تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 6
سلام به همگی

بعد از یک هفته و اندی غیبت برگشتم و پارت جدید داستان رو براتون اوردم

برای خوندنش تشریف ببرید ادامه و نظرم فراموش نشه ~







" Part 6 "





" مهتاب "

خورشید ادرس خونه ی هامین اینارو گرفت تا بره اونجا! هرچی اصرار کردم که نره قبول

نکرد که نکرد! اخه بعد از این رفتارای هامین میخواست بره خونشون چیکار؟!

مدام میگفت ثریا خانوم منو دعوت کرده و باید برم و زشته و بلا بلا بلا -_-

اگه من بودم که عمرا میرفتم! تاز واسه ثریا خانوم سیر تا پیازو تعریف میکردم که خودش

یه اش با یه وجب روغن روش واسه هامین بپزه!

ولی متاسفانه من خورشید نبودم و خورشیدم که کلا گوشش بدهکار نبود.

سوار ماشین رامان شدیم و داشتیم میرفتیم سمت خونشون چون فرح خانوم منو دعوت 

کرده بود خونشون واسه شام و این حرفا....درست مثه خورشید که رفت خونه ی هامین

اینا. دستم رو به در تیکه داده بودم و به رو به رو خیره شده بودم و اعصابم هنوز بخاطر

کاری که هامین با خورشید کرد حسابی خورد بود.

رامان یه لحظه نگاهم کرد و بعد باز به رو به رو خیره شد و اروم صدام زد:

مهتاب خانوم...

بدون اینکه نگاهش کنم با بی حوصلگی گفتم: بله...!

مکثی کرد و گفت: حالتون...خوبه؟

چشمامو چرخوندم و به بیرون از پنجره چشم دوختم و غرغر کردم: خوب بنظر میرسم؟!

لبشو تر کرد و بعد از مکثی کوتاه گفت: میتونم بپرسم هامین چیکار کرده بود...؟

سرمو چرخوندم سمت و یه نگاه عصبی پرتاب کردم سمتش و گفتم: نخیر!

اه! اینم که وقت گیر اورده! فضول!

چشماش طبق معمول گرد شد ولی بازم به خیابون چشم دوخت و اروم گفت:

ببخشید، قصد عصبی کردنتون رو ندارم...فقط میخواستم بدونم چیکار کرده که شما

انقد عصبی شدین و خورشید خانوم اونقدر ناراحت شدن....

پوفی کردم و رو بهش گفتم: یه وقت شهید نشی از فضولی!

چشماش اندازه ی نعلبکی شد و بعد برای چند ثانیه بهم نگاه کرد و اروم گفت:

قصدم فضولی نبود....

سرمو به پنجره تکیه دادم و گفتم: پس به رانندگیت ادامه بده!

و بعد سکوت مطلق....

دیگه تا خونشون نه من حرف زدم نه اون، فک کنم خیلی ناراحت شد. ولی به من چه

خب؟! خودش داشت میدید من اعصاب ندارم باز هی به دست و پام میپیچید و رو 

مخم مته میزاشت!

رسیدیم خونشون و بعد از حال و احوال و رویوسی با فرح خانوم رو بهش گفتم:

خاله فرح من کجا میتونم لباسمو عوض کنم؟

لبخندی زد: توی اتاق رانا عزیزم. برو لباستو عوض کن بعدشم زود بیاین واسه شام.

خمی به ابرو دادم: رانا...؟

فرح خانوم خندید و ابروهاشو داد بالا: اها! معرفی نکردم نه؟! رانا دخترمه.

لبخندی زدم و سرتکون دادم و فرح خانوم با چشم و ابرو به رامان گفت منو ببره توی

اتاق رانا و رامانم از خجالت اب شد....

این اخلاقش مثه خورشید میموند....الان اگه خورشید هم بود یه چندباری از خجالت

رنگ عوض میکرد!

از گوشه ی چشمش بهم یه نگاه انداخت و بعد سری تکون داد و بدون اینکه چیزی بگ

راه افتاد و منم پشت سرش رفتم،به در اتاق که رسیدیم در زد و بعد از مکثی کوتاه

در رو باز کرد و وارد شدیم.

دختری که خواهرش باشه پشت میز نشسته بود و سرش گرم طرح زدن رو یه مقوای

بزرگ بود.

با دیدن ما از جاش بلند شد و با کلی شوق و ذوق گفت: عه، سلام!

و با لبخند بزرگی بهمون نگاه کرد. رامان نگاهم کرد و گفت: مهتاب خانوم، این خواهرمه

رانا.

و بعد رو به رانا گفت: رانا، ایشونم مهتاب خانومن.... و بعد صداش ارومتر شد و با یه

لحن خجالتی گفت: همسر ایندم...

با شنیدن این جملش چپ چپ نگاهش کردم و تو دلم اداشو دراوردم، " همسر ایندم "!

همسر اینده؟! -_- چایی نخورده فامیل میشه! رانا هم داشت با شیطونی نگاهم میکرد

و متوجه شدم که خندش گرفته و سعی داره جلوشو بگیره، همین باعث شد خودمم

خندم بگیره و دوتایی زدیم زیر خنده! 

رامان که از این کار ما متعجب شده بود و حسابی هم تا همین الانش خجالت کشیده

بود گفت: تـ...تنهاتون میزارم.

رانا هم خندید و گفت: اره اره برو من میخوام یکم خواهر شوهر بازی در بیارم!

یا پیغمبر....خواهر شوهر بازی! البته من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم! ولی خب خیلی

شر بنظر میرسید...ولی از نوع خوبش!

رامان به سرعت از اتاق رفت بیرون و من رانا تنها شدیم. کیفم رو گذاشتم رو تختش و 

دستم رو دراز کردم سمتش: مهتاب.

با لبخند بانمکش دستم رو گرفت و فشرد: رانا.

سری تکون دادم: چند سالته؟

با همون لبخندش جواب داد: 18.

چشمام گرد شد: شوخییییی! من 19 سالمه!

چشماش خندید: ایوووول! فک نمیکردم تقریبا همسن باشیم! چقد خوبه اینطوری! کلی

بهمون خوش میگذره!

خندیدم: منم فک نمیکردم خواهر شوهرم ممکنه انقد باحال و خاکی باشه!

یه لبخند شیطون تحویلم داد: اختیار داریـــــــــی!

بعد جفتمون خندیدم. رانا بهم اشاره کرد: بشین بشی.

همونطور که شالم رو درمیاوردم نشستم روی تختش و خود هم نشست رو به روم

و با لبخند گفتک مانتوت رو هم در بیار برات اویزون کنم.

سری تکون دادم و همونطور که دکمه های مانتوم رو باز میکردم اسکنش کردم و یه

نگاه درست و حسابی بهش انداختم.

این دختر فرشته بود! فرشته! پوست سفید برفی داشت و یه صورت خوشکل بیضی

شکل. بر عکس رامان چونه ی گردی داشت،لبای قلوه ای داشت و صورتی بودنشون

حسابی به چشم میومد. یه بینیه استخوانی وسط صورتش جا گرفته بود و چشماش...

وای خدای من چشماش! میشد تو چشماش غرق شد!

برعکس رامان که به خاله فرح رفته بود و چشمای عسلی رنگ داشت، رانا به باباش

رفته بود. رنگ چشماش ادم رو به وجد میارود! یه رنگ از میکس سبزابی و خاکستری

بود و حالتشون باعث میشد چشماش بیشتر از بقیه ی اجزای صورتش به چشم بیاد...

چشماش مثل چشمای روباه بودن....

موهای تقریبا کوتاهی داشت که تا روی شونش میرسیدن و رنگ زیتونی خاصی داشت

که به بوری میزد، مثه رامان. انقدر خوشکل بود که مطمئنا اگه داداش داشتم رانا رو 

واسش خواستگاری میکردم! باشه ازین عروسا....

مانتوم رو دراوردم و با شالم گرفتم سمتش و از چوب لباسی پشت در اتاقش واسم 

اویزونشون کرد و بعد اومد روی تخت رو به روم شست و دستاشو زد بهم:

خب! نقشه ای داری؟!

چشمام گرد شد، یا خدا! نقشه؟! چی میگه؟! نقشه چیه؟!

با گیجی گفتم: نقشه...؟

خمی به ابرو داد و بعد خندید: اره دیگه! نقشه! واسه اذیت کردن رامان.

زدم زیر خنده! منو بگو چی فکر کردم،این چی میگه! 

رو بهش گفتم: وای خیلی باحالی رانا! چقدر با رامان فرق داری! رامان مثل ماست 

میمونه ولی تو مثه خودم شر و شیطونی.

خندید و ابروهاشو داد بالا: اختیار داریــــی. کلا منو رامان خیلی متفاوتیم. رامان ساکت

و کم حرف و خجالتیه، جاش من شر و شیطون و زبون درازم.

خندیدم و دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم: وای درست مثل من و خورشید که

زمین تا اسمون باهم فرق داریم! ینی هرچقدر از رامان بخاطر ماست بودنش متنفر بودم

ولی بخاطر توهم که شده حاظرم زنش شم!

بعد همینجور داشتم میخندیدم که متوجه وا رفتن خنده ی رانا شدم...

خودمو جمع کردم و با نگرانی نگاش کردم،چیشد؟! نکنه زیادی حرف زدم؟!

اروم گفت: دوسش...نداری؟

و بعد خیره شد بهم. اوه...لعنتی گند زدم! خدایا حالا چی بگم؟! چجوری جمش کنم؟

ای خدا برت داره از رو زمین مهتاب! چایی نخورده فامیل میشی همینه دیگه!

لبمو گاز گرفتم و گفتم: راستش....من...چیزه...

دستاشو زد بهم و خندید: عالیه!!!!

چشمام اندازه ی نعلبکی گشاد شد و من من کردم: چـ...چی؟!

نگاه شیطونی بهم انداخت: اینجوری دیگه با خیال راحت میتونی اذیتش کنی دیگه عذاب

وجدانم داری! اووووف که چقدر کیف بده!

خندم گرفت: ترسوندیم دختر...مونده بودم چجوری گندمو جمع کنم!

زد زیر خنده و کم مونده بود غش کنه رو تخت: حالا اگ دوسش نداری چرا داری زنش

میشی؟

قری به چشمام دادم و نفسمو دادم بیرون و ماجرا رو از سیر تا پیاز واسش تعریف کردم.

لباشو جمع کرد و اروم سر تکون داد. فضولیم گل کرد و با یه لحن شیطون گفتم:

رامان تاحالا دوست دختر داشته؟ الان چی؟ داره؟

رانا یکم فکر کرد و جواب داد: نه بابا کی با این داداش ماست من دوست میشه!

البته بگذریم که خیلی خوشتیپ و خوش قیافس و دخترا دنبالشن! ولی خودش اصلا

با دخترا صحبت نمیکنه. ینی نمیدونم خجالت میکشه یا چی....کلا دور دخترارو خط

کشیده. شایدم از یکی خوشش بیاد اما هیچوقت بهش نمیگه. از بس خجالتیه.

و چون کم حرف و منزویه کوچیکترین قدمی برای ارتباط با ادما برنمیداره. یا اگه برمیداره

هم خیلی محتاطانه. یا بیشتر اوقات با زور مامان.

اروم سرمو تکون دادم و لبامو غنچه کردم: پس تو چجوری اینارو میدونی...؟

چشماشو گرد کرد و یکی زد به بازوم و خندید: وقتی گفتم دور دخترا رو خط کشیده

منظورم با خودم نبود مهتاب! من خواهرشم.

خندیدم و ادامه داد: با تو چی؟ با تو چجوریه؟ حرف میزنه؟

سرمو تکون دادم: اره...حرف میزنه. اتفاقا تلاش میکنه باهام ارتباط برقرار کنه ولی

من هی شوتش میکنم اونور.

بهم یه چشم غره رفت و به شوخی گفت: هوی! اگه بخاطر این کارت افسرده شه

و دیگه با کسی حرف نزنه چی!

دستمو زدم زیر چونم: راس میگی...بعد کیو اذیت کنیم؟!

و بعد جفتمون خندیدیم.

گفتم: فک نمیکنم از من خوشش بیاد. البته از خداشم باشه ها! ولی در کل میگم.

منو رامان اصن تایپ هم دیگه نیستیم...

خندید و دستاشو تو هوا تکون داد: رامان تیپ هیچکی نیست! فقط با یکی خوشبخت 

میشه! اونم زنیه که لال باشه! بعد جفتشون باهم تو سکوت خوشبخت میشن!

اینو که گفت غش رفتم و از شدت خنده اشکم داشت در میومد که یهو رانا گفت:

خودت چی؟ خودت کسیو نداری؟ کسی رو...دوست نداری؟

و همین باعث شد یهو خندم قطع شه و برم تو فکر...

با این سوالش اولین چیزی که اومد جلوی چشمام قیافه ی نحس هامین بود...

بر خر مگس معرکه لعنت! از دست خودم عصبی شدم، چرا هامین؟! 

ینی واقعا....من انقد ازش خوشم اومده بود...؟ خدایی مهتاب مگه چی دیدی تو

اون میرغضب؟!

خب...خوش قیافست....و خوش تیپه...و وقتی میخنده...وقتی میخنده دلم ضعف

میره! تازه همونطور که دوست دارم شر و شیطونه، درست مثل خودم!

فقط یه چیزی هست که این وسط حرصمو در میاره...نمیدونم! یه سری از اخلاقاشو

نمیتونم تحمل کنم! مدام حرصمو در میاره و باعث میشه بخوام سر از تنش جدا کنم!

ولی از یه طرف منم دوست دارم هی حرصشو درارم و اذیتش کنم. بنظرم این یکی

از فان ترین کارای دنیاس.

اه...اصن مگه تو چی داری مرتیکه ی کله گچی که انقد دل منو بردی؟ چرا باید با

اون سوال رانا صورت نحس تو میومد جلو چشام؟ ینی واقعا دلم پیشت گیره؟!

با صدای رانا از تو خیالاتم اومدم بیرون: مهتاب...مردی؟!

گیج نگاش کردم: هـ...ها؟

لبخند محوی زد: لابد خیلی دوسش داری که اینطوری رفتی تو فکر....

سرم تکون دادم و بریده بریده گفتم: نــ...نه...نمی..نمیدونم. 

بعد به رانا نگاه کردم و چند ثانیه ای مکث کردم و به این فکر کردم که من واقعا از

هامین خوشم اومده؟! اخه....اخه هامین قرار بود با خورشید ازدواج کنه.

ینی....من از شوهر خواهرم خوشم اومده؟!

نفسمو دادم بیرون و گفتم: مطمئن نیستم رانا...اصلا نمیدونم حسی دارم یا نه و

نمیدونم اگه حسی داشته باشم درسته یا نه!

سرشو کج کرد و دستشو انداخت دور گردنم: حتما حسی داری که اینطوری ذهنت

رو مشغول کرده....

بعد لبخندی زد: بیخیال حالا! دانشگاه کجا میری؟ چی میخونی؟ من معماریم، سال 

اول دانشگاهم.

و همینطوری شبمون ادامه پیدا کرد....




******************




همونطور که مقنعم رو جلوی اینه صاف میکردم گفتم: خورشید امروز تا چند کلاس داری؟

میتونی دنبال منم بیای ظهر؟

همونطور که وسایلاشو میریخت توی کیفش جواب داد: تا دو. مثه خودت.

دستی به موهام کشیدم و تو اینه به خودم یه چشمک زدم و زیر لب گفتم:

عجب جیگری شدی مهتاب خانوم!

خورشید گفت: مگه رامان نمیاد دنبالت؟ خب واسه رفت و امد میاد دیگه...

چشمام گرد شد و اخمی کردم و چرخیدم سمت خورشید:

اون چرا بیاد؟! مگه خودمون ماشین نداریم؟!

بعد دست به سینه ادامه دادم: بعدشم....من با اون نردبون جایی نمیرم. میخوای

تو ماشینو بده من خودت باهاش برو!

خوبرشید چندباری رنگ عوض کرد و نگاشو ازم گرفت: مــ...من؟! من چرا برم؟! اون شوهر

توئه...

نفسمو فوت کردم و چشمامو چرخوندم و اداشو دراوردم: شوهر توئه! شوهر کجا

بود؟ من زن این نمیشم. توهم زن هامین نمیشی!

دستشو زد زیر چونش و اهی کشید: ینی میشه؟ میشه این اوضاع مسخره تموم شه؟

نشستم کنارش: اخه مهتاب واست بمیره خورشید خانوم. غصه نخور. من خودم

جهنم، تورو میبینم دلم کباب میشه واست که!

با چشمای ناراحتش نگام کرد: مهتاب....

دستمو انداختم دورش: جونم.

مکثی کرد و لباشو روی هم فشار داد: من هامین رو دوست ندارم مهتاب....

لبامو جمع کردم: خب منم دوسش ندارم خورشید.

اخمی کرد و هلم داد اونور: اه مهتاب! دو کلوم نمیشه باهات درد و دل کرد!

خندیدم: باشه باشه....جدی! خب منم رامانو دوست ندارم ولی میگی چیکار کنیم؟

من که دیگه خسته شدم بس که غر زدم!

پوفی کرد: اولین باره میبینم بیخیال نشوندن حرف خودت رو کرسی شدی!

ابروهامو دادم بالا: من همچین حرفی نزدم. فقط گفتم از غر زدن خسته شدم،مگرنه

من زیر بار حرف زور نمیرم. حالا هم پاشو بریم یه چیزی بزنیم تو رگ و بریم.

از جاش که بلند شد یه نگاه شیطون بهش انداختم: قوربون خواهرم برم که امروز

تیپش کپیه منه و خیلی خوشتیپ شده!

محو لبخند زد: چون تیپم مثه توئه؟

خندیدم و لپشو کشیدم: نه، شما همیشه خوشتیپی.

بعد جفتمون خندیدم. صدای مامان از طبقه ی پایین اومد: دخترا! صبحونه!

منم در جواب داد زدم: اومدیم!

و بعد رفتیم سمت پله ها. کیفم رو روی کولم تکون دادم و پله هارو دوتا یکی کردم

و خیلی شنگول داشتم از پله ها میرفتم پایین و خورشیدم پشت سرم اروم داشت

میومد پایین. رسیدم به اخرین پله و راهمو کج کردم و خواستم برم سمت اشپزخونه

که اون طرفِ پله ها بود که با دیدن رامان سر جام میخکوب شدم....











اینم از این پارت اصنم کم نبود 

منتظرتونم




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 08:55 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه