تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 26
سلام سلام!

بعد از یه مدت طولانی پارت جدید تنسگل رو براتون اوردم!

میدونم دلتون میخواد منو بزنین که انقد دیر شد، ببخشــــــــید دیگه

برای خوندنش بفرمایید ادامـــــــه....








" Part 26 "




چشمام از خوشحالی برق زدن و یه لبخند تحویلش دادم و همونطور که بازوش رو

گرفته بودم و توی همون حالت کنارش ایستاده بودم یکم سرمو چرخوندم تا بین

جمعیت کیهان رو پیدا کنم. چشمام رو تو خونه چرخوندم تا بالاخره دیدمش که کنار

یکی از دوستاش ایستاده بود و درحال خنده و شوخی بود. داشتم نگاش میکردم

ک یهو دوستش برگشت و نگاهم روش قفل شد....

لبخندم رو صورتم خشک شد...

وای خدای من...ای اینجا چیکار میکرد؟!

اَه لعنتی....بابک!

بازوی روهان رو ول کردم و قبل از اینکه بابک متوجهم بشه روم رو چرخوندم.

روهان چرخید و با تعجب نگاهم کرد: چی شد؟

نگاهش کردم و چیزی گفتم، نمیخواستم بازم بااش درگیر شه یا اعصابش بهم

بریزه....یا...یا با خودش فکری کنه...

البته شک داشتم که فکری کنه چون اون دفه خودش دید که من بی تصیرم و 

همه چیز زیر سر بابکه.

بازم نگاهم کرد: چیزی شده؟

سرمو تکون دادم و گفت: میخوای بریم پیش کیهان؟

با چشمای گرد نگاهش کردم و سرمو تکون دادم. اونم تعجب کرد و گفت:

چــ...چرا؟

بعد همونطور که سرشو میچرخوند سمت کیهان گفت: ببین کیان منتظره ما

بریم پیشــ....

و بعد بقیه ی حرفشو قورت داد....ساکت شد...بابک رو دید و نگاهش روش

قفل شد...خدایا خودت بخیر کن....

اخمی کرد و همونطور که دستشو مشت میکرد گفت: این اینجا چه غلطی 

میکنه؟!

چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید و چشماشو باز کرد و به من نگاه

کرد: تنسگل...دیگه از کنار من تکون نمیخوری....

با این حرفش تنم لرزید...هول کردم....هم یه جورایی ترسیده بودم و هم از

اینکه اینجوری مواظبم بود خوشحال بودم....سر تکون دادم و روهان چند ثانیه

نگاهم کرد و نفسشو فوت کرد و گفت: بیا.

بعد دستشو انداخت دور شونم و رفتیم طرف کیهان و بابک.

کیهان با دیدنمون لبخند زد و بابک از تعجب چشمای گردشو به رخمون کشید.









" روهان "


از اینکه تنس رو اینجا دیده بود خیلی تعجب کرده بود و چشماش اندازه ی 

نعلبکی شده بود. به تنس خیره شده بود و من دلم میخواست چشماشو

از حدقه در بیارم....لعنتی!

تنس رو به خودم نزدیکتر کردم و اهمی گفتم و بابک نگاهش رو از تنس گرفت

و به من دوخت. کیهان لبخندی زد و گفت: به به....همه خوشتیپا!

نگاه عصبیم رو از بابک گرفتم و به کیهان لبخند زدم:

تولدت مبارک جوجو!

خندید: مرسی بابابزرگ!   و با همون خندش رو به تنس گفت: تنس خانوم چطورن؟

میبینم که با ترمه دست به کار شدین و.... بله!

تنس در جواب لبخندی زد و فقط به کیهان گاه کرد. بابک که تمام مدت ساکت

بود بالاخره به حرف اومد. ی نیشخند زد و همونطور که به من نگاه میکرد خطاب 

به کیهان گفت: معرفی نمیکنی کیهان؟

کیهان خندید: چرا چرا....یادم رفت!  بعد به من اشاره کرد:

روهان پسر داییم....و تنسگل خواهرش.

بعد به تنس چشمک زد و همونطور که میخندید گفت: بچه ها، دوستم بابک.

با حرص به بابک نگاه کردم ولی چیزی گفتم، تنس هم بهش خیره شده بود و

با ترس نگاه میکرد.

بابک دهن باز کرد و با همون لحن مسخرش و اون نیشخندش گفت:

تنس خانوم همیشه انقدر ساکت و کم حرف و خجالتی ان؟

لبمو گاز گرفتم و سعی کردم اروم باشم ولی بدجور دلم میخواست خرخرشو

بجوام....اصن به تو چه ربطی داره عوضی؟!

کیهان یکم مکث کرد و دهنش و باز کرد که حرف بزنه ولی نتونست...چندباری پلک

زد و نفسشو کشید داخل. لباشو تر کرد و یه لبخند محو زد و اروم گفت:

راستش....تنس کر و لاله...

و اون لحظه بود که قیافه ی بابک دیدنی شد....چشماش گرد تر از این نمیتونست

بشه و رنگ از رخش پریده بود....دهنش همونطور وا مونده بود کم بود اب ازش

سرازیر بشه.....

بعد از اینکه چند لحظه با تعجب به تنس خیره شده بود سرشو تکون دادم و 

برید بریده گفت: کــ..کر و لال؟

کیهان اروم سرشو تکون و داد و بعد یواش زیر لب گفت: بابک...فک کنم بهتره که

راجب این موضوع زیاد حرف نزنیم....تنس اینجوری حس بدی پیدا میکنه...

چشمامو با حرص روی هم فشار دادم و بعد از اینکه بازشون کردم با لبخند به

کیهان نگاه کردم: تو و تنسگل برین یه دوری بزنین و یکم خرت و پرت بخورین...

من و بابک باهم اشنا میشیم و بعد میایم پیشتون.

بعد یه لبخند به بابک هم زدم که حسابی کار دستش اومد. تنس با نگرانی 

نگاهم کرد و یه لبخند بهش زدم و اروم چندباری به کمرش ضربه زدم که ینی

برو. چند ثانیه ای با نگرانی نگاهم کرد و انگار داشت التماسم میکرد کاری نکنم.

چجوری با چشماش حرفاشو بهم میفهموند؟ اون چشمای عجیب غریب دوست

داشتنیش....

با خنده نفسمو دادم بیرون و ابروهامو دادم بالا: باشــــــــه....شما برین ماهم یکم

دیگه میایم.

لبشو گاز گرفت و بعد سر تکون داد. کیهان با خنده دستشو انداخت دور تنس و

همونطور که از همه جا بی خبر تنس رو از من و بابک دور میکرد گفت:

چه خوشکل شدی....

با دور شدن کیهان و تنس سریع لبخندم از رو لبم پاک شد و با حرص به بابک

گاه کردم و گفتم: اینجا چه غلطی میکنی؟!

بی هیچ حالتی نگاهم کرد و این کارش کفرمو دراورد، همونطور که دندونام رو از

حرص بهم فشار میدادم سعی کردم صدامو بلند نکنم و گفتم: با توام میگم اینجا

چه غلطی میکنی!؟

لباشو تر کرد: اومدم تولد دوستم، مشکلیه؟

نفسمو کشیدم داخل: سر تا پاش مشکله! کیهان بیچاره اگه میدونست تو چجور

ادمی هستی عمرا باهات دوست میشد چه برسه به اینکه بخواد دعوتت کنه تولدش!

پوزخندی زد که حرصمو هزار برار کرد، پلکامو بهم نزدیک کردم و لبمو خیس کردم

و تهدیدوار گفتم: ببین منو، خودت میدونی نزدیکش شی چه بلایی سرت میارم.

جفت ابروهاشو داد بالا و اون لبخند زشتشو نشونم داد: نه، چه بلایی؟

با یکی از دستام خیلی اروم یقش رو گرفتم و کشیدمش نزدیک خودم و گفتم:

میتونی امتحان کنی.

و بعد یه لبخند تحویلش دادم و یقشو ول کردم و راهم رو کشیدم و از بین جمعیت

رد شدم تا اینکه به ترمه رسیدم. گرفتار رقصیدن بود و پشتش به من بود. از پشت

دوتا دستامو گذاشتم رو کمرش و خم شد و در گوشش گفتم: میبینم که جوجه اردک

زشتمون امشب قو شده!

و بعد خندیدم. سرش رو چرخوند سمتم و با دیدنم خندید. دستامو از دور کمرش 

برداشتم و یه نگاه به سرتا پاش انداختم...چه کرده بود! خیلی ناز شده بود...

رنگ لباسش مشکی بود و درست مخالف رنگ پوست برفیش که این خیلی به 

چشم میومد و جلب توجه میکرد. خط چشمی که کشیده بود چشماشو درشت تر

کرده بود و یه رژ لب قرمز هم زده بود. لپاشو زیاد دست کاری نکرده بود ولی با این

حال هنوزم تپلی و خندون بنظر میرسیدن و دلم میخواست گازشون بگیرم!

نگام کرد و جفت ابروهاشو داد بالا: به به...خودشیفته خان! میبینم که طبق معمول

زشت شدی!

اخمی کردم و با خنده دستم رو بردم سمتش و طوری رفتار کردم انگار میخوام بزنمش،

اخمی کرد و دستمو پس زد: الهی زنت واست بمیره که طاقت شنیدن حقیقتم

نداری!

بعد زبونش رو طبق معمول داد بیرون. نیشخندی زدم و گفتم:

الان که میبینم حرفای کیهان همچین الکی هم بود و من بدجور بهت علاقمند شدم!

اصلا کاش زنم تو باشی که واسم بمیری!

پشت چشمی نازک کرد و با حرص گفت: به همین خیال باش! حتی اگه اخرین ادم

روی زمینم باشی من زنت نمیشم خودشیفته.

خندیدم: اخه نه اینکه من عاشق سینه چاکتم!

دست به سینه ایستاد: همین الان خودت با زبون خودت اعتراف کردی!

خمی به ابرو دادم: کی؟ من که یادم نیست همچین حماقتی کرده باشم...

حرصش حساااابی درومده بود....عاشق وقتایی که بودم که حرصش در میومد و 

کم میاورد. عاشق اون قیافه ی عصبیه بامزه ی خوردنیش بودم. اصن عاشق همه

چیزش بودم! فقط دلم میخواست اذیتش کنم و هی حرص بخوره و من از قیافه ی

گوگولیش لذت ببرم.

اخمی کرد و حرصشو با نفسش داد بیرون. خندم گرفتم و دستم رو بردم لای موهای

مشکی رنگش و انگشتامو بینشون تکون دادم و بعد اروم با یکی از دستام یه طرف

صورتش رو بقل گرفتم و اروم نوازشش کردم: عاشق وقتاییم که اینجوری حرص میخوری

ترمه.

انگار که از کارم تعجب کرده باشه چند ثانیه ای بهم خیره شد و بعد نگاهشو ازم گرفت

و چندباری پلک زد و خیلی سرد دستمو پس زد: مشکل از تو نیست. مردم ازاری از

طفولیت تو خونت بوده.

دیدم اوضاع زیاد جالب نیست و جو خراب شده واسه همین سعی کردم به حالت قبلی 

برش گردونم....چرا حس کردم ترمه موذب شد؟ مگه چکار کردم؟ ترمه هیچوقت اینجوری

نبود...سرمو تکون دادم و لپشو گرفتم و محکم کشیدم: خب حالا...قهر نکن بهت نمیاد!

لباشو جمع کرد و اخمی کرد: کی قهر کرد حالا؟

خندیدم و دستمو انداختم دورش: دقیقا واسه همین چیزاس که باهات راحتم دیگه...با

بقیه ی دخترای لوس فامیل فرق داری.

چشماشو چرخوند و یه لبخند زیرپوستی کرد: بیا بریم پیش تنس و کیهان.

رفتیم پیش بچه ها،کنار هم ایستاده بودن و دور هم جمع شده بودن. کیهان، تنس و 

ماکان. ماهم با لبخند رفتیم سمتشون و کیهان با دیدن ترمه گفت:

به به...میبینم که دخترا امروز ترکوندین!

ترمه خندید و یه چشمک به تنس زد و تنسم خندید. ماکان همن لبخند محوی زد: و

اینم بگم که چقدر موهای صاف به تنسگل میاد.

بعد موهای تنس رو لای انگشتش پیچید و یه تابی بهش داد. به تنس نگاه کردم و حس

کردم موذب شد چون حالت صورتش تغییر کرد و زیاد خوشحال بنظر نمیرسید...

دخترا امشب چشون بود؟!

نمیدونم چرا ولی انگار تنسگل زیاد با ماکان احساس راحتی نمیکرد و وقتی دور و 

برش بود موذب بود...خیلی کم باهم چشم تو چشم میشدن و یا چیزی بینشون رد

و بدل میشد...نمیدونم شاید بخاطر رفتارای خود ماکان بود که تنس همچین حسی

داشت. ماکان بیشتر اوقات ساکت بود و یا تو خودش بود و با کسی حرف نمیزد.

اما اونقدرا هم بد نبود...ینی اصلا پسر بدی نبود! در کل پسر خوبی بود فقط کم حرف

بود و تنهایی رو ترجیح میداد. نمیشه گفت منزوی بود ولی اجتماعی هم نبود.

اما با ما که باهاش صمیمی بودیم خیلی راحت و بجوش بود. تنها کسی که این وسط

زیاد حس راحتی داشت باهاش تنسگل بود. و خیلی هم دلم میخواست بدونم چرا.

چون از همون روز اول همینطور بود.

صدای کیهان رشته ی افکارمو پاره کرد: کلا امشب هم تنس و هم ترمه غوغا کردن.

خندیدم و گفتم:حالا اینجوری نگو بعد ترمه دیگه تحویلمون نمیگیره فک میکنه خبریه!

چپ چپ نگام کرد: چرا فقط به من میگی خب؟! داره از تنسم تعریف میکنه!

یه لبخند شیطون زدم: ولی تنسگل خواهرمه باید هواشو داشته باشم.

فکر کردم الا شروع میکنه غر زدن ولی یه لبخند زد: عوض شدی...

خمی به ابرو دادم و بریده بریده خندیدم: چی...؟

چشماشو تو حدقه چرخوند: شنیدی چی گفتم.

خدیدم و سرمو تکون دادم و ترمه ادامه داد: اگه هر دختر دیگه ای بود و اینجوری

راجبش حرف میزدی مطمئن باش سر به تنت نمیزاشتم روهانِ معتمد.

چشمام گرد و شد همونطور که میخندیدم بهش نگاه کردم و حرفشو ادامه داد:

ولی چون تنسگل بود خوشحال شدم.

بعد انگشت اشارش رو تهدید وار گرفت جلوی صورتم:

ولی بگما....فقط تنس! هرکی دیگه باشه حسودیم میشه....اونوقت خودت و 

دختره رو باهم کباب میکنم!

خندیدم و دوتا دستامو به نشونه ی تسلیم گرفتم بالا و اونم خندید. صدای اهنگ

بلند شد و دوستای کیهان بزور بردنش وسط و دنبالش هم ترمه رفت وسط و دست

منم کشید: بیا دیگه...

سرمو تکون داد: نه تو برو. تنس تنها میشه...

سری تکون داد و رفت وسط و گرفتار رقصیدن شد و ماکان هم یه گوشه کز کرد و

گرفتار ور رفتن با گوشیش شد. صدای اهنگ به قدری بلند بود که صدا به صدا 

نمیرسید و خونه تاریک تاریک بود و تنها نوری ک یه ذره خونه رو روشن کرده بود

نور لیزر ها و رقص نور بود.

رو به تنس گفتم: چیزی میخوری؟

لبخندی زد و سری تکون داد و باهم رفتیم سمت میز تنقلات و کلی خرت و پرت و

خوراکی خوردیم و بعدشم روی نزدیک ترین مبل ولو شدیم.

همونطور که جفتمون کنار هم روی مبل لم داده بودیم دستم رو انداختم رو دسته ی

مبل پشت سر تنس و گفتم: میخوای برقصی؟

خندید و سری تکون داد که معنی نه رو میداد. خندیدم و گفتم: چرا؟

گوشیش رو گرفت دستش و شروع کرد به تایپ کردن: چون صدای اهنگ رو نمیشنوم.

ابروهامو دادم بالا: خب؟

خندید و اونم ابروهاشو داد بالا و با خنده تایپ کرد: خب نمیدونم چجوری برقصم. بلد

نیستم.

سرمو کج کردم: میگم ترمه یادت بده.

خندش گرفت و بازم سر تکون داد و وقتی دیدم واقعا دوست نداره برقصه دیگه اصرار

نکردم.

گرفتار حرف زدن و خندیدن با تنس بودیم که یهو یه نفر صدام زد: اقا روهان؟

سرم رو چرخوندم و دختر اقای سلیمی رو دیدم. اقای سلیمی یکی از همکارای بابا

تو بانک بود و خانومش هم اموزشگاه داشت و یکی از دوستای مامان بود و از اونجایی

که خونمون رفت و امد داشتن دخترشون رو میشناختم. چندباری هم اموزشگاهشون

رفته بودم واسه کلاسای کنکورم و خب میشه گفت با دخترشون اشنا بودم، همسن

خودم بود و دختر خوبی هم بنظر میرسید. حالا چه نسبتی با بابک داشت که اومده

بود تولدش، خدا داند!

از جام بلند شدم و لبخند محوی زدم: نسترن خانوم....

لبخندی زد: خوب هستین؟

منم سر تکون دادم: مرسی شما خوبین؟

سر تکون داد: ممنون. کجایین خیلی وقته تو اموزشگاه ندیدمتون...کم پیدا شدین.

از اون جایی که صدای اهنگ خیلی بلند بود صداشو نشنیدم و داد زدم: نمیشنوم!

یکم خم شد که در گوشم حرف بزنه و مم یکم خم شدم که قدش بهم برسه,

در گوشم گفت: چطوره بریم یه جای خلوت و ارومتر صحبت کنیم؟

سری به معنای باشه تکون دادم و رو به تنس گفتم: من چد لحظه کار دارم. همین

جا باش، خب؟

و بعد با نسترن رفتیم خلوت ترین جای ممکن. ختر مودبی بود....از چندباری که قبلا

هم صحبت شدیم اینو فهمیده بودم. درس خوان هم بود....بیشتر راجب درس و 

کنکور حرف میزدیم، ینی میشه گفت دوستای کنکوری بودیم و چیز خاصی بینمون

نبود.

به حرف اومد: پرسیدم چرا چند وقته اموزشگاه نمیاین؟

لبخندی زدم و ابروهامو انداختم بالا: اها...راستش از وقتی اموزشگاهتون رو جا به

جا کردین دیگ پی گیر نشدم. شماره ی مادرتون رو هم نداشتم که زنگ بزنم ادرس

رو بگیرم یا راجب ترم جدید کلاسا سوال کنم...بابام و اقای سلیمی هم انقدر گرفتارن

که دیگه وقت اینکارارو ندارن...مگرنه به بابام میگفتم از پدرتون شماره ی مادرتون رو

بگیره.

لبخندی زد: اخی...حالا اون کلاسایی که قرار بود برین رفتین؟ خوب بود؟ تاثیری هم

داشت؟

سرمو تکون دادم: خوب بود...بد نبود. واسه تست زنی خوبه.

نفسشو داد بیرون: کاش این کنکور  زود تموم شه راحت بشیم!

خندیدم و ابروهامو دادم بالا: کاشکی!

لبخندی زد: حالا میخواین شماره ی مامانم رو بدم خودتون باهاش حرف بزنین واسه

کلاسا. دیگه ادرس اموزشگاه جدیدم بهتون میده.

با اشتیاق سر تکون دادم و گفتم: لطف میکنین.

لبخند زد: خواهش میکنم، یادداشت کنین.

گوشیم رو از توی جیبم کشیدم بیرون و گفتم: بفرمایید.

شروع کرد به گفتن شماره: صفر نهصد و هفده....سیصد و پنجاه و نه....

حرف نسترن با صدای ترمه قطع شد و جفتمون سرمون رو چرخوندیم سمتش.

همونطور که دست به سینه ایستاده بود اهمی گفت و بهمون نزدیکتر شد.

با تعجب نگاهش کردم، چش بود؟چرا اینجوری بود؟

همونطور که اخم کرده بود به نسترن نگاه کرد و پشت چشمی نازک کرد و

با یه لحن عجیبی که تاحالا ازش ندیده بودم گفت: شما کی باشین؟

نسترن لبخندی زد و دستش رو دراز کرد سمت ترمه: نسترن سلیمی هستم.

و شما؟

ترمه با تمسخر یه لبخند تحویلش داد: لازم نیست بدونی من کیم.

و بعد موبایل منو از تو دستم کشید و با حرص به نسترن نگاه کرد و بعدشم

ازمون دور شد!

چشمام گرد شده بود...باورم نمیشد این ترمه باشه! ترمه ازین کارا نمیکرد!

این رفتارا رو از خودش نشون نمیداد...اصلا چش بود؟! چرا اینطوری کرد؟!

از تعجب دهنم وا مونده بود و حدودی هم عصبی بودم ولی سعی کردم ارامش

خودمو حفظ کنم و اروم باشم.

جلوی نسترن ابروی منو برد...اخه این چکاری بود؟!

رو به نسترن گفتم: معذرت میخوام، یه لحظه....

و بعد دنبال ترمه رفتم. چند باری صداش زدم ولی توجه نکرد و به راهش ادامه 

داد تا به اشپزخونه رسید. دنبالش توی اشپزخونه رفتم و از اینکه بهم توجه نمیکرد

داشتم عصبی میشدم. وقتی دیدم جز ما کسی تو اشپزخونه نیست در اشپزخونه

رو محکم بستم و با عصبانیت گفتم: این چه کاری بود ترمه؟! میدونی من چقد جلوی

نسترن خجالت زده شدم؟! کارت خیلی زشت بود!

انگار اصلا واسش مهم نبود! خیلی خونسرد گفت: اون دختره کی بود؟

داشت کفرمو در میاورد! اصلا انگار متوجه نبود چکاری کرده!در حالی که سعی میکردم

اروم باشم و خودم رو کنترل کنم گفتم: اصن هر کی که بود! تو باید اون رفتارو 

میکردی؟

اخه اون چکاری بود؟! چه طرز حرف زدن بود؟! ترمه این کارا از تو بعید بود! گوشیمو

رد کن بیاد که حسابی کفرمو دراوردی!

محکم گوشیمو تو دستش گرفت و دست به سینه ایستاد و با حرص گفت:

نمیدم!

هم تعجب کرده بودم و هم خیلی عصبی بودم...تاحالا ترمه رو اینطوری ندیده بودم

و این کاراش واسم خیلی تازگی داشت و بدجوری هم عصبیم کرده بود!

بدون توجه به عصبانیتم گفت: اصن چرا داشت بهت شماره میداد؟!

عصبانیتم هر لحظه بیشتر و بیشتر شد! ینی چی؟! این چش شده بود؟! چه فکری

با خودش کرده بود؟! الانا بود که از کلم دود بزنه بیرون! دیگه کنترلم داشت از

دستم خارج میشد...

صدامو بالا بردم و همونطور که ابروهام بهم گره خورده بود دستمو دراز کردم 

سمتش: به تو ربطی نداره! انقد بچه بازی در نیار  و اون گوشی لعنتی رو بده من!

از چشماش حرص میبارید....حس میکردم الان منفجر میشه!

از عصبانیت لبشو گاز گرفت و نفسشو محکم داد بیرون و همونطور که با اخم به 

چشمای من خیره شده بود گوشیم رو انداخت توی پارچ نوشیدنی ای که کنار 

دستش روی میز اشپزخونه بود!

الان چشمام از عصبانیت از حدقه میزد بیرون!!!! واقعا این کارای ترمه رو درک

نمیکردم! نمیفهمیدم چشه و دلیل این کارای یهویی و عجیب غریبش چیه! اون

اصن دختری نبود که همچین کارایی کنه!

رو به انفجار بودم...سرش داد زدم:

ترمه!!!!

ترسید و یه قدم رفت عقب، همونطور که اخم کرده بودم با اخم داد زدم:

این رفتارای مسخره چیه؟!چت شده؟! چه فکری با خودت کردی که باعث

شده همچین رفتاری از خودت نشون بدی!؟! تو دیگه بچه نیستی ترمه اندازه ی

سنت رفتار کن!

تمام مدت ساکت دست به سینه ایستاده بود و بدون اینکه چیزی بگه فقط

با عصبایت به چشمام خیره شده بود! از اینکه هیچ واکنشی نشون نمیداد

و اصلا پشیمون نبود خیلی بدجور حرصم گرفته بود! اصلا عین خیالش نبود!

گوشی نازنینم رو هم انداخته بود توی پارچ و معلوم بود دیگه بدرد نمیخوره!

مطمعنا سوخته بود! بازم داد زدم:

الان دیگه با دخترای لوسی که میشناسم هیچ فرقی نداری ترمه! از همشون

بدتری!

اینو که گفتم یهو زد زیر گریه....چشماش خیس شدن و اشکاش گوله گوله

سر خوردن رو لپاش که حالا از شدت عصبانیت سرخ شده بودن....

لبشو گاز گرفت و نزاشت صدای هق هقش رو بشنوم و شکسته شدن

بغضشو ببینم. محکم اشکاشو پاک کرد و محکمتر منو با دستش کنار زد و

در اشپزخونه رو باز کرد و دویید بیرون....











اینم از این قسمت! امیدوارم مورد پسند واقع شده باشه

و بازم بخاطر دیر شدنش معذرت میخوام

مثلــــــــ همیشه منتظر نظراتتونم ~




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ سه شنبه 29 تیر 1395 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه