تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 8
سلام! بالاخره با پست جدید اومدم!

قسمت هشتم مگه زوره رو براتون اوردم 

برای خوندنش تشریف ببرین ادامـــــــــــــه ... ~







" Part 8 "





باورم میشد هامین رو اینجا میدیدم! پس واسه همی صداش انقدر واسم اشنا بود...

اینجا چکار داشت؟! چی میخواست؟! نکنه دنبالم کرده بود؟ از تعجب میتونستم فقط

نگاهش کنم...هموطور که بهت زده بهش نگاه میکردم پلکامو بهم نزدیک کردم و خمی

به ابروم دادم و زیر لب اروم گفتم: هامین...؟

حسیی رو به هامین فت: به به اقای حکمت! صبحتون بخیر!

هامین همونطور که نزدیکمون میشد سری براش خم کرد و گفت: صبح شما نیز!

اوهو! شما نیز! 

یه لبخند شیطون پرتاب کرد سمتم و همونطور که از کنارم رد میشد خیلی اروم طوری که

فقط خودم بشنوم گفت: خوش بگذره قورباغه خانوم.

و بعد خیلی شاد و شنگول از کنارم رد شد! حسابی حرصم درومده بود و امپر چسبونده

بودم....هم حسابی از دیدش تعجب کرد بودم و هم این رفتارش که نرسیده شروع

کرد حرص منو دراوردن بدتر رو مخم مته میزاشت! قشگ میتوستم خرخرشو بجوام!

اون لحظه تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که حرصمو رو حسینی خالی کنم!

چشم غره ای بهش رفتم و جا خورد و ی قدم عقب رفت.

با عصبانیت گفتم: خوبه والا! پسرای دانشگاه میشن اقای حکمت و کوفت و زهرمار!

هرچیم بپوشن اشکال نداره! اونوقت نوبت ما دخترا که میشه با خونه ی خاله اشتباه

میگیریم نه؟! اگه خیلی نگران تحریک شدن پسرای دانشگاهین میتونین بگین چشماشونو

بدوزن به زمین!

بعد نفسمو تو صورتشو فوت کردم و دستم رو به دسته ی کیفم گرفتم و ازش دور شدم

و با قدمای تند،محکم و عصبانی راه افتادم. هامین هنوز توی حیاط بود و تقریبا به ساختمون

دانشگاه رسیده بود، سرعتم رو زیاد کردم و بهش رسیدم و همونطور که از کنارش رد

میشدم محکم با کیفم بهش یه تنه زدم و بعد جلوتر از اون راه افتادم.

بازوش رو با دستش گرفت و مالید و گفت: هُش!

چرخیدم سمتش و چشم ابرویی نازک کردم: هش و زهرمار مگه من حیوونم؟!

یه لبخند زیرپوستی زد: نمیدونستم تو شهر شما قورباغه ها جز حیوونا حساب نمیشن.

پلک هام رو بهم نزدیک کردم و گفتم: هر هر هر! نمکدون!

ابروهاشو انداخت بالا و دست به بغل ایستاد: ما اینیم دیگه...

سریع جواب دادم: اره کله گچی ای.

تک خندی زد: وایسا وایسا...بزار زنگ بزنم اتش نشانی بیاد، مثکه یکی اینجا خیلی بدجور

داره میسوزه!

بعد خم شد طرفم و چشماشو واسم ریز کرد: چیه حرصت درومده حالتو گرفتم؟ تازه

کجاشو دیدی مهتاب خانوم...مونده حالا حالاها...خودت شروع کردی لجبازی! پس برو

که رفتیم!

پوزخندی زدم: ریز میبینمت هامینِ بلانسبت اقا. بابت کار امروزت جلوی حسینی، مطمئن

باش بی جواب نمیزارمش. زمین گرده، میبینیم همو.

خبیثانه لبخند زد: میبنیم همو.

راهمو کشیدم و جلوتر از هامین راه افتادم تو دانشگاه، رفتم سر کلاس و ده دقه بعد از من

سمی پیداش شد. کیفش رو از پشت سرم انداخت رو صندلیه کناریم و نشست بغل دستم:

عروس خانوم ما چطوره؟

چشم غره ای بهش رفتم: Shut it. (ببندش)

سمیرا یکی از دوستای مشترک من و خورشید بود که از دبیرستا باهم دوست بودیم.

اونم رشتش مثل من زبان بود و باهم یه جا درس میخوندیم و از اونجایی که خیلی صمیمی بودیم

جریا ازدواج زوری من و خورشید رو میدونست.

دست به سینه نشسته بودم و به یه نقط خیره شده بودم: باروت نمیشه کیو تو حیاط

دانشگاه دیدم.

خندید و گفت: وای نگو! بزار حدس بزنم! مش رجب؟!

پوکر فیس نگاهش کردم: سمی/

ابروهاشو داد بالا و خندید: خو باشه باشه. کیو دیدی؟

رو بهش گفتم: هامین. شوهر خورشید.

خمی به ابرو داد و لباشو جمع کرد: چی میخواست اینجا حالا؟

یکی از ابروهامو دادم بالا و لبامو تر کردم: رشتش زبانه ولی نمیدونستم با ما تو یه دانشگاه

باشه....

زیپ کیفش رو باز کرد و یکی از کتاباشو کشید بیرون: مگه نگفتی 22 سالشه؟ قاعدتا نباید

تا الان درسش تموم شده باشه؟!

یه نگاهی به سمی انداختم و لبمو جوییدم و بعد تک خندی زدم: اخی شاید افتاده درساشو!

و بعد جفتمون خندیدیم و سمی گفت: احتمالا!

دستم رو زدم زیر چونم: ولی میدونی چی واسم عجیب بود؟ حسینی خیلی صمیمانه باهاش

برخورد کرد!

جامدادیش رو از توی کیفش شوت کرد روی میز: حسینی خر کیه بابا....

بعد دوتا رانی از توی کیفش دراورد و یکیش رو داد دست من و با اون لبخند بزرگش گفت:

بیا رانی بزن. بعدشم بگو چه خبر از همسر خودتتتتتتتتت!

بعد یه نیشخند زد و ادامه داد: اسمش چی بود؟ رام رام؟ رامک؟

چشم غره ای بهش رفتم و خندیدم: رامک! اتفاقا خیلی ماسته رامک هم بهش میاد.

البته بود....تا امروز صبح.

سری تکون داد: ینی چی بود؟

نفسمو اروم دادم بیرون: ینی تا همین دو روز پیش خجالتی بود و به زور باهام حرف میزد و 

نگاهمم نمیکرد. ولی امروز به طرز عجیبی باهام راحت صحبت کرد. دیگه خیلی از دستم 

کلافه شده بود....ولی خوب شد! یخش وا رفت.

دستشو زد زیر چونش: اسمش چی بود حالا؟

اروم نفسمو دادم بیرون: رامان. دو روز اول خیلی شل و ول بود...ولی امروز خیلی بهتر شده

بود! راحت میشد باهاش حرف زد....حداقل یه جوری غیر مستقیم تونستیم بهم بفهمونیم

که هیچ حسی بهم نداریم.

چشمای سمی گرد شد: وا ینی چی؟! ینی برگشت گفت نمیخوامت توهم گفتی می تو؟

واقعا عار یو کیدینگ می؟ (داری شوخی میکنی؟)

چشمامو چرخوندم: شوخیم کجا بود بابا....

با همون چشمای گردش گفت: خب چی گفت بت؟

لبامو تر کردم: هیچی گفت من به چشم خواهرم بهت نگاه میکنم. توهم به چشم دوستت

به من نگاه کن. منم با سر قبول کردم، چون واقعا هیچ حسی بهش ندارم!

لبشو گاز گرفت و سرشو خم کرد: خب حالا میخوای چیکار کنی؟ کسی تو زندگیته؟ این

کارتون تاثیری رو ازدواج هم داره؟

کسی تو زندگیمه...؟ نمیدونم... خواستم بگم هامین اما رفتار و حرفای امروزش یادم اومد

و حرصم گرفت و حرفمو عوض کردم: کسیو ندارم....تاثیری هم روی زادواج نداره.ولی همین

که خودمون حس بهتری داریم خودش خیلیه.

سمی لباشو جمع کرد: خورشید چی؟ اون شوهرش رو دوست داره؟ اسمش چی بود...

یادم رفت.

چشامو دادم بالا: نه بابا....خورشید و شوهرش اصلا به هم نمیخورن...اونم راضی نیست.

اصن دوسش نداره....نمیدونم این چه بلاییه داره سرمون میاد!

و بعد چشمامو تو حدقه چرخوندم. سمی همونطور که رانیشو باز میکرد گفت:

عذاب الهی نازل شده سرت!

قوطی رانی رو که هنوز بازش نکرده بودم رو تو دستم چرخوندم: اط عذاب الهی یه چیزی

اونورتر!

سمی خندید و یه قلوپ رانی خورد: اسمش چی بود اون یکی...یادم رفت.

نفسمو دادم بیرون: هامین. هامین حکمت.

با گفتن اسم هامین، چشمای سمی یهو گرد شد و میتونم بگم داشت از حدقه میزد بیرون!

هر چی رانی تو دهنش بود تف کرد بیرون! همه ی بچه هایی که توی کلاس بودن برگشتن

سمتمون و بعد از اینکه یه چشم غره به همشون رفتم روشون رو برگردوندن.

اخمی کردم و رو به سمی گفتم: اه سمی چه مرگته گند زدی به هیکلمون!

دستی به دهنش کشید و با تعجب نگاهم کرد: گفتی فامیلش چیه...؟!

نفسمو با حرص دادم بیرون: چه گیری دادی به اون تو؟! حکمت! هامین حکمت!

اب دهنش رو قورت داد و با همون چشمای گرد تخم مرغیش من من کرد: یکی از استادامونه...

جملش رو توی مغزم تحلیل کردم.... " استادامون...."

چشمای من درشت تر از چشمای سمی شد و در حالی که نزدیک بود از تعجب شاخ

در بیارم گفتم: WHAT!

سمی اومد دهنشو وا کنه و حرف بزنه که در کلاس باز شد و هامین اومد داخل و

همه سرا چرخید سمتش.

هامین رو دیدم که اومد تو کلاس، نگاهش کردم و لبمو گاز گرفتم و زیر لب گفت: Shit...

هنوز تو کف جمله ای که سمی گفت بودم.... هامین یکی از استادامونه؟!

هامین؟! استاد؟! اونم تو دانشگاه کوفتیه ما؟! اخه این کله گچی رو چه به استاد بودن؟!

انقدر شوکه شده بودم که چشمام داشت از حدقه میزد بیرون! اخه چرا هامین؟!

زبونم رو توی دهنم چرخوندم و چندباری پلک زدم و همونطور که به هامین خیره شده بودم

اروم گفتم: از کجا میدونستی استادمونه؟

سمی نگاهی بهم انداخت و بعد به هامین نگاه کرد: داشتم ساعت کلاسارو چک میکردم

اسمشو دیدم....ولی ناموسا عجب تیکه ای دومادتون شده مهتاب!

با ارنجم زدم بهش: میمردی زودتر میگفتی این استادمونه که من یه خاکی تو سرم

کنم!؟

چشماشو گرد کرد و لباشو جمع کرد: خو مگه من کف دستمو بو کرده بودم این

دوماد شماس!

لبمو گاز گرفتم و نفسمو دادم بیرون: لعنتی....اه لعنتی!

نکاهی به سر تا پاش انداختم: برخلاف بقیه ی استادا با خودش کیف کولی اورده بود.

گزاشتش روی میز و نگاهش رو توی کلاس چرخوند که یه دفه کسی در زد.

هامین جفت دستاشو به میز تیکه داد و گفت: بفرمایید.

در باز شد و نصیری اومد داخل. احسان نصیری.... یه ادم فوق العاده سیریش به 

بدجور به جونم افتاده بود و دست از سرم برنمیداشت.

سری تکون داد و همونطور که میومد تو کلاس یه چشمک واسم زد، چشمامو

چرخوندم و نگاهمو ازش گرفتم و هامین هم متوجه شد.

ابروهاشو داد بالا و با لحن نیش داری گفت: ببخشید شما اقای؟

احسان نشست سرجاش و همونطور که نیشش باز بود گفت: نصیری هستم.

هامین سری تکون داد و بعد یه لبخند نثارش کرد: اقای نصیری فک کنم بعد از کلاس

به اندازه ی کافی وقت واسه این کارا داشته باشین، پس لطف کنید حالا که جلسه

ی اول دیر هم اومدین بهونه دستم ندین واسه حذف کردنتون.

لبخند نصیری رو لبش ماسید و صاف رو صندلی نشست و صداشو صاف کرد:

بله استاد.

هامین ابروهاشو تا به تا کرد و نگاهشو از نصیری گرفت و یه نگاه هم به من انداخت

و به روی مبارکش هم نیاورد که منو میشناسه! بعد رو به کلاس گفت:

من هامین حکمت هستم،استاد جدیدتون.

چشمامو چرخوندم و زیر لب گفتم: استاد جدید! افق دربست!

ادامه داد: 24 سالمه و مجردم. از دیدنتون خوشحالم.

چشمام گرد شد! چی میگه این؟! کی دو سال عمر کرد!؟ 24 سال؟! چرا دروغ گفت؟!

یکی تو 24 سالته یکی بابای من! مجرد؟! چرا انقد دروغ میگفت؟! ینی الان قشنگ خورشید

رو پشمک حساب کرد؟! اصن میگیم خورشیدو دوست نداره پس اون نیلوفر جونش چی؟!

اونم پر؟! عجب دیوثیه این! کاش میشد اون دهنشو چفت و بستش کنم!

اوف!

بخاطر حرفای امروز صبحش حسابی کفرم درومده بود ولی به روی خودم نیاوردم و 

خودم رو خونسرد نشون دادم و یه جور وانمود کردم انگار واسم بی اهمیته. غیر از کفری

شدن از دیدنش هم تعجب کرده بودم! با اینکه اصلا به روی خودم نیاوردم و خیلی ریلکس

برخورد کردم ولی واقعا شوکه شده بودم! اما یه طور رفتار کردم انگار که اصلا تعجب

کردم، چون هیچ جوره دلم نمیخواست جلوی این خورزو خان کم بیارم.

کل روز داشتم به این فکر میکردم که چرا سنش رو بالا برد و گفت مجرده؟! واقعا حرفا

و کاراش غیرقابل پیش بینی بودن!

کلاسمون تموم شده بود و با سمیرا داشتیم توی راهرو راه میرفتیم و من به طرز عجیبی

تشنم شده بود. غرق تو افکارم بودم که گوشی سمی زنگ زد، بی توجه به صداش به

فکر کردنم ادامه دادم و پا به پای سمیرا قدم زدم تا اینکه با صدای سمی حواسم جمع

شد: مهتاب داداشم اومده دنبالم. بیا بریم برسونمت.

لبخندی زدم: نه تو برو من خودم میرم.

لبخندی زد و سر تکون داد: باشه پس من رفتم. میبینمت.

منم سر تکون دادم: میبینمت.

نفسمو صدا دار دادم بیرون و رفتم بوفه ی دانشگاه تا یه ابمیوه ای چیزی بگیرم بخورم.

گشنمم بود ولی عمرا حاظر نمیشدم از غذای دانشگاه بخورم! تا مامان هست دانشگاه

چرا؟! البته ممکن بود امروز مامان تو ظرف غذام سم بریزه واسه کاری که صبح با رامان

کردم...ولی بازم غذای سمیه مامان میرزید به غذای دانشگاه -_-

داشتم قدم میزدم سمت بوفه که یهو یه صدای نحس صدام کرد: مهتاب!

چشمامو بستم و نفسمو دادم بیرون و بی توجه به صدا به راهم ادامه دادم. صدای

نصیری بود. احسان نصیری. بهتره بگم سیریشه نصیری! :|

مدام دنبالم میومد! پروو به اسمم صدام میکرد! بازم صدا زد: مهتاب؟ مهتاب! وایسا!

امپر چسبوندم و یهو چرخیدم سمتش و سر صاحب مرده ی من درست پشت سرم

ایستاده بود و کم مونده بود برم تو بغلش!

یه قدم اومدم عقب و اخمی روی پیشونیم نقش بست و با یه لحن عصبی گفتم:

اقای نصیری یادم نیست بهتون اجازه داده باشم منو به اسم صدا کنین!

همونطور که نیشش تا بناگوش باز بود دستاشو برد تو جیبش: سلام مهتاب شب

های من...

اخمم بیشتر شد و مکحم گفتم: من مهتاب تو نیستم! حواستو جمع کن!

یکم ترسید و خودشو جمو جور کرد و صداشو صاف کرد: اهم...خب باشه چرا میزنی

حالا. سلام مهتاب.

چشمامو واسش ریز کردم: مهتاب نه، خانوم درخشان.

لبخند زیر پوستی ای زد و سر تکون داد و گفت: بله همین که شما میفرمایید.

سری خم کردم: خب، امرتون؟

هول شد: بـ...بله؟!

چشمامو چرخوندم و دست به کمر ایستادم: میگم فرمایش!

ابروهاشو داد بالا و لبخند زد: اها....سلام!

پوکر فیس نگاش کردم، فقط میخواست سلام کنه؟! با حرص گفتم: علیک. میفرمایید

امرتون چیه؟ من بیکار نیستم.

لباشو تر کرد و همونطور که یه لایه شیطنت تو چشماش موج میزد گفت: خواستم

ببینم افتخار میدین امروز ناهارو مهمون من باشین؟

چشم غره ای بهش رفتم: نخیر. لطف کنین تشریفتون رو ببرین مگرنه مجبور میشین

امروز به جای ناهار حلواتونو بخورین!

خدید و زیر لب طوری که من بشنوم گفت: الهی من قوربون این حرف زدنت برم.

یه نگاه خشمگین پرتاب کردم سمتش: زهرمار! ببند نیشتو! هی هیچی نمیگم هی 

پروو میشه! تا نیومدن ارشادت کنن خودت راهتو بکش و برو! نه واسه من دردسر

درست کن نه واسه خودت!

لبخندش محو شد و رو لبش ماسید: ببخشید...توروخدا بیا یه امروزو بامن ناهار بخور

مهتاب. جون احسان.

روم رو چرخوندم و راه خودم رو رفتم. زبون نفهم! رفتم توی بوفه و ابمیوه برداشتم

و گذاشتمش روی میز و گرفتار پیدا کردن کیف پولیم از توی کیفم بودم که نصیری 

اومد کنارم و یه ده تومنی گزاشت روی میز رو به روی فروشنده!

دیگه واقعا با این کارش خونم به جوش اومد! خشمگین ترین نگاهمو پرتاب کردم سمتش

و دستشو پس زدم و خودم پول ابمیوه رو دادم و با قدمای سریع ازش دور شدم.

همونطور که پشت سرم میومد صداشو میشنیدم: مهتاب خب تو یه نگاه به من

بنداز اخه! اول یکم باهام اشنا شو بعد اگه نخواستی ولت میکنم میرم! چرا ناز میکنی؟

به راهم ادامه دادم و توجه نکردم تا اینکه گفت: ببین اگه با من دوست شی هرچی

بخوای واست میخرم!

ایستادم و با اخم نگاهش کردم: ببین جناب نصیری، تا الان مراعاتت رو کردم، خدا شاهده

میتونم با دستای خودم خفت کنم! انقد پولتو به رخ من نکش! من خریدنی نیستم.

دست از سر کچلم بکش!

بعد دوباره راه افتادم و بازم دنبالم اومد: اخه چرا ناز میکنی خب؟ مگه من چمه؟!

مگه چکارت کردم؟! بخدا بهتر از من گیرت نمیادا....ببین من خیلی دوست دارم چراپ

نمیفهمی؟! با هرکی انقد بداخلاقی میکردی میرفت دیگه پیداش نمیشد!

زیر لب گفتم: دقیقا! فقط نمیدونم تو چرا گورتو گم نمیکنی! پیله!

قدماشو تند تر کرد و اومد جلوم ایستاد: فقط یه هفته! یه هفته باهام باش بعد

اگه نخواستی میرم پشت سرمم نگاه نمیکنم!

کارد میزدی خونم در نمیومد! دیگه نمیدونستم چی دارم میگم فقط دهنمو وا کردم

و گفتم: ببین نصیری! من کسی تو زندگیمه! قانونی! شرعی! کلا منو تموم شده بدون!

اگه بخوای بازم به این کارات ادامه بدی به حراست اطلاع میدم!

و بعد خواستم راه بیوفتم که کیفم رو کشید و منو به خودش نزدیک کرد! نزدیک بود

از پشت بیوفتم! دستم رو گرفت و کشید و انگشت حلقمو نگاه کرد و با حرص گفت:

قانونی؟ شرعی؟! پس کو حلقت؟! چرا دروغ میگی بهم؟! چرا میخوای منو از خودت

دور کنی؟!

دستمو کشیدم و پاشو محکم لگد کردم: عوضی!

و بعد سرعتم زیاد کردم و تقریبا میشه گفت از ساختمون دانشگاه دوییدم بیرون

و اون نصیری هم پشت سرم با قدمای تند تند اومد: مهتاب اگه حرفی که زدی

راست باشه بدبختت میکنم! جرات داری وایسا!

ترسیده بودم...از اون حرکت یهوییش....و حالا هم ازین حرفش!

قلبم به تپش افتاده بود و نفسام بریده بریده شده بود و تا جایی که میتونستم

تند تند راه میرفتم.  همونطور که تو حیاط میرفتم با خودم گفتم الان رامان اومده

و سریع میرم سوار ماشینش میشم و از دست این نصیری راحت میشم اما یادم

اومد سر کلاسش بهش پی ام دادم که ظهر دنبالم نیاد!

اه لعنتی! لعنتی! ادم ترسویی نبودم ولی این خشونت یهوییه نصیری ترسوندم!

میترسیدم یه بلایی سرم بیاره! هنوز داشت دنبالم میومد و چرت و پرت بلغور میکرد!

با ایکه فاصلمون از هم زیاد بود اما بازم میترسیدم! قدم هام رو تندتر میکردم ولی

اون هی بهم نزدیک و نزدیک تر میشد! این حسینی هم که فقط بلد بود الکی

گیر بده! الان که باید باشه یقه ی این نصیری رو بگیره معلوم نیست کجاست!

همونطور که میدوییدم پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم که خیلی بهم نزدیک

شده! الانا بود که بهم برسه! کاسه ی چه کنم چه کنم هنوز تو دستم بود

که متوجه هامین شدم که اون طرف تر تو پارکینگ دانشگاه بود و داشت سوار

ماشین آزرای سفید رنگش میشد. تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که برم سمت

ماشینش! ففط میخواستم یه جوری خودمو از دست نصیری خلاص کنم و هامین

دم دست ترین راه بود! با اینکه غرورم خیلی مهم بود واسم اما الان جونم مهم

تر بود! سوار ماشین شد و روشنش کرد و منم هی قدمام رو تند تر کردم تا قبل 

از اینکه حرکت کنه بهش برسم! دیگه بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم فقط دوییدم

 و به ماشینش رسیدم و درشو باز کردم و صندلی جلویی نشستم و سریع درو قفل کردم.

نشسته بود تو ماشین و داشت کمربندش رو میبست و با دیدن من چشماش گرد

شد: بد نباشه؟!

همونطور که فس نفس میزدم با چشمایی که ترس توشون موج میزد نگاهش کردم:

میشه فقط بری؟! جون جدت راه بیوفت!

متنفر بودم که بخوام به کسی التماس کنم...یا محتاج کسی باشم! یا حتی بعضی وقتا

از اینکه از کسی کمک بخوام متنفرم بودم مخصوصا اینکه اون شخص هامین باشه!

اما انقد ترسیده بودم که همه ی این قانونام رو زیر پا گذاشتم. خیلی از نصیری و اون

حرفاش ترسیدم و تنها دری که اون لحظه به روم باز بود هامین بود!

خمی به ابرو داد: راه بیوفتم؟ مگه من رانندتم؟!

چشمامو روی هم فشار دادم و بریده بریده گفتم: توروخدا راه بیوفت!

مکثی کرد و اخمش بیشتر شد و یه نگاه بهم انداخت: چـ...چه مرگته؟! چرا نفس

نفس میزنی؟!

نگاهش کردم و خواستم دهنم رو وا کنم که چیزی بگم که نصیری رسید به ماشین و 

سمت شیشه ی هامین خم شد و دستش رو به در ماشین تکیه داد و با انگشتش

چندباری به شیشه ضربه زد.

هامین با گیجی چرخید سمت پنجره و شیشه رو داد پایین و همونطور که ابروهاش

رو داده بود بالا گفت: بله؟

صیری با همون چشمای خبیثش نگاهم کرد و بعد یه لبخند زیر پوستی زد و رو به 

هامین گفت: به به...استاد حکمت!

امین لبخند محوی بهش زد: علیک سلام، اقای نصیری. امرتون؟

احسان نیشخندی زد: استاد شما همیشه دانشجوهاتون رو سوار میکنین؟

هامین خمی به ابرو داد و چرخید و به من که رنگ از رخم پریده بود و هنوز

داشتم نفس نفس میزدم نگاه کرد و فک کنم فهمید چه مرگمه.

باز سرش رو چرخوند سمت نصیری و زیرلبی گفت: اگه ادمایی مثه تو دنبالشون

افتاده باشن اره.

احسان اخمی کرد: چیزی گفتین استاد؟

هامین لبخندی زد و خونسرد سری تکون داد: اره. گفتم دانشجوهای مورد علاقم رو

سوار میکنم.

"دانشجوهای مورد علاقم" ....

نفسم تو سینه حبس شد...!














اینم از این پارت ببخشید که دیر به دیر اپ میکنم

بازدید و نظرات به شدت پایین اومده و اصلا انگیزه ای

واسه پست گزاشتن واسم نمیمونه




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ پنجشنبه 4 شهریور 1395 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه