تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 7
سلام سلام

با قسمت جدید این داستان اومدم

برای خوندنش تشریف ببرین ادامــــــــــــه.....

نظر فراموش نشه ها






" Part 7 "





رسیدم به اخرین پله و راهمو کج کردم و خواستم برم سمت اشپزخونه

که اون طرفِ پله ها بود که با دیدن رامان سر جام میخکوب شدم..ز

لبخندم رو لبم ماسید و نزدیک بود وا برم!

این اینجا چیکار میکرد؟! سر صبحی خونه ی ما چی میخواست؟!

سر جام ایستادم و گنگ نگاهش کردم، خورشید هم پشت سر م ایستاده

بود و بدون هیچ حرفی به رامان نگاه میکرد.

رامان سری تکون داد و مثل همیشه خجالتی گفت: سلام.

اخمی کردم: سلام و کوفت! اینجا چیکار میکنی؟!

چشمای خورشید گرد شد و همونطور که پشت سرم ایستاده بود یکی

زد به بازوم و زیر لب گفت: مهتاب! سلام کن!

دستم رو کشیدم و گفتم: نه میخوام بدونم این ساعت 7 صبح خونه ی 

ما چیکار میکنه؟! چیه هنوز هیچی نشده فاز شوهری برداشتی؟

اومدی چکم کنی؟ ببینی کجا میرم کجا میام؟! یا اومدی صبحونه رو با

همسرت بخوری؟! خاله فرح فرستادتت؟!

خونم به جوش اومده بود...نکنه این واقعا فک کرده شوهر منه؟! اومده

اینجا که چی؟! اومده چیکار!؟؟ چرا این دوتا خانواده دست از سر ما

نمیکشن! بابا پسراتونو بزور بهمون انداختین حالا بزارین نفس بکشیم!

ما نخوایم شوهر کنیم کیو باید ببینیم؟!

با حرص به رامان خیره شده بودم و رامان هم ساکت مونده بود،طبق

معمول، که یهو مامان از تو اشپزخونه اومد بیرون و گفت: رامان بفرما

صبحانه بخــ...

و با دیدن من و خورشید حرفشو عوض کرد: عه اومدین...بیاین صبحونه 

بخورین.

با عصبانیت به مامان نگاه کردم: مامان این اینجا چی میخواد!؟ تو بهش

گفتی بیاد؟!

مامان چشم غره ای بهم رفت: مهتاب!!!

عصبانیتم بیشتر شد و به رامان که تمام مدت مظلومانه ساکت بهم 

چشم دوخته بود نگاه کردم: اینجا چیکار داری؟!

مامان تهدیدوار گفت: مهتاب درست رفتار کن!

رامان مکثی کرد و اروم گفت: اومدم شمارو...ببرم دانشگاه.

مامان لبخند مصنوعی ای زد: لطف داری رامان جان...

پریدم تو حرف مامان و رو به رامان گفتم: من و خورشید خودمون ماشین

داریم، اگه نمیدونی بدون! انقدرم سعی نکنین خودتون رو به من و خورشید

نزدیک کنین! این کارتون با تحمیل کردن هیچ فرقی نداره! نه من نه خورشید

راضی به این ازدواج نیستیم! این وصلت با این کارای مصنوعیتون شیرین

و واقعی نمیشه!

چند ثانیه ای تو سکوت گذشت تا اینکه رامان نفسشو داد بیرون و اروم

گفت: تو ماشین منتظرتون میمونم.

و بعد بدون هیچ حرفی پشتش رو به ما کرد و به سمت در حال راه افتاد.

ماما دو دستی زد به صورت خودش: خاک به سرم شد!

یه چشم غره بهم رفت و گفت که منو میکشه و بعد رفت دنبال رامان. 

همونطور که اخم کرده بودم پوفی کردم و کیفم رو روی کولم صاف کردم و 

رفتم توی اشپزخونه و کیفم رو کنار پایه ی صندلی انداختم و با حرص خودم

رو روی صندلی انداختم. به بابا سلام کردم و با اخم غلیظی که روی پیشونیم

نقش بسته بود شروع به خوردن صبحونه کردم که البته زهرمارم شد، به

لطف رام رام خان -_-

خورشید نشست و یه نفس عمیق کشید و همونطور که چایی میریخت گفت:

اخه این چکاری بود مهتاب...؟

همونطور که با حرص لقمه ی نون پنیر رو میچپوندم ته دهنم گفتم:

چو چو چوکاری بود؟! حوقش بود! ( چی چی چکاری بود؟! حقش بود!)

بابا گیج نگاهمون کرد و یه قلوپ چای خورد: چیشده دخترا؟ رامان چرا نیومد

با ما صبحانه بخوره؟

قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم خورشید گفت: هیچی بابا جون...

چشمامو چرخوندم و چیزی نگفتم و سکوت پا بر جا بود و تنها صدایی که

شنیده میشد ، صدای هورت کشیدن چایی بود تا اینکه مامان اومد توی اشپزخونه.

تنها. میدونستم که الان تواناییه این رو داره که چشمام رو از حدقه در بیاره.

با عصبانیت اومد و نشست پشت میز و انگشتش رو تهدیدوار گرفت سمتم:

این چه کاری بود دختره ی سرتق؟!

بابا خمی به ابرو داد: یکی به من بگه اینجا چه خبره!

مامان بی توجه به بابا بهم گفت: ببین مهتاب! این راهی که داری میری تهش

بن بسته! اگه فکر میکنی با این رفتارا و این لج و لجبازیا میتونی عروسی رو

کنسل کنی سخت در اشتباهی!

اخم کردم و دستمو کوبیدم روی میز: مامان!!

مامان نگاه خشمگیی به سمتم پرتاب کرد: ساکت! حرف نباشه! الان میری ازش

معذرت خواهی میکنی بعدشم باهاش میری دانشگاه!

از حرص دندونام رو روی هم ساییدم و دستم رو مشت کردم. از کوره در


رفته بودم و کنترل نداشتم. از جام بلند شدم و کیفم رو زدم سر کولم و با 

عصبانیت تمام گفتم: با اجازتون!

و بعد از اشپزخونه زدم بیرون. خورشید هم پشت سر من از اشپزخونه

اومد بیرون و صدام زد: مهتاب! مهتاب صب کن!

سرجام ایستادم و خورشید رسید بهم: خوبی؟ اروم باش خب...؟مهتاب

توروخدا اینطوری نکن...درست میشه. همه چیز درست میشه باشه؟

نفسمو کشیدم داخل و با کلافگی گفتم: نمیدونم چرا مامان ازش خواسته

بیاد دنبالم! خوبه ما خودمون ماشین داریم! اصلا چرا به هامین نگفته بیاد؟!

مامان کلا قفل کرده رو  من!

خورشید اروم سر تکون داد: مامان بهش نگفته بیاد...خودش اومده.

یکی از ابروهامو دادم پایین: خودش؟ خودش برای چی باید بیاد؟ تو از کجا

میدونی؟

لباشو تر کرد: دیروز توی پارک بهم گفت. گفت فرح خانوم ازش خواسته

همچین کاری کنه.

چشمامو تو حدقه چرخوندم: زارت!

بعد نفسمو دادم بیرون: خیله خب، ظهر میبینمت. فعلا کاری باری؟

خورشید با نگرانی گفت: چیکار میکنی؟ باهاش میری؟

قری به چشمام دادم: چیکار کنم؟ میگی نرم؟ مگه ندیدی مامان خونم

رو تو شیشه کرد!

خورشید اروم سری تکون داد و گفت: باشهه عزیزم.

لبخند شیطونی زدم:حالا اگه خیلی دوسش داری تو باهاش برو من با

ماشین خودمون میرم. مامانم که نمیفهمه جاهامونو عوض کردیم!

اخمی کرد و زد به بازوم: ای زهرمار با این نقشه هات!

و بعد جفتمون خندیدیم.

باهاش خداحافظی کردم و از حیاط زدم بیرون. رامان توی ماشین نشسته

بود. شونه هامو بالا انداختم و نفسمو محکم دادم بیرون و در ماشین

رو باز کردیم و روی صندلی جلو کنار رامان نشستم.

بدون اینکه چیزی بگم چند ثانیه ای اسکنش کردم، یه شلوار جین پوشیده

بود با یه تیشرت سفید رنگ ساده و روی تیشرتش یه پیرهن استین بلند 

فیلی رنگ پوشیده بود و استین هاش رو تا زده بود بالا و دکمه های پیرهنش

هم باز بود. با حرص نفسمو دادم بیرون و چشمام رو چرخوندم و همونطور

که به رو به رو نگاه میکردم گفتم: سلام. 

اونم همونطور که به رو به رو خیره شده بود و جفت دستاش روی فرمون

بود ابروهاش رو داد بالا و گفت: علیک سلام.

چیزی نگفتم و بعد از مکثی کوتاه با سردی گفت: فکر نمیکردم تشریف

بیارین.

خیلی عصبی و ناراحت بنظر میرسید. دیشب اونطوری بهش پریدم و گفتم

رانندگیتو بکن و امروزم که این ماجراها پیش اومد. حس میکردم خیلی ازم

ناراحت و عصبیه و واقعا تحملش تموم شده که اینطوری حرف میزنه. اخه 

معمولا لحن حرف زدن رامان اینطوری نبود.

لبمو از حرص جوییدم و بعد گفتم: نمیخواستم، ولی به لطف شما مامانم

مجبورم کرد.

چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد بازم سریع نگاهش رو ازم گرفت، نفس عمیقی

کشید و من من کرد: مهتاب...مهتاب خانوم...

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: بله.

لباشو روی هم فشار داد: یـ...یه لحظه منو نگاه کن.

از این حرفش چشمام اندازه ی گردو شد و با تعجب سرم رو چرخوندم سمتش

و با همون چشمای گرد شدم بهش نگاه کردم.

این حرفش خیلی غیر منتظره و یهویی بود! اخه تا اونجایی که یادمه رامان

همیشه سرش پایین بود و سالی یه بار چشمش به من میخورد و این من

بودم که باید ازش میخواستم یکم سرشو بالا بگیره و نگاهم کنه! اما الان

این رامان بود که ازم خواست نگاهش کنم! چیزی خورده بود!؟ واقعا این

رامان بود؟!

چند ثانیه بهم نگاه کرد ولی بازم انگار خجالت کشید و نگاهش رو ازم گرفت

و نفسشو داد بیرون. زارت! -_-

منو بگو فک کردم این عوض شده یکم ته دلم خوشحال شدم. ولی این 

هنوز همون ماستیه که بود.

لبمو جمع کردم و خمی به ابروهام دادم: چیه خو؟! میگی نگات کنم بعد

روزه ی سکوت میگیری؟

با کلافگی گفت: میتونم...باهات راحت حرف بزنم؟

چند باری پلک زدم و بعد اروم سر تکون دادم: آ...آره. اره.

ینی چی میخواد بگه که انقد این دست اون دست میکنه؟! و اجازه میگیره

که راحت صحبت کنه!

چند ثانیه به رو به رو نگاه کرد و بعد جهت نگاهش رو به سمت من تغییر

داد و یه لبخند محو زد: ببین دختر خوب...من نه رانندتم نه قصد دارم چیزیو

ثابت کنم یا بزور خودم رو بهت تحمیل کنم یا این ازدواجو زورکی شیرین کنم.

من فقط اومدم دنبالت چون مامانم ازم خواسته بود واسه رفت و امد دانشگاهت

باهات باشم و منم چون عادت ندارم رو حرف مامانم حرف بزنم اینکارو انجام دادم.

هیچ نمیخوام حرصت رو در بیارم یا عصبیت کنم، باور کن قصد ندارم ناراحتت کنم!

من اصلا ادمی نیستم که اهل جنگ و دعوا باشم و ارومم پس لازم نیست هردفه

با داد و بیداد حرفاتو بهم بزنی. میتونی خیلی راحت و اروم حرفاتو بهم بگی. منم

گوش میدم. لازم نیست همش با من در جنگ باشی یا جبهه بگیری. من تو رو 

مجبور به کاری نمیکنم، فقط دارم چیزی که ازم خواستن رو انجام میدم. بـ...باشه؟

دختر خوب...! رامان منو دختر خوب صدا کرد!؟ رامان ارومی که من میشناختم،

رامانی که منو مهتاب خانوم صدا میکرد حالا بهم گفت دختر خوب؟! این اولین

باری بود اینطوری باهام حرف میزد...ریلکس تر از قبل، محکم تر، و کمی تا حدودی

عصبانیت هم تو لحنش حس میشد. انگار از رفتارم خسته شده بود و میخواست

مودبانه بهم بفهمونه که تمومش کنم... ولی هنوزم تو شوک بودم! تو شوک این

که مثل همیشه خجالتی نبود و خیلی راحت تر از دفعات قبل حرفشو زد! 

پس تو بلد بودی اینطوری هم حرف بزنی و رو نمیکردی؟! خب زودتر میگفتی

منم از همون اول مثه بچه ی ادم باهات رفتار میکردم :|

یکمی از حرفاش خجالت کشیدم، بیشتر از رفتار خودم. میدونم خیلی بد

رفتار کردم ولی همش بخاطر کارای مامان و بابا بوده! واقعا از این اوضاع

کلافه شده بودم و تنها فردی که راحت میتونستم حرصمو همیشه روش

خالی کنم...خب رامان بود!


لبمو گاز گرفتم و چند ثانیه ای ساکت شدم....بعد سرم رو بالا گرفتم

و جهتم رو عوض کردم و چهار زانو روی صندلی به سمت رامان نشستم

و ابروهامو دادم بالا و با شرمندگی گفتم: ببین رامان بابت رفتار دیشب و امروزم

معذرت میخوام. میدونم ناراحت شدی، من فقط از دست خانواده هامون

عصبیم که چرا انقد الکی تلاش میکنن ماهارو بهم نزدیک کنن درحالی که این

رابطه ها از بیخ مشکل داره. هردفه هم که عصبی شدم تو دم دست بودی

و خب...منم که عصبی میشم کنترلم رو از دست میدم. معذرت میخوام..

خیلی تند رفتم. واقعا حقت نبود اینطوری باهات رفتار شه.

بعد شونه هامو دادم بالا و گفتم: 

We're Girls. We Say Things We Don't Mean!

)ما دختریم، چیزایی میگیم که ازشون منظوری نداریم!)

کمی اخم کرد و بعد خندید، مطمئن بودم که متوجه جملم شده چون خلبانها

باید به زبان اینگلیسی مسلط باشن و خب رامان هم میخواست خلبان شه.

لبخند محوی زد: میدونم. تو فقط یه دختر کوچولویی که از دست کارهای

خانوادش عصبیه و واسه لجبازی و مخالفت باهاشون هرکاری میکنه.

خمی به ابرو دادم: کوچولو؟ اونقدرم کوچولو نیستم!

خندید: هرچی...همش یه سال از خواهرم بزرگتری. چه فرقی داره!

لبمو جمع کردم و شیطون نگاهش کردم: منظورت چیه؟ با این حرفت میخوای

بگی منم به چشم خواهر کوچولوت نگاه میکنی؟

ابروشو داد بالا و دستشو رو فرمون جا به جا کرد و همونطور که میخندید

گفت: شاید!

چرخیدم و به صندلی تکیه دادم و با همون لبخند شیطونی که روی لبم

بود گفتم: پس من به چه چشمی نگات کنم؟ من داداش نداشتم که بخوام

به چشم داداش بزرگم بهت نگاه کنم.

سرشو خم کرد و به صنندلی تکیه داد: به چشم دوست...شاید؟

نگاش کردم و بعد از مکثی کوتاه لبخند زدم و اروم سرمو تکون دادم: میتونم.

ولی فکر میکنی تا کی میتونیم اینطوری دووم بیاریم؟

نگام کرد: ینی چی؟ چطوری؟

نفسمو دادم بیرون: شاید من به چشم دوستم به تو نگاه کنم و توهم به چشم

خواهرت منو نگاه کنی، ولی خانواده هامون اینو نمیخوان. اونا یه چیز فراتر

از اینا میخوان.

پوفی کرد: حالا یکاری واسش میکنیم. بریم دانشگاه؟

من من کردم و با اینکه خجالت میکشیدم همچی حرفی بزنم ولی گفتم:

رامان...قبل از این که ببریم دانشگاه...احیانا جایی رو میشناسی که 

بشه صبحونه خورد؟ گشنمه...

خندید: قهر کردی مگه نه؟

خمی به ابروهام دادم و با شیطونی گفتم: نکنه تو روان شناسی خوندی؟!

همونطور که ماشینش رو که یه ال نود نقره ای بود روشن میکرد با تعجب

نگاهم کرد: روان شاسی چرا؟

سرمو تکون دادم: اخه خیلی خوب دخترارو میشناسی....اون از دختر کوچولوی

لجباز...اینم از قهر کردن. انگار خیلی از شخصیت دخترا سر در میاری....

بعد کمی اخم کردم: نکنه قبل از من کلی دوست دختر داشتی؟!

تک خندی زد و دست به فرمون شد: دوست دختر نداشتم ولی یه خواهر

تو خونه داشتم.

لبخندی زدم و کمربندم رو بستم و گفتم: اگه داشتی هم واسه من مهم

نبود.

راه افتاد و همونطور که به جلو نگاه میکرد گفت: اره از اخمی که رو پیشونیت

نقش بست معلومه چقد مهم نبود.

با این حرفش خندم گرفت و همونطور که چشمام گرد شده بود گفتم:

نخیر!

خندید:باشه. کلاست ساعت چند شروع میشه؟

جواب دادم: هشت.

به ساعت مچیش نگاه کرد: خوبه وقت داریم هنوز. بریم به این خواهرمون

صبحونه بدیم بعدشم بفرستیمش کودکستان!

اخمی کردم و با خنده گفتم: عه!!!

خندید: دانشگاه دانشگاه...ببریم دانشگاه.

حس بهتری داشتم...به این که حالا دوست بودیم. با این حرف رامان که

گفت به م به چشم خواهرش نگاه میکنه و ازم خواست منم مثه دوستم

بهش نگاه کنم قشنگ مشخص کرد که نه من و نه اون بهم حسی نداریم.

و خب این یکم جو رو بهتر و راحت تر میکرد. شاید اینجوری بهتر بود...

اینکه دوست باشیم رو میگم. اینجوری نه اون مثل قبل اروم و ساکت و خجالتی

بود و نه من حس بدی داشتم و حوصلم سر میرفت.

یجوری انگار حالا یه صمیمیتی بینمون برقرار بود،راحت میشد باهم

ارتباط برقرار کنیم، راحت میشد حرفامونو بهم بزنیم. بدون اینکه اون

خجالت بکشه یا من بخاطر رفتار خجالتیش حرص بخورم. حالا دیگه رک و راست

بهم گفته بودیم که ته دلمون هیچ حسی بهم نداریم. حالا به طور مستقیم که

نه، ولی خواهر و دوست معنی دیگه ای نمیتونست داشته باشه. حالا فقط

مونده هرکدوم به مراد خودمون برسیم....نمیدونم رامان کسی رو داشت یا

نه، ولی میدونم از ازدواج با من راضی نبود. واقعا هزار مرتبه شکر که این

دوستیمون اوضاع و جو بینمون رو بهتر و قابل تحمل تر کرد!

ولی از کجا معلوم...شاید این دوستی تهش به عشق

ختم شد، کی میدونه؟!

منتهی اگه هامین پاشو از قلبم بزاره بیرون -_-

هامین هامین هامین....

دو روز بود ندیده بودمش و دلم واسه قیافه ی نحسش و اون لبخند دخترکشش

تنگ شده بود...پسره ی اشغال. ازت متنفرم! نمیدونم تو قلبم چی میخوای!

واقعا جایگاه هامین رو نمیدونستم. میدونستم توی سرمه یا توی قلبم؟!

نمیدوستم واقعا دوسش دارم یا این یه حس زود گذره که ته دلم رو قلقلک میده؟

شاید از لج و لجبازیامون خوشم اومده بود و هامین همبازیه لجبازیام شده

بود؟! یا شایدم....واقعا ازش خوشم اومده بود؟






***************




رامان رسوندم دانشگاه و بعد از خدافظی باهاش نزدیک در ورودی دانشگاه

شدم و قبل از اینکه برم داخل یه زنگ به سمیرا زدم: الو سمی؟ کجایی؟پ

عه...خب...کی میرسی؟ خیلی طول میکشه؟ باشه پس من میرم داخل.

اره...باشه میبینمت.

گوشی رو قطع کردم و همونطور که توی دستم گرفته بودمش وارد دانشگاه

شدم و داشتم از تو حیاط مدرسه رد میشدم که یه صدای اشنا و گوش خراش

صدام زد: خانومِ درخشان!

چشمامو توی حدقه چرخوندم و دندونامو بهم ساییدم. بر خر مگس معرکه لعنت!

من هردفه باید گیر این مرتیکه بیوفتم ینی؟!

چرخیدم و قیافه ی کج و ما وجه جناب حسینی رو دیدم. حراست و گیر بده ی

دانشگاه! همونطور که تسبیحش رو بین انگشتاش میچرخوند گفت:

خانوم درخشان شما احیانا اینجارو با خونه ی خاله اشتباه نگرفتین؟

اخمی کردم: منظورتون رو واضح بگین اقای حسینی!

یه نیم نگاهی بهم انداخت: حس نمیکنین با این لباساتون چشم پسرای دانشگاه

درمیاد میوفته کف دستشون؟

تک خندی زدم و دست به بغل ایستادم: نکنه چشمای پسرای دانشگاه رو هم

من باید کنترل کنم؟! چرا شما فقط دخترا رو ارشاد میکنین؟ سر وضع پسرارو

دیدین؟ اینجارو با RunWay اشتباه گرفتن!

سری تکون داد: خانوم درخشان این لباستون مناسب دانشگاه نیست...

به سرتاپام یه نگاه انداختم و یه دقه واقعا به خودم شک کردم! اما مانتوم هیچ

مشکلی نداشت! فقط یکم کوتاه بود همین! یه شلوار جین پوشیده بودم با یه

مانتوی سبز لجنی و یه مقنعه ی مشکی رنگ. استین هام رو هم طبق معمول

کشیده بودم بالا و موهامم ریخته بودم سمت چپ. خیلی ساده مثل همیشه!

سر صاحب مرده ی من این همیشه باید گیر بده بهم! اومدم دهنم رو باز کنم

و یه چیزی نثارش کنم که یهو یه صدای اشنا که از دور نزدیک میشد به گوشم

رسید که میگفت: اقای حسینی حالشو بگیرا...این دفه اولش نیست!

زیر لب گفتم: تو دیگه کدوم خری هستی!

و همزمان سرم رو با حرص چرخوندم سمت صدا و با دیدن قیافه ی هامین

چشمام اندازه ی نعلبکی شد!









اینم از این پارت منتظر نظرات خوبتون هستم ^^




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 09:17 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه