تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 27
سلام به همگـــــــــــی

تابستونتون بخیر با پارت جدید مزاحمتون میشم

برای خوندش بفرماییــــــــــــد ادامه

و منم مثل همیشه منتظر نظراتتون هستــــم ~








" Part 27 "




بازم داد زدم:

الان دیگه با دخترای لوسی که میشناسم هیچ فرقی نداری ترمه! از همشون

بدتری!

اینو که گفتم یهو زد زیر گریه....چشماش خیس شدن و اشکاش گوله گوله

سر خوردن رو لپاش که حالا از شدت عصبانیت سرخ شده بودن....

لبشو گاز گرفت و نزاشت صدای هق هقش رو بشنوم و شکسته شدن

بغضشو ببینم. محکم اشکاشو پاک کرد و محکمتر منو با دستش کنار زد و

در اشپزخونه رو باز کرد و دویید بیرون. نفسمو دادم بیرون و چشمامو بستم و

دستم رو روی صورتم کشیدم....واقعا ترمه چش شده بود؟! هرکار میکردم 

نمیتوستم دلیل این کارشو درک کنم...چون تا چد دقه قبلش حالش خوبه خوب

بود! یهو منفجر شد.... فکر نمیکردم گریه کنه....ینی خیلی زیاده وری کردم؟

اخه خیلی عصبیم کرد! حالا نسترن چی با خودش فکر میکنه؟! اوووف...

رفتم سمت پارچی که ترمه گوشیمو انداخته بود توش و یکم استین لباسم

رو کشیدم بالا و دستم رو بردم توی پارچ و گوشیم رو کشیدم بیرونن..با دستمال

کاغذی خشکش کردم ولی صفحش خاموش شده بود و هرکار میکردم روشن

نمیشد. معلوم بود این گوشی دیگه گوشی بشو نیست!

گذاشتمش توی یکی از کابینتا تا اخر شب بردارمش و با خودم ببرمش که بدمش

به تعمیرگاه، با اینکه شک داشتم دیگه بشه کاری واسش کرد.

دستم رو شستم و پارچ رو خالی کردم تو سینک ظرفشویی. داشتم دستم

رو خشک میکردم که یهو یادم اومد خیلی وقته تنسگل رو تنها گذاشتم!

بابک هر لحظه میتونست از موقعیت استفاده کنه و بره سراغش و یه بلایی

سرش بیاره! میخواستم برم پیش تنس اما از یه طرف دلم پیش نسترن گیر

بود چو واسه اتفاقی که افتاد ازش معذرت خواهی نکردم...

ولی نسترن کیه تنسگل مهم تر بود!

بیخیال نسترن شدم و دستامو خشک کردم و حوله رو پرت کردم روی میز و

به سرعت از اشپزخونه اومدم بیرون. به سختی از بین جمعیت رد شدم تا

برگردم پیش تنسگل همون جایی که نشسته بود روی مبل. همونطور داشتم

میرفتم که یهو  تنس محکم خورد بهم و یه راست اومد توی بقلم!

روش رو برگدوند سمت من و نگام کرد، داشت نفس نفس میزد و انگار هول

شده بود....اخمی روی پیشونیش نشسته بود و عصبی بنظر میرسید...

چش بود؟! نکنه بابک کاری کرده؟! خمی به ابرو دادم و اروم شونه هاش رو

گرفتم و از تو بقلم اوردمش بیرون و همونطور که دستم روی شونه هاش

بود گفتم: چی شده؟

همونطور که نفس نفس میزد اب دهنش رو قورت داد و فقط نگاهم کرد.

پلک هامو بهم نزدیک کردم و یه نگاه دیگه به تنس انداختم: بابک؟

چیزی نگفت و فقط نگاهم کرد، ولی این دفه با نگرانی بیشتر.

نگاهمو ازش گرفتم و سرمو بین جمعیت دور و بر چرخوندم و چشمم به بابک

افتاد که یکم دور تر از ما ایستاده بود و بهمون خیره شده بود....

اونم داشت نفس نفس میزد، انگار تنس رو دنبال کرده بود ولی با دیدن

من سرجاش میخکوب شده بود....








" تنسگل "


روهان با یه دختره که نمیدونم کی بود رفت و بهم گفت همین جا که هستم بمونم.

منم فقط در جواب سری تکون دادم و روهان دور شد. چند دقه ای گذشت و به جمعیتی

که وسط در حال رقصیدن بودن خیره شده بودم ولی فکرم جای دیگه ای بود....

به اینکه روهان امشب چقدر خوشتیپ و همینطور خیلی مهربون شده بود...

یه شلوار مشکی پوشیده بود با یه پیرهن خاکستری که توش چهارخونه های درشت

سفید و خاکستری تیره داشت، استین هاش رو تا زده بود بالا و یه ساعت مشکی

انداخته بود دستش، یه دستبند ظریف چرمی هم تو اون یکی دستش بود.

موهای قهوه ایش رو پیچ داده بود سمت بالا و ژل مالیش کرده بود و یه حالت خیلی

جذاب بهشون داده بود. بوی عطرشم که پیچیده بود توی شش هام....

علاوه بر خوشتیپی، خیلی مهربون هم شده بود! این حجم از مهربونی از روهان

بعید بود....واقعا نمیدونم چجوری شد که یهو از اون شب اینطوری شد....از همون

شبی که منو برد و به دوستاش معرفی کرد ازین رو به اون رو شد!

امشب هم بهم گفت چقدر خوشکل شدم....بهم گفت مواظب خودم باشم...

همش هم کنارم بود و حواسش بهم بود! خوشحال تر از این همه میتونستم بشم؟

دیگه چی بیشتر میخواستم!؟ همه چیز بالاخره بعد از یه مدت سختی داشت

خوب پیش میرفت و زندگیم اروم شده بود....تازه خیلی هم خوش میگذشت!

البته قبل از اینکه باز بابک بیاد به دست و پام بپیچه....گفتم بابک؟ اره، بابک.

فکر کردین با تهدیدای روهان بیخیال شد؟! اگه فکر کردین که شد، نشد!

میدونم من خودمم تعجب کردم و اصلا باورم نمیشد که بابک بعد از اون کتک کاری

جرات کنه بیاد سمتم! ولی وقتی اومد و کنارم نشست نشون داد که پروو تر از

این حرفاست.

غرق در افکارم بودم که متوجه یکی شدم که کنارم نشست، سرم رو چرخوندم

سمتش و با دیدن بابک لبخندی که روی لبم بود محو شد و چشمام گرد.

نمیدونم روهان امروز چی بهش گفت ولی میدونم یه جوری بهش فهمونده بود که

دست از سرم برداره، ولی بابک چرا دست بردار نبود!؟ هرکی بود بیخیال میشد!

نمیدونم بابک خیلی پروو بود یا شجاع؟ و کله شق... و سرتق!

هنوز از دفه ی قبل ترس تو وجودم مونده بود....با دیدنش به لرزه افتادم و سریع

از جام بلند شدم تا خودمو از دستش نجات بدم. بابک هم پشت سرم بلند شد و 

این باعث شد بیشتر و بیشتر بترسم... قلبم انقدر تند میزد که حس میکردم تو

گلوم داره میتپه. با سرعت حرکت کردم و سعی کردم تا جایی که میتونم تند تند

راه برم و تا جایی که میشه ازش فاصله بگیرم...ترسیده بودم، بدجور! خوب بلد

بود با اینطوری رفتار کردن ترسو تو وجودم زنده کنه. اگه بخواد بازم اذیتم کنه چی؟

اگه بخواد بلایی سرم بیاره چی؟ اگه بخواد تنها گیرم بیاره چی؟ این دفه حتی

از دفه ی قبل بدتر میشه! هزار بار بیشتر! چون این دفه نقطه ی ضعف منو میدونه

و خوب میدونم خوب بلده ازش استفاده کنه تا اذیتم کنه...ولی واقعا اینکارو 

میکنه؟! ینی...منظورم اینه که این همه ندای دوست دارم دوست دارم سر داده

بود...واقعا دلش میاد بلایی سرم بیاره؟

قدم هام رو تند تر کردم و یه لحظه پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم داره دنبالم

میاد، تند تر راه رفتم و قلبم دیگه داشت میومد تو دهنم! نفس هام به شماره افتاده

بودن....واقعا چی فکر کردی تنس؟ نکنه فک کردی واقعا دوست داره؟! اگه دوست

داشت که اون دفه اونطوری تو کوچه نمیکشوندت....واقعا ساده ای!

همونطور که لبم رو از ترس میجوییدم نفسمو دادم بیرون و دعا دعا کردم هرچی

زودتر ب ترمه، کیهان یا روهان برسم.... استرس تمام وجودمو برداشته بود و

داشتم از نگرانی پس میوفتادم. بابک هم هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد و 

منم نمیتونستم کاری بکنم چون ایستادن تو این کفشا سخت بود چه برسه به

تند تند راه رفتن یا دوییدن! سعی کردم تند تر برم که یهو مچ دستم رو گرفت و

کشید و به عقب کشیده شدم! انقدر مهمونی شلوغ بود که کسی اصلا حواسش

به ما نبود! همه گرفتار خوردن یا رقصیدن و خوش گذرونی بودن و خر با بارش

اون وسط گم میشد! سرم رو چرخوندم سمتش و با اینکه ترسیده بودم سعی

کردم ترسمو نشون ندم. اخمی کردم و دستمو کشیدم و سعی کردم مچم رو از

تو دستش رها کنم ولی انقدر محکم دستش رو دور مچ من پیچیده بود که حس

میکردم استخوان هام الان تو دستش پودر میشه.... بدجوری اخم کرده بود، معلوم

بود کارد بزنی خونش در نمیاد. انگار عصبانیتش به قدرتش کمک میکرد و همین

باعث میشد دستمو بیشتر و بیشتر بکشه و منم نتونم کاری کنم...

بدجور ترسیده بودم و دلم عین سیر و سرکه میجوشید....نزدیک بود اشکم در

بیاد! میترسیدم دیوونه باز دراره و این دفه واقعا یکاری کنه...مخصوصا حالا که

میدونه کر و لام راحت میتونه هرکاری میخواد بکنه چون مطمئنه صدام در نمیاد

و کسی نیست به دادم برسه!

خدایا خودت کمکم کن.... روهان کجایی...

دستم رو بیشتر کشیدم ولی یهو محکم کشیدم و دنبالش خودش برد و هرچی

محکم پاهامو روی زمین فشار میدادم یا سعی میکردم پاشنه ی کفشم رو روی

زمین ثابت کنم که نتونه منو بکشه اصلا فایده نداشت! کاشکی میتونستم جیغ بزنم!

واقعا این همه ادم دورم متوجه من نشدن؟! ینی حتما باید یه صدایی بشنون تا

کمک کنن؟! چشمشون کاربردی نداره؟! اصلا از کجا معلوم خودشون بدتر از

بابک نباشن.... و شک دارم با جیغ زدن من هم کاری میکردن، چون انقد صدای

اهنگ بلند بود که صدا به صدا نمیرسید!

کشوندم یه قسمت خلوت از خونه که کسی نبود و تنها بودیم و این باعث میشد

هزار بار بیشتر بترسم. معلوم بود با کیهان صمیمیه، مگرنه چجوری ممکن بود انقد

سوراخ سمبه های خونشونو خوب بلد باشه؟!

همونطور که مچ دستم رو گرفته بود محکم پرتم کرد و کوبوندم به دیوار و مچ دستم

رو ول کرد....

کمرم محکم به دیوار سر و سخت خورد و حس کردم تموم استخوان هام شکست...

چشمام رو بستم و همونطور که مچ دستم رو با اون یکی دستم بقل میگرفتم لبم

رو به نشونه ی درد گاز گرفتم....نفسام بریده بریده شده بود....چشمامو باز کردم

و همونطور که ترس تو چشمام موج میزد بهش نگاه کردم، عصبانیتی که توی چشماش

بود حالا از بین رفته بود و غم و ناراحتی جاشونو گرفته بود.

با همون نگاه عجیبش که معنیش رو نمیفهمیدم بهم خیره شده بود و من داشتم

از ترس میلرزدیم...فقط نگام میکرد! ینی چی؟! منو اورده اینجا فقط نگام کنه؟!

چند ثانیه ای نگام کرد،به سرم زد فرار کنم...واقعا تا کی میخواستم منتظر بمونم 

یکی برسه و کمکم کنه؟! چرا خودم دست به کار نشم؟

سریع قدم برداشتم و به سمت راست حرکت کردم ولی سریع تر از من بود،جلوم

ایستاد. بازم راهمو کج کردم و خواستم از یه سمت دیگه در برم ولی بازم جلوم

ایستاد. جلوم ایستاد و راهم رو بست، ابروهاشو داد بالا و نفسشو کشید

داخل و گفت: نترس. کاریت ندارم...

کاریم نداری؟! بازم سعی کردم یه جوری از کنارش بدوام و فرار کنم ولی بازم موفق

نشدم، این دقه با جدیت بیشتری نگاهم کرد: میگم کاریت ندارم. نرو...

خمی به ابرو دادم، که کاری نداری! تموم مدتی که واسم گل میاوردی و تو مترو

دنبالم میکردی میگفتی کاریم نداری و فقط بزارم نگاهم کنی! ولی انگار پاک

یادت رفته دفه ی اخر چه بلایی سرم اوردی! اگه روهان نرسیده بود معلوم نبود

چکار میکردی!

با اینکه ترسیده بودم ولی اخم کردم و انگار یه لحظه عصبانیتم نسبت به حرفاش

به ترسی که توی وجودم بود غلبه کرد و محکم پسش زدم ولی بازم اومد جلوم

ایستاد و دوتا دستاشو گرفت جلوم و با التماس گفت: بخدا کاریت ندارم....قسم

میخورم! فقط گوش کن! تو که همیشه از دستم در رفتی....توروخدا همین یه بار

رو گوش کن...

اینو که گفت ایستادم، نمیدونم چرا واقعا انقدر خریت کردم که ایستادم حرفاشو

بفهمم، ولی ایستادم. چندباری پلک زدم و نگاهش کردم، یه قدم اومد نزدیکتر

و من عقب کشیدم، نزدیک تر ، عقب تر ، نزدیکتر ، عقب تر...

تا جایی که باز کمرم خورد به همون دیوار پشت سرم....حالا دیگه من به دیوار

تکیه داده بودم و بابک هم درست رو به روی من بود. باز هم مثل دفه ی قبل

بیبن بابک و دیوار گیر افتاده بودم و نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاد.

هنوزم میترسیدم و قلبم انقدر تند تند میزد که شک نداشتم ضربانش رو میشد

از روی لباسم دید، اما بازم سعی کردم ترسو جلوه نکنم و اصلا نشون ندم

که ترسیدم. گرچه خودش میدونست. سرم رو انداختم پایین و طبق معمول

نگاهمو ازش گرفتم. اونم سرشو خم کرد تا صورتم رو ببینه....

درست

مثل

همیشه....

ولی این دفه یه چیزی فرق داشت...میپرسین چی؟ خب میگم. این دفه اون

لبخند همیشگی رو لبش نبود....نیشش تا بناگوش باز نبود...چشمای سبز

رنگ قشنگش دیگه نمیخندید....حتی برق هم نمیزد. جاش توشون یه غمی نشسته

بود...و یه لایه ی نازک اشک.

هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری ببینمش....ینی فکر میکردم اصلا نمیدونه ناراحتی

چیه...فکر میکردم همیشه خوشه...همیشه خندونه و هیچی ناراحتش نمیکنه.

خلاصه کنم، فکر میکردم علی بی غمه! ( به کسی که خیلی خوشه میگن)

ولی با دیدن این قیافش نظرم به کل عوض شد.

بهم چشم دوخت و منم چشمامو به چشماش دوختم. مکثی کرد:

تنسگل....لاقل الان درست نگام کن. لاقل الان بزار درست صورتتو ببینم....

بزار ببینم من واقعا چی توی تو دیدم که اینجوری دلم پیشت گیر کرده دختر...

اینو که گفت لبمو گاز گرفتم و همچنان نگاهش کردم....همونطور که به زمین

خیره شده بودم سرم رو اوردم بالا و بعد از چند ثانیه نگاهش کردم، همونطور

که بهم خیره شده بود گفت: چرا بهم نگفتی؟ چرا نگفتی کر و لالی؟ اصلا تمام

این مدت چجوری حرفامو میفهمیدی؟! چجوری وقتی تهدیدت کردم که اگه گل

رو ازم نگیری داد میزنم دوست دارم متوجچه حرفام شدی و گل رو ازم گرفتی؟

چطوری این همه مدت میفهمیدی چی میگم، میفهمیدی دلم پیشت گیره،

ولی بازم هیچی نمیگفتی؟! چرا نمیگفتی کر و لالی که من الان به این روز 

نیوفتم تنس؟ چرا گذاشتی وابستت شم؟

اینجا نفسشو کشید داخل و لبشو تر کرد و یکی از دستاش رو به دیوار کنار

شونه ی من تکیه داد و همونطور که یکم خم شده بود سمت صورتم باز ادامه

داد: چرا گذاشتی وابستت بشم...روز به روز بیشتر؟ چرا گذاشتی دلم بخواد

لبخندتو....چشماتو....صورتتو...هر دفه بیشتر و بیشتر ببینم؟! چرا گذاشتی با

خودم فکر کنم با بقیه ی دخترا فرق داری و دلیل این بی محلی و حرف نزدنات

بخاطر خانوم بودنته؟ یا خجالتی بودن....؟!

بعد دستشو محکم کوبید روی دیوار که باعث شد از ترس یکم جمع بشم و برم اونور

تر و بعد با عصبانیت گفت: دِ لعنتی چرا گذاشتی دلم پیشت گیر کنه!؟

بغض کردم....نمیدونم چرا....ولی گلوم شروع به سوختن کرد و چشمام داشت از

اشک پر و خالی میشد...سرم رو چرخوندم و همونطور که سعی میکردم 

بغضم رو قورت بدم اشکام رو هل دادم داخل.

اروم با دستش چونم رو گرفت و سرم رو چرخوند سمت خودش و من محکم دستش

رو پس زدم ولی بی توجه به این کارم گفت: منو نگاه کن تنس....حتی الانم داری

بهم بی محلی میکنی....

چکار باید میکردم؟! چه عکس العملی باید نشون میدادم؟! اینکه دل بابک پیش من

گیر کرده بود تقصیر من بود؟! اخه من چجوری باید جلوش رو میگرفتم؟! اگه زودتر

بهش میگفتم کر و لالم تا جلوش رو بگیرم و یه بلایی سرم میاورد چی؟

بقدری مطمئن حرف میزد که منم یه شک انداخته بود و واسه یه لحظه فکر کردم

شاید واقعا تقصیر منه! اینکه اینطوری وابستم شده بود.....این تقصیر من بود؟!

اخه تقصیر من چی بود؟!

نگاهم کرد و با همون چشمای غمگینش که حالا بخاطر اشکی که توشون

جمع شده بود برق میزدن گفت: چرا امروز با داداشت اومدی جلو؟ چرا گذاشتی

کیهان داداشتو بهم معرفی کنه؟! نباید جلو میومدی! وقتی دیدیم باید از ترس

اتفاقی که دفه ی قبل بینمون افتاد جلو نمیومدی! باید میذاشتی فک کنم دلیل

بی محلی هات اینه که روهان دوست پسرته! باید میذاشتی فکر کنم دوست

پسرته که اونطوری با من درگیر شد بخاطر تو! میذاشتی هزار تا فکر اشتباه

کنم ولی بهم نمیگفتی کر و لالی! هرچی میگفتی بهتر از این بود که اینجوری

بفهمم همه ی این چیزا بخاطر کر و لال بودنته! حالا چجوری باید تو رو تز ذهنم، از

فکرم...از قلبم بیرون کنم؟! چرا این همه مدت که واست گل میاوردم صدات در

نمیومد؟! میمردی زودتر بهم بگی که انقدر وابستت نشم؟! اصن میفهمی چی 

دارم میگم!!؟ متوجه حرفام میشی!؟

ساکت شد و نفسش رو داد بیرون و فقط بهم خیره شد...منم اب دهنمو

به سختی قورت دادم و با ترس نگاهش کردم....ناراحت ولی همزمان عصبی

بنظر میرسید....

حرفاش خیلی محکم و مطمئن بود یه جوری قانعم میکرد همه چیز تقصیر 

من بوده! گیج شده بودم....ینی باید زودتر از اینا بهش میگفتم؟ همونطور غرق

در افکارم بودم و داشتم گول حرفای مظلومانش رو میخوردم و با خودم میگفتم

شاید اگه من زودتر بهش میگفتم اینطوری نمیشد و داشتم خودم رو سرزنش

میکردم که یه دفه گفت: اگه میدونستم کر و لالی هیچوقت به خودم اجازه

نمیدادم اینجوری وابستت بشم....

با این حرفش تموم حرفای قبلیش رو فراموش کردم و خونم در عرض یک ثانیه

به جوش اومد! از کوره در رفتم و حس میکردم از شدت عصبانیت گونه هام

سرخ شده و داغ کرده! یه جوری این حرف رو زد انگار من خودم با خواست

خودم کرو لال شدم! انگار من خواستم که تمام زندگیم اینطوری باشم!

انگار دست من بوده! بقدری عصبی بودم که میتونستم سرش رو از تنش جدا

کنم...با اینکه از کر و لال بودنم طبیعتا خوشحال نبودم ولی بازم نمیزاشتم

یکی اینجوری با زیر سوال بردنش خردم کنه! نمیشنیدم، حرفم نمیزدم ولی

چیزی از بقیه کم نداشتم! تاحالا کسی جرات نکرده بود اینجوری راجب مشکلم

باهام حرف بزنه! نفسم رو فوت کردم و با چشمای عصبیم نگاهش کردم و

با تمام توانم یکی خوابوندم زیر گوشش....








اینم از این پارتــــــــــــــــ امیدوارم دوست داشته بوده باشین

منتظر نظراتتونم ^-^ 




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ جمعه 8 مرداد 1395 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه