تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 28
سلام سلام! بعد از یه ماه برگشتم!

بالاخره از سفر اومدم و تنسگل رو بعد از ماه ها براتون اوردم! ببخشید که دیر شد دیگه....

سفر هم خیلی خوش گذشت جای همتون خالی

برای خوندن این پارت تشریف ببرین ادامـــــــــــــــه و چون خواستم یه حالی بهتون بدم

طولانیش کردم پس نظر یادتون نــــــــــــره ها....







 

"Part 28"







حرفاش خیلی محکم و مطمئن بود یه جوری قانعم میکرد همه چیز تقصیر 

من بوده! گیج شده بودم....ینی باید زودتر از اینا بهش میگفتم؟ همونطور غرق


در افکارم بودم و داشتم گول حرفای مظلومانش رو میخوردم و با خودم میگفتم


شاید اگه من زودتر بهش میگفتم اینطوری نمیشد و داشتم خودم رو سرزنش


میکردم که یه دفه گفت: اگه میدونستم کر و لالی هیچوقت به خودم اجازه


نمیدادم اینجوری وابستت بشم....


با این حرفش تموم حرفای قبلیش رو فراموش کردم و خونم در عرض یک ثانیه



به جوش اومد! از کوره در رفتم و حس میکردم از شدت عصبانیت گونه هام

سرخ شده و داغ کرده! یه جوری این حرف رو زد انگار من خودم با خواست



خودم کرو لال شدم! انگار من خواستم که تمام زندگیم اینطوری باشم!


انگار دست من بوده! بقدری عصبی بودم که میتونستم سرش رو از تنش جدا


کنم...با اینکه از کر و لال بودنم طبیعتا خوشحال نبودم ولی بازم نمیزاشتم


یکی اینجوری با زیر سوال بردنش خردم کنه! نمیشنیدم، حرفم نمیزدم ولی


چیزی از بقیه کم نداشتم! تاحالا کسی جرات نکرده بود اینجوری راجب مشکلم


باهام حرف بزنه! نفسم رو فوت کردم و با چشمای عصبیم نگاهش کردم و


با تمام توانم یکی خوابوندم زیر گوشش و با تمام توان هلش دادم  و با عصبانیت


 ازش دور شدم. با سرعت حرکت کردم که روهان رو پیدا کنم...


از شدت عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم،پشت سرم رو نگاه کردم و متوجه


بابک شدم که باز هم داشت دنبالم میومد! واقعا رو تا چه حد؟! 


بازم حرفش از جلوی چشمام رد شد...


" اگه میدونستم هیچوقت به خودم اجازه نمیدادم انقد وابستت بشم"


به جهنم که اجازه نمیدادی!! 


هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری با این لحن حرف بزنم ولی انقد عصبی شده


بودم که دست خودم نبود...


سرعتم رو تند تر کردم و به راهم ادامه دادم تا اینکه یهو محکم خوردم به روهان


و ناخودگااه یه راست رفتم توی بقلش.


سرم رو اوردم بالا و با قیافه ی گیج و عصبیه روهان مواجه شدم....روهان دیگه 


چش بود؟!


با اینکه عصبی بود و اخم روی پیشونیش نقش بسته بود اروم منو از تو بقلش


اورد بیرون و گفت: چیشده؟!


ا دهنم رو قورت دادم و چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم...اخه نمیخواستم


بازم با بابک درگیر شه...نمیخواستم امشب که همه خوشحالیم اینجوری خراب


شه. گرچه همین الانشم عصبی بنظر میرسید ولی نمیخواستم ازینی که هست


بدتر بشه.


مشکوک بهم نگاه کرد و بعد دوروبرش رو نگاه کرد و نگاهشو بین جمعیت چرخوند


و یهو نگاهش رو یه نقطه قفل شد و فهمیدم که چشمش به بابک افتاده که از دور


به من و روهان خیره شده. ابروهاش ببشتر بهم گره خورد و از قبل عصبانی تر شد و


خواست بره سمت بابک که جلوش ایستادم. مسیرش رو عوض کرد و بازهم کوتاه نیومدم


و جلوش ایستادم و این دفه دوتا دستامو روی قفسه ی سینش گذاشتم و با چشمام


التماسش کردم که نره.


مسیر نگاهش رو عوض کرد و بالاخره بمن نگاه کرد و با دیدن چشمام یکم گره از ابروهاش


باز کرد و یه نفس عمیق کشید و بعد بازم به بابک نگاه کرد. با حرص نگاهشو از بابک گرفت


و رو به من گفت: خیله خب...


نفس راحتی کشیدم و دستام رو اوردم پایین و فقط نگاهش کردم.


نمیدونستم از اینکه عصبانیه ناراحت باشم یا اینکه بخاطر اینکه به فکرمه خوشحال؟


راستشو بگم هنوزم سردرگم و گیج بودم....تو همین فکرو خیالا بودم که دستمو گرفت و 


گفت: بیا ببینم....


و بعد دنبال خودش کشید. بخیر گذشت....نمیخواستم تولد کیهان خراب شه، خیلی خوشحال


بود.


از کشیده شدن خسته شده بودم، مچ و کمرم هم بدجور درد میکرد و کوفته شده بود. روهانم


که الان داشت منو دنبال خودش میکشید! میترسم اخرش این مچ دستم کنده شه!


به اتاق کیهان رسیدیم و درو پشت سرش بست و با کلافگی گفت:


چکار کرد؟!


چند ثانیه نگاهش کردم و بعد اروم سر تکون دادم و زیر لب گفتم: هیچی.


نمیدونم چرا انقد کفری و عصبانی بود....تا چند دقه پیش که حالش خوب بود! چرا یهو بهم


ریخت؟! ینی با اون دختره چیزی شد؟ اصن دختره کی بود؟ ینی کاری کرده بود که روهان


انقد کلافه بود؟! 


با عصبانیت نفسشو داد بیرون و سرشو کج کرد و همونطور که یکی از ابروهاشو داده بود


بالا گفت: هیچی؟! اگه هیچی پس چرا داشتی ازش فرار میکردی؟! چرا داشتی نفس نفس


میزدی؟؟


یکم اخم کردم...روهان چی داشت میگفت؟! چه فکری با خودش کرده بود که این حرفارو میزد؟


داشتم خودم رو دلداری میدادم که روهان فکر بدی راجب من میکنه و بهم اعتماد داره


که یهو با عصبانیت بیشتر گفت: اصن چرا همه ی این چیزا در نبود من اتفاق میوفته؟!


واقعا؟؟؟ واقعا روهان؟!! واقعا شرم نکردی این حرفا از دهنت بیرون اومد؟! ینی واقعا فک


میکرد که من یه همچین ادمیم؟! من فکر کردم دیگه بهم اعتماد داریم....ولی مثل اینکه


اینم باز ازون تصورات شیرینی بود که خودم ساخته بودم و خب اشتباه بود!


چرا اینجوری حرف میزد؟! انگار که تقصیر منه! انگار تقصیر منه که اون دنبالم میاد و دست


از سرم برنمیداره...اصلا چرا از من عصبی بود؟! من که کاری نکرده بودم! این بابک بود


که به دست و پای من میپیچید!


همونطور که اخم کرده بودم گیج سر تکون دادم که گفت:


انقد خودتو معصوم و بی گناه جلوه نده! خوب میفهمی دارم چی میگم تنس! معلوم


نیست چکار کردی که اینجوری دنبالته و دست از سرت برنمیداره! هرکی دیگه بود 


بعد از اتفاق اون دفه دیگه نزدیکتم نمیشد! شده از ترسم نزدیکت نمیومد! ولی این


اومد!!! چجوریه که این هنوز ول کن تو نیست؟؟! هرکی بود بعد از حرفایی که من


امروز بهش زدم دیگه جرات نمیکرد نزدیکت شه! حتما یه کاری کردی که دنبالته دیگه!


لابد یه نخی ریسمانی چیزی بهش دادی!! مگرنه بیخودی که طرف نمیاد جلو!! 


چی بهش گفتی که انقدر اویزونته؟! اصن چی توی تو دیده که ول کن نیست؟! چرا همه


ی این اتفاقا تو نبود من رخ میده؟! ها؟؟ حرفی داری بزنی!؟ اصن چیزی داری بگی؟!


نکنه توهم از بابک خوشـــ....


به اینجا که رسید دیگه تحمل نکردم....فقط چشمامو بستم که بیشتر از این متوجه جمله


های زشن . زنندش نشم...


قلبم به تپش افتاده بود و دستام به شدت میلرزید...مشتشون کردم و با تمام قدرت 


فشارشون دادم اما بازم کمکی به بهتر شدن حالم نمیکرد....اخم چنان روی پیشونیم


گره بسته بود که باز کردن کار حضرت فیل بود....


لبامو روی هم فشار دادم و واسه چند ثانیه فقط چشمامو بستم تا حالم جا بیاد و بیشتر


از این متوجه حرفای روهان نشم...


دیگه بیشتر از اینم میتونست خرد و ذلیلم کنه؟! قشنگ با زبون بی زبونی بهم گفت 


که این منم که با کارام باعث شدم بابک دنبالم بیوفته! ولی نمیدونست بابک وقتی


منو کنار کشید چه حرفای ناراحت کننده ای بهم زد! نمیدونست یه مدت طولانی


بابک دنبال من بود و من هردفه خودمو ازش قایم میکردم! نمیدونست مجبور شدم


اون نامه رو ازش بگیرم! واز همه مهم تر نمیدونست که چجوری چند دقه پیش زدم


تو گوشش! اگه میدونست اینارو نمیگفت!


فکر کردم دیگه روزای بد تموم شده! فکر کردم دیگه خواهر و برادریم و بهم


اعتماد داریم! اما بازم اشتباه میکردم....بازم!!!


راجب همه جیز مثبت فکر میکردم و وقتی با واقعیتش مواجه میشدم اینجوری


ضربه میخوردم....


چشمامو باز کردم و نگاهش کردم. ولی این دفه نه با ناراحتی، بلکه با عصبانیت.


اونم فقط با عصبانیت نگاهم کرد؛بدون اینکه کوچکترین حرکتی از خودم نشون بدم


فقط پشتم رو بهش کردم و از اتاق زدم بیرون، حتی بدون اینکه فک کنم بابک ممکنه


بازم بیاد سراغم فقط با عصبانیت از اتاق اومدم بیرون و از بین جمعیت رد شدم.


انقد عصبی بودم که حتی میتونستم بابک رو هم از پا در بیارم! گرچه میدونم بعد از


اون سیلی ای که بهش زدم دیگه جرات نمیکنه باهام کاری داشته باشه.


کیهان رو پیدا کردم و رفتم پیشش. ماکان و ترمه هم پیشش بودن. ولی ترمه


اصلا خوب بنظر نمیرسید...نمیدونم حالش یجوری گرفته بود!


چشماش ناراحت بنظر میرسید و دیگه لبخند نمیزد...


اروم بازوش رو گرفتم و سرم رو خم کردم تا صورتش رو که قایمش کرده بود رو


ببینم. نمیدونم چش شده بود! همین الان خوب بود که! خیلی خوشحال بود!


جریان چی بود؟! همه یه چیزیشون شده بود! هم روهان و هم ترمه تا چند دقه


پیش خیلی خوشحال بودن ولی حالا ببینشون! نکنه بینشون چیزی شده؟!


بازم جهر و بحث و شیطونیاشون زیادی جدی شده؟!


با نگرانی به ترمه نگاه کردم و یکم بازوش رو مالیدم و سرش رو اورد بالا و فکر


کنم متوجه شد که میخوام بپرسم " چیشده؟! " ولی ناتوانم.


لبشو گزید و گفت: نمیخوام راجبش حرف بزنم تنس...


اروم نفسمو دادم بیرون و سری تکون دادم و دستم رو انداختم دورش و اروم چندین


بار به کمرش ضربه زدم و سعی کردم ارومش کنم.


کیهان که تو این بین گرفتار صحبت کردن با ماکان و دوستاش بود یهو برگشت و با


دیدن اوضاع ترمه یکم لبخندش محو شد وسرشو ریز تکون داد و زیر لب گفت:


چیشده؟!


لبامو جمع کردم و همزمان شونه هامو دادم بالا که ینی نمیدونم. ابروهاشو داد


بالا و چیزی نگفت. یکم گذشت و روهان هم سر رسید اما نه ترمه و نه روهان


کوچکترین حرفی باهم نزدن....حتی بهم نگاه هم نکردن....


خب این نشون میداد یه خبرایی هست ، که این وسط داره پنهون میشه.


نوبت به باز کردن کادوها شد. همه دور میز اصلی جمع شده بودن و همه ی کادوها


مثل یه کوه روی میز جمع شده بود. هرکی کادوش رو میداد میرفت و یه تشکر


و یه بقل از کیهان تحویل میگرفت و بعد بین جمعیت گم میشد...


نوبت به ترمه که رسید به سختی از بین جمعیت رد شد....حتی موقعی که 


داشت از بین مهمونا رد میشد هم حالش گرفته بود و بی حوصله مردم  رو کنار


میزد. واسه همین کیهان با خنده صدا زد: راهو واسه دختر خالم باز کنین خانوما و اقایون.


ترمه با یه لبخند مصنوعی خودش رو به کیهان رسوند و کادو هم باز شد....


کیهان با اینکه میدونست حال ترمه زیاد جالب نیست اما سعی کرد خوشحالش کنه


واسه همین با خوشحالی بقلش کرد و خواست یه بوس کوچولو تحویلش بده اما ترمه


سرش رو به سمت پایین خم کرده بود و یه جورایی داشت میگفت نمیخواد زیاد حرفی


بزنه یا کاری کنه، از اونجایی که کیهان از ترمه قد بلندتر بود، به خودش زحمت نداد خم شه


که لپ ترمه رو بوس کنه ولی بازم قاطعانه گوشه ی پیشونیه ترمه که نسبت به لپ هاش


به کیهان نزدیک تر بود رو بوسید و با همون لبخندش گفت: مرسی.


که این نشون میداد حتی لجبازی های ترمه هم نمیتونه کیهان رو از کاری که میخواد بکنه


منصرف کنه. کلا کیهان گلوله ی انرژی بود و همه جوره هم انرژی خوبش رو به همه منتقل


میکرد.


ترمه هم مثل کیهان بود! ولی نمیدونم الان چش بود....ینی واقعا چیزی بین روهان و ترمه


اتفاق افتاده که اینجوری حالش گرفتس؟؟


اوف...روهانم که کلا استاد حالگیریه ادماست...با اون حرفای تند و تیزش...


ترمه خودش رو از توی جمعیت رد کرد و تا اومدم دنبالش برم کیهان اشاره کرد که من


و روهان بریم پیشش. مجبور شدم برم و ترمه رو بین جمعیت گم کردم. هم من و هم


روهان به میز رسیدیم و کنار کیهان ایستادیم و بعد از باز کردن کادو ازمون تشکر کرد


و بعد چرخید سمت من و متوجه شد که تمام مدت داشتم با عصبانیت به روهان نگاه


میکردم...خب حقم داشتم...هرکی بود انقدر عصبی میشد....واقعا خجالت نکشید همچین


حرفایی به من زد؟! اصلا حرف چیه؛ حتی فکرش هم زشت بود!


همزمان با نگاه کیهان؛ نگاه روهان هم چرخید و به من گره خورد و با سردی نگاهمو ازش


گرفتم.


کیهان نگاهم کرد و خندید و یکی از ابروهاشو داد بالا و با شوخی گفت: تو و روهان دیگه


چتونه؟!


لبخندی تحویلش دادم و سر تکون دادم و دستشو انداخت دورم و یکم فشارم داد و مثل


ترمه گوشه ی پیشونیم رو بوس کرد و روبهم گفت: مرسی گل گلی.


منم لبخندی زدم و زیر لب تولدت مبارکی گفتم و بعد بی توجه به روهان خودم رو به سختی


از بین جمعیت بیرون کشیدم و دنبال ترمه گشتم.  درست وقتی داشت از در میرفت


بیرون گیرش اوردم و با چشمای متعجب نگاهش کردم و بازوش رو گرفتم. کجا داشت میرفت؟!


چرخید سمتم و با چشمای گرد نگاهم کرد....هنوز شام هم نخورده بودیم! لباشو روی هم فشار


داد و همونطور که سعی میکرد جلوی اشکاش رو بگیره گفت: من میرم خونه تنسگل.


با چشمای نعلبکی بهش نگاه کردم و قبل از اینکه فرصت کنم واکنشی نشون بدم گفت:


حالم خوب نیست. نمیخوام راجبش حرف بزنم. بعدا مبینمت. 


و بعد بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه از در رفت بیرون....!!


 







***************



 

 

همه خونه بودیم. تمام روز نسبت به روهان بی توجه بودم و سعی میکردم تا جای


ممکن باهاش چشم تو چشم نشم. اونم همچین دنبال دلجویی و معذرت خواهی نبود


ولی خب بی تفاوت هم نبود. ینی نمیدونم....چجوری بگم. مدام نگاهش سمت من


بود و منتظر یه عکس العمل از من بود.


از این بی توجهیم کلافه بود...هرچی باشه نقطه ضعفش بود. منم درست انگشتم 


رو روی اون گذاشته بودم. عصبیش میکرد...


مریض نبودم؛ نمیخواستم حرصش بدم ولی واقعا نمیتونستم مثه قبل باشم. واقعا حرفاش


ازارم داده بود....گرچه میدونم عصبانیتش روی حرفاش تاثیر زیادی داشت، ولی باید یاد


بگیره خودشو کنترل کنه! من چه گناهی کردم اخه؟!


بی هیچ حرفی من و روهان سر میز ناهار نشستیم و بعد از ما مامان و باباهم بهمون


اضافه شدن. همه شروع کردیم به ناهار خوردن و بازهم هیچ نگاهی بین من و روهان


رد و بدل نشد.


مامان یه قلوپ اب خورد و بعد همونطور که یه ابروشو داده بود بالا به من و روهان یه


نگاه انداخت و رو به من با زبان اشاره گفت: باز شما دوتا چتونه؟


روهان همونطور که لقمش رو میجویید اول به مامان نگاه کرد و بعد به من. منم در تعجب


به جمله ی مامان و اینکه چجوری انقدر سریع متوجه همه چیز میشه به روهان نگاه کردم


و بالاخره نگاهامون بهم دوخته شد. اما سریعا نگاهامون رو از هم گرفتیم و من به زبان


اشاره رو به مامان گفتم: چیزی نشده.


مامان خمی به ابرو داد: ولی تمام روز حرف نزدین!جفتتون هم توی اتاقاتون کز کردین.


و بعد یه نفس عمیق کشید و قاشقش رو به طرز بامزه ای توی هوا تکون داد: یکیتون بگه


چیشده. زود.


اب دهنم رو قورت دادم و لبمو گاز گرفتم با لبخند سری تکون دادم و بابا همون لحظه گفت:


ستاره وقتی میگه چیزی نیست لابد نیست دیگه! بزار غذاشونو بخورن خب....


نفس راحتی کشیدم و بابا رو به روهان گفت:


راستی! کیهان زنگ زده بود کارت داشت....گفت گوشیت خاموشه.


روهان سری تکون داد: بعد از ناهار بهش زنگ میزنم.


باباهم به نشونه ی تاکید سری تکون داد: حالا چرا گوشیت خاموشه؟


روهان نفس عمیقی کشید و یه قاشق غذا خورد: سوخت.

 

 

 

 

 

" روهان "




تلفن خونه رو برداشتم و شماره ی کیهان رو گرفتم: الو؟ کیهان؟ سلام


خوبی؟ زنگ زدی؟


_ سلام! کجایی تو؟! چرا گوشیه بی صاحابت خاموشه؟!


مکثی کردم و سرم رو خاروندم: دیشب افتاد توی یکی از پارچای نوشیدنی.


_ چیشد؟!


پوفی کردم: افتاد تو پارچ. سوخت. سوخت!


_ ینی چی؟! چجوری؟! چرا انقد حواس پرت شدی تو؟!


با کلافگی گفتم: شد دیگه! اتفاقه میوفته.


_ خیله خب خیله خب جوش نیار....ببین....یه چیزی شده...


خمی به ابرو دادم: چی؟ چیشده؟


_ یه چیز مشکوک...


اخمام بیشتر شد: مشکوک چیه؟! کیهان مثه ادم حرف بزن ببینم چی میگی؟!


_ یه چیز مشکوک و غیر قابل منتظره روهان....


نزدیک بود داد بزنم! با عصبانیت گفتم: کیهان میگی چیشده یا قطع کنم مسخره؟!


_ ..........................













اینم از این پارت ^^ منتظر نظراتتون هستمـــــــــــــ




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه