تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 10
سلام! 

بعد از به عمر با قسمت جدید مگه زوره اومدم ~

برای خوندنش زووووووووود برین ادامــــــــــــــــه....






"Part  10  "

 

 

رفتم جلوتر و به ماشین تکیه دادم و یکی از دستامو زدم

زیر چونم: مرسی استاد حکمت. لطف کردین منو رسوندین

خونه. از اشناییتونم خوشحال شدم فقط امیدوارم از اون استادای

با جنبه باشین و یه شوخی زیاد حرصتونو در نیاره.

خمی به ابرو داد: شوخی؟

پلک هام رو بهم نزدیک کردم و همونطور که خونسردانه

بهش لبخند میزدم گفتم: اره. اونم از نوع شوخی با ندا جونش.

دهنش بود که کش اومد... نفسشو محکم داد بیرون و چندباری پلک زد و با

عصبانیت گفت: چی واسش نوشتی؟!!

و بعد لبشو گاز گرفت که باعث شد تو دلم حسابی قاراش میش شه :)

خندیدم و با عصبانیت بیشتری گفت: میکشمت مهتاب!

الهی من قربون اون مهتاب گفتنات برم! اخه تو جرات داری به من انگشت

بزنی مگه؟

زبونم رو براش دراوردم و از ماشین کمی فاصله گرفتم: این واسه رفتارایی که

با خورشید داشتی. تازه هنوز بخاطر حرفات راجب بابام تلافی نکردم!

همونطور که ابروهاش بهم گره خورده بود گفت: حرفام راجب بابات؟! مهتاب

چرا گذشته هارو نبش قبر میکنی؟! اون جریان تموم شد و رفت...هردمون تو

عصبانیت چیزایی که نباید رو به زبون اوردیم!

چشمامو واسش گرد کردم: گذشته ها؟! منظورت همین دو روز پیشه؟! تو

عصبانیت یه چیزی گفتی تموم شد رفت ها؟!

یکی از دستاشو به کمرش زد و با اون یکی موهاش رو از تو صورتش به سمت

بالا کشوند و با کلافگی گفت: دلیل عصبانیتم خودت بودی! خودت باعث شدی

اون حرفارو بزنم!

من که از حرفاش حرصم گرفته بود پوزخندی زدم: نکنه چفت و بست دهن تورو

هم من باید کنترل کنم؟!

لباشو تر کرد و چندباری سرشو بالا و پایین کرد: خیله خب...خیله خب راست میگی.

من زیاده روی کردم. عصبانی شدم و حرفایی زدم که نباید میزدم....معذرت میخوام!

ولی! معذرت خواهیم فقط واسه احترامیه که واسه بابات قائلم! فکر نکن از تو ترسیدم!

لبخندی زدم: خیلی تابلویی جناب هدایت. معلومه که اصلا نترسیدی....تو اگه واسه

بابای من احترام قائل بودی مواظب چرت و پرتایی که اون لحظه از دهنت درمیومد میبودی!

بعدشم اینکه تاحالا صدام در نیومده دلیل بر این نیست که کاری نمیکنم! یا موقعیتش نبوده

یا به نفعم نبوده که کاری کنم! مگرنه مطمئن باش به وقتش تلافی بقیه ی کاراتم سرت

در میارم و حالتو میگیرم....فکر نکن با یه معذرت خواهیه رفع تکلیفی دفتر این ماجراهارو

میبندم!

بعد پشتم رو بهش کردم و با قدمای محکم که نشون دهنده ی اعتماد به نفسم بود به

سمت در خونه راه افتادم و وقتی صدای پای هامین رو شنیدم که سمتم میومد یه لبخند

رو لبم جا خوش کرد. چون این نشون میداد که چقدر ترسیده. کاملا مشخص بود که

هول کرده و میترسه چیزی به بابام بگم....منم که کرمک! میخواستم هی بیشتر اذیتش

کنم و خودم کیف کنم :) اصلا اذیت کردنش یه لذت خاصی داشت! بهم انرژی میداد!

شمارش معکوسم رو شروع کردم و منتظر شدم که جلوم ظاهر شه و درست همون

موقع که فکرشو میکردم سر رسید و مچ دست منو گرفت و چرخوندم سمت خودش و

همین حرکت ناگهانی باعث شد دلم بلرزه! اصلا انتظار نداشتم همچین کاری کنه!

قلبم به تپش افتاد...بوم بوم بوم....

انگشتاش دور مچ دستم محکم تر میشد و منو مجبور میکرد بهشون خیره بشم.

خیره به دستم بودم که گفت: مهتاب!

اه لعنتی اسممو به زبون نیار! صدام که میکنی از خود بی خود میشم! صداش توی

گوشم اکو شد و بالاخره خودمو جمو جور کردم و بهش نگاه کردم و گفت:

من که معذرت خواهی کردم! چرا تمومش نمیکنی؟! تا کی میخوای اینجوری تو سر و

کله ی هم بزنیم؟! اون بحثی که بار اول جلوی در خونتون پیش اومد فقط در حد یه شوخی

بود! نه بیشتر! نمیدونم چی شد که به اینجاها کشید ولی  بیا دیگه تمومش کنیم!

هرچی من سعی میکنم باهات شوخی کنم یا بخندم توهی بدتر میکنی! اصلا خوبی

بهت نیومده؟! بیا مثه ادم باهم رفتار کنیم من دیگه دارم کلافه میشم!!!

اخمی کردم و لبمو تر کردم: هامین...

با چشمای عصبی نگاهم کرد: بله؟!

یه لبخند زدم: خیلی ترسیدیا...

کلافه شد و نفسشو صدا دار داد بیرون و دستمو ول کرد: مهتاب! جون خودت بس

کن! این کل کل کردنا و یکی به دو کردنا تا یه جایی کیف میداد و میخندوندمون! حس

نمیکنی الان دیگه داری زیاده روی میکنی؟!

بی تفاوت جواب دادم: زیاده روی رو وقتی تو اون حرفارو راجبه بابام زدی کردی. معذرت

خواهی کردی؛اره. ولی معذرت خواهی ای که از روی ترس و رفع تکلیفی باشه به درد

عمت میخوره! بعدشم مگه فقط جریان بابامه؟! کم حرف به خودم نزدی! همرو بی جواب

گذاشتم!

ابروهاشو داد بالا: مشخصه که فرق شوخی و حرف جدی رو نمیفهمی.

پلک هامو بهم نزدیک کردم و با تمسخر گفتم: شوخی My Butt!

( درواقع میشه همون " اره جون کلت، شوخی!" خودمون )

سرشو کج کرد: میدونی...مشکل تو معذرت خواهی نیست! مشکل تو اینه که تو کل

کل با من کم اوردی و غرورت خدشه دار شده و حالا میخوای از یه راه دیگه حال منو بگیری.

مگه نه؟! مشکل اون غرور مزخرفته!

نفسمو با حرص دادم بیرون: اره! اره غرور دارم! که چی؟! نه اینکه خودت خیلی افتاده و

فروتنی!

دستی به صورتش کشید: دِ بشکن غرورتو مگه شاخ غوله؟!

نفسامو بریده بریده دادم بیرون و لبم رو گاز گرفتم:

اگه فک کردی یهو بیای ادای مهربونا رو در بیاری و بعدشم یه جور رفتار کنی انگار

تموم حرفا و کارات شوخیه،من خام میشم، باید بگم که کور خوندی! امروز از دست

نصیری نجاتم دادی دستت درد نکنه! ولی چیزی عوض نشده. اتفاقای بین ما هنوز سر

جاش هست! فکر کردی من همه حرفاتو فراموش میکنم ولی در اشتباهی! من مثل

خورشید ساکت و مظلوم و بی زبون نیستم! نمیشینم نگات کنم هرکاری میخوای بکنی

و بعدم یه جور رفتار کنم انگار هیچی نشده! من شر و شیطون و زبون دارم! از حقمم

دفاع میکنم! مخصوصا اگه طرف مقابلم غرورمو نشونه گرفته باشه یا حرصمو دراره!

چشماشو واسم گشاد کرد: خیله خب! خیله خب! باشه! پس شیطون باش! مغرور باش!

منم از دخترای شجاعی که از حقشون دفاع میکنن خوشم میاد! هیچ از دخترای بی زبون

خوشم نمیاد! برو ببینم میخوای چکار کنی! تا کی میخوای با من سر و کله بزنی!

" منم از دخترای شجاعی که از حقشون دفاع میکنن خوشم میاد "

همین یه جمله بس بود که بازم تو افکارم غوطه ور بشم و برق از کلم بپره....

قلبم لرزید و دهنم خشک شد....چند ثانیه مات و مبهوت نگاهش کردم  و صداش هی توی

گوشم تکرار شد....

به خودم اومدم و گفتم: پس خوب کسی به تورت خورده!

لبشو توی دهنش فرو برد: به تو خوبی نیومده نه؟ جریانایی که بین ما پیش اومد از اولم

اشتباه بود....ولی یادت باشه خواستم درستش کنم و نزاشتی!

پلکامو بهم نزدیک کردم: خوبی؟ خوبی یا عذاب الهی؟! انقد ادای ادم مهربونارو واسه من در

نیار! جلو یکی فیلم بازی کن که نشناستت.

لباشو روی هم فشار داد و ریز سر تکون داد: باشه...باشه! میخوای اینجوری باشی دیگه!

سرمو با خونسردی تکون دادم: اره میخوام همینجوری باشم. میخوام مثه قبل تو سر و کله

ی هم برنیم! اصن لذت میبرم!

و بعد یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم و حرصش حسابی درومد.

به سمت ماشینش حرکت کرد و منم داشتم میرفتم سمت در حیاط که یهو صدای بوغ

ماشین شنیدم و چرخیدم.

بابارو دیدم که ماشین رو کنار ماشین هامین نگه داشته بود و شیشه رو داده بود پایین

و همونطور که کمی سرشو خم کرده بود داشت رو به هامین میگفت:

به به....عاقا دوماده ما! ازین طرفا هامین!

هامین سرشو برگردوند و چند ثانیه ای به من نگاه کرد و بعد با لبخند رو به بابا گفت:

اومده بودم مهتاب رو برسونم.

بابا نگاهی به من انداخت و بعد رو به هامین گفت: مگه قرار نبود با رامان بره و بیاد؟!

یا اکثر امام زاده ها! سرجام خشکم زد! هامین من غلط کردم! اصن هرچی الان گفتمو

پس میگیرم! فقط مواظب حرفایی که از دهنت در میاد باش!

وای خدایا چه غلطی کردم انقد ادای ادم بزرگارو از خودم دراوردما! خدا اگه یه چیزی

سر هم کنه قول میدم دختر خوبی شم!!! بخدا!

هامین دوباره به من نگاه کرد و یه لبخند شیطون کنج لبش نشست که انگار داشت

میگفت " حالا حالتو بگیرم؟! "

ای بخشکی شانس....الان همه چیو میزاره کف دست بابا! ببینم کاری میکنه من امشب

رو درخت بخوابم یا نه!

ولی با کمال تعجب گفت: واسه رامان یه کاری پیش اومد، اینه که من اوردمش.

ناموسا؟! ینی واقعا نگفتی؟ الهی من قربونت برم اخه! مهربون!

ینی مهربون که نه -_- چرا چرا....تا حدودی اره....تا حدودیم نه! نمیشه گفت مهربونه

مهربون بود. مثه رامان که صد در صد نبود. ولی بازم با اون همه شیطنت یکم مهربونی

رو میشد از ته دلش استخراج کرد. وقتی امروز چندباری گفت بیا باهم درست رفتار

کنیم و گذشته هارو کنار بزاریم اینو فهمیدم. ولی خب خودمونیما همشم از مهربونی نبود :)

خیلی هم ترسیده بود! ولی خب.... کی میتونه اینارو به منه عاشق حالی کنه؟!

گندت بزنن که کورم کردی هامین....باز خوبه هنوز عقلم کار میکنه و وقتی خواست گنداشو

به روش خودش جمع کنه قبول نکردم! مگرنه الان اوضاع یجور دیگه بود....

حالا خوب یا بدشو نمیدونم....شاید خوب بود. چون هرچی باشه دیگه کل کل نمیکردیم...

ولی خب حوصله سر بر هم بودا! اصن من عاشق همین کل کل کردنامونم :)

با صدای بابا که میگفت: لطف کردی هامین جان .  به خودم اومدم.

بابا ادامه داد: ماشینو پارک کن بیا داخل. ناهارو پیش ما باش.

زااااااااااارت! اخه پدر من چرا الکی مهمون دعوت میکنی؟! اصن شاید مامان ناهار

زهرمار درست کرده باشه! اصن شاید ناهار نداشته باشیم! خوبه بی هماهنگی مهمون

دعوت کنی اخه؟! اگه میدونستی این مارمولک اون روز چیا پشت سرت گفت الان نگاشم

نمیکردی.

هامین لبخندی زد: نه عمو فرهاد. لطف دارین. مزاحم نمیشم.

نه بابا!!!!! :| توهم بلدی مگه؟! مزاحم نمیشم! ایش... -_-

بابا خمی به ابرو داد: لجبازی نکن بچه! ماشینو پارک کن بیا داخل.

هامین خجالتی خندید: اخه عمو فرهاد...

بابا انگشتشو تکون داد: نه نگو! اگه بزارم بری!! پارک کن ببینم...زود!

هامین با لبخند سری تکون داد و چشمی گفت و بعد خواست سوار ماشین شه که نگاهش

به من افتاد، چشم غره ای بهش رفتم و وارد خونه شدم و سریعا رفتم طبقه ی بالا.

خورشید هنوز نیومده بود و مثل اینکه امروز دیرتر برمیگشت خونه. اس ام اس داده بود که

 

ناهار منتظرش نباشیم. لباسام رو عوض کردم ابی به صورتم زدم و تو دلم هزار بار به نصیری

که باعث این قضایا شده بود لعنت فرستادم.

با کلافگی از حضور هامین توی خونه با بی حوصلگی از پله ها رفتم پایین و حرصم

رو روی قدم هام که روی پله ها میزاشتم خالی میکردم.  وقتی رسیدم پایین داشت

با بابا وارد خونه میشد و گرفتار تعارف تیکه پاره کردن بودن که هی تو بفرما نه شما بفرمایید

و از همین جور چیزا! -_- چقد این چیزا بهش نمیومد....کلا مودب بودن بهش نمیومد.

فقط کرم ریختن به وجهش میخورد :)

با حرص مامان رو صدا کردم: ماماااااااااااااان! بیا دومادت اومده!

مامان با خوشحالی از توی اشپزخونه اومد بیرون و یا صورتی خوشحال از هامین پذیرایی کرد:

به به! هامین جان! خوش اومدی....یه اب به صورتت بزن. ناهار تا ربع ساعت دیگه امادست.

هامین لبخندی زد: ببخشید دیگه زحمتتون دادم.

مامان لبخندی زد: اختیار داری عزیزم...خونه ی خودته. برو صورتتو بشور. تا استراحت کنی ناهار

امادست.

بعد رو به من گفت: مهتاب مامان بیا تو اشپزخونه به من کمک کن. یه حوله هم ببر بده هامین.

امروز حوله هارو که شستم تا کردم ولی وقت نکردم ببرم سرجاشون بزارم.

لبامو جمع کردم و کفری شدم: ینی چی این ملعون بشینه استراحت کنه بعد دختر خودت

بیاد جون بکنه؟!

مامان چشم غره ای بهم رفت: بیا تو اشپزخونه!

چشمی گفتم و یه چشم غره ی دیگه به هامین رفتم و نگاهشو با بی توجهی ازم گرفت.

ایش...حالا قیافه میگیره واسه من! گفتم تو سر و کله ی هم بزنیم نگفتم قهر کن! میرغضب -_-

به سمت اشپزخونه راه افتادم و صدای خنده های زیر زیرکیش رو شنیدم...زهرمارررررررررر!

رو اب بخندی! بچه پروو!

رفتم توی اشپزخونه و مامان و بابا هم پشت سرم اومدن توی اشپزخونه.

همونطور که یه حوله از روی میز برمیداشتم به بابا که داشت اب میخورد گفتم: اخه پدر من

چرا الکی اینو دعوت میکنی اینجا؟!

بابا لیوان ابو سر کشید و گفت: عه بابا جان زشته! رسوندتت خونه!

ابروهامو دادم بالا: هنر کرده!

مامان از اونور اضافه کرد: هامین رسوندت؟ مگه قرار نبود با رامان بری و بیای؟

با کلافگی حوله رو توی دستم مچاله کردم: کار داشت!

به سمت دستشویی رفتم و بدون اینکه در بزنم با عصبانیت در دستشویی باز کردم.

همونطور که شیر اب باز بود و سرشو توی سینک خم کرده بود و از صورتش اب میچکید

مات نگاهم کرد: چکار میکنی دیوونه؟!

طلبکارانه حوله ی مچاله شده رو پرت کردم تو بغلش: بگیر ببینم! ایش!

چینی به ابروهاش داد: عادت نداری درر بزنی؟! اگه داشتم یه کار دیگه میکردم چی؟!

خندم گرفت ولی خودمو جمو جور کردم و یه چشم غره به سمتش پرتاب کردم: فعلا که نمیکردی!

اونم خندش گرفت. با اینکه خیلی ازم عصبی و کفری بود ولی جلوی خندشو نگرفت و به

قیافه ی کلافم خندید: قیافشو!

خندید؟ جدا؟ فک کردم از دستم عصبیه....ای خدا....بازم دندونای ردیف شد ه ی سفیدشو

به رخم کشید.

با چشمای گرد و مبهوت نگاهش کردم و خندش طبق معمول برق از کلم پروند....سعی کردم

لرزش صدامو کنترل کنم و گفتم : قیافم چشه؟! الان قیافه ی منو مسخره کردی؟!

خندید  و دو دستی شونه ی سمت راستم رو هل داد: بیا برو بیرون زلزله! تو دستشویی

هم دست از سرم برنمیداره! تو دستشویی هم میخوای تلافی کارامو سرم در بیاری؟!

و در دست شویی رو بست!

و بعد کلمه ای که به کار برد هی تو گوشم تکرار و تکرار شد....

" زلزله " !!!

اسمی بود که منو باهاش صدا کرد! خنده هاش....حرفاش....توی سرم چرخ خوردن...

با قدمای شل و ول رفتم سمت اشپزخونه و گفتم: کاری هست من بکنم مامان؟

مامان نگاهی بهم انداخت: حوله رو دادی؟ چته؟ چرا انقد پرتی؟

به خودم اومدم: ها...؟ هیچی. چکار کنم من؟

یه سفره ی بزرگ داد دستم: بیا برو اینو پهن کن تو حال.

به سفره ی بزرگ خال خالی قرمز رنگ تو دستم نگاه کردم: چخبره مامان؟! سفره

به این بزرگی؟! مگه رو میز نمیچینی غذا رو؟

مامان همونطور که ماست رو از توی یخچال در میاورد گفت: نه برو همینو پهن کن. میز

کوچیکه....واسه بار اول اومده خونمون واسه ناهار. زشته سفره کوچیک باشه.

چشمامو چرخوندم و نفسم رو دادم بیرون و رفتم توی حال. روی یکی از مبلا نشسته

بود و کولش رو روی پاش گذاشته بود و یه سری کاغذ از توش بیرون کشیده بود و توی

دستش گرفته بود و ورق میزد.

ینی این میرغصب باید اینجا لم بده بعد من کار کنم؟!! اخه این عدالته؟!!

همونطور که نزدیک مبلا میرفتم طلبکارانه یکی محکم به پاش کوبیدم.

اه از نهادش بلند شد و پاشو جمع کرد بالا و با چشمای گرد نگاهم کرد: چرا میزنی؟!

دهن کجه ای بهش کردم:پاتو جمع کن بینم! میخوام سفره بندازم!

لبشو گزید: خوبه شیش متر زبون داریو فیزیکی حرف میزنی! خب بگو پاتو جمع کن!

حرصم گرفت و لبمو توی دهنم فرو بردم: حالا جمعش میکنی یا نه؟!

چشماشو چرخوند و مظلومانه اروم لب زد: خیله خب....

سفره رو پهن کردم و اون ملعون هم فقط نگاه کرد! نگفت پاشم کمک کنم! غول تشن

بی مصرف!

دوباره برگشتم توی اشپزخونه و مامان یه سینی داد دستم که توش ظرف های ماست

و سبزی و ترشی چیده شده بود. سینی رو از مامان گرفتم و همونطور که زیر لب غرغر میکردم

برگشتم توی حال. خم شدم و همونطور که میچیدمشون با حرص زیر لب گفتم:

حالا انگار کی هست که انقد تشریفات باید تو سفره باشه! حالا اگه شام عروسی من بود انقد

تشریفاتی نبودا!

تو دنیای خودم بودم و همچنان داشتم زیر لب غرغر میکردم با خودم و ظرف های توی سینی رو

میزاشتم توی سفره که یهو هامین پقی زد زیر خنده!

نگاهش کردم و چینی به ابروم دادم: مرض! به چی میخندی دسته بیل؟!

یه لبخند مهتاب کش کنج لبش جا خوش کرد: چقد غر میزنی دختر! هرچی میخوام از دستت

عصبی باشم نمیتونم جلوی خندمو بگیرم.

طلبکارانه گفتم: مشکلی داری بیا کمک کن که غر نزنم!

ابروهاشو داد بالا و یه لبخند شیطون زد: من اینجا مهمونم.

لبمو گزیدم و اخمی کردم: مهمون My Butt !

غش غش خندید و وسط خنده هاش بریده بریده گفت:

همیشه حرص بخور! خیلی بامزه میشی اصن لذت میبرم! اگه تورو بگیرم هر روز یکم این

قیافتو ببینم غم و غصه از یادم میره مهتاب!

اسممو که صدا کرد قلبم از جا کنده شد....علاوه بر اون جمله ی مزخرفه " اگه تورو بگیرم" ـــِش

که دیگه هوش از سرم پروند....

با اینکه دلم میخواست با غلطک از روش رد شم ولی قلبم تند تند میزد براش...

چه کردی با من هامین....؟










اینم از این پارت ^^

و از اونجایی که طولانی بود منتظر نظرات بیشتری هستما...




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ چهارشنبه 21 مهر 1395 ] [ 11:25 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه