تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 11
سلام همگی.... من با قسمت جدید داستان مگه زوره اومدم ولــــــی...

یه تغییری توش ایجاد کردم.

راستشو بگم وقتی شروع به نوشتنش کردم انقد شوق و ذوق داشتم که بزارمش

توی وب که اصلا رو انتخاب اسمش دقت نکردم و وقت نزاشتم. فقط میخواستم هرچه

سریعتر بزارمش براتون و بعد اسمی که هول هولکی انتخاب کرده بودم حسابی حرصم

میداد....واسه همین به صورت کاملا یهویی تصمیم گرفتم اسمش رو عوض کنم که هم

خودم حس بهتری بهش داشته باشم و هم یه اسمی که لایقشه براش بزارم

واسه همین اسمش رو از "مگه زوره؟" به " انتهای خیابان وارونگی" تغییر دادم

پس اصلا نگران نباشین، داستان سر جاشه و فقط اسمشه که عوض شده.

و بابت این اتفاق یهویی هم من خیــــلی معذرت میخوام ازتون

حالا برای خوندن پارت جدید تشریف ببرین ادامــــــــــــه











" Part 11 "







غش غش خندید و وسط خنده هاش بریده بریده گفت:


همیشه حرص بخور! خیلی بامزه میشی اصن لذت میبرم! اگه تورو بگیرم هر روز یکم این


قیافتو ببینم غم و غصه از یادم میره مهتاب!


اسممو که صدا کرد قلبم از جا کنده شد....علاوه بر اون جمله ی مزخرفه " اگه تورو بگیرم" ـــِش


که دیگه هوش از سرم پروند....


با اینکه دلم میخواست با غلطک از روش رد شم ولی قلبم تند تند میزد براش...


چه کردی با من هامین....؟


اگه یکم دیگه ادامه میداد قطعا از هوش میرفتم ولی بروز ندادم و با حرص گفتم:


برو خداروشکر کن قاشق چنگال نزدیک دستم نیست مگرنه الان باید با چشمات خدافظی میکردی!


خندید و دوتا دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا اورد و دیگه چیزی نگفت. منم ظرفا رو توی سفره


چیدم و بالاخره بعد از اینکه مامان غذارو کشید، سفره تکمیل شد.


تکرار میکنم، شام عروسی من هم نمیتونست انقدر تشریفاتی باشه!


ینی واقعا این رامان و هامین از مادرزن و پدرزن شانس اوردن! البته از زنم شانس اوردنا، ناگفته نماند :))


خلاصه سفره چیده شد و خورزو خان ناهارشون رو خوردن و تشریفشون رو بردن -_-


طرفای ساعت 4 بود که تو تختم دراز کشیده بودم و خورشید رسید خونه. در اتاق رو باز کرد و 


همونطور که چندتا ورق تو دستش بود وارد اتاق شد و سلامی کرد. از جام بلند شدم و گفتم:


سلام...خسته نباشی.


لبخندی بهم زد و کیفش رو انداخت رو تخت و ورقه هارو گرفت سمت من:


چرا جزوه هاتو رو میز جا گذاشتی؟ میخوای مامان باهاشون گردگیری کنه؟؟


خمی به ابرو دادم و ورقه هارو متعجب از خورشید گرفتم: جزوه های من؟


همونطور که مقنعش رو از سرش در میاورد و اویزون میکرد جواب داد:


اره...روش اینگلیسی نوشته..


نگاهمو رو ورقه ها چرخوندم و چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا فهمیدم که اینا جزوه های هامینه


و ظهر جا گذاشته اینجا.


نفسمو دادم بیرون و انداختمشون رو تخت و رو به خورشید گفتم: اینا مال من نیست...واسه میرغصبه.


با تعجب نگاهم کرد: هامین؟!


سری تکون دادم و گفت: اینجا بوده مگه؟! اینجا چکار میکرده؟!


چشمامو چرخوندم: متاسفانه...واسه ناهار اینجا بود.


خورشید مانتوش رو اویزون کرد و دستشو تو هوا تکون داد و با خوشحالی گفت: پس خوب شد


خونه نبودم! نمیخواستم باهاش رو در رو بشم...


بعد همونطور که در اتاق رو باز میکرد رو بهم گفت: مهتاب اون گوشی منو میزنی شارژ من برم


یه دستی به صورتم بکشم؟ تو گوشیمه....قربون دستت...


و بعد از اتاق بیرون رفت. رفتم سر کیفش و زیپش رو کشیدم و موبایلش رو دراوردم و یه دفه


یه جعبه ی کوچولوی جواهرات چشممو گرفت....


جعبه رو کشیدم بیرون و بعد از اینکه گوشی خورشید رو زدم به شارژ رفتم سراغش.


بازش کردم و اوووووف.... عجب گردنبندی! این کجا بوده؟ تاحالا گردن خورشید ندیده بودمش...


درش اوردم و یکم دیگه چشمامو روش چرخوندم...یه گردنبند مکعبی ظریف بود که توی مکعبش


یه نگین الماس مانند خوشکل داشت. خیره کننده بود!


داشتم مینداختمش گردنم که خورشید برگشت تو اتاق. با شوق و دوق پرسیدم:


خورشید این کجا بوده بلا؟؟؟ تاحالا ندیده بودمش! خواستگار جدید پیدا کردی تو دانشگاه؟؟


همونطور که صورتش رو خشک میکرد خندید: خواستگار کجا بود خواهر من...هامین داده.


چشمام گرد شد و سریعا سرم رو چرخوندم سمت خورشید: هامین؟! هامینِ خودمون؟! مگه


میشه؟! مگه داریم؟! اخر زمون شده؟!


خورشید تک خندی زد: خیلی خوشحال نشو حالا....کار مامانشه. خریده داده دست هامین.


هامینم داد دست من...


دهن کجه ای کردم و دستمو انداختم دور خورشید: الهی بمیرم واست....میگم خودش ازین


کارا بلد نیست دسته بیل...ایش -_-


بازم یه نگاه دیگه به گردنبنده انداختم و گفتم: ولی چشم نزنم مامانش خیلی خوش سلیقست


ها....ببین چه نازه!!


خورشید همونطور که خودش رو از خستگی مینداخت رو تخت گفت: واسه خودت...من نمیخوامش.


بزور بهم داد....گردنت باشه فقط وقتایی که میرم خونشون باید تو گردنم باشه....


با خوشحالی بالا و پایین پریدم و دوییدم سمت خورشید و یه ماچ ابدار روی لپش چسبوندم:


قربونت برم!!!


خندید و بعد منم روی تخت ولو شدم و داشتیم اتفاقاتی که این چند روز اخیر افتاده بود رو برای


هم تعریف میکردیم که یهو یه اس ام اس از رامان واسم اومد....


_ بیداری؟


جواب دادم: بیدارم.


و چند دقه بعد گوشیم زنگ زد. وقتی اسم رامان رو روی صفحه ی گوشی دیدم  نیشم وا شد.


باورتون میشه؟ خوشحال شدم! چون حالا دیگه همه چیز فرق کرده بود. قرار نبود لفظ قلم یا


خجالتی باهام حرف بزنه و هی من من کنه و منم هی بخاطر ماست بودنش حرص بخورم.


چون حالا دیگه دوست بودیم :)


گوشی رو با خنده جلوی خورشید تکون دادم و خمی به ابرو داد و با تعجب نگاهم کرد. اخه


هنوز وقت نکرده بودم اتفاقاتی که صبح تو ماشین با رامان افتاد رو واسش تعریف کنم واسه


همین نمیدونست اوضاع از چه قراره.


جواب دادم و گذاشتم روی اسپیکر که خورشید هم بشنوه:


الو رام رام؟ 


از پشت گوشی خندید: رام رام...؟! سلام مهتاب خانوم خوبی...؟


چشمامو چرخوندم: زهرمارو مهتاب خانوم.


بازم خندید: مهتاب مهتاب....! خوبی؟


لبخندی زدم: مرسی تو چطوری؟


_ منم خوبم. ظهر راحت رسیدی خونه؟


یاد اتفاقات ظهر افتادم و نفسمو دادم بیرون ولی به روی خودم نیاوردم: هی بد نبود. چه خبر؟


_ راستش امروز عصر کلاس خلبانی ندارم...تو شرکت هم کار خاصی نیست واسه همین 


منو رانا خواستیم بریم بیرون...گفتم به تو هم بگم اگه دوست داری باهامون بیای.


با خوشحالی گفتم: عه..اره اره! حتما میام! کی اماده باشم؟


_ همـــم....طرفای ساعت 6 میام دنبالت.


سری تکون داد: باوشه. فقط یه چیزی...


_ بله؟


مکث کردم: میشه خورشیدم باهامون بیاد؟


_ خـ...خورشید خانوم؟ آ..اره اره...چرا نمیشه. حتما با خودت بیارش.


با لبخند به خورشید نگاه کردم و لب زدم: میای که؟


بی تفاوت شونه هاش رو انداخت بالا که ینی نمیدونم.


گفتم: حله رامان. 6 میبینمت.


_ باشه میبینمت.


و بعد مکالممون به پایان رسید. خوشحال رو به خورشید گفتم: هستی دیگه؟


یه دوش بگیر خستگیت در بره بعدش بریم.


خورشید با تعحب نگاهم کرد: مهتاب خودتی؟ امروز صبح اوضاع یه جور دیگه بودا...


به خونش تشنه بودی...چیشده؟ اخر زمون شده یا معجزه؟


خندیدم: اخ! وقت نشد واست تعریف کنم که. بیا اینجا واست بگم چی شد...همه 


چیز بینمون از این رو به اون رو شد.


چشماش گرد شد: جدا؟ بگو بینم....


خلاصه گرفتار تعریف کردن شدم و از سیر تا پیاز رو واسش گفتم. اونم اتفاقاتی که


این چند روز واسش افتاده بود رو کامل واسم گفت. کلا گزارش رد و بدل کردیم دیگه :)


بعد از گزارشات، خورشید رفت دوش بگیره تا خستگیش در بره و بعدش هم گرفتار


لباس پوشیدن شدیم. من مانتوم رو پوشیده بودم و جلوی اینه گرفتار ارایش کردن 


بودم ولی خورشید هی مانتو میپوشید و هی در میاورد!


همونطور که ریمل میزدم گفتم: خورشید خوبه بخدا! چرا هی این دست اون دست


میکنی؟!


با کلافگی گفت: نمیدونم حس میکنم هیچکدوم خوب نیست!


پوفی کردم: خوبه بابا....خواستگار که نمیخواد واست بیاد نگران چی ای؟! اگه


هم نگران رامانی نترس اون میپسنده.


و بعد زیر زیرکی خندیدم. اخمی کرد و مانتویی که تو دستش بود شوت کرد


سمتم: خیلی لوسی مهتاب!


از خنده غش رفتم و دوییدم بغلش کردم: باشه باشه! من غلط کردم. قهر نکن!


بخدا همینی که پوشیدی نازه...خیلی خوبه. به جان رامان!


همونطور که اخماش توهم بود یه خنده از لای لباش در رفت: حالا چرا جون اون


بنده خدا رو قسم میخوری...


زبونمو دادم بیرون: خب جون هامین.


بعد جفتمون خندیدیم.


رامان زنگ زد و جفتمون از پله ها دوییدیم پایین ولی من قبل از اینکه برم پایین


جزوه های هامین رو چپوندم تو کیفم.


با مامان خدافظی کردم و سوار ماشین رامان شدیم. من جلو پیش رامان و خورشید


پست پیش رانا نشست. بعد از یه احوال پرسی حسابی بالاخره راه افتادیم و 


چرخیدم سمت رامان و گفتم: رامان هامین الان کجاست؟


همونطور که دستش به فرمون بود نگاهی به ساعتش انداخت: الان...اموزشگاست.


چرا مگه؟ میخواستی بگی باهامون بیاد؟


چشمامو تو حدقه چرخوندم و نگاهمو ازش گرفتم: اخه چرا به خودت اجازه میدی یه 


همچین فکری راجب من کنی؟! من بگم اون دسته بیل باهامون بیاد که چی بشه!


خندید: پس چی؟


مکثی کردم: اخه یه چیزی خونمون جا گذاشته میخواستم بهش بدمش. میتونی سر


راه منو ببری اموزشگاهش یه سر؟


لباشو جمع کرد و سر تکون داد و لبخندی زد و بعد بهم نگاه کرد: اره...اره. چرا نمیشه.


میبرمت. اتفاقا تو مسیرمونم هست.


لبخندی زدم و مثه بچه ها سرمو تکون دادم: مرسی.


چقدم که من میخواستم ورقه ها رو بهش بدم :))))


اصلا هم نمیخواستم برم سر از کارش در بیارم و همکاراش رو ببینم و بفهمم با همکارای


خانومش و دانش اموزاش چطور رفتار میکنه! :) اصلااااا....تو بگو یه درصد :)


اصن دو عنصر کنجکاوی و فضولی در من نیست :))


خلاصه کنم رامان منو رسوند دم در اموزشگاهش و منتظر شد من برم ورقه ها رو بهش


بدم و برگردم. از ماشین که پیاده شدم با تابلوی بزرگ اموزشگاهش مواجه شدم.


بزرگ نوشته بود " موسسه زبان حکمت"


ایش.... -_- از خود مچکر...اسم موسسه هم به نام خودش زده. یه خورشیدی


مهتابی چیزی میزدی لاقل...بی سلیقه -_-


تکونی به سرم دادم و باعث شد موهایی که تو پیشونیم ریخته بود کنار برن.


دستی به موهام کشیدم و بعد با قدمای محکم و مطمئن وارد اموزشگاه شدم


و به یه گله ادم رو به رو شدم!


خر با بارش وسط اون جمعیت گم میشد! ینی انقد موسسش خوبه که اینجوری


شلوغ پلوغه؟! نه بابا....افرین افرین...خوشم اومد...


یکم سرم رو بین جمعیتی که توی سالن موسسه بودن چرخوندم تا اتاق اساتید


رو پیدا کنم که یهو یکی زد رو شونم.


روم رو برگردوندم و انتظار داشتم با قیافه ی جذاب میرغضب رو به رو شم که با کمال


تعجب قیافه ی یه دختر نا اشنا رو دیدم!


خمی به ابرو دادم و دختری که زده بود رو شونم با تردید گفت: خانوم درخشان؟ 


خورشید درخشان؟


یا اکثر امام زاده ها !!!! این دیگه کیه؟! فامیل منو از کجا میدونه؟ چرا منو با خورشید


اشتباه گرفته؟! البته این که یکی من و خورشید رو باهم اشتباه بگیره خیلی چیز نرمال


و عادی ایه ولی خب....واقعا چرا؟! اصلا کی بود این؟!


همونطور که چینی رو پیشونیم افتاده بود گفتم: میشناسمتون؟


لبخندی زد و همونطور که ادامسشو تو دهنش میچرخوند گفت:


نیلوفرم. اون روز هم دیگه رو تو پارک دیدیم...با هامین....اگه یادتون باشه...


یکم فکر کردم....نیلوفر...خورشید...هامین...پارک....


اوه اوه اوه!!! اوووووووووه!!!! به به به....نیلوفر خانوم...شما کجا بودی تاحالا قربونت


برم؟! کجا بودی که من در به در دنبالت بودم که سر به تنت نزارم! خودت با پای خودت


اومدی تو تلم! 


دو هزاریم افتاد که بعله...ایشون همون نیلوفر خانوم، دوست دختر هامین هستن!


همونی که هامین با خودش برده بود سر قرار با خورشید...واس همینه این بیچاره


منو با خورشید اشتباه گرفته....روحشم خبر نداره خورشید یه قل هم داره....


هه هه هه :)))


هامین جان کجایی که افتاب عمرت دیگه لب بومه....


چنان حالی ازت بگیرم! چنان کرمی بریزم که از ناحیه ی نشیمن گاه بسوزی!


لبخندی تحویل نیلوفر دادم و صمیمانه گفتم: اها!!! نیلوفر جون! خوبی عزیزم؟! ببخشید


حواسم نبود.... 


لبخندی زد و سر تکون داد و بازم ادامسشو جویید: خواهش میکنم این چه حرفیه عزیزم.


اون دفه وقت نشد زیاد باهم اشنا شیم.


هه هه هه :)


پس عشق جانت هنوز بهت نگفته من قراره زنش شم؟؟


ینی چیز.... -_- من که نه...خورشید.


بنده خدا تو اگه میدونستی من میخوام سر به تنت نباشه الان انقدر واسه من


عزیزم عزیزم نمیکردی که...


نمیدونی چقدر دلم میخواست ببینمت و تار تار موهاتو از کلت بکنم...ولی واسه حرص


دادن هامین هم که شده دیگه میخوام سر به تنت باشه اصن  :)


میخوام باهات صمیمی شم! دوست جون جونی شم! جوری که هامین هر روز از


استرس اینکه منو تو صمیمی شدیم و ممکنه من چیزی به تو بگم 5 کیلو کم کنه :))


لبخندی زدم: نشد دیگه....


سری تکون داد: حالا چیشده مسیرت به اینجا خورده خورشید جون؟


اه اه...خورشید جون و مرض! با تمام توان یه لبخند مصنوعی دیگه زدم و شیطونیم


گل کرد: هامین ظهر پیش ما بود...یه چیزایی جا گذاشت اومدم بهش برگردونم.


لبخندش محو شد و چینی به ابروهاش داد: خونه ی شما بود؟ خونه ی شما چکار


میکرد؟!


دهنم رو باز کردم که حرف بزنم که یهو متوجه قامت هامین که از نا کجا اباد پشت سر


نیلوفر نمایان شد شدم. خمی به ابرو داد و به من نگاه کرد و منم یه لبخند شیطون تحویلش


دادم و ابروهامو دادم بالا و گفتم: به به عاقا هامین...خودشم تشریف اورد نیلوفر جون.


و همونجا بود که هامین دوهزاریش افتاد که من مهتابم نه خورشید :))


نیلوفر چرخید و به هامین نگاه کرد: عه...سلام عشقم....


اه اه....حالمو بهم نزن توروخدا! اخه این بی مصرف رو چه به عشق تو بودن؟! -_-


اصنم حرصم نگرفته حسودیمم نشده! -_-  ایش....


هامین یه لبخند مضطرب زد و رو به نیلوفر گفت: سلام عزیزم...اینجا چیکار میکنی؟


نیلوفر رو به من کرد: داشتم با خورشید جون حرف میزدم...


هامین بهم نگاه کرد و لب زد: اینجا چکار میکنی؟!


لبخندی زدم: اره هامین جون داشتم به نیلوفر میگفتم امروز ظهر پیش ما بودی....


چشماش گرد شد و سعی کرد با ایما و اشاره بهم بفهمونه که ساکت شم و چیزی 


نگم ...


ولی دیره هامین جان...دیگه دیره. تیشه به ریشت زدی...


نیلوفر با کنجکاوی گفت: اره اره...نگفتی چرا؟


یه لبخند پلید به هامین تحویل دادم و گفتم: مگه بهت نگفته؟ من و هامین ......

 











اینم از این پارت...باز هم بابت تغییرات یهویی معذرت میخوام

و ببخشید که کم بود...واقعا گرفتارم  و مثل همیشه منتظر نظراتتون هستم




طبقه بندی: انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ پنجشنبه 29 مهر 1395 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه