تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 5
سلام به همگـــــــــــی ورود به ماه مرداد رو به همه ی مردادی ها تبریک میگم

با پارت جدید این داستان اومدم

برای خوندنش بفرمایید ادامـــــــــه مطلب ~







" Part 5 "




رامان با تعجب و با چشمایی که اندازه ی نعلبکی شده بود از جاش پا شد

و موبایل و سوییچش رو از روی میز برداشت و با نگرانی گفت: چیشده؟!

یه نفس عمیق کشیدم و با دلهره گفتم: خورشید...

چشماش گردتر شد و لحن صداش جدی تر: خورشید خانوم چی؟! 

چیزیش شده؟!

با کلافگی گفتم: نمیدونم رامان..! اون سوییچو شوت کن بیاد، من میرم

ماشینو روشن کنم توهم حساب کردی زود بیا..فقط زود باش، حالش اصلا

خوب نبود.

چند ثانیه فقط با تعجب نگام کرد و بعد سوییچ ماشی رو گرفت طرفم و سر

تکون داد: بفرمایید....شما برین منم سریع میام.

هرکدوم راه خودمو رو رفتیم و بالاخره رامان اومد توی ماشین و راه افتاد.

همونطور که ماشین رو میروند و یه چشمش به خیابون بود یه لحظ بهم نگاه

کرد و باز چشمشو به خیابون دوخت و با نگرانی گفت: مهتاب خانوم، خورشید

خانوم چیزیش شده؟

همونطور که از استرس و نگرانی ناخونامو میجوییدم گفتم: نمیدونم رامان...

گفتم که نمیدونم!  بعد نفسمو دادم بیرون و با کلافگی گفتم: داشت گریه

میکرد....احتمالا کار اون هامین اشغاله!

بعد اخم کردم و به رامان نگاه کردم: میشه تند بری؟!

اروم نفسشو داد بیرون و سری تکون داد: چشم...

و بعد بازم به خیابون خیره شد و به رانندگیش ادامه داد. یه نگاه دیگه بهش

انداختم و تو دلم غرغر کردم....به تو چه اصن! واسه من خورشید خانوم

خورشید خانوم راه انداخته....ایش....نردبون -_-

بالاخره رسیدیم اون پارکی که خورشید جلوش پارک کرده بود  و من با تمام

سرعت از ماشین پیاده شدم و دوییدم سمت ماشین خودمون که الان خورشید

توش بود. با انگشت اشارم چندبار به شیشه ضربه زدم تا اینکه خورشید روش

رو برگردوند سمتم و بعد با دیدنم درو باز کرد و پیاده شد.

همونطور که گریه میکرد بقلم کرد و با بغض گفت: مهتاب....

تو بقلم فشارش دادم... الهی مهتاب واست بمیره، نبینم اشکاتو خواهر من.

با حرص گفتم: خورشید فقط بگو....فقط بگو کار اون بوده تا حسابش رو برسم!

خورشید ساکت موند به اشک ریختنش ادامه داد. اروم کمرشو نوازش کردم و

یواش گفتم: اشکال نداره...اشکال نداره....

یکم که ارومتر شد باهم رفتیم توی پارکی که جلوش پارک کرده بودیم و روی

یکی از نیمکت ها نشستیم و رامان هم رفت برای خورشید اب معدنی بگیره

که یکم حالش جا بیاد. همونطور که خورشید روی صدلی نشسته بود و پا

رو پا انداخته بود منم کنارش چهار زانو روی نیمکت نشستم و چرخیدم سمتش:

خورشید تو فقط لب تر کن. تو به من بگو کار اون هامین بوده یا نه!

اب دهنش رو قورت داد و چیزی نگفت و فقط به کفشاش خیره شد.

نفسمو فوت کردم: پس کار خودشه نه؟ چکار کرده؟

ولی بازم خورشید ساکت موند و همونطور که کفشاش نگاه کرد!

چشمامو با حرص روی هم فشار دادم: خورشید اگه نمیخواستی حرف بزنی

پس چرا گفتی من بیام؟!

اهی کشید و نگام کرد: که ارومم کنی....

دستم رو انداختم دورش: دِ اخه مهتاب قوربونت بره....تا نگی اون میرغضب

چکار کرده نه من ارامش دارم نه تو! پس بفرما چکار کردن خورزو خان!

مکثی کرد و گفت: نیلوفر....

چشمام گرد شد: نگو که اورده بودش!!!!

اروم سر تکون داد و همون لحظه بود که حس کردم الان اتیش از گوشام میزنه

بیرون! با عصبانیت گفتم: لابد توهم طبق معمول کاری نکردی!

نگام کرد و لباشو روی هم فشار داد: کار که نمیشه اسمشو گذاشت...ولی 

ساکت هم نموندم.

چشمامو تو حدقه چرخوندم: چه عجب! تعریف کن ببینم چیشده...

خورشید که ماجرارو واسم تعریف کرد بیشتر حرصم گرفت...1 ساعت خواهر

منو معطل خودش کرده و بعدشم که تشریفشو اورده اون نیلوفر خانومو با خودش

برداشته اورده! و چی؟! اومده فقط گردنبندو تحویل بده و بره! باز بره پیش عنتر

خانوم! این دیگه تهشه! پوست از کلش میکنم! کبابش میکنم! شقه شقش میکنم

گوشتشو میریزم تو خورشت! هامینِ حکمت....فقط منتظر باش!

خوشحالم که خورشید ساکت نمونده و حداقل یه کاری کرده! کلا این کارا از

خورشید بعید بود ولی مثل اینکه این دفه خیلی به غرورش برخورده بود. خوشحالم

که جواب اون هامین بیشعور جذاب رو داده بود! -_-

عه...چی؟ نه. جذاب؟ من کی گفتم....اصلنم جذاب نیست! حداقل تا وقتی

اینطوری رفتار میکنه نیس.... -_-

رامان بالاخره اومد و یه پلاستیک کیک و ابمیوه و دستمال و اب معدنی دستش

بود. با اخم نگاهش کردم: رفتی اب بخری یا اب بسازی؟!

مکثی کرد و لبشو تر کرد و پلاستیک رو گرفت سمتم و سرش رو انداخت پایین:

گفتم شاید بخواین باهم تنها باشین گفتم مزاحم نشم...

پلاستیک رو از تو دستش کشیدم و همونطور که بطری اب رو از توی پلاستیک

درمیاوردم یه قری به چشمام دادم و زیر لب گفتم:

نه به اون که بویی از شعور نبرده نه به این که سرتا پاش شعوره....

همونطور که گرفتار باز کردن در بطری بودم رامان یه نگاه به خورشید انداخت و 

گفت: سلام.

و بعد بازم سرشو انداخت پایین. خورشید هم یه دونه از اون سلامای خجالتیش

تحویلش داد و بعد رامان همونطور که سرش پایین بود گفت: خوبین خورشید

خانوم...؟

خورشید مکثی مرد: ممنون شما خوبین؟ ببخشید شما هم تو زحمت انداختیم..

از لحن حرف زدن رامان میشد فهمید هول کرده، چون من من کرد:نــ....نه! خواهش

میکنم چه زحمتی....

اب رو باز کردم و گرفتمش سمت خورشید و بعد یه چشم غره به رامان پرتاب

کردم و با تعجب نگام کرد و بعد نگاشو ازم گرفت و به زمین دوخت.

رو به خورشید با کلافگی گفتم: شمارشو داری؟

خمی به ابرو داد: شماره ی کی؟

پوفی کردم: شماره ی مش رجب! خب اون میرغضب دیگه!

سری تکون داد و اروم گفت: ندارم....

نفسمو فوت کردم به رامان نگاه کردم: گوشیتو بده.

سرشو اورد بالا و با تعجب و چشمای گرد نگام کرد: جــ....جان؟!

تکرار کردم: گوشیت.

اب دهنش رو قورت داد و خمی به ابرو داد: گوشیم...؟ برای چی؟

چشامو چرخوندم: میخوام اس ام اس هات رو چک کنم ببینم کی به همسرم

اس میده! خو میخوام زنگ بزنم به اون هامینه بیشعور!

خندش گرفته بود ولی همزمان داشت سعی میکرد نخنده و جدی باشه:

مهتاب خانوم...حالا اروم باشید...بعدا که اروم شدین تصمیم بگیرین...

همونطور که جلوی منو خورشید ایستاده بود جفت دستاشو برد تو جیبش و 

سری تکون داد: ها...؟

نفسمو دادم بیرون و چشمامو تو حدقه چرخوندم: بده من اون بی صاحابو!

لبشو گاز گرفت و بعد اروم سرشو تکون داد و دستشو برد توی جیبش و 

گوشی رو اورد بیرون و گرفت سمت من. گوشی رو از تو دستش کشیدم و

همونطور که زیر لب غرغر میکردم رفتم تو شماره های گوشیش: لازم نکرده

تو به من درس اخلاق بدی... بعد اداشو تو دلم دراوردم " اروم باشید..." -_-

شماره هامین رو پیدا کردم و از جام بلند شدم و کم کم از خورشید و رامان

دور شدم و منتظر دیوث خان شدم تا جواب بده و دخلش رو بیارم.....







" رامان "


وقتی دیدم اونجوری داشت گری میکرد دلم واسش کباب شد....

ای هامین خدا بگم چیکارت کنه....اخه چطوری دلت اومد اشک خورشید رو

دربیاری..؟ دختر به این مظلومی...معصومی....

معلوم نیست چکارش کرده که اینطوری گریش گرفته....

درد و بلات بخوره تو سر من....

در ماشین رو باز کرده بودم و لای در ایستاده بودم و دستم رو به در تکیه داده

بودم و داشتم از دور خورشید و مهتاب رو نگاه میکردم. ترجیح دادم نرم پیششون

که یه وقت خورشید موذب نشه.... همونطور که کنار ماشین خودم ایستاد بودم

با خورشید چشم تو چشم شدم ولی بازم سریع نگاهشو ازم گرفت...

اون اشکاش...هامین! هامین از دست تو! دلم کباب شد واسش...

بعد از اینکه رفتیم توی پارک و خورشید یکم حالش بهتر شد مهتاب گوشی

منو گرفت و رفت تا به قول خودش دخل هامین رو بیاره و پوست از کلش بکنه.

در نتیجه، من و خورشید برای بار اول تنها شدیم....

اخه مهتاب یکم از ما دورتر شده بود و داشت باگوشیم ور میرفت.

خورشید هنوز روی صندلی نشسته بود و سرش پایین بود. همونطور که کنار

صندلی ایستاده بودم گفتم: اجازه هست؟

بدون اینکه سرش رو بالا بیاره با صدای گرفتش گفت: خواهش میکنم،بفرمایید،

این چه حرفیه.

ممنونی گفتم و روی صندلی نشستم ولی فاصلم رو حفظ کردم که موذب نشه.

یه خورده هول شده بودم ولی سعی کردم خودمو جموجور کنم: بهترین؟

سری تکون داد: خوبم، مرسی.

از توی پلاستیک خریدا دستمال جیبی ای که خریده بودم رو دراوردم و گرفتم

سمتش: بــ....بفرمایید...

ازم گرفتش و صورتش رو تمیز کرد و گفت: خیلی ممنون.

یکم فین فین کرد و من به حرف زدنم ادامه دادم: خورشید خانوم داروسازی

میخونید؟ البته فضولی نباشه....

سرتکون داد و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: بله، شما از کجا فهمیدید؟

یکم هول شدم، اهمی گفتم: لا به لای حرفای هامین فهمیدم...

ابروهاشو داد بالا: نمیدونستم اقا هامین راجب من حرفم میزنه...

اخ اخ! مچمو گرفت! چقدر باهوشه!

خندیدم: راستش....خودم ازش پرسیدم.

لبخندی زد و سر تکون داد: شماهم دارین کارای خلبانیتون رو میکنین درسته؟

همون لحظه صدای مهتاب از اونور تر بلند شد: الو و زهرماااااار! تو خجالت

نمیکشی پسره ی پروو؟!

خندم گرفت و رو به خورشید ادامه دادم: بله...ولی تا کارام راه بیوفته تو

شرکت پدرتونم.

سری تکون دادم و خواستم حرف بزنم که باز صدای مهتاب بلند شد:

به چه جراتی اون دختره رو اوردی سر قرار با خواهر من؟! اصن تو بیخود 

میکنی دیر میای سر قرار! مگه خورشید مسخره ی توئه غول تشن؟!

بازم خندم گرفت و ادامه دادم: ترم چندید خورشید خانوم؟

نفس عمیقی کشید: من هنوز اولای کارم...مونده حالا حالاها....

لبخندی زدم و یکم نگاهش کردم. چرا انقدر ناز و معصومی تو؟ اخه هامین

چجوری دلش اومد تورو قال بزاره؟ دلتو بشکنه؟ چجوری؟

اصلا چجوری دلش میاد به تو از گل نازکتر بگه؟!

چرا نمیشه مال من شی....؟

صدای مهتاب باز افکارم رو پاره کرد: وقتی گزارشت رو به ثریا خانوم دادم حالت

جا میاد!

بی توجه به مهتاب رو به خورشید گفتم: مامان گفته از این به بعد من مهتاب 

خانوم رو ببرم داشگاه و بیارم،اگه میخواین شماهم سر راه ببرم.

لبخندی زد و موهاش رو زد پشت گوشش و یه نیم نگاهی بهم انداخت و سریع

نگاهشو ازم گرفت: فرح خانوم لطف دارن. خیلی ممنون. خودم ماشین دارم.

اگه سختتون میشه من و مهتاب خودمون باهم میریم مثل همیشه.

سری تکون داد: نه خواهش میکنم چه سختی ای...وظیفست.

بازم بهش چشم دوختم...اخه چقدر مودبی تو....اگه مامان میدونست تو چقدر

خوبی و اخلاقت انقدر به من میخوره عمرا مهتاب رو انتخاب میکرد.

تنها دلیلش برای انتخاب مهتاب این بود که میخواست منو از این حالت ساکت

و خجالتی در بیاره و اجتماعی ترم کنه...نمیدونم چرا مامان انقدر از اخلاق

مهتاب خوشش اومده بود.... یکم مکث کردم و من من کردم:

خورشید خانوم....میشه یه سوال دیگه بپرسم؟

سرش رو اورد بالا و انگار که یکم جا خورده باشه با یه صورت متعجب نگاهم

کرد: بفرمایید....

سعی کردم قبل از اینکه تو چشماش غرق چشم سریع حرفمو بزنم، خیلی

هول کرده بودم... من من کردم: خورشید خانوم...شما....شما از این ازدواج

راضی هستین؟

هنوز داشت با چشمای گرد بهم نگاه میکرد، حس میکنم اونم هول شده بود.

اب دهنش رو قورت داد و من من کرد: راستش...من...

هنوز داشتیم با با استرس بهم نگاه میکردیم و من به لباش چشم دوخته بودم

و منتظر بودم جواب بده و دعا دعا میکردم جوابش نه باشه که صدای مهتاب

بازم بلند شد و جفتمون سرمون رو چرخوندیم سمتش و شنیدیم که این دفه

با صدای بلندتر و حرص بیشتری داد میزد: تو چی فک کردی؟! فکر کردی مثلا

خورشید خیلی از این ازدواج خوشحاله؟! فکر کردی راضیه باهات ازدواج کنه؟!

نخیر جناب! خورشید اصلنم راضی نیست انقد طاقچه بالا نزار واسه من!

دوباره بهم نگاه کردیم و بعد از چند ثانیه جفتمون خندمون گرفت.

همزمان با دستش سرش روهم تکون داد و گفت: فک کنم به جوابتون رسیدین..

بعد موهاشو زد پشت گوشش و همونطور که لبخند میزد سرش رو انداخت

پایین...دلم ضعف رفت واسه اون خندیدناش....واسه اون لبخندش...واسه اون

صورت ناز و ملوسش...

یجوری حالا انگار ته دلم یه امید کوچولو داشتم که هیچ علاقه ای به هامین

نداره....الان فقط مونده بود بفهمم به من چه حسی داره و راجبم چی فکر

میکنه.... تا ببینم میتونم کاری کنم یا نه....









" خورشید "


وقتی اونجوری باهام حرف زد مردم و زنده شدم...دلم غش رفت...

اخه چرا انقدر مهربون بود؟! چرا انقدر با درک و شعور بود؟! حتی واسه 

اینکه من و مهتاب راحت باشیم دیرتر اومده بود پیشمون و تنهامون گذاشته

بود که راحت حرفامونو بزنیم...

بعدشم که گفت میتونه منم برسونه دانشگاه....اخه چرا انقد جنتلمنی تو؟

چرا انقدر خوبی تو؟

در اخرم اون سوالش که بدجور دلم رو به لرزه انداخت....

نمیدونم...یه جوری گیجم کرد. چرا باید همچین سوالی میپرسید؟

که من راضی ام با هامین ازدواج کنم یا نه؟ چرا من  انقدر راحت جوابش رو

دادم؟ رامان چه حسی به مهتاب داشت؟ اصلا حسی داشت؟ مهتاب رو

دوست داشت؟

هوف....یه جوری انگار ته دلم میخواستم رامانم راضی نباشه...واقعا گیج

شده بودم.

مهتاب و رامان رفتن خونه ی رامان اینا واسه شام و منم طبق قرار رفتم

خونه ی هامین اینا چون ثریا خانوم دعوتم کرده بود. از اونجایی که قرار بود

با هامین برم خونشون و الان هامینی درکار نبود ادرس رو از رامان گرفتم.

رسیدم و پارک کردم و پیاده شدم و زنگ در رو زدم. ثریا خانوم از پشت

ایفون جواب داد: بله؟

گفتم: خورشیدم ثریا خانوم. 

با خوشحالی درو باز کرد: بیا تو عزیزم خوش اومدی.

در باز شد و رفتم داخل، ثریا خانوم تنها خونه بود، عمو نادر لابد شرکت

بود و هامینم که معلوم بود با کی و کجا بود....

ثریا خانوم بعد از بقل کردن و روبوسی و سلام و احوال پرسی با تعجب

گفت: هامین کجاست عزیزم؟ مگه با هم نیومدین؟

سرمو انداختم پایین و یه لبخند زدم و رو به ثریا خانوم گفتم: یکاری واسش

پیش اومد، گقت یکم دیرتر از من میاد....اینه که من خودم اومدم.

ثریا اخمی کرد: وا! ینی چی کار پیش اومد؟! چه کاری مهم تر از تو؟!

بزار زنگ بزنم بهش ببینم چی میگه این ذلیل مرده! و بعد با اخم رفت سمت

تلف و برداشتش و داشت شماره میگرفت که صدای باز شدن در حیاط اومد.

ثریا خانوم گوشی رو گذاشت و از لای پرده تو حیاطو نگاه کرد: اومد...

بعد اومد سمت من و یه لبخند زد: اصلا ناراحت نباش عزیزم خودم میدونم

چکارش کنم! تو بشین من یه سر به غذا بزنم و بعدشم شربت بیارم واست

بخوری خنک شی.

لبخند محوی زدم و چیزی نگفتم، ثریا خانوم اشاره کرد که بشینم و خودش رفت

توی اشپزخونه. نشستم روی یکی از مبلا....چقدر خوش برخورد...چقدر

مهربون...با اون چیزی که فکر میکردم یکم فرق داشت. ینی راستش فکر

نمیکردم انقدر بخواد مهربون باشه....شاید چون این ازدواج زوری رو راه انداختن

مجبورن اینطوری رفتار کنن...درهرحال....خوشحالم که بداخلاقی نمیکنه.

امین اومد و با دیدنش از جام بلند شدم و نگاه بهش انداختم و بعد سرمو انداختم

پایین و اروم گفتم: سلام.

از دیدنم تعجب کرده بود، اگار انتظار نداشت منو اینجا تو خونشون ببینه.

فکر نمیکرد بعد از اتفاقی که عصر افتاد من بیام خونشون، ولی نمیدوست 

من مودب تر از این حرفام ک روی ثریا خانوم رو زمین بزنم.

خمی به ابرو داد و من من کرد: ســ.....سلام.

همون لحظه ثریا خاوم همونطور که ملاقه تو دستش بود از تو اشپزخونه

اومد بیرون و اخمی کرد و گوشه ی پیرهن هامین رو گرفت و کشید و همونطور

که میکشیدش اومد سمت من و هامین رو هم دنبال خودش کشید،

بعد با همون اخمش گفت: تو کجا بودی که خورشیدو ول کردی و مجبور شده

تنهایی بیاد؟

هامین خمی به ابرو داد و لباشو جمع کرد و لباسشو از تو دست مامانش 

کشید: عه مامان! مگه من بچم!

ثریا خانوم بیشتر اخم کرد: نه والا خرس شدی واسه خودت اما اندازه بچه دو

ساله عقل تو کلت نیست نمیدونی نباید زنتو ول کنی بری!

هامین چشماش گرد شد و اخم کرد: مامااااان!

ثریا با ملاقه زد به سرش: زهرمار و مامان! میگم کدوم قبرستونی بودی؟!

کجا بودی که ول کردی رفتی دختر مردمو!

م از این اوضاع خندم گرفته بود و هم میخواستم جلوی خودم رو بگیرم که

نخندم که یه وقت هامین خجالت نکشه یا موذب نشه. در حالی که سعی

میکردم نخندم گفتم: ثریا خانوم گفتم که یه کاری واسش پیش اومد...از

محل کارش بود...

و بعد به هامین نگاه کردم و سر تکون دادم: مگه نه؟

هول شد و چند لحظه نگاهم کرد، انگار که انتظار نداشت خرابکاریشو جمع

کنم،ولی بعد پلک زد و گفت: آ...آره. از اموزشگاه بود.

ثریا بیشتر اخم کرد: مگه نگفتی به کارمندات سپردی خودشون حواسشون

باشه؟! پس چرا هی زنگ میزنن تو رو میکشونن اونجا؟ چه کاری بوده که

از خورشید مهم تر بوده؟!

از این حرفای ثریا خانوم خندم گرفت ولی با این سوالش قیافه ی نیلوفر

اومد جلوی چشمام و لبخندم محو شد....

اره. نیلوفر بوده. نیلوفر بوده که از خورشید مهم تر بوده.

ثریا به غرغراش ادامه داد: هامین دفه اخرت باشه ها! و بعد هامین رو 

نیشگون گرفت.

هامین اخی گفت و زیر لب غرغر کرد.

ثریا رو به من گفت: عزیزم برو دست و صورتت رو بشور بیا واسه شام.

اروم سر تکون دادم و گفتم: چشم...فقط من لباسم رو کجا عوض کنم ثریا

خانوم؟

لبخندی زد: تو اتاق هامین دیگه.

چشمام گرد شد: تو اتاق هامین...؟

سرشو تکون داد و با خوشحالی گفت: اره دیگه...پس کجا؟

من من کردم: اخه...

هامین پادرمیونی کرد و دستش رو گذاشت روی کمرم و یکم منو به خودش

نزدیک کرد که باعث شد صدبار رنگ عوض کنم و رنگ لبو شم طبق معمول.

بعدش گفت: خودم میبرمش....شما برو به کارت برس مامان.

ثریا سری تکون داد و برگشت توی اشپزخونه و با رفتن ثریا هامین دستش

رو از روی کمرم برداشت و بهم نگاه کرد: از این طرف...

بعد به اون طرف اشاره کرد و اجازه داد من جلوتر راه برم.

رفتم توی اتاقش و تنهام گذاشت که لباسم رو عوض کنم. یه نگا به اتاقش

انداختم و چرخی زدم توش....کلی کتاب زبان داشت! درست مثل مهتاب!

نفسمو دادم بیرون و مانتو و شالم رو بیرون اوردم و روی صندلیش که رو به

روی میز تحریرش بود اویزون کردم. یه شلوار چسبون سورمه ای پوشیده

بودم با یه بولیز نازک و خنک استین بلند که سفید رنگ بود و روش راه

راه های ابی تیره داشت. راستش راحت نبودم تو همین مهمونی اول 

خیلی باز لباس بپوشم....

ساعتم رو روی دستم میزون کردم و یه نگاهی به خودم تو اینش انداختم.

چون گریه کرده بودم قیافم حسابی بهم ریخته بود....خیلی تند یه دستی

به صورتم کشیدم و داشتم خودم رو تو اینه چک میکردم که صدای در

زدن اومد. سرم رو به سمت در چرخوندم و گفتم: بله؟

هامین درو باز کرد و همونظور که لای در ایستاده بود یه نگاه بهم

انداخت و لباشو تر کرد: میشه بیام داخل؟

سرمو تکون داد: بله بفرمایید اتاق خودتونه اختیارشو دارین.

اومد داخل و درو پشت سرش بست و نزدیک تر شد. بازهم اون

جعبه ی کوچولویی که گردنبند توش بود رو از توی جیبش دراورد و بهم

نگاه کرد و یه نفس عمیق کشید: خورشید خانوم میشه اینو بندازید گردنتون؟

مامانم اگه بفهمه این پیش شما نیست غوغا میکنه...

یه نگاه عصبی به سمتش پرتاب کردم و بعد سرمو انداختم پایین و با

جدیت گفتم: نخیر.

لباشو روی هم فشار داد: خورشید خانوم لطفا....

بدون اینکه نگاهش کنم مثل خودش گفتم: نمیشه جناب حکمت.

فسشو داد بیرون: میدونم خیلی ناراحتین....

پریدم تو حرفش: و عصبی.

سرشو تکون داد: میدونم...حقم دارین نخواین اینو بندازین گردنتون ولی

میشه لاقل حرف بزنیم؟

با همون جدیت گفتم: دارم گوش میدم.

چند ثانیه مکث کرد و لباشو خیس کرد: خورشید خانوم من بابات همه ی 

حرفام راجب پدرتون معذرت میخوام. اون شب خیلی زیاده روی کردم چون از

کوره در رفته بودم و باعثش هم مهتاب بود...بعدش هم فرصت نشد

بخاطر حرفام ازتون معذرت بخوام...اینه که....خب من واقعا شرمندم،واقعا

معذرت میخوام. ولی فقط از شما! قضیه ای که بین منو مهتابه هنوز سر

جاشه. اگه اون شب واسه در اوردن حرص مهتاب کاری کردم که شما

موذب شدین واسه اونم معذرت میخوام. و امشب....خب واقعا نمیدونم 

چی بگم....

یه نفس عمیق کشیدم و تو صورتش نگاه کردم: اقا هامین میدونم یکی

دیگه تو زندگیتونه و حتما خیلی هم دوستش دارین که راجب این ازدواج

زوری بهش نگفتین و جلوی اون منو خانوم درخشان صدا میکنین، اینم

خوب میدوم که از این ازدواج راضی نیستید ولی بنظر خودتون این درسته

که یه ساعت منو تویپارک منتظر بزارین و بعدش هم که میاین فقط واسه

رفع تکلیف باشه و بخواین بعدش بازم برین؟!

لبشو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین: خورشید خانوم...

پریدم تو حرفش: این راهش نیست اقا هامین. منم دل دارم،غرور دارم.

نمیخوام بیشتر از ای بشکنه یا له بشه..

جواب داد: م بابت همه چیز معذرت میخوام خورشید خانوم ولی خودتون

که میدونین این ازدواج زوریه...

واقعا چرا هی این جمله رو تکرار میکنه؟! چیز دیگه ای نداره بگه؟! بهونه

 ی دیگه ای نداره که باهاش کاراشو توجیح کنه؟! اصلا نمیدونم چرا فک

کرده اگه معذرت خواهی کنه همه چیز حل میشه؟! چرا با خودش فکر

کرده با اینکه اون رفتارو با خواهرم داشته باشه مشکلی ندارم و میگه

اون قضیه هنوز بین مهتاب و خودش هست؟! چرا؟! نکنه فک کرده من

واقعا ازش خوشم اومده یا عاشق سینه چاکشم؟! من هیچ حسی

بهش ندارم...چقد خود بزرگ بینه!

خودم رو کنترل کردم که صدامو بالا نبرم یا با لحن بدی صحبت نکنم،

سریع محکم جواب دادم: میدونم. لازم نیست اینو هر چند دقه یبار

بهم گوشزد کنین. اگه واقعا تحمل من انقد سخت واستون و این ازدواج

واقعا واستون مقدور نیست لطفا با خانوادتون صحبت کنید چون اونا

بودن که از اول جلو اومدن واسه این ازدواج. اگه باهاشون صحبت کنین

هم به من لطف کردید هم به خودتون،چون من نمیدونم تا کی میتونم

نسبت به این رفتارا و اتفاقا بی توجه باشم. و مطمئن باشید من راضی

نیستم زندگیتون رو با این ازدواج بهم بریزم یا رابطتون رو با نیلوفر خانوم

بهم بزنم اقا هامین. ازدواجی که قراره اینجوری باشه میخوام نباشه.

بعد با چشمای عصبیم بهش خیره شدم و اونم بهم خیره شد و نفسش

رو کشید داخل. حرف واسش نیومد، خیلی زبون داشت ولی تو اینجور

موقعیت ها وقتی با دلیل و منطق باهاش حرف میزدی کم میاورد و زبونش

بند میومد، مثل بحث اون دفش با مهتاب.

همونطور که مات و مبهوت بود چندباری پلک زد: نمیدونم چی باید بگم...

بعد سرش رو انداخت پایین. نگامو ازش گرفتم و گفتم: لازم نیست چیزی

بگین فقط درست راجب حرفایی که زدم فکر کنید و بهترین تصمیم رو 

بگیرین.

بعد نفسم رو محکم دادم بیرون و نگاهش کردم: حالا هم اون گردنبند

رو بدید به من.

یهو سرش رو اورد بالا و برق چشماش باعث شد خجالت بکشم و یه

طرف دیگه رو نگاه کنم، لبخند محوی زد و همونطور که نگاهم میکرد

زیر لب خیلی اروم گفت: قوربونت برم!

اخمی کردم و نگاش کردم: بله؟!

لبخندش رو جمع کرد و سرش رو تکون داد: هیچی میگم چقدر با درکین

شما....

یکم چپ چپ نگاهش کردم و ناخوداگاه یه خنده از لای لبام در رفت و اونم

خندید و گردنبند رو گرفت سمتم و با لبخند گفت: مرسی خورشید خانوم.














اینم از این پارتــــــ منتظر نظراتتونم 




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه