تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 12
سلام سلام! من اومدم با پارت جدید

و معذرت برای تاخیر بسیار! دیگه کنکوره و درساش

برای خوندن این پارت برین ادامـــــــــــــــه....












"Part 12  "





نیلوفر با کنجکاوی گفت: اره اره...نگفتی چرا؟

یه لبخند پلید به هامین تحویل دادم و گفتم: مگه بهت نگفته؟ من و هامین دوستای خیلی نزدیک

خانوادگی هستیم.

و بعد نگاهم رو به هامین دادم. رنگش مثل گچ شده بود! هه هه :))

 خوب دارم حالتو میگیرم عاقا هامین. کجاشو دیدی...مونده حالا حالاها!

چنان تلافی کاراتو در بیارم....

اب دهنش رو قورت داد و یه لبخند فوق العاده ضایع تحویل نیلوفر داد: آ..آره عزیزم....دوستای

خانوادگی هستیم. خانوم درخشان درست میگه.

تو دلم اداشو دراوردم " خانوم درخشان" !!! عیش....

خاک بر سر ترسوت کنن! مثل بید داشت میلرزید، خیلی ترسیده بود که من بخوام به نیلوفر بگم

که قراره زنش شم! ینی چیز....من که نه -_- خورشیدو میگم. منو خورشید نداریم که...! :))

چقدر قیافش دیدنی شده بود خدایا...رنگ از رخش پریده بود و کلمه هارو به زور ادا میکرد.

الهــــــــــی نیلوفر واست بمیره:) سر به سر من میزاری دیگه؟! حالا چوبشو بخور دسته بیل!

نیلوفر بالاخره بعد از چند ثانیه تو هنگ بودن لبخندی زد: عه..جدی؟! نمیدونستم...هامین بهم

نگفته بود....فکر میکردم چون خانوم درخشان صدات میکنه حتما زیاد صمیمی نیستین.

ابروهامو دادم بالا: اختیار داری نیلو جون! ما دست صمیمی هم از پشت بستیم! منتهی نه اینکه

هامین جان یکم خجالتیه و مودب....اینجاهم که محل کار...دیگه بقیشو فک کنم خودت متوجهی...

نیلوفر ابروهاشو داد بالا و انگاری که دو هزاریش افتاده باشه گفت: اهااااااا...اره متوجه شدم.

و بعد خندید و یه چشمک به من زد و رو به هامین کرد: تو از کی خجالتی شدی؟!

و بعد خندید و به من نگاه کرد. ینی هامین با این دوست دختر انتخاب کردنت :\ چرا انقد خنگه

این؟! اصلا متوجه نمیشه.... کاش واضحتر گفته بودم :|

هامین لبخندی به نیلوفر زد و گفت: دیگه دیگه....

نیلوفر دستشو به سمتم دراز کرد: خیلی خوشحال شدم خورشید جون. امیدوارم اگه فرصتی

باشه بیشتر باهم اشنا بشیم.

اشنایی تو سرت بخوره...اخه من چرا باید دلم بخواد با هووم اشنا بشم؟! :| ینی هووی خواهرم!

اصلا چه دلیلی میتونه داشته باشه؟! جز اینکه بخوام کرم بریزم و هامین رو اذیت کنم؟ :))

ینی همون یه دونه دلیل کافی بود که دیوونه ترین فکر ممکن به سرم بزنه. با خوشحالی بخاطر نقشه

ی باحالی که به ذهنم رسیده بود دستشو گرفتم و تکون دادم: اره عزیزم چرا که نه؟! اشنا میشیم.

اخه من قراره از این به بعد بیشتر اینجا بیام...وقت زیاد داریم واسه اشنا شدن.

بعد چشمکی به نیلوفر زدم و به هامین نگاه کردم، از شدت حرص لباشو روی هم میفشرد.

همونطور که با خشم بهم نگاه میکرد لب زد: کشتمت!

قری به چشمام دادم و نگاهمو به نیلوفر دادم که با خوشحالی میگفت:

وای جدی؟! ایول...عالی میشه! مطمئنم دوستای خوبی میشیم.

با تمام توان سعی کردم لبخند مصنوعیم واقعی بنظر برسه. میخوام صد سال دوست نشیم!

شوهرمو پس بده دوستی پیش کش! شوهر خواهرمو! -_-

هامین که دیگه طاقتش طاق شده بود و میترسید مکالممون به جاهای باریک بکشه خم شد

و در گوش نیلوفر گفت: عزیزم مگه نگفتی داداشت دم در منتظرته...منتظرش نزار دیگه.

نیلو سری تکون داد: اره اره...من دیگه برم. خیلی خوشحال شدم خورشید جون. میبینمت!

و بعد رو به هامین کرد: میبینمت عشقم.

و همونطور که دست تکون میداد تشریفشو برد بالاخره! منم کالا یادم رفت واسه چی اومده

بودم و چون زهرمو ریخته بودم پشت به هامین کردم و داشتم راه میوفتادم که یهو هامین فوران

کرد و رو به من کرد و  ابروهای گره خوردشو به رخم کشید و بازوم رو محکم گرفت و

بی مقدمه گفت:

تو یکی جایی نمیری! کار دارم باهات!

و بعد بازوم رو کشید و از بین جمعیتی که توی سالن بودن رد کرد و به سمت اتاقی که بالاش

تابلوی " مدیریت " داشت برد.

کشوندم تو اتاق و درو محکم پشت سرم بست و با عصبانیت چشمای خشمگینش رو نشونم

داد: بازی بازی، با ریش باباهم بازی؟! مهتاب چکار میکنی تو؟! خون به جیگر کردی منو! قلبم

از جا کنده شد!

من که حسابی با دیدن قیافه ی عصبی و کلافش ذوق کرده بودم و انرژی بهم تزریق شده بود

زدم زیر خنده که یهو هامین روانی شد و داد زد: زهرمار!!!

ترسیدم و نیشم جمع شد....لبخندم رو لبم ماسید. انگار که بهم شوک وارد شده باشه چند ثانیه

ای مات موندم.

تاحالا اینطوری عصبی نشده بود....انقدر جدی نشده بود. سرم داد نزده بود.

یه لحظه ترسیدم و ساکت شدم....

ابروهاش بهم گره خورده بود و رگای گردنش از عصبانیت زده بود بیرون! بازم داد زد:

تا میدون رو خالی میبینی میدویی وسط! گفتم شوخی تا یه جاییش خنده داره! هی هیچی

نمیگم پروو تر میشی! اتیش بیاره معرکه!

اتیش بیاره معرکه...؟ پروو...؟ ها؟! اصن تو کی هستی که جرات میکنی سر من داد بزنی

غول تشن! تا چند لحظه پیش خودمو باخته بودم ولی یهو به خودم اومدم و اخم کردم و یه قدم

رفتم جلوتر و هامین یه قدم عقب کشید، نفسمو دادم بیرون :

الان چه غلطی کردی؟

باز یه قدم جلوتر رفتم و کم مونده بود یه راست برم تو قفسه ی سینش:

سر من داد میزنی غول بیابونی؟! هوس مردن کردی؟!

هامین که تاحالا با حرص تو چشمام خیره شده بود نگاهش رو ازم گرفت و سرش رو به سمت

دیگه ای چرخوند و وقتی دید کم نیاوردم ساکت شد و چیزی نگفت. هنوز عصبی بود ولی

دیگه چیزی نمیگفت ولی عصبانیتش رو از رو نفس های سنگینش میشد فهمید.

دستم رو تو هوا تکون دادم و با ابروهای چین خورده گفتم: سعی نکن چاله چوله های کاراتو

پر کنی! به اندازه کافی سوژه دستم داری که بتونم تا اخر عمر با همشون حالتو بگیرم!

نمیدونم چجوری به خودت اجازه دادی منو تهدید کنی؟! اصلا سر من داددددد بزنی!

فکر کردی کی هستی؟! هم میخوای از اب بگذری هم میخوای پات خیس نشه؟

هم میخوای غرورت رو حفظ کنی هم گند کاریاتو بپوشونی؟! خب کور خوندی عزیزم.

حالا هم واسه اینکه بخاطر داد زدنت ببخشمت یا اسم منو به عنوان استاد جدید ثبت

میکنی یا تو همون کلاسی که نیلوفر توشه اسم منم مینویسی.

پوزخند زد و نفسشو صدا دار داد بیرون: و کی گفته مجبورم این کارو بکنم؟

یکی از ابروهامو پایین دادم و لبامو جمع کردم و دستم رو به کمر زدم: بزار یکم فکر کنم...

بعد چند ثانیه ای مکث کردم و نگاهش کردم و چشمامو واسش گرد کردم: من!

بی توجه بهم رفت و پشت میزش نشست و جفت پاهاشو اورد بالا و روی میز گذاشت:

همچین کاری نمیکنم. توهم نمیتونی مجبورم کنی.

سری تکون دادم: خب دیگه حوصلم رو سر بردی. دوتا گزینه بهت میدم، یا کاری که گفتم


رو میکنی یا همه گند کاریاتو به همه میگم، و وقتی میگم همه منظورم مامان و بابام، مامان

و بابات و کل دانشگاهه. عا! و دفه ی دیگه که نیلوفر رو ببینم اسم تک تک دوست دختراتو

واسش لیست میکنم.

بعد یه لبخند خوشکل تحویلش دادم: حق انتخاب داری.

چشماشو محکم روی هم فشار داد و مشتشو محکم تر فشرد و دندوناش رو بهم سایید و

زیر لب غرغر کرد: مهتاب...مهتاب....مهتاب! تو چه بلایی بودی که سرم اومد؟!

بعد چشماشو وا کرد و بهم نگاه کرد و نفسشو فوت کرد: نمیتونی همینطوری به کارات ادامه

بدی. یه جا مجبور میشی تمومش کنی.... دیگه داره از مرز شوخی کردن خارج میشه.

چشمامو بستم و سر تکون دادم: اره اره...باشه! حالا تو انتخابتو بکن فعلا!

بعد اداشو در اوردم و لب زدم: " از مرز شوخی کردن خارج میشه!" انگار تو شوخی سرت میشه!

خودش شوخیه خرکی میکنه بعد واسه من جانماز اب میکشه ملعون!

مکثی کرد و از جاش بلند شد و پشت میز ایستاد و دوتا دستاش رو به میز تکیه داد:

همینجوری نمیشه....واسه جفتش باید تعیین سطح بدی.

تابی به گردنم دادم و منم درست مثل خودش به میز تکیه دادم و فیس تو فیس شدیم:

باشه. پس بعدا واسه تعیین سطح مزاحم میشم دوست خانوادگیِ عزیز. فقط جرات داری

بزن زیرش....چنان پدری ازت درارم!

چشماشو واسم گرد کرد: انقد خطو نشون نکش زلزله بیا برو پی کارت! اصلا واسه چی اومدی

اینجا؟!

قری به چشمام دادم و جزوه ای که خونمون جا گذاشته بود رو کوبیدم تو قفسه ی سینش:

بگیر بینم! منو بگو اومدم جزوه های این دسته بیل رو تحویل بدم! باید میذاشتم

مامان باهاشون گردگیری کنه که الان بجای اینکه اینجا وایسی طلبکارانه غر بزنی، بری

تو سطل زباله دنبالشون!

بعد روم رو برگردوندم و داشتم میرفتم و سریعا از پشت میز کنار اومد و سد راهم شد:
صبر کن مهتاب...

اه...چرا اسم منو به زبونت میاری لعنتی؟! چرا با روح و روان من بازی میکنی؟!

نگاهش کردم و طلبکارانه سر تکون دادم و گفت: مهتاب شتر دیدی ندیدیا....

خمی به ابرو دادم: منظور؟

نفس عمیقی کشید: میارمت تو موسسه ولی اینجا کسی چیزی نمیدونه...نه راجب

نیلوفر و نه خورشید خانوم و نه هیچکس دیگه ای....اینجا ابرو دارم. محل کارمه...

پس دست از شیطونی های بی موردت برمیداری....مفهومه؟

پلک هامو بهم نزدیک کردم: واسم خط و نشون نکش. این که اخلاقم اینجا چجوری باشه

رو خودم تعیین میکنم نه تو. تو بهتره حواست به کارات باشه که دست از پا خطا نکنی.

بعد بدون اینکه توجهی بهش بکنم از اتاق زدم بیرون....

پسره ی پروو سر من داد میزنه! اخه تو کی هستی؟! انگار دنیا مال باباشه!

وحشیِ خود درگیر...یهو هار میشه انگار گازش گرفتن! تعادل روحی روانی نداره این

بچه...موندم مامانش از دستش چی میکشه!

اصلا به چه جراتی منو تهدید میکنه و دستور هم میده؟! واقعا دو هزاریش کجه یا

نمیدونه کلی سوژه دستم داره؟!

که سر من داد میزنی ها...؟؟ چنان نقشه ای واست بریزم ده تا داد از توش در بیاد

هامین خان....









" خورشید "



با مهتاب صمیمی شده بودن...نه خیلی، ولی بی شک میتونم بگم که اوضاعشون

مثل قبل نبود. دیگه مهتاب ازش متنفر که نبود هیچ، وقتی رامان زنگ میزد خوشحالم میشد!

رامان هم همینطور....دیگه مثل قبل خجالتی و لفظ قلم با مهتاب حرف نمیزد. خیلی راحت

حرفشو به زبون میاورد.... نمیدونم اسمشو چی بزارم، یه جوری انگار باهم دوست بودن و

سنگاشونو باهم واکنده بودن و تصمیم گرفته بودن یه دستی به رابطشون بکشن.

البته نمیدونم بشه اسمشو گذاشت رابطه یا نه، در هر حال همه چیز بینشون بهتر بود

و من نمیدونستم بخاطر این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت...

از اینکه به همچین موضوعی حتی فکر میکردم خجالت میکشیدم و از خودم بدم میومد...

خیلی بی شرم و حیا شدم...ادم از خوشحالیه خواهرش ناراحت میشه خورشید؟!

چه بلایی سرت اومده؟! ینی انقدر هوش از سرت پرونده؟

خیلی دیوونه ای که دلت پیش رامان گیره...رامانی که قراره شوهر خواهرت بشه!

واقعا با خودت چی فکر کردی؟! اصلا فکر هم کردی؟!

چجوری میخوای ازش دل بکنی؟ از چشمای عسلیش...از موهای روشنش....

ازون صورت مهربون چجوری میخوای دل بکنی خورشید؟!

اون صدای بم دلنشین چی؟ مودبانه حرف زدناش چی؟ میشد؟ میشد دل کند؟

خدایا...یا یه مغز سالم به من بده که سر عقل بیام یا خودت یجوری رامان رو به من

برسونش.... اخه من چجوری تو روی مهتاب بگم از رامان خوشم اومده؟ با خواهر

خودم اینکارو کنم؟! خجالت اور نیست؟! بخاطر یه پسر که یهو از نا کجا اباد پیداش

شد قلب خواهرم رو بشکونم؟! خودمو بی ابرو کنم؟!

اصلا از کجا معلوم مهتاب حسش عوض نشده باشه؟ اگه حالا که رابطشون خوب

و صمیمانه شده مهتاب عاشق رامان بشه چی؟ اگه رامان همین الانشم عاشقش

باشه چی؟ اون موقع میخوام چکار کنم؟ چجوری به روی خودم نیارم؟ چجوری خودمو

گول بزنم؟

اخه چرا من تو هفت اسمون یه ستاره ندارم؟

همچنان تو افکارم غوطه ور بودم که با صدای رامان به خودم اومدم و یکم دور و برم

رو نگاه کردم... رانا گرفتار ور رفتن با گوشیش بود و سرش پایین بود و رامان داشت خیره

به من از توی اینه نگاه میکرد، من که اصلا حواسم نبود موهامو زدم پشت گوشم و

نگاهش کردم و گیج گفتم: بله...؟ چیزی گفتین؟ ببخشید حواسم اصلا نبود...

لبخندی زد: خواهش میکنم...کجایین اصلا اینجا نیستین انگار...مشکلی پیش اومده؟

انگار خیلی تو افکارتون غرق بودین...

من من کردم و سر تکون دادم: آ... نه من...چیزه...داشتم فکر میکردم... شرمنده.

بازم لبخند زد و سر تکون داد: خواهش میکنم...گفتم خوب هستین؟

چند ثانیه ای به چشمای براقش که از توی اینه ی جلو بهم ذل زده بودن خیره

شدم و بعد اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم با نرمال ترین حالت ممکن جواب

بدم: مرسی...شما خوبین؟

سر تکون داد: خوبم به لطف شما.

بعد یهو چشماش گرد شد و چندباری پلک زد و نگاهش رو از چشمای من تو اینه

گرفت: منظورم اینه که...خوبم مرسی.

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.... به لطف شما؟ ینی چی؟ منظورش چی بود؟ چرا هول کرد؟

من ساکت شدم و رامان هم که انگار معذب شده بود ترجیح داد ساکت شه و از پنجره بیرون

رو نگاه کنه و تو افق محو شه. چند دقه ای گذشت و مهتاب با کفری ترین حالت ممکن

برگشت و سوار ماشین شد و با کلافگی درو بست. رامان خندید: چیشد؟

مهتاب قری به چشماش داد: هیچی. حالا میتونیم بریم.

رامان تک خندی زد و ماشین رو روشن کرد و همونطور که دستشو روی فرمون میچرخوند

و نگاهش به خیابون بود گفت:

شما دوتا نمیتونین یه روز بحث نکنین نه!؟

مهتاب نگاهش کرد و چشماشو گرد کرد: نه!





 ********************






بعد از در دور و خوش گذرونی اومده بودیم رستوران تا یه چیزی بخوریم. سفارش داده بودیم

و منتظر رسیدن غذا بودیم. رامان و مهتاب گرفتار صحبت کردن بودن و رانا هم گرفتار ور رفتن

با گوشیش....

به رامان و مهتاب نگاه کردم...باورم نمیشد این مهتاب همون مهتاب صبح باشه که به خون

رامان تشنه بود! اخه چجوری میشه انقدر زود صمیمی شن؟! هرچقدر هم عاقلانه باهم صحبت

کرده باشن این حجم از صمیمیت یهویی خیلی یجوری بود....

نمیدونم شایدم عادی بود و من داشتم زیادی بزرگش میکردم چون....

چون دلم میخواست خودم جای مهتاب بودم.

اصلا مهتاب هیچی، رامان چجوری یهو از این رو به اون رو شد؟ چجوری از حالت خجالتی

یهو انقد صمیمی شد؟ ینی من درست نشناختمش؟ ینی تو شناختنش اشتباه قضاوت کردم؟

به مهتاب حسودیم میشد...رامان خیلی باهاش خوب بود.

راحت میگفتن و میخندیدن....انگار نه انگار تا دو روز پیش اوضاعشون خراب بوده...

وای وقتی رامان میخواست با من صحبت کنه کم رو و خجالتی میشد...حس میکردم به

سختی و با زور داره حرف میزنه! حس میکردم معذبه....

حس میکردم وجودم تو جمعشون اضافیه...داشتم خوشی هاشونو ، تفریحشونو خراب میکردم.

شاید ته دلم یه ذره به این که ممکنه رامان منو دوست داشته باشه امید داشتم ولی وقتی

دیدم انقد راحت و صمیمانه با مهتاب حرف میزنه و خوشحاله و وقتی میخواد با من حرف بزنه

از این رو به اون رو میشه و به حالت قبلیش برمیگرده تمام امیدم از بین میرفت....

تنها چیزی که میتونستم از این رفتار برداشت کنم این بود که با من راحت نیست و خب صد در

صد از من خوشش نمیاد....ولی از یه طرف دیگه حرفای اون روزش توی پارک یادم میوفتاد...

که میپرسید از این ازدواج راضیم یا نه...

سردرگم شده بودم.... بین افکارم گیر کرده بودم و به اندازه ی کافی بخاطر اینکه به خودم اجازه

دادم که از کسی که مال من نیست خوشم بیاد کلافه بودم....چه برسه به اینکه حالا احساساتم

داشت جدی تر میشد و افکارم پیچیده تر! عقلم میگفت حسم درست و عاقلانه نیست و قلبم میگفت

من حرف حساب نمیفهمم....

و من نمیدونستم به کدوم گوش بدم؟!

همونطور ساکت نشسته بودم و بازم تو افکارم غرق بودم که متوجه صدای زنگ گوشی رامان شدم.

از تو جیبش گوشی رو بیرون اورد و همونطور که جواب میداد به من نگاه کرد و لبخندی زد و به حرف

زدن ادامه داد: مرسی تو چطوری؟ اره...چرا انقد گرفته و کلافه ای حالا؟

بعد خندید: نکنه حالتو گرفته طبق معمول؟! خب خب...جوش نیار! اره...بیرونم...ای بابا توهم چقدر

بزرگش میکنی! باشه...باشه...خب...اره.... میفرستم برات....نه تنها نیستم...باشه...خدافظ.

و بعد گوشی رو قطع کرد و شروع کرد به تایپ کردن یه چیزایی توی گوشیش.

مهتاب بهم اشاره کرد و لب زد: میخوام برم سرویس....میخوای بیای؟

سری تکون دادم که معنی نه رو میداد؛ مهتابم سر تکون داد و یکی زد به شونه ی رانا و بالاخره

سرشو از تو گوشیش بیرون کشید و باهم رفتن سرویس بهداشتی و من رامان تنها شدیم...

همچنان گرفتار تایپ کردن بود و سرش پایین بود و من محو نگاه کردن و اسکن کردنش بودم....

موهاش که به بالا پیچو تاب خورده بودن.... اون ته ریشا که خیلی بامزه ترش کرده بود....

اخه چجوری صورت یه ادم میتونه انقد مهربون باشه؟!

خیره بهش بودم که یهو سرش رو اورد بالا و من نفهمیدم چجوری سرم رو بچرخونم و دور

و برم رو نگاه کنم. بدجور هول کردم! نگاهمو به یه جای دیگه دوختم و وانمود کردم حواسم نیست

و حالا رامان بود که خیره بهم نگاه میکرد.... دیگه داشتم نفس کم میاوردم...حس میکردم خون تو

رگام منجمد شده...چرا چشم ازم برنمیداشت؟! داشتم روانی میشدم...

کم مونده بود از حال برم که یهو بی مقدمه گفت: خورشید خانوم چیزی شده؟ امروز اصلا تو حال

خودتون نیستین....اصلا حرف نمیزنین...خیلی ساکتین...مشکلی پیش اومده؟

نگاهم رو به نگاه رامان دادم و چند ثانیه ای نگاهم رو روی صورت مهربونش چرخوندم:

مــ...من....نه! خوبم...فقط  داشتم فکر میکردم...همین...

لبخند دل گرم کننده ای زد: پس ببخشید اگه مزاحم شدم.

سر تکون دادم: خواهش میکنم این چه حرفیه.

صافو صوف تر نشست: چه خبر...

مکثی کردمو لبمو تر کردم: والا خبرا که دست شماست.

ابرویی بالا داد و با لحن متعجب گفت: دست من؟

سری تکون دادم: شما و مهتاب. انگار اوضاع خوب پیش میره.

و بعد بزرگترین دروغ قرن رو به زبون اوردم: براتون خوشحالم.

بریده بریده خندید: اونطوری که شما فکر میکنین نیست خورشید خانوم....من به مهتاب مثل

خواهرم نگاه میکنم اونم مثل یه دوست به من نگاه میکنه...مگرنه خبری نیست واقعا...نگران

نباشین...

خمی به ابرو دادم: نگران...؟

ینی چی نگران نباشین؟!! واقعا ینی چی؟! نکنه خیلی ضایع برخورد کردم و بویی برده؟!

خدایا منو مرگ بده....!!!

من من کرد: منظورم اینه که اونجوری که شما فکر میکنین چیزی بین ما نیست...

مکثی کردم و یکم خیالم راحت شد که خبری نیست و مثل اینکه بویی نبرده...

نفسمو دادم بیرون: ولی خیلی خوشحال بنظر میاین....مدام حرف میزنین و میخندین.

براتون خوشحالم ولی حس میکنم مزاحمتونم...

چشماش گرد شد و روی صندلی جا به جا شد: نه خواهش میکنم خورشید خانوم این

چه حرفیه میزنین شما!؟ ببخشید اگه بهتون خوش نمیگذره من شرمندم! واقعا شرمنده!

لبخند محوی زدم: شما ببخشین من اومدم مزاحمتون شدم...اگه مهتاب اصرار نمیکرد

نمیومدم...

سری تکون داد و درحالی که لبخندش از روی صورتش محو شده بود گفت:

نگین خورشید خانوم...این چه حرفیه... اتفاقا من خیلیم خوشحال...شدم که شما اومدین..













اینم از این پارتـــــ منتظر نظراتتون هستم

بچه ها لطفا وب رو به دوستاتون معرفی کنین تا بازدید ها

یکم بالا بره چون واقعا خیلی کم شده



طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ جمعه 14 آبان 1395 ] [ 01:11 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه