تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 9
سلام دوستان بعد از مدت ها با پارت جدید اومدم

برای خوندنش برین ادامــــــــــه...

نظر فراموش نشه ^^









" Part 9 "


قلبم هزار بار تند تر زد...

" دانشجو های مورد علاقه" ؟؟

ینی جدی این حرفو زد؟ ینی من....مورد علاقشم؟

و یه چیز دیگه...! اینکه قبل از من کسی از دانشجوهاش

رو سوار کرده؟ یا فقط واسه دور کردن نصیری همچین

دروغی سر هم کرد؟!

نه! فقط یه چیزی گفت! مهتاب بکش بیرون! ینی تو اینو

نمیشناسی؟! نمیدونی چه زبونی داره؟؟ نمیدونی ازین جمله

های گول زنک زیاد بلده؟؟ نمیدونه بلده تو دل دخترا زلزله

بپا کنه؟؟؟ از تو بعید بود گول حرفاشو بخوری مهتاب خانوم!

سعی میکردم از فکر حرفش بیام بیرون ولی بی فایه بود و

همچنان صدای هامین با اون جمله ی دل بلرزونِ مورد

علاقه داشت تو سرم میپیچید که یهو نصیری گفت:

ینی تو جلسه ی اول انقد نسبت به مهتاب خانوم شناخت

پیدا کردین که هنوز هیچی نشده شده دانشجوی مورد علاقتون؟؟

فک کنم از قبل اشنایی داشتین...

و بعد نیشخندی زد و ادامه داد: و میدونین اگه مدیریت دانشگاه

راجب این موضوع بفهمه چی میشه؟

هامین همچنان لبخندش روی لبش بود و خونسردانه جواب داد:

باید همه چیو واسه شما توضیح بدم جناب نصیری؟ شما یکم

از همین نگرانی رو واسه خودت خرج میکردی الان به یه

جایی رسیده بودی.

نصیری که دید دیگه نمیتونه جوابش رو بده به من نگاه کرد

و ابرویی بالا انداخت و با اون لحن مزخرفش گفت:

کسی که میگفتی تو زندگیته ایشون بودن؟

جوابی ندادم و فقط به رو به رو خیره شدم. چی داشتم بگم؟

حالا هامین هزار تا فکر جورواجور با خودش میکرد, میدونم.

بعدا حسابی این حرف نصیری رو به رخم میکشه, اینم

میدونم. ولی چاره ای جز سکوت نداشتم....

هامین که دیگه از این وضع کلافه شده بود نفس عمیقی

کشید و همونطور که کمربندش رو بسته بود و یه دستش

به فرمون بود سرش رو از پنجره برد بیرون و با صدای

نسبتا بلندی گفت:

اقای حسینی! اقای حسینی! یه دقه تشریف میارید؟؟ ایشون

یکم ارشاد احتیاج دارن.

و بعد صاف سرجاش نشست و بی توجه به نصیری شیشه

رو داد بالا و دنده عقب رفت و به طور فوق العاده جذابی

فرمون رو چرخوند و مسیرش رو عوض کرد و بالاخره

از دانشگاه زدیم بیرون.

من هنوز داشتم نفس نفس میزدم و چشمم به ابمیوه ای که

خریده بودم و الان بین انگشتای دستم قفل شده بود افتاد.

ای زهرمار بگیری نصیری! خدا لعنتت کنه! کوفتم کردی

ابمیوه رو...

حس میکردم اصلا نفسم بالا نمیاد. ییه لایه عرق سرد کف

دستم نشسته بود و قلبمم مثکه قصد نداشت اروم بشه. چون

همچنان از شدت ترس تند تند میزد.

نصیری....نصیری! سرتخته بشورنت! مجبور شدم بخاطر

وحشی بازیای تو سوار ماشین این خورزو خان بشم!

حالا هزار تا فکر چرت و پرت که میکنه هیچ, تا شونصد

سالم میخواد اینکه سوارم کرده رو به رخم بکشه!

اوف! اووووووووووف!

چند دقه ای تو سکوت گذشت و همونطور که به جلو خیره

شده بود یهو بی مقدمه گفت: زنده ای؟

لبم رو تر کردم و با اینکه حال خوشی نداشتم ولی با عصبانیت

گفتم: میبینی که! زندم!

بی توجه به لحن عصبیم گفت: ساکت بودی,گفتم شاید حالت

خوب نیست. این حجم از سکوت از تو بعیده!

و بعد ریز ریز خندید, و دلم منم طبق معمول غش رفت واسه

اون خندیدناش! اما بروز ندادم و با حرص گفتم:

هر هر هر. خیلی بانمکی.

ابروهاشو انداخت بالا و لبخندی زد: میدونم. حالا از بحث

شیرینِ بامزگیِ من بگذریم, حالت خوبه؟ کاریت که نکرد؟

تو دلم زلزله بپا شد و هی حرفاش واسم تکرار شد!

ینی نگرانم بود که این حرفارو میزد؟ یا فقط از سر کنجکاوی

بود؟ وای خدایا....اون از خنده های مهتاب کشش, اینم از این

حرفای مهتاب کش ترش!

دلم میخواست بگم مرسی خوبم ممنونم که کمکم کردی!

ولی غرورم نمیزاشت. غرور لعنتیم, لجبازیم نمیزاشت. هی

حرفا و کارای دفعه های پیشش رو یادم میومد  حرصم میگرفت.

با لحن سردی گفتم: خوبم.

چرخید سمتم و بازم با همون خنده ی بامزش گفت:

ولی خوب خودتو انداختی تو ماشینما!

پوف! بیا! شروع کرد! بی جنبه! اصن جنبه نداره یکم ازش

تعریف کنم...ایش -_-

نگاهی بهش انداختم و یکم ابروهامو بهم دوختم: دیدی که,

مجبور شدم.

بازم به خیابون چشم دوخت و کمی دستاشو روی فرمون جا به جا

کرد و با لحن شیطونی گفت: اشکال نداره, شد سعادت اجباری.

تک خندی زدم: شکست نفسی میفرمایید! یه چهارتا هندونه دیگه

بزار زیر بغلت! مشکلی داری میتونی وایسی من پیاده شم.

بازم اون لبخند مهتاب کش روی لبای خوشکل نشست و به طرز

گوگولی ای نگاهم کرد و این دفه با یه لحن مهربون گفت:

که باز نصیری بیوفته دنبالت؟

قلبم اومد تو دهنم, انکارشم سخت بود.... از کی تاحالا

انقد مهربون شده؟! چرا یجور رفتار میکنه انگار نگرانمه؟!

بابا نکن....نکن! با این کارات اون حسی که ته دلم بهت دارم

رو قلقلک میدی...

چشمامو چرخوندم و به بیرون خیره شدم و سعی کردم با حرفام

یه چیزی از زیر زبونش بکشم تا ببینم واقعا نگرانمه یا نه,

گفتم: از کی تاحالا تو انقدر نگران من شدی جناب حکمت؟

خندید: خدا شاهده نگران رامانم که قراره بی همسر شه! ولی

حالا که فکر میکنم همچینم بد نیست از دست عجوبه ای مثه

تو خلاص شه ها!

با حرص نفسمو دادم بیرون و از اینکه جواب دلخواهم

رو نگرفتم کلافه شدم: چرت و پرت زیاد میگی.

لباشو روی هم فشار داد و لبخندشو پنهون کرد:

خیلی غرور داری.

ابروهامو دادم بالا و همونطور که به بیرون نگاه میکردم

گفتم: متاسفانه.

لباشو تر کرد و بازم اون لحن شیطونش اومد سراغش

و گفت: به نصیری گفتی من تو زندگیتم؟؟

چپ چپ نگاهش کردم و کج خندی زدم:

به من میگی خیلی غرور دارم ولی خودتو نمیگی که اعتماد

بنفست سقف اسمون رو سوراخ کرده! نچایی یه وقت! یه

پپسی دیگه بدم وا کنی واس خودت؟ خیلی از خودت طمئنی.

اروم نفسشو داد بیرون وسرشو کج کرد و با همون چشمایی

که خباثت توشون موج میزد نگاهم کرد:

لابد گفتی که اونطوری گفت دیگه.

من که دیدم دیگه داره خیلی خودشو تحویل میگیره گفتم:

گفتم کسی تو زندگیمه ولی نگفتم اون تویی.

لباشو جمع کرد وسرشو تکون داد: ولی وقتی سوار ماشین

من شدی ثابت کردی که اون فرد منم.

و بعد با خبیث ترین لبخند ممکن نگاهم کرد و بهم یه

چشمک زد. قشنگ بلد بود چجوری حرصمو دراره.

اخلاقم تو دستش اومده بود...

دلم میخواست منم بیشتر راجبش بدونم که بتونم بیشتر

اذیتش کنم و کیف کنم واسه خودم!

ولی قطعا امروز نه, چون دیگه با حرفاش خونم رو به

جوش اورده بود!

امپر چسبوندم و گفتم: نگه دار!

خمی به ابرو داد و نگاهم کرد: چـر...

بازم با عصبانیت گفتم: میگم نگه دار!!!

اخماش بیشتر شد: میگم چرا خب؟!

برگشتم سمتش و با عصبانیت گفتم:

چیه تو فک کردی من عاشق سینه چاکتم؟! چرا فک میکنی

کسی که گفتم تویی!؟ حتی یه درصدم امکان نداره اون ادم

تو باشی!

خندید و ابروهاشو داد بالا: خب حالا...چرا جوش میاری؟!

داشتم شوخی میکردم...Chill!

نفسمو دادم بیرون و دست به بغل نشستم: فک کردی ادای

دل سوزا رو دربیاری و یهو مهربون بشی و هی بخندی!

و خوش و بش کنی کارات یادم میره؟ فک کردی منم مثه

دخترای احمق دیگه خامت میشم؟! کور خوندی!

بریده بریده خندید: خب باشه چرا میزنی میگم شوخی کردم!

چشم غره ای بهش رفتم: ولی نزدیک بود خدا بیامرز بشی!

خندید و به رانندگیش ادامه داد: خیلی از اون چیزی که فک

میکردم بی اعصاب تری.

چرخی به ابروهام دادم: مگه تو فکرم میکنی!

بی توجه به این حرفم ادامه داد: یکم خوش اخلاق باش! مثه من.

و بعد یه لبخند از نوع مهتاب کشش تحویلم داد.

با اینکه میمردم واسه این خوش اخلاقیاش و این لبخنداش

و یه چیز خیلی غیرطبیعی بود ولی بازم به لجبازیم ادامه

دادم: همچین اش دهن سوزیم نیستی.

اره جون کلم...اخه مهتاب تو که خودت واسه این اش دهن

نسوز بال بال میزنی چرا چرت و پرت بلغور میکنی؟؟!

نگام کرد و یهو یه اخم روی پیشونیش نشست و اون روی مهربونش

تبدیل به روی خبیثش شد و هرچی سعی کرد جلوی خودش رو بگیرهپ

نتونست:

خیلی پرویی! مثلا فک کردی خودت چی هستی؟! چهارتا استخون و یه

روکش و یه ملاقه خون! با یه من عسلم نمیشه خوردت!

خونسردی خودم رو حفظ کردم و از اینکه حرصش رو درواردم قند تو

دلم اب شد و لبخندی زدم: شما حرص نخور. اونی که باید بپسنده پسندیده.

فرمون رو چرخوند و همونطور که راهنما میزد و تو اینه ی بقلو نگاه میکرد

گفت: ماشالا چه بد سلیقه هم هست.

ای مرض! به تو چه اصن! بچه پروو!

نگاهمو چرخوندم: تو لازم نیست سنگشو به سینه بزنی.

دهنشو وا کرد و خواست چیزی بگه که یهو گوشیش شروع به زنگ زدن

کرد.

از توی جیبش درش اورد و سریع نگاهی بهش کرد و گذاشتش رو جا

موبایلی ای که جلوی ماشینش وصل کرده بود. اسمی که روی صفحه

بود رو دیدم. " ندا "

چرا جواب نداد؟

نگاهی بهم انداخت: صدات در نیاد.

و بعد بدون اینکه منتظر من شه جواب داد و زد رو اسپیکر.

ینی شما انقدر به قوانین رانندگی اهمیت میدی؟ که حاظر نیستی

با گوشی حرف بزنی و میزاریش این جلو که یه وقت حواست پرت نشه؟

بعد حاظری من مکالمت با یکی دیگه رو بشنوم اما گوشی رو نگیری

دستت؟ تو؟ هامین؟ مقررات؟ جلل خالق!

اون از اولش که کمبرندش رو بست؛اینم از الان. هامین انقد مقرراتی؟

مگه میشه؟ مگه داریم؟ اخر زمون شده.

صدای دختره بلند شد و از تو فکر کشیدم بیرون:

_ الو عزیزم؟ هامین؟

_ سلام ندا خوبی؟

_ سلام عشقم. مرسی تو خوبی؟

_ خوبم عزیزم. چه خبرا؟ ندا خانوم من چطوره؟

با این جملش چشام از حدقه زد بیرون.... ندا خانومِ من؟!!!!

وات دِ فاک!؟ عزیزم؟!! پس نیلوفر چی بود؟! اصن نیلوفر به جهنم, خورشید

چی؟! چندتا چندتا؟!! چه خوش اشتها هم هست!!!

وا خدایا....میتونستم زنده زنده بجوامش!این دیگه چجور ادمیه؟!!

سه تا سه تا؟! ینی من از چیه این ادم خوشم اومده؟! ندونسته عاشق

چشم و ابروش شدم نمیدونستم انقد ادم کثیفیه! مرده شور اون قیافتو ببرن

که دلمو برده!

دختره ادامه داد:

_ خوبم عزیزم تو چطوری؟ کجایی؟

_ دارم میرم خونه عشقم.

_ امروز میای دیگه؟

_ میام؟

_ اره دیگه...نگو که یادت رفته....

_ امم...چــ....

دختره جیغی زد:

_ هامین!!! یادت رفت؟!!

ای زهراناررررر! ترسیدم! با اون صدای جیغ جیفوش! -_-

_ نــ...نه عزیزم! ملومه که یادم نرفته! کافه رو میگی دیگه؟

_ اره دیگه...قرار شد امروز بریم.

_ اها خب اون که سر جاشه عزیزم.

_  ایول. پس میبینمت عشقم.

_ میبینمت. فعلا.

_ بای.

و بعد مکالمه ی کوفتیشون به پایان رسید. منم که دیگه کم

مونده بود از این همه عشوه اوق بزنم...تو دلم اداشو دراوردم

" عشقم " " عزیزم "

اه اه...حالمو بهم زدی با این کثافت کاریات....اخه چندتا چندتا

دیوث؟! اگه خورشید بفهمه پر پر میشه....

لبامو روی هم فشار دادم و گفتم: فک نمیکردم اوضات درین حد خراب

باشه.

این اوضاع تو منگنه قرار داده بودش, این که من راجب یکی دیگه

از دوست دختراش فهمیده بودم مضطربش کرده بود و کلافگی رو

میشد تو صورتش حس کرد. کلافگیش مهربونیش رو کنار زد و با حرص

گفت: تو سرت به کار خوردت باشه! اصن کی گفت سوار ماشین من شی؟!

چشمام گرد شد! نه به همین الان که داشت به به و چه چه میکرد و مهربون

شده بود! نه به این رفتارش که یهو شد میرغضب! خود درگیر!

ینی انقد ترسیده بود؟ که من راجب دوست دخترش فهمیدم؟! انقد اعصابش

رو بهم ریخته بود؟ پس هه هه هه :)

عجب سوژه ای داد دستم...قوربنت برم هامین جان!

ادامه داد: این همه ماشین تو پارکینگ بود چرا سوار ماشین من شدی؟!

چشمامو چرخوندم: میتونی بازم فک کنی عاشق سینه چاکتم.

با لحن تمسخر گفت: مگه نیستی؟

قری به چشمام دادم و گفتم: ببین واسه من دور برندارا! تنها کسی

که اون لحظه دم دست بود تو بودی! پس انقد فاز خود بزرگ بینی برندار!

از این طرز حرف زدنم که کمی تا حدودی لاتی بود تعجب کرد و یه خنده


از لای لباش در رفت و بعد لبشو گزید: عجب!

چند دقه بیشتر نگذشته بود که بازم صدای گوشیش بلند شد و این دفه

واسش یه اس ام اس اومده بود. همونطور که موبایل سرجاش اون جلو بود

خیلی سریع بازش کرد و خوندش! و باز هم حاظر نشد از اونجا بیرون بیارتش

و تو دستش بگیرتش!

وقتی خوندش سریعا گوشی رو در اورد و انداختش رو پای من:

بگیر هر چی میگم تایپ کن.

اخمی کردم, ینی انقدر به قانون های رانندگی اهمیت میداد؟! که حتی

حاظر بود من اس ام اسش رو ببینم یا صدای دوست دخترش رو از پشت

گوشی بشنوم ولی گوشی رو دستش نگیره؟؟ یه چیزی اینجا میلنگید...

به هامین نمیخورد همچین ادمی باشه!

با گیجی گوشی رو گرفتم دستم و طلبکارانه گفتم: به من چه! مگه من

کلفتتم! خودت تایپ کن!

با چشمای گرد  همونطور که دست به فرمون بود نگاهم کرد و با نگاهش

به خیابون اشاره کرد: میبینی که! دارم رانندگی میکنم! هرچی میگم بنویس.

ینی اگه یه کلمه جا به جا بنویسی دخلتو میارم مهتاب!

قری به چشمام دادم: جرات داری!

پوفی کرد: مینویسی یا نه؟؟!

یه ایش زیر لب گفتم: بنال!

مکثی کرد و لباشو غنچه کرد: بنویس امشب با خانواده  جایی دعوتیم.

فردا شب میریم بیرون عشقم.

زبونم رو اوردم بیرون و زیر لب گفتم: اوق!

به صفحه ی گوشی نگاه کردم و چیزی که دیدم رو باور نمیکردم!

نوشته بود پانیذ! و یه چیز غیر قابل باورتر این بود که اینم مثل ندا

کلی قوربون هامین رفته بود و از هرجمله ی اس ام اسش شیش

تا عشقم بود!

وای خدا....وای خدا!!!! این دیگه چجور پسریه؟!! زبونم رو بند اورده

بود! اخه ادم چقد میتونه خوش اشتها و دختر باز باشه؟!

لبمو گاز گرفتم و نفسمو دادم بیرون و یکی از اون نقشه

های مهتابیم به ذهنم رسید.

نشونت میدم اقا هامین...حرفا و کارای امروزت تو دانشگاه

رو تلافی میکنم سرت....فقط بشین و نگاه کن.

شروع به تایپ کردن کردم:

امروز با ندا جون قرار دارم عشقم. فردا با هم میریم.

و یه اموجی بوس هم تهش چسبوندم و فرستادم.

هامین نیم نگاهی بهم انداخت و باز چشمشو به خیابون

دوخت: نوشتی؟

سری تکون دادم و گفت: بزار سر جاش.

نفسمو صدا دار دادم بیرون و گوشی رو گذاشتم سرجاش و

گفتم: نگفته بودی استاد دانشگاهی.

جواب داد: تازه شروع کردم.

ابروهامو دادم بالا: مودندم یکی که تازه درسش رو تموم کرده

استاد دانشگاه  شده!

تک خندی ز: من یه ساله درسم تموم شده مادمازل.

مادمازل و زهرمار...این زبونشو بگیرم ببرم که خیالم راحت بشه!کلا از

فرصتی استفاده میکنه که قلبمو بلرزونه....

خمی به ابرو دادم: یه سال؟ مگه 22 سالت نیست؟ زبانم که 4 سال

طول میکشه...

سری تکون داد و باز اون روی بامزش رو نشونم داد و با لحن شیطونی

گفت: اره میدونم ولی از اونجایی که من خیلی باهوشم یه سال

رو جهشی خوندم تو دوران دبستانم. اینه که درسم زودتر تموم شد.

پوزخندی زدم: باهوش! نچایی! حالا چرا سنت رو بالا بردی؟ این که گفتی

مجردی رو خودم الان دلیلش رو فهمیدم. کلا دستت تو دختر به کم نمیره!

خوش اشتها هستی ماشالا! ولی سنت چرا؟

با یه لحن شیطون گفت: از فضولی شهید نشی یه وقت!

دست به بغل نشستم: نگو. جهنم.

همونطور که با ضبط ور میرفت خندید: چه زودم جوش میاره! حرص نخور

بهت میگم. باید یکم سنمو ببرم بالا که دانشجو ها ازم حساب ببرن و

حرفم رو گوش کنن. واس اینه.

نفس عمیقی کشیدم: چقدم که واسه من مهم بود!

چشماشو چرخوند: اره اگه نبود که نمیپرسیدی.

بعد انگشت اشارش رو اورد بالا و تهدید وار گفت:

فقط حواستو جمع کن! کسی از این موضوع بویی ببره

حذفت میکنم!

چشمامو ریز کردم: اوهوع! منو تهدید کردی الان؟!

با رضایت سر تکون داد و لبخند زیر پوستی ای زد: دقیقا

همین کارو کردم.

پوزخندی بهش زدم: ببین. انقد ازت سوژه دارم که بتونم

همین تهدیدت رو با اونا تهدید کنم!

خندید: الان تهدید منو تهدید کردی؟

نگاهم رو ازش گرفتم:

نمیخواد بترسی ترسو. نمیگم. چه نفعی واسه من

داره؟

لبشو تر کرد و یکی از ابروهاشو داد بالا: ینی اگه

سودی واست داشت میگفتی؟

چشمامو بستم و ابروهامو دادم بالا  یه لبخند

زدم: مطمئن باش اگه به سودم بود الان کل دانشگاه

فهمیده بودن.

چشماشو تو حدقه چرخوند و نفسشو با حرص داد

بیرون و صدای ضبطو زیاد کرد.

لبخندی زدم, بله هامین خان....منو تهدید میکنی؟

هنوز دارم واست....کجاشو دیدی!

تو فکرو خیالاتم بودم که یهو پرسید:

حالا چرا نصیری دنبالت بود؟

پوفی کردم: چه اهمیتی داره حالا؟!

شونه هاشو  انداخت بالا: والا اهمیتی که نداره ,

و بعد خندید و ادامه داد: از رو کنجکاوی.

چشمامو چرخوندم: بعد به من میگه شهید نشی.

چون دنبالم بود و چندباری بهم پیشنهاد دوستی داد

و منم رد کردم. این دفه بهش گفتم

کسی  تو زندگیمه که دست از سرم برداره بعد

یهو دیوونه شد منم ترسیدم.

سری تکون داد: حیف نیس اخه؟؟

یکی از ابروهامو دادم پایین: چی؟

شیطون خندید و نگاهم کرد: اون پسره خوب بیوفته

دست تو؟!

نفسم رو صدا دار دادم بیرون و از اونجایی که حرصم

واقعا درومده بود گفتم: ببین بیا دیگه تا خونه حرف نزنیم.

خندید: راس میگم دیگه! مردم چه بد سلیقه شدن!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و صدای ضبطو زیاد کردم و

گفتم: ساکت باش!

صدای ضبطو کم کرد و با خنده بریده بریده گفت:

وای ینی عشق میکنم وقتی جوش میاری! حالا چرا به

حراست دانشگاه نمیگی این یارو اذیتت میکنه؟!

ای خدا...بازم با قلب من بازی کرد این دیوث!

عشق میکنم ینی چی اخه؟! چرا نمیتونی عادی مثه

ادم حرف بزنی که هی دل من غش نره!!!

جواب داد: باید همینکارو بکنم.

سری تکون داد: پس سریعا اقدام کن چون من هردفه

مثه فرشته ی نجات ظاهر نمیشم.

همونطور که ابمیوم رو باز میکردم گفتم: شکست نفسی

میفرمایید. منظورت ازرائیله دیگه؟

خندش محو شد: هر هر.

منم یه قلپ از ابمیوم رو خوردم و گفتم: کر کر.

وبعد بالاخره تا خود خونه سکوت برقرار شد.

به در خونه که رسیدیم درو باز کردم و داشتم پیاده میشدم

که یهو هامین گفت: اهای غورباقه خانوم!

نفسمو محکم دادم بیرون و قری به چشمام دادم و بی توجه

بهش در ماشین رو کوبیدم. خودشم سریعا پیاده شد و با

اخمی که روی پیشونیش نقش بسته بود گفت: یواش! شیشه

ریخت!!!

برگشتم و یه چشم غره بهش رفتم و طلبکارانه گفت:

دستم درد نکنه!

با خونسردی گفتم: واسه کدوم کار؟

چشماش گرد شد: خدایا!!! عجب ادم نمک نشناسی

هستیا! دستم درد نکنه رسوندمت خونه!

پشت چشمی نازک کردم و اروم ولی طوری که بشنوه

گفتم: وظیفتو انجام دادی.

اخمش غلیظ تر شد و چشماش گردتر:

من اخر اون زبونتو از حلقت میکشم بیرون مهتاب!

از حرص خوردنش لذت بردم و لبخندی زدم:

جرات داری.

چشماشو چرخوند و داشت سوار ماشین میشد

و منم داشتم میرفتم سمت در حیاط که یهو لای در

ماشین ایستاد و با حرص گفت: راستی! تو دانشگاه

منو نمیشناسی. در ضمن, یه تشکرم بهم بدهکاری.

چرخیدم سمتش و یه نیشخند شیطون نثارش کردم و

رفتم جلوتر و به ماشین تکیه دادم و یکی از دستامو زدم

زیر چونم: مرسی استاد حکمت. لطف کردین منو رسوندین

خونه. از اشناییتونم خوشحال شدم فقط امیدوارم از اون استادای

با جنبه باشین و یه شوخی زیاد حرصتونو در نیاره.

خمی به ابرو داد: شوخی؟

پلک هام رو بهم نزدیک کردم و همونطور که خونسردانه

بهش لبخند میزدم گفتم: اره. اونم از نوع شوخی با ندا جونش.










اینم از این پارت....

بچه ها من دارم به مدت دو سه هفته میرم مسافرت و نمیدونم

دقیقا کی برگردم و یا کی پست بزارم اما صد در صد دوباره پست

خواهم گذاشت فقط باید یکم منتظرم بمونین تا برگردم

وقتی برگردم براتون پارت های جدید رو میزارم و امیدوارم تا اون

موقع منتظرم بمونین مرســـــــــــــــــــــــــی ~




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ سه شنبه 16 شهریور 1395 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه