تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 3
اینم از قسمت سوم

امیدوارم خوشتون بیاد


بفرمایین ادامــــــــه مطلـــــب...




"Part 3"

هنوز تو حالت خواب بیداری بودم...چشمام رو بسته بودم و بهم فشار میدادم. یه نور سفید میخورد

به پلکام که نمیزاشت بخوابم. پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم: اه...کی چراغ اتاقو روشن کرده؟!

نمیتونم بخوابم!

یه سردرد شدید داشتم...یکم زیر پتو وول خوردم,چقد سرد بود! چرا؟ کی شوفاژو خاموش کرده؟!

اه... یعنی همه چیز دست به دست هم میده تا نزاره بخوابم و سردردم بیشتر شه...

اصلا من کی اومدم تو تختم؟! مگه چی شده؟ همونطور که زیر پتو بودم یکم با خودم فکر کردم...

قبل از اینکه بخوابم چی شد؟ اما هیچی یادم نمیومد.... دستم رو از زیر پتو اوردم بیرون و دراز کردم

سمت میز کنار تختم تا موبایلمو بردارم و ببینم ساعت چنده,اما هرچی دستمو دراز کردم دستم به

میز نرسید! اینجا دیگه عصبانی شدم و پتو رو با عصبانیت زدم کنار و چشمامو باز کردم و بلند گفتم:

اه!

و تازه اینجا بود که دو هزاریم افتاد تو خونه نیستم....تعجب کردم...چند لحظه فقط دور و برمو نگاه

کردم...یه اتاق بود که به غیر از تخت من 4/5 تا تخت دیگه هم توش بود...چند نفر دیگه هم رو تختا

خواب بودن....اتاق تاریکه تاریک بود,فقط چراغ بالا سر من روشن بود. اصلا نمیشد تشخیص داد

الان شبه....صبحه...اصلا ساعت چنده؟! روم رو برگردوندم و ارسلانو دیدم که دست به سینه

روی صندلی نشسته بود و سرش پایین بود....خواب بود؟

سرم بیشتر درد گرفت...دستمو اوردم بالا که یکم شقیقه هامو ماساژ بدم که متوجه سرم توی

دستم شدم...خب دیگه مشخص شد....بیمارستانیم. یکم لرزیدم....سردم بود... جمع شدم و 

پتو رو کشیدم رو خودم... من چرا اینجام؟ یادم نیست....چشمم افتاد به ساعت روی دیوار!

ساعت 5 بود! حالا صبح یا شبشو نمیدونم... اب دهنمو قورت دادم و اروم از تخت اومدم پایین

و اروم ارسلانو صدا کردم: ارسلان....؟ ارسلان...

یواش سرشو اورد بالا و نگام کرد,بعد از جاش بلند شد: بیدار شدی؟ بهتری؟!

نگاش کردم: واسه چی منو اوردین بیمارستان؟

ارسلان نفسشو فوت کرد: دیشب ما منتظرت بودیم توی حیاط. بابات میخواست یه چیزی رو

بهت بگه,ولی دم در اشپزخونه غش کردی. مامانت گفت 2روزه غذا نمیخوری...اره؟

تازه داشت یادم میومد....اون سردرد و سرگیجه هام...بی حالیم...همش واسه غذا نخوردن

بود و واسه همین غش کرده بودم....لجبازیم دردسر داره نه؟ همینجوری داشتم فکروخیال

میکردم که با صدای ارسلان به خودم اومدم: شعله...

نگاش کردم: هـــمم؟

چندبار پلک زد: چرا غذا نخوردی؟

نشستم روی تخت و یه جای دیگه رو نگاه کردم و اروم گفتم: اون دیگه به خودم مربوطه....

سرشو تکون داد: خیله خب...میدونم حوصله نداری. واسه همین زیاد سوال پیچت نمیکنم

که عصبی شی.

چه عجب!!! بالاخره فهمید! کاش همیشه همینطوری باشی اقا....

نگاش کردم و گفتم: مامان و بابام کجان؟ شایان کو؟

گفت: مامانت وضعیت تورو دید حالش بد شد,بابات بردش خونه. شایانم تا نیم ساعت پیش

اینجا بود,فرستادمش بره خونه بخوابه....اخه ساعت 8 باید بره سر کار. خیلی نگرانشون

کردی.

سرمو انداختم پایین و اروم گفتم: میدونم....

چندبار اروم به کمرم ضربه زد: خیله خب حالا...نمیخواد زیاد بهش فکر کنی. سرمت تموم

شده. میرم پرستارو خبر کنم که اگه دیگه کاری نیست ببرمت خونه.

بعد داشت میرفت سمت در اتاق که بازوشو گرفتم و گفتم: ارسلان....

برگشت و ذل زد تو چشمام. انگار انتظار نداشت همچین حرکتی بکنم...بعد از چند ثانیه

گفت: بـ....بله؟

بازوشو ول کردم و گفتم: سردمه....


چند ثانیه نگام کرد و بعد با زبونش لباشو خیس کرد,کاپشنش رو در اورد و انداخت دورم

و یکم زیپشو کشید بالا. پتو رو هم انداخت دورم و گفت: همین جا باش,الان سریع میام

میبرمت خونه.

سرمو تکون دادم,اونم رفت. نمیدونستم مهربونی هم بلده! فکر کردم فقط بلد اذیت کنه

و بهم پیله کنه....بالاخره جنبه ی مهربونشو هم دیدم! با خودم خندیدم و پتو رو بیشتر

دور خودم پیچیدم. بعد از این همه بی محلی و سردی بازم هر کاری بخوام میکنه و نگرانمه.

خدایی دلیل این رفتاراشو نمیفهمم....هر کی بود دیگه نگاهمم نمیکرد....یه دفه به فکر

بابام افتادم....یعنی چی میخواست بگه که انقدر مهم بود؟ یکم نگران شدم و استرس 

گرفتم....بعد رفتم تو فکر مامان که چقدر ترسیده...یکم عذاب وجدان گرفتم که غذا 

نخوردم و الان سر و وضعم اینجوریه....خب چیکار کنم! تقصیر باباست!

تو همین فکرا بودم که اروم سرمو گذاشتم روی بالشت و از شدت خستگی و گشنگی

و سردرد خوابم رفت....

با صدای ارسلان بیدار شدم: شعله....شعله...پاشو میخوام ببرمت خونه...

اروم چشمامو بازم کردم و نگاش کردم,بالا سرم ایستاده بود و منتظر بود بیدار شم.

وقتی دید چشمامو باز کردم ادامه داد: ببخشید طول کشید...رفتم داروخونه ی بیمارستان

داروهاتو بگیرم. یکیشو نداشت,بعد اومدم تورو ببرم و سر راهمون داروهم بخریم از داروخونه,

ولی دلم نیومد بیدارت کنم....واسه همین رفتم داروتو از بیرون خریدم و اومدم.

از جام بلند شدم و از اونجایی که سرم هنوز درد میکرد دستمو گذاشتم روش. اثری از سرم

نبود....حتما پرستار درش اورده. یکم دور و برمو نگاه کردم...هوا روشن شده بود...کاپشن

ارسلان هم هنوز تنم بود... با یه صدای گرفته و خواب الو پرسیدم: مگه ساعت چنده؟

به ساعتش نگاه کرد و گفت: 6 صبح...

پتو رو زدم کنار و چشمامو بهم فشار دادم و از تخت اومدم پایین و خواستم وایسم که یه دفه

سرم گیج رفت و داشتم پهن زمین میشدم که ارسلان دو دستی گرفتم. همونطور که ذل زده

بود به صورتم با یه لحن نگران گفت: خـ...خوبی؟

منم همونطور که بهش ذل زده بودم گفتم: سرم گیج رفت...  بعد سعی کردم صاف وایسم.

دستشو اروم دورم حلقه کرد که دوباره نیوفتم و بعد اروم گفت: بیا بریم خونه...

و به سمت پارکینگ حرکت کردیم. تا خود پارکینگ دستش دور من حلقه بود. کاپشنشم که تن

من بود....نمیدونم سردش نشد؟!

رسیدیم به ماشین و در جلورو واسم باز کرد و نشستم توی ماشین. درو بست و خودشم

نشست پشت ماشینش که یه لامبورگینی ابی رنگ بود.




بهم نگاه کرد: کمربندتو ببند....الان بخاری میزنم گرمت شه.

بعد خودشم کمربندشو بست و بخاری رو روشن کرد و راه افتاد. هردومون ساکت بودیم که

یه دفه بی اختیار گفتم: ارسلان...تو میدونی بابا چی میخواست بگه دیشب؟

لبخند زدو نگام کرد: اره...

نگاش کردم: خب چی؟

خندید: خودش بهت بگه کیفش بیشتره...

چشمامو تو حدقه چرخوندم و نفسمو دادم بیرون: توهم که فقط بلدی اذیت کنی....

بعد روم رو کردم اونور که به خیابون ذل زدم.

خندید: اهـــــا....حالا شد! شعله ی مریض اصلا بهت نمیومد...خیلی مظلوم شده بودی!

الان مثه قبل شدی....سرد,بی حوصله و غرغرو!

همونطور که به بیرون ذل زده بودم بی اختیار خندیدم,اما سریع خودمو جمو جور کردم.

اونم خندید: دیدمت....نمیخواد قایمش کنی!

خلاصه رسیدیم خونه.... برگشت و بهم نگاه کرد: کلید داری؟

قیافم اینطوری شد -__- و گفتم: ادم موقع غش کردن کلید میزاره تو جیبش؟

خندید: خب پس چجوری بریم داخل؟

با تعجب نگاش کردم و گفتم: فک کنم یه چیزی هست به اسم زنگ در!!!

بازم خندید: میدونم دانشمند....الان مامان بابات خوابن..نمیخوام بیدار شن.

یکم فک کردم و دیدم داره راست میگه. لبامو خیس کردم و گفتم: خب زنگ بزن شایان.

گفت: اون تازه نیم ساعته خوابیده!

عصبانی شدم و گفتم: خب میگی چیکار کنیم؟! از دیوار بریم بالا؟!!

خندید: بنظرت الان گلنار خانوم خونست؟ اگه زنگ بزنیم درو باز میکنه؟

سرمو تکون دادم: اره اصلا یادم نبود....گلنار خانوم از ساعت 6 میاد...ولی خب چه فرقی کرد!

در هر حال زنگ در, میزنیم دیگه...

خندید: پیاده شو....

رفتیم داخل خونه,گلنار خانوم درو برامون باز کرد. رفتیم توی حال....

ارسلان رو به روم ایستاد: خب دیگه....راپونزل هم رسید به خونش حالا یه چیزی بخور خب؟

یکم اخم کردم چون بازم راپونزل صدام کرد. کاپشنش رو دراوردم و گرفتم طرفش: بیا...تو برو.

من خودم بعدا یه چیزی میخورم...

کاپشنش رو گرفت و انداخت رو مبل: نه....تا غذا نخوری نمیرم. بعد گلنار خانومو صدا زد: گلنار

خانوم...یه صبحونه ی درست حسابی به این راپونزل بده....بچین رو میز حیاط لطفا... منم میرم

اونجا میشینم. توهم برو لباساتو عوض کن و بعد بیا. 

و بعد به من نگاه کرد. چشمامو بستم و با یه احن عصبی گفتم: میگم نمیــ....

اما نذاشت حرفمو کامل کنم و چرخوندم سمت پله ها: سسس حرف نباشه...همین که گفتم.

برو لباس گرم بپوش بعد بیا تو حیاط منتظرتم.

رفتم بالا و اونم رفت تو حیاط. از شیشه ی اتاقم نگاش کردم که روی صندلی نشسته بود و منتظر

من بود...اخمی کردم و زیر لب گفتم: پیله....

بعد رفتم تو دست شویی و به خودم یه نگاه انداختم....واااای....شعله چقدر زشت شدی!

صورتمو شستم و مسواک زدم و یکم قیافمو درست کردم,بعد کلی لباس گرم پوشیدم و ا پله ها

رفتم پایین. رفتم توی حیاط و روی صندلی رو به روی ارسلان نشستم.

دوتا دستاشو گذاشته بود روی میز و سرشو گذاشته بود رو دستاش. یکم نگاش کردم....دلم نیومد

بیدارش کنم,معلوم بود خستس....از دیشب تاحالا نخوابیده... نمیدونم توی این هوای سرد چحوری

اینقدر راحت خوابیده بود؟ مخصوصا این که کاپشنش هم تنش نبود....یعنی انقد خستس؟

همونطور داشتم با خودم فکروخیال میکردم....اگه شیما اینجا بود...اون چه عکس العملی نشون میداد؟

الان اگه بود 14 سالش بود....یعنی اونم نگران میشد؟ نزدیک بود بازم گریم بگیره که یه دفه یه صدای اشنا

شنیدم که با نگرانی صدام میکرد: شعله!؟

چرخیدم و شایانو دم در اشپزخونه دیدم. نمیدونست اومدم خونه,برای همین از دیدنم تعجب کرده بود.

بلند شدم و اروم به سمتش حرکت کردم اونم با قدمای تند اومد سمتم و وقتی بهم رسید محکم بقلم

کرد و فشارم داد: عروسک نمیدونی چقد مارو نگران کردی....

یه اه کشیدم و گفتم: میدونم....ببخشید....

پیشونیمو بوسید: کی اومدی؟

نگاش کردم و گفتم: تازه....یه نیم ساعته... با ارسلان اومدم....

بعد بدون اینکه برگردم و نگاش کنم بهش اشاره کردم: خوابه....

شایان خندید: راستشو بگو...چقد به جونش غر زدی؟

اخم کردم و زدم به بازوش: شایــــان!

خندید: خیله خب خیله خب.... شوخی کردم...بیا بریم بشینیم الان گلنار خانوم صبحونه رو میاره.

لبخند زدم و گفتم: صبر کن....برم یه پتو براش بیارم. الان یخ میزنه....تنش دون دون شده از سرما.

رفتم و یه پتو اوردم و اروم انداختم روش که بیدار نشه....به صورتش ذل زدم,به چشماش که بسته

بود....به موهاش که حالا ریخته بود تو صورتش....چقد اروم خوابیده بود...وقتی خواب بود خیلی خوشکل

تر از حالت عادی بود! تازه اذیتم نمیکرد! کاش همیشه اینطوری بود...

*****************

ظهر بود و همه تو حال نشسته بودیم و منتظر بودیم بابا بگه اون حرف مهم چیه.... من فقط به لبای بابا

چشم دوخته بودم و منتظر بودم حرف بزنه....

همه ساکت بودن...من,مامان,شایان,ارسلان و عمو سهراب.

تا اینکه بابا سکوت رو شکوند و: برات یه جای خوب کار پیدا کردم...

نفسمو دادم بیرون و یه طرف دیگه رو نگاه کردم و انتظار داشتم بابا بازم حرفای همیشگی رو بزنه که یه دفه

گفت: کاری که دوست داری.....

دلم هری ریخت! یعنی تو مهدکودک؟ باورم نمیشه!

بابا شروع به حرف زدن کرد: یکی از فامیل های دورمون....خانواده ی ارجمند...یه پسر دارن که تازه از خارج از

کشور با همسر و دخترش برگشته. یه دختر کوچولو دارن و چون مادرش شاغله یکیو لازم دارن که از دخترشون

مراقبت کنه...صبح از ساعت 7 تا 1 ظهر و عصر ها از ساعت 5 تا 8. اونا قبول کردن و ازم خواستن امروز تورو

بفرستم خونشون....اونجا گوهر خانوم خودش همه چیز رو واست توضیح میده...البته بهشون گفتم یکم

 مریضی.میتونی از فردا بری....

یه لبخند بزرگ نشست رو لبام. خیلی خوشحال بودم. خیلی! سریع گفتم: نه نه! حالم خوبه! همین امروز میرم!

بعد بلند شدم و رفتم سمت بابا و بقلش کردم: مرسی بابا...

یه لبخند نشست رو لباس و موهامو ناز کرد: میدونستم اخر با لجبازیات یه چیزی که میخوای میرسی...

ولی دیگه از خودت گشنگی نکش...من و مامانت خیلی نگران شدیم...

به مامانم نگاه کردم که با لبخند نگاهم میکرد. رفتم طرفش و بقلش کردم: مرسی مامان...ببخشید

 که نگرانتون کردم.

و بعد نشستم سر جام. عمو سهراب و بابا شروع کردن به حرف زدن. مامان رفت توی اشپزخونه تا به 

ناهار سر بزنه.منم اونجا نشسته بودم. شایان سمت چپم و ارسلان سمت راستم نشسته بود.

 گوشی شایان یه دفه زنگ زد,اسم روی صفحه رو ندیدم وای باعث شد یه لبخند بزرگ بیاد رو لب

 شایان. از جاش بلند شد که بره جواب بده که صداش زدم: شایان! برگشت و با همون لبخندش

 نگام کرد. منم با یه لبخند کوچولو گفتم: عروس خانومه؟ خندید و سرشو تکون داد و رفت.

من موندم و ارسلان. یه لحظه نگاش کردم و دیدم ذل زده بهم.

لبخند زد: دیدی گفتم خودت بفهمی کیفش بیشتره؟ سرمو تکون دادم:اره راست میگفتی....

بعد رومو کردم اونور چون اصلا حوصلشو نداشتم. فک کنم فهمید,واسه همین سرشو انداخت

 پایین و چیزی نگفت. همونطور داشتم با خودم فکر میکردم که دختری که قراره ازش مراقبت کنم

 چه شکلی میتونه باشه....اسمش چیه؟ چند سالشه؟ چند ماهشه؟ که یه دفه از تو فکر اومدم

 بیرون و برگشتم سمت ارسلان و گفتم: ارسلان...

سرشو اورد بالا و نگام کرد و منتظر شد حرف بزنم.

اب دهنمو قورت دادم و یه لبخند زدم و گفتم: مرسی واسه دیشب و امروز.....تو زحمت افتادی.

ذل زد تو چشمام و لبخند زد. چندبار پلک زدم و نگامو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین.

همونطور که لبخند میزد گفت: میدونی چند وقت بود اینطوری بهم لبخند نزده بودی؟

فقط نگاهش کردم,خب هیچی نداشتم بگم...خودم میدونم خیلی سرد باهاش برخورد میکردم.

 با اینکه تمام سعیشو میکرد که باهام حرف بزنه. خب تقصیر خودم نبود...قضیه ی شیما روم تاثیر

 گذاشته بود... تازه چند وقت بود که داشتم سعی میکردم اون موضوعو فراموش کنم. موهامو از توی

 صورتم زد کنار و همونطور که لبخند میزد گفت: همیشه اینطوری بخند....خوشکلتر میشی...

و همون لحظه بود که مامان صدامون کرد که بریم ناهار بخوریم....

*******************

ناهار خورده بودیم و ارسلان و عمو سهراب دیگه داشتن میرفتن و ما داشتیم دم در حال بدرقشون میکردیم...

عمو سهراب و بابا داشتن حرفای اخرشون رو میزدن....ارسلان هم فقط وایساده بود و چیزی نمیگفت.

خدایی این صحبت هاشون راجب کار هیچوقت تمومی نداشت!

دبدم یه فرصت خوبه واسه اینکه با ارسلان حرف بزنم...خب باید یه طوری کار دیشبشو جبران میکردم.

 تا صبح بیمارستان مونده بود بالای سرم.

باید یکم از دلش درمیاوردم که این همه مدت بد اخلاقی کردم....البته یه ذره حقش بودا.... بعضی وقتا 

خیلی پیله میکرد! ولی خب اونقدرا هم حقش نبود که باهاش بدرفتاری بشه.

بازوش رو گرفتم و از بین مامان و بابا و شایان و عمو سهراب کشیدمش بیرون و اوردمش اینور تر.

اول با تعجب نگام کرد ولی بعدش حندید و گفت: بله؟

یکم من من کردم: امــــم....چیــــزه....من عصر میخوام برم واسه اون بچه هه یکم اسباب بازی

 و خرت و پرت بخرم.میخوای باهام بیای؟

اول چند ثانیه ذل زد به صورتم و هیچ عکس العملی نشون نداد. اه...میدونستم نباید به ارسلان

 میگفتم باهام بیاد! باید با شایان میرفتم! یه دفه یه لبخند رو لباش نشست: شعله خودتی؟

 میخوای بری بیرون؟ واقعا؟ با من؟ بعد از چند سال؟

ذل زدم به زمین و چیزی نگفتم....راست میگفت...خیلی وقت بود با خواسته ی خودم از خونه بیرون نرفته 

بودم.چون همش خودمو تو خونه و اتاقم زندونی میکردم. همونطور که میخندید دوتا دستاشو گذاشت

 روی شونه هام و گفت: ساعت 4 اماده باش میام دنبالت راپونزل!

با شنیدن کلمه ی راپونزل اخم کردم و اروم دستاشو زدم کنار: بهم نگو راپونزل!

خندید: فک کردم مهربون شدی! اما هنوزم اون شعله ی بداخلاقو ته رفتارت داری....

هلش دادم سمت باباش: خیله خب حالا....پررو نشو...

خندید: پس شد ساعت 4!

سری تکون دادم و بعد رفتن...

****************

ساعت 6 بود و من و ارسلان خریدارو کرده بودیم و همه چیز اماده بود و داشتیم میرفتیم خونه ی ارجمندها...

یکم استرس داشتم....اگه از من خوششون نیاد چی؟ اگه بگن یکی دیگه رو میارن چی؟ اگه فک 

کنن بچه داری بلد نیستم چی؟ همونطور که داشتم فکرو خیال میکردم و به بیرون ذل زده بودم دستم

 بی اختیار رفت سمت دهنم و شروع کردم به جوییدن ناخونام. ارسلان نگام کرد و دستمو کشید پایین و 

همونطور که یه چشمش به خیابون بود یه نگاه دیگه بهم انداخت: شعله چته! چرا انقدر هول کردی؟!

 چیزی نیست بابا...

لبمو گاز گرفتم و نگاش کردم: ارسلان استرس دارم....

خندید: اروم باش....هیچ مشکلی پیش نمیاد....

نفسمو فوت کردم: خدا کنه....

همونطور که جلوشو نگاه میکرد سرشو بالا و پایین کرد:نترس...

گفتم: ارسلان یه دقیقه بریم خونه من لباس بردارم واسه اونجام....

رفتیم خونه و لباس برداشتم. الان دیگه جلوی در خونه ی ارجمند ها بودم و ارسلان هم رفته بود.

یه در بزرگ کرمی رنگ بود و دیوارهای بلند و درختای توی حیاط که از روی دیوار خونه اومده بودن بیرون.

 یه نفس عمیق کشیدم و زنگ درو زدم. یه خانوم جواب داد: بفرمایید؟

صدامو صاف کردک: شعله هستم...پرستار بچه.

_ بفرمایید داخل.

در باز شد و من رفتم داخل....درختای بلند سرتاسر حیاطشون رو گرفته بود.دورتا دور حیاط باغجه بود و انواع

گل های رنگارنگ دیده میشد....سمت چپ حیاط دوتا ماشین پارک بود,ولی نمیدیدمشون...چون تاریک بود.

به یه در قهوه ای رنگ بزرگ رسیدم,کیفم رو که روی شونم بود جابه جا کردم و با اون یکی دستم پاکت اسباب

بازی هارو توی دستم جابه جا کردم و بعد اروم در زدم و رفتم داخل. یه خانوم اومد جلوم و همونطور که لبخند

میزد گفت: خوش اومدین....

نگاش کردم...قدش حدودا کوتاه بود و موهاش رو پشتش بافته بود....صورتش مهربون بود....

ولی هنوز نمیدونم کی بود....

یکم خم شدم و سلام کردم. دور و برمو نگاه کردم و حسابی خونشونو برانداز کردم....خونه ی

 بزرگی بود اما نه به بزرگی خونه ی خودمون....

خانومه بهم اشاره کرد: بفرمایید از این طرف....گوهر خانوم منتظرتون هستن...

رفتیم سمت یه اتاق خیلی بزرگ که یه تلویزیون بزرگ توش بود و دورش مبلمان کرمی رنگ چیده شده بود.

 یه خانوم میان سال هم اونجا روی ویلچر نشسته بود و گرفتار نگاه کردن تلویزیون بود. خانومی که با من

 اومده بود گفت: گوهر خانوم اومدن....

خانوم میان سال که حالا میدونم اسمش گوهره بهم نگاه کرد. قد بلندی داشت و موهای

 مشکی ای که تا روی شونش میومدن....چشمای قهوه ای داشت و یه عینک گربه ای زده

 بود که صورتشو خیلی بامزه کرده بود. یه دماغ فسقلی هم داشت. صورتش یکم پیر شده بود...

کنار چشماش چین و چروک افتاده بود. کنار لباش هم همینطور....اما ارایشی که کرده بود همه ی

 اینارو میپوشوند. درسته پیر بود اما خیلی هم شیک بود.اینو تو نگاه اول فهمیدم. سریع خم شدم و

 سلام کردم. رفتم طرفش و همونطور که لبخند میزدم گفتم: شعله هستم....

یه لبخند کوچولو زد: بیا بشین.... بعد رو به اون خانومه گفت: سارا خانوم ازش پذیرایی کن...

سرشو تکون داد و رفت. نشستم و به دور تا دور اتاق نگاه کردم.

گوهر خانوم گفت: من گوهر هستم...مادربزرگ اون دختری که باید ازش مراقبت کنی...دنبال یه 

فرد اشنا میگشتم که مواظب نوم باشه تا اینکه بابات راجب تو بهم گفت. منم از خدا خواسته قبول 

کردم....من بابات خیلی وقته هم دیگه رو میشناسیم...فک کنم بهت گفته که فامیل دور هستیم.

 ولی وقتی باهاش حرف میزدم نگفت انقد خوشکلی!

و بعد لبخند زد. موهام رو زدم پشت گوشم و همونطور که لبخند میزدم گفتم: لطف دارین... بعد پاکت 

اسباب بازی رو گذاشتم روی میزو گفتم: ناقابله...

لبخند زد: عزیزم چرا زحمت کشیدی...لازم نبود چیزی بخری!

همون لحظه سارا خانوم که مستخدمشون بود اومد و سینی میوه وچایی رو ارود. از جام بلند

 شدم: زحمت نکشین... لبخند زد و چایی و میوه رو گذاشت روی میز.

گوهر خانوم: سارا خانوم بچه هارو صدا کن تا بیان و با شعله اشنا شن...خود شعله رو هم ببر تا

 لباسشو عوض کنه.سارا خانوم لبخندی زد و بهم اشاره کرد: بفرمایین...

از جام بلند شدم و گفتم:با اجازتون...

بعد دنبال سارا خانوم رفتم. از توی یه راه رو رد شدیم که 5/6 تا اتاق پشت سرهم داشت. اخرین در

 رو باز کرد:بفرمایید.یه اتاق بود با سرویس خواب مشکی. که اتاق خواب مهمون بود.... سری تکون

 دادم و سارا خانوم رفت.کیفم رو باز کردم و لباسایی که برداشته بودم رو در اوردم. یه جوراب شلواری 

قهوه ای سوخته پوشیدم با یه بلوز استین بلند قهوه ای رنگ. روی بلوزم که سارافون بلند پوشیدم که

 تاروی زانواهم میرسید و کرمی رنگ بودو چارخونه های قهوه ای توش داشت. کفش U-GG م رو

 هم پام کردم.



 موهام رو باز کردم و همه رو صاف ریختم روی کمرم چتری هام رو هم

زدم سمت چپ. لباسامو تا کردم و گذاشتم توی کیفم و برای اخرین بار به اتاق نگاه کردم و کیفم

 رو برداشتم و از اتاق  اومدم بیرون و برگشتم پیش گوهر خانوم.

بهم لبخند زد:الان میان...

ایستادم همونجا و سه نفر اومدن.... سرم رو بالا گرفتم و نگاشون کردم...سه تاشون کنار هم

 ایستاده بودن و ساکت بودن. یه نگاه کلی به سه تاشون انداختم...دوتا پسر و یه دختر... داشتم

 نگاشون میکردم که یه دفه یه چهره ی اشنا دیدم و چشمام گرد شد! داشتم با تعجب نگاش میکردم

 که گوهر خانوم گفت: مینا دختر بزرگم....27 سالشه.

به مینا نگاه کردم و لبخند زدم: خوشبختم...

اونم یه لبخند گرم زد و دستمو فشار داد: خوش اومدی عزیزم! اسمت....؟

_ شعله هستم....

بازم لبخند زد: خوشبختم شعله جون...

چقد صمیمی و خون گرم! یکم براندازش کردم...خیلی ناز بود. تقریبا هم قد خودم بود,موهاش

 تا روی شونه هاش بود و یه رنگ قهوه ای خیلی روشن داشت,که مشخص بود رنگشون کرده.

 چشمای گرد قهوه ای و مژه های پرپشت داشت. یه دماغ کوچولو و لبای قلوه ای داشت. هنوز

 محو نگاه کردنش بودم که گوهر خانوم گفت: پسر بزرگم میلاد که 26 سالشه...و بابای لادن کوچولو.

بهش نگاه کردم و یه لبخند زدم: خوشبختم.

بدون اینکه حالت صورتشو عوض کنه  خیلی سرد و بی احساس گفت: منم همینطور...

اوووووف! چقدر سرد!! نه به خواهرش که انقدر صمیمی شد نه به این که مثل برج زهرماره! ولی

 عجب قد بلندی داشت! موهای مشکی داشت و چشمای قهوه ای...مثل گوهر خانوم صورت

 کشیده ای داشت و پوستش مثل گچ سفید بود!یکم ترسناک بود اما جذاب...خیلی هم سرد!

 لباش کوچولو بودن و دماغ کشیده ای داشت... سرمو تکون دادم و به زمین ذل زدم...بازم استرس

 گرفتم...لبمو گاز گرفتم و بازم دستو پام داشت از استرس یخ میشد تا اینکه گوهر خانوم گفت:

و مهیار پسر کوچیکم که 25 سالشه....

اسم مهیارو که شنیدم سرمو اوردم بالا و چند ثانیه به صورتش ذل زدم. نیشش تا بناگوش باز بود.

 انگار اونم منو شناخته بود. این صورت اشنا....همون پسری بود که چند روز پیش باهاش تصادف کردم...

یه پسر قد بلند بود که موهای مشکی داشت که ریخته بود توی صورتش. صورتش کشیده بود و

 لبای باریک صورتی و بینی فسقلی داشتو چشماش گرد بود درست مثل مینا....فقط با این تفاوت

 که چشماش مشکی بود.چقدم خوشحال بود انگار! پسره ی پرروو! نگاش کردم و یه لبخند مصنوعی

 زدم: خوشبختم...

اونم همونطور که میخندید دستشو به سمتم دراز کرد تا باهاش دست بدم و گفت: منم همینطور....

به دستش نگاه کردم و به بعد به صورتش و اون لبخند شیطونش.

میدونستم چجوری تلافی اون روزشو سرش در بیارم. منم یه لبخند شیطون زدم و جفت دستامو

 کردم توی جیب سارافونم و همونطور که لبخند میزدم رو به گوهر خانوم گفتم: میشه لادن رو ببینم؟

گوهر خانوم لبخند زد: حتما! مینا عزیزم....

مینا بهم اشاره کرد و همونطور که لبخند میزد دستمو کشید و راه افتادیم سمت اتاق لادن.

 همونطور که میرفتیم برگشتم و با گوشه ی چشمم به مهیار نگاه کردم که هنوز اون جا وایساده بود و

 دستش هنوز توی همون حالت بود. خندید و بهم نگاه کرد. منم خندیدم و روم رو کردم اونور به به سمت

 اتاق لادن راه افتادم.....






خب اینم ازاین قسمت...

مدیونین فک کنین میخوام تو امپاس بزارمتون! فقط چشمام کور شد...

منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ پنجشنبه 11 تیر 1394 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه