل...

مهتاب پشت چشمی نازک کرد و زد به بازوی رامان: ای کلک! حالا اسمش چیه؟

رامان خندید: حالا اون دیگه بماند...!

رانا اخمی کرد: عــــه رامان!! بگو دیگه! چجور دختریه؟؟ اخه تو خیلی کم پیش میاد از یکی

خوشت بیاد از بس که سرت تو یقته!

مهتاب پقی زد زیر خنده: منظورت همون سر به زیره دیگه!

رانا خندید: همون! بعد الان چون از یکی خوشت اومده حکم معجزه رو داره واسه ما! جون

رانا بگو..از دختره بگو!

رامان خندید و حس کردم داره از خجالت اب میشه و سعی داره بحثو ببنده:

اخه زیاد ازش چیزی نمیدونم... ولی نمیدونم چرا خودمو توش میبینم. ینی... حس میکنم

خیلی خوب باهم کنار میایم...

رانا که حسابی داشت کیف میکرد بازم پرسید: خب دیگه دیگه؟!

رامان سری تکون داد: اگه همینطور ادامه بدین همین امشب مجبوریم بریم خواستگاریشا!

رانا غش غش خندید و قبل از اینکه فرصت کنه بازم چیزی بپرسه مهتاب گفت:

میدونه دوسش داری...؟

لبشو توی دهنش فرو برد و با خجالتی ترین حالت ممکن اروم گفت: نمیدونه...

رانا لباشو جمع کرد: الهی بمیرم برات داداشم! میخوای خودم برم بهش بگم؟؟

مهتاب که از این کار رانا حسابی خندش گرفته بود پقی زد زیر خنده و یکی زد به بازوی

رامان و خمی به ابرو داد: ببین جناب! فکرشم نکن بخوای توهم مثه هامین سر من هوو

بیاریا...!!! اینجوری مجبور میشم تو دوستیمون تجدید نظر کنم!

رامان خندید و ارنجش رو به میز تکیه داد: حالا هنوز که خبری نیست... میگم دختره هنوز

روحشم خبر نداره.... البته اگه با ضایع بازیای من متوجه نشده باشه تا حالا...

مهتاب لبخندی زد و به صندلی تکیه داد: خدا کنه اخرش هممون به اون کسی که میخوایم

برسیم.

رانا یه لیوان اب سر کشید و گفت: آمیــــــــــــن! حالا رامان اونی که میخواست بیاد

کی بود؟ چقد بحث به انحراف کشیده شد!

رامان زبونشو بین دندوناش حبس کرد: بزار واسه نجات جونم نگم کیه!

و همین جا بود که چشمای مهتاب اندازه ی نعلبکی شد: گفتی هامین بیاد؟!!

رامان خندید و چیزی نگفت و لباشو روی هم فشرد و مهتاب یکی محکم زد به بازوش.

ای بابا... مهتاب انقد نزنش!!! 

مهتاب با حرص گفت: چرا الکی دعوتش کردی؟ اون از ظهر که بابا دعوتش کرد اینم

از الان که تو دعوتش کردی بیاد!

رامان همونطور که میخندید گفت: چه اشکالی داره خب؟! اونم دوستمه دیگه... مثه

تو. شوهر خواهرتم که هست.

عجب شوهر خواهری :)) نمیدونه منو هامین سالی به 12 ماه باهم حرف نمیزنیم.

فقط وقتی لازم باشه دوتا کلمه باهم حرف میزنیم و بعدش میره واسه دفه ی لازمه بعد!

مهتاب چشماشو چرخوند: شوهر خواهر بودنشو بزاره در کوزه ابشو بخوره! اصن اونو

چه به شوهر خورشید بودن؟؟ کم مونده بیاد شوهر خورشید بشه اون شومپت خان! من

عمرا بزارم خورشید زنش شه! هامین لیاقت خورشیدو نداره. شوهر خورشید باید یکی باشه

مثه خودش... اروم، خوش اخلاق و خیلی مودب. مهربونم باشه! که از گل نازک تر به خواهرم

نگه.

بعد دستشو روی میز دراز کرد که دستشو بگیرم و با یه لبخند دل گرم کننده روی لباش بود 

نگاهم کرد: مگه نه؟

واقعا چقدر خوبه ادم یه خواهر داشته باشه نه؟ با اینکه مهتاب خیلی شر و شیطون بود

ولی بعضی وقتا حرفاش باعث ارامش و دل گرمیم میشد. حالم یکم عوض شد و بالاخره

تونستم یه لبخند واقعی رو لبام بنشونم. دستم رو دراز کردم و دستشو گرفتم و فشار 

دادم و بهش لبخند زدم. 

از خودم خجالت میکشیدم... مهتاب به فکر من بود، به این که منو از شر هامین خلاص کنه.

اونوقت من به چی فکر میکردم؟ به اینکه چرا رامان باید مال مهتاب باشه... 

و اینکه چرا صمیمی شدن....؟

باید از خودت خجالت بکشی خورشید... خیلی بی شرم و حیا شدی!

رامان که خیره به من و مهتاب نگاه میکرد لبخند محوی زد و با شوخی گفت:

حالا همچین ادمی با این خصوصیات اصلا وجود داره؟

مهتاب دستشو زد زیر چونش و لباشو جمع کرد: قطعا هست! باید بگردی. خواستنم که

توانستن است و .... دیگه بعله دیگه. شده کل ایرانو میگردم واسه خورشید یه شوهر

خوب پیدا میکنم ولی نمیزارم زن هامین شه!

رانا خندید: چرا راه دور میری؟ رامان هست که!

بعد با مهتاب از خنده غش رفتن... نمیدونستن ته دل من همین جناب رامان خانه...

با این جمله ی رانا ناخوداگاه نگاهم به سمت رامان چرخید و اونم به من خیره شد.

مات و مبهوت مونده بودم، فقط میتونستم با چشمای گرد بهش خیره بمونم و نگاهم

رو جای جای صورتش بچرخونم....

داشتم مثل شمع از خجالت اب میشدم.... خودم رو نمیدیدم ولی میدونستم تا الان

ده باری رنگ عوض کردم. کم مونده بود قلبم از جا کنده شه بیوفته کف دستم!!!

رامان هم فقط با چشمای گردش به من نگاه میکرد و باعث میشد بدجوری تو دلم زلزله

به پا شه..

یهو پلک زد و نفسشو کشید داخل و نگاهشو ازم گرفت و بند نگاهمون پاره شد.

منم سرم رو انداختم پایین و سعی کردم دیگه بهش خیره نشم که یهو تک سرفه ای

زد و با لحن جدی ای گفت: رانا... خورشید خانوم موذب میشه...

رانا لبشو گزید و دستشو روی شونم گذاشت و با مهربونی گفت: خورشید جون

ناراحت شدی؟ 

سرم رو اوردم بالا و گیج نگاهش کردم... والا من که نه، ولی فک کنم داداشت بیشتر

از من ناراحت شد... 

ناراحت؟ چرا باید ناراحت شم؟ حرف دلمو به زبون اوردی دختر... من باید ممنونت هم باشم.

رانا که دید چیزی نمیگم لباشو روی هم فشرد: ببخشید شوخی کردم... معذرت.

و بعد سعی کرد لبخند بزنه... 

اخی... بیچاره خجالت کشید! بخدا اگه میشد بغلت میکردم و واسه این حرفی که زدی

خوب فشارت میدادم رانا... حیف که نمیتونم...

لبخند زدم: نه عزیزم این چه حرفیه! شوخی شوخیه دیگه...

مهتاب که سعی کرد جو رو عوض کنه خندید و به رامان نگاه کرد و خطاب به رانا

گفت: رانا داداشیتو ببین چقد رنگ به رنگ شد!

رانا زد زیر خنده: الهی بمیرم واسه داداشم! خب راست میگم دیگه! خدایی مامان و بابا

رو چه حسابی تو و مهتابو واسه هم خواستن؟ اگه یه تجدید نظری کنن و جای مهتاب

خورشید جونو بیارن عروسمون شه دیگه حله! خیلی هم خوب باهم کنار میاین! اخلاقاتونم

که شبیه به همه... هردو سااااکت... خجالتیییییییی.... کم حرف!

مهتاب دستاشو تو هوا تکون داد: والا بخدا! حرف راستو از بچه بشنو!

حرفای رانا و مهتاب توی سرم چرخ میخوردن و حسابی برق از کلم پریده بود و داشتم

سعی میکردم نگاه خیره ی رامان رو تو وجودم حل کنم...

داشتم به این فکر میکردم که چطور میشه رانا انقد خوب حرفای تو دلمو به زبون بیاره؟

چرا من نمیتونم مثه اون باشم؟ چرا یبارم که شده جراتشو پیدا نمیکنم حرفمو بزنم؟

یهو رامان اخمی کرد: رانا... بسه...

رانا که با جدیت رامان مواجه شده بود دستشو روی دهنش کشید و به حساب زیپ

دهنش رو کشید و گفت: باشه.

و بعد ساکت شد... کاشکی ساکت نشده بود... مطمئن بودم میتونست تمام احساساتمو

به زبون بیاره... حتی بهتر از خود من.

ولی مثل اینکه رامان داشت عصبی میشد... چرا...؟

ینی انقد از من بدش میومد؟ یا جدی میترسید من موذب شم؟

کاشکی میتونستم احساساتمو بروز بدم... راحت حرف بزنم...

کاشکی این ازدواج زوری یه خواب بود.... دلم میخواست بیدار شم...

دلم میخواست از کابوسه با هامین ازدواج کردن بیدار شم.








" هامین "



اعصابم حسابی بخاطر کارای مهتاب بهم ریخته بود، اون از ظهرش که دوستی من و پانیذ 

رو به باد داد، اینم از عصرش که میخواست نیلوفرم به باد بده!

دختره ی اتیش پاره واسه من خط و نشون میکشه! اخه تو منو تهدید میکنی؟!

حسابی خونم رو به جوش اورده بود.... انقدر فکرم درگیر شده بود که بعد از تموم شدن

کلاسا، ندا رو پیچوندم و نرفتم سر قرار. کلاسام که تموم شد سریعا از موسسه زدم

بیرون و سوار ماشین شدم و راه افتادم. به رامان زنگ زدم، کاری که وقتی اعصابم بهم

میریخت انجام میدادم. اخه رامان استعداد خاصی تو اروم کردنم داشت...

خودشم که کلا ادم ارومی بود.

کمربندمو بستم و گوشی رو گزاشتم توی هلدرِ جلوی ماشین و شمارشو گرفتم.

چندتا بوق زد و رامان جوا داد: الو؟

_ سلام رامان چطوری؟

_ مرسی خوبم. تو چطوری؟

_ خوب نیستم... حالم گرفتس... اعصابمم تا حدودی بهم ریخته.

_ چرا؟!

_ بازم یه سری جریانات رو با همسرتون داشتیم! مهتاب خانوم رو عرض میکنم -_-

_ چیه نکنه باز حالتو گرفته؟؟

_ اه رامان! خودم اعصاب ندارم توهم هی اذیت کنا!

_ خب خب جوش نیار حالا...!

_ کجایی؟ بیرونی؟

_ اره بیرونم...

_ خب ادرسی چیزی بده من بیام پیشت دو کلوم حرف بزنیم. شب اینطوری خوابم نمیره.

اعصابم باید بیاد سرجاش.

_ ای بابا... توهم چقدر بزرگش میکنی!

_ رامان ادرسو میفرستی یا نه! :|

_ باشه باشه... میفرستم برات...

_ تنهایی؟

_ نه تنها نیستم..

_ مهم نیست. میام پیشت.

_ باشه. 

_ پس میبینمت. خدافظ.

_ خدافظ.

و مکالممون به پایان رسید

چند دقه بعد یه اس ام اس از رامان برام اومد و تا وقتی توی ترافیک بودم و لازم نبود

رانندگی کنم سریع خوندمش. بخاطر ترافیک یه ربع ساعت بیست دقه ای طول کشید

تا برسم و تو کل راه داشتم به اتفاقات بین خودم و مهتاب فکر میکردم. راستش اگه

بخوام بگم از کل کل و لجبازی با مهتاب لذت نمیبردم خیلی دروغ شاخداری گفته بودم!

خیلی میچسبید سر به سر گذاشتنش! مخصوصا وقتی حرص میخورد!

خودش خوشکل و بامزه بود، حرص که میخورد بامزه ترم میشد و دیگه نمیشد چشم

ازش برداشت و تو روش نخندید.

لج و لجبازی هامون مثه این بود که بری زنگ خونه ی یکی رو بزنی و در بری....

یه بار من زنگ مهتابو میزدم و یه بار اون زنگ منو. اصن یه لذت خاصی توی این کار بود

که از توصیفش عاجزم! :))

ولی لذتش تا وقتی بود که به این حد نرسیده بود.... الان یجوری بود انگار به خون هم

تشنه بودم و من این وضعیت رو دوست نداشتم. لذت که نمیبردم هیچ، حرص هم

میخوردم!

هرچی سعی میکردم جلوش رو بگیرم نمیشد، دیگه دیر بود. دیگه زیادی شیطونی

کرده بودیم...

نمیدونم بخاطر اینکه مهتاب تو تلافی کردن از من زرنگتر بود حرصم گرفته بود یا واقعا

دلم نمیخواست این وضعیت بینمون ادامه پیدا کنه و رفتار بهتری باهم داشته باشیم؟

خودمم نمیدونستم با خودم چند چندم! ولی اینو میدونستم که در مقابل کارا و شیطونیای

مهتاب نمیتونم ساکت بشینم. غیر ممکن بود!

هی سعی میکردم باهاش مثل خودش رفتار کنم یا گاهی بداخلاقی کنم تا این وضعیت

مسخره ی بینمون تموم شه ولی اصلا نمیشد. تا صورت نازش رو میدیدم یادم میرفت...

تا چشمای براق شیطونش رو میدیدم، تا لبخند پلیدش روی لباش مینشست هرچی با

خودم عهد کرده بودم از کلم میپرید.

نمیتونستم جلوی لبخند زدنمو بگیرم. اصلا همین خودش یه دلیل بود که هی دلم بخواد

اذیتش کنم و تا میتونم سیر نگاهش کنم. :))

ولی مهتاب خیلی جدی به این قضیه نگاه میکرد... البته بعضی وقتا حقم داشت.

یه جاهایی عصبی شدم و طبق معمول کنترلم از دستم در رفت و یه چیزایی گفتم که نباید

میگفتم... خیلی تند رفته بودم و مهتاب دیگه راه برگشت بهم نمیداد....

الانم که حسابی تهدیدم کرده بود و میتونست با سوژه هایی که دستش دادم سرمو به

باد بده و حسابی واسه اذیت کردنم ازشون استفاده کنه.

ولی نمیدونم چرا یه حسی ته دلم میگفت مهتاب دلش نمیاد بهم اسیب بزنه و فقط

میخواد یکمی شیطونی کنه... نمیدونم... البته هر چیزی از مهتاب بر میومد! شایدم حسم

اشتباه میکرد! نمیدونم....

به رستورانی که رامان ادرسشو داده بود رسیدم و بعد از کلی گشتن یه جای پارک پیدا کردم

و پیاده شدم و وارد رستوران شدم و وقتی رامان رو دیدم که سر یه میز با رانا و خورشید

 و مهتاب نشسته چشمام چهارتا شد.....









اینم از ایــــــــــن منتظر نظراتتونم مثل همیــــشه




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ جمعه 21 آبان 1395 ] [ 01:30 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه