تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 4
سلام به همگــــــــــی

تابستون خوش میگذره؟ دوستای کنکوری...کنکور نزدیکه هــــا

با قسمت چهارم اومدم ~ برای خوندنش تشریف ببرید ادامــــــــــه....








" Part 4 "






" رامان "


چکار باید میکردم؟ من چشمم خورشید رو گرفته بود ولی باید با مهتاب

ازدواج میکردم....

نمیگم مهتاب دختری بدی بود، نه. ولی از همون اولش که جفتشون اومدن

و رو به رومون شستن چشمم خورشید رو گرفت و برق از کلم پروند....

خیلی اروم و سر به زیر بود، کم حرف میزد، میشه گفت اصلا حرف نمیزد

یا اگه میزد خیلی مودبانه و کوتاه بود. خیلی خانوم بود....مگه میشد ازش

چشم برداشت؟

علاوه بر مودب و خانوم بودنش....خیلی هم ناز بود. 

اخه چجوری ای حجم از خوشکلی تو یه ادم ممکنه؟ مثل عروسک میموند...

دلم میخواست همش نگاهش کنم...هم از نظر اخلاقی شبیه خودم بود و هم

خیلی خوشکل بود و همینا باعث میشد که از همون اول مهرش به دلم

بشینه....کاش میشد بیشتر باهاش اشنا بشم....

از نظر ظاهری هیچ فرقی با متاب نداشت و هردوشون کپی هم بود و تشخیص

دادنشون فقط از رو اخلاق و رفتارشون معلوم بود، ولی غیر از اون، اصلا باهم

مو نمیزد!

فقط فرق خورشید با مهتاب این بود که اخلاقش زمین تا اسمون با مهتاب

فرق میکرد....

مهتاب شر و دردسرساز و شیطون بود...و میشه گفت کمی تا حدودی هم مغرور

و زبون دراز! یه چیزی شبیه....شبیه هامین! اره! کپی هامین بود!

برعکس خورشید...خورشید اروم و کم حرف بود....و میشه گفت خجالتی...

من و متاب اصلا اخلاقامون باهم جور نبود....ولی من و خورشید...

حس میکنم خیلی راحت میتونستیم باهم کنار بیایم...چندباری بدون اینکه

متوجه بشه قایمکی نگاهش کردم...

موهای لخت و چشمای درشت...از لپاش که دیگه نمیگم! فقط همش دعا

دعا میکردم که بتونم یه روز مثل رانا لپای خورشیدم بکشم....

این دختر ناز تر از اون چیزی که فک میکردم بود...وقتی نگاهش میکردم انقد

محوش میشدم که دیگه مهتاب به چشمم نمیومد....ولی چکار باید میکردم؟؟

مجبور بودم با مهتاب ازدواج کنم و نمیشد رو حرف مامان اینا حرف بزنم...

ینی اگه میزدم هم فرقی نداشت چون اونا همچنان کار خودشونو میکردن و

مدام میگفتن ما خوبی تو رو میخوایم رامان....

هم نمیخواستم رو حرف مامان اینا حرفی بیارم و هم نمیخواستم خورشید

رو از دست بدم...از یه طرفم میدونستم که هامین هیچ علاقه ای به خورشید

نداره و یکی دیگه رو تو زندگیش داره و این بیشتر حرصمو در میاورد....

که چرا خورشید باید ماله هامین باشه؟ چرا من نه؟

گرفتار صحبت کرد با عمو فرهاد بودم و یه لحظه سرم رو چرخودم و خیلی

تصادفی نگاهم با گاه خورشید قفل شد....

قلبم ایستاد....تا متوجه نگاهم شد سریع نگاهش رو از چشمام گرفت...

ای خدا....چرا نگام نمیکنی اخه؟! نگام کن بزار منم سیر نگاهت کنم...

اخه مگه میشد از اون چشمای خوشکلش دست کشید؟! هوووف....

یه مدت گذشت و بعد از کل کل های مهتاب و هامین شام رو خوردیم و هر

کی برگشت خونه ی خودش...از حرفای هامین فهمیدم که داروسازی 

میخونه....خورشید درخشان...19 ساله...دانشجوی رشته ی داروسازی...

خانوم، مودب، اروم.... دیگه چی کم داشت؟ چرا نمیشد مال من باشه؟

چرا باید از دستش بدم؟ این دل بیچاره ی من پیشش گیره...گیره.









" خورشید "


از حرفای مهتاب فهمیدم که 24 سالشه و فعلا تو شرکت بابا کار میکنه و 

داره کاراشو میکنه که خلبان بشه....هوووف...

از دیشب که هامین اون رفتارا رو از خودش نشون داد خیلی غصه خوردم...

قشنگ مشخص بود که هیچ علاقه ای که بهم نداره هیچ، همش بحث دوست

دخترشو میاره وسط که من خودم پا پس بکشم... خیلی هم خوب :)

همسر ایندم حتی نگاهمم نمیکنه و خوردم میکنه....

از یه طرف دیگه هم ناراحت بودم چون دلم بدجور  پیش رامان گیر کرده بود...

نمیدوم چرا انقدر جذبش شده بودم... من حتی شناخت درستی ازش 

داشتم ولی همین یه ذره اطلاعات و رفتارایی که از دیشب ازش دیدم کافی

بود که چشمم حسابی بگیرتش...

نمیدونم اصلا رامان مهتاب رو دوست داشت یا نه؟

هووووف.... خدایا ینی عاشق شوهر خواهرم شدم؟! 

خجالت بکش خورشید....عقل از کلت پریده؟! ای تفکرات رو از ذهنت بیرون

کن....رامان شوهر مهتابه حق نداری جور دیگه ای نگاهش کنی...

اصلا اگه مهتاب خودش رامان رو دوست داشته باشه چی؟ خجالت نمیکشی؟پ

دوست داره؟ یا نداره؟ شک دارم...با این حرفایی که مهتاب میزد انگار هیچ

علاقه ای به رامان نداشت و حسابی حوصلشو سر میبرد...خب اخلاق رامان

زمین تا اسمون با مهتاب فرق داشت و همین باعث میشد مهتاب اصلا

نتونه رامان رو تحمل کنه که اینو هم راحت از حرفاش میشد فهمید....

نمیدونم...چی بگم والا...زندگی من از همین الان با هامین نابود شده هست

فقط امیدوارم زندگی مهتاب و رامان خراب نشه.

اهی کشیدم و به رانندگیم ادامه دادم.

مهتاب همونطور که بقل دستم نشسته بود و داشت تو اینه رژ لبش رو چک

میکرد با گوشه ی چشمش یه نگاه بهم انداخت:

چته خورشید؟ از صبح تاحالا داری اه میکشی...بخاطر کارای اون دیوثه؟

من که تو فکر و خیالاتم غرق بودم به خودم اومدم و گیج نگاهش کردم:

چـ...چی؟

همونطور که شالش رو صافو صوف میکرد گفت:

میگم بخاطر کارای هامین ناراحتی؟

چیزی نگفتم و به خیابون چشم دوختم.... یه نُچ گفت:

بابا گفتم خودم دخلش رو میارم واست دیگه....ببین منو. اصلا گوش نده این

خورزو خان چی میگه! ثریا خانوم رو که میشناسی...پوست از کلش میکنه!

حقشو میزاره کف دستش! پس هرکاریم کرد توجه نکن. من میگم بیا امروز

اصلا سر قرار نرو، قالش بزار! اووووف انقد بچسبههههههه! بیا با من بریم

سر قرار با اقای شل و ول خان.

با شنیدن کلمه ی شل و ول خان خندم گرفت و باز صورت مهربون و جذاب

رامان اومد جلوی چشمام و تو دلم گفتم ینی میشد من جای مهتاب برم

سر قرار با همین شل و ول خان؟

مهتاب باز گفت: ها؟ میخوای نری سر قرار؟

سر تکون دادم و دستمو رو فرمون چرخوندم: نه بابا چی میگی مهتاب...

زشته. بعدشم شاید رامان بخواد با تو تنها باشه....

اخمی کرد و ادامو در اورد: شاید بخواد تنها باشه...

بعد چشماشو چرخوند و زبونشو دراورد: چی میگی تو میگم این اصن منو

نگاه نمیکنه ها! سرش نود درجه عموده به سمت پایین! تنهای چی چی؟

منم زوری دارم میرم...حوصلم سر میره بسکه این مثه ماست میمونه!

حس میکنم رو حالت بی صدا تنظیم شده...اصن نمیتونم تحملش کنم!

راضیم با اون خورزو خان برم بیرون و هی تو سر و کله ی هم بزنیم ولی

با این ماست نرم بیرون....باز لاقل اونطوری یه حالی به ادم میده....

من سر قرار یه نیم ساعت چرت میزنم با این رامان. مطمئن باش.

اص من میگم تو بیا جای من برو سر قرار با این نردبون، هردوتونم ساکتین

دیگه، مشکلیم پیش نمیاد. منم میرم اون میرغضبو نفله کنم. ها؟

یا اصن نرو سر قرار. همین دو گزینه رو داری!

خندیدم و با اینکه بدجور دلم میخواست جای مهتاب باشم و برم پیش

رامان گفتم: چی میگی مهتاب...چی خوردی؟ توهم شدی مامان؟ هی

واسه خودت میبری و میدوزی؟

چشماش گرد شد و دستشو مثل زیپ رو دهنش کشید: 

من غلط بکنم بشم شبیه مامان! مارو زد بدبخت کرد با این دومادای

مسخرش! خودش و فرح خانوم و ثریا خانوم خیاطی راه انداختن واسه

ما...هی ببر و بدوز و بشکاف! زن این شو...با این برو بیرون...برو خونه

این.... نامزدی فلان روز...عقد فلان روز...نمیدونم ما حکم پشمکو داریم؟

خندیدم و گفتم: حالا اونقدم که میگی ادمای بدی نیستن...

چشماشو چرخوند: حالا چکار میکنی؟ میری سر قرار؟ جون مهتاب بیا

اینو قال بزار یکم نشیمنگاهش بسوزه کیف کنیم.

لبمو گاز گرفتم و خندم رو قورت دادم: اصن معلومه بیاد سر قرار که من

نرم و قالش بزارم؟

مهتاب اخمی کرد: غلط کرده پسره ی بیشعور! سر به تنش نمیزارم!

به جون مهتاب قسم!

خندیدم و سری تکون دادم و جلوی کافی شاپی که مهتاب و رامان باهم

قرار داشتن ایستادم: بفرماییـــــــــد...خوش بگذره. شب که برگشتی 

گزارش کاملا....

مهتاب لبخند شیطونی تحویلوم داد: به توهم با اون مشنگ خوش بگذره

عزیزم. بای بای.

بعد برام دست تکون داد و پیاده شد.

بازم راه افتادم تا برم برم پارکی که قرار بود من و هامین همدیگه رو اونجا

ببینیم. ساعت تقریبا 7 بود و هوا روشن بود. رسیدم و ماشینمون که مال 

من و مهتاب بود و یه 206 سفید رنگ بدون صندوق بود رو پارک کردم و روی

اولین صندلی ای که بیرون پارک بود نشستم تا به خیابون دید داشته باشم

که وقتی هامین بیاد ببینمش....
15
 دقه ای گذشت...خبری نشد. نیومد. شمارشو نداشتم ولی میتونستم

از بابا بگیرم اما اصلا دلم نمیخواست بهش زنگ بزنم و پیلش بشم.

نمیخواستم اویزون باشم....بازم صبر کردم...همچنان صبر کردم و صبر کردم

و صبر کردم ولی خبری نشد....هامین پیداش نشد!

فکر کنم به قول مهتاب قالم گذاشته بود...و اصلا قصد نداشت بیاد!
1
 ساعتی گذشته بود...باورم نمیشه یه ساعت توی پارک منتظر نشستم

تا بیاد. کل این یه ساعت رو حرص خوردم که چرا باید انقدر بدشانس باشم

که گیر همچین ادمی بیوفتم...اصلا اون چرا باید اینطوری باشه؟ چرا خبر

نداد که حداقل منم نیام؟ چرا باید منو اینجا بکاره؟ هوووف.....

نه زنگی زد نه پیامی داد، هیچی!

نا امید شده بودم و داشتم کیفم رو میزدم سر کولم که بلند شم، دیگه

مطمئن شده بودم که قرار نیست بیاد. از جام بلند شدم که یهو یه ماشین

رو دیدم که به سرعت رو به روی پارک ایستاد و هامین ازش پیاده شد و بدو 

بدو اومد سمتم....

صورتش نگران بود...نمیدونم انگار هول بود...یا عجله داشت....نفس نفس میزد.

استرس داشت؟! اصلا نمیدونم چش بود ولی قیافش نشون میداد تو حالت

نرمالی نیست.

ولی هرچی! بالاخره اومد...ته دلم یکم خوشحال شدم که حداقل قالم نذاشته

و سر قرار اومده اما خوشیام همش واسه چند ثانیه بود....

همونطور  که فس نفس میزد با نگرانی و استرس گام کرد و من یکم گیج

شده بودم....

گفت: سلام خورشید خانوم.

سری تکون دادم و همونطور که رو به روش ایستاده بودم و دستم به دسته ی

کیفم بود گفتم: سلام....چقدر دیر کردین اقا هامین..من فکر کردم دیگه 

نمیاین...چیزی شده؟ خوب بنظر نمیاین....

مکث کرد و لبشو گاز گرفت: راستش یه کار پیش اومد....

سرمو تکون دادم و گفتم: اها...خدا بد نده چیزی که نشده؟

همونطور که دستش رو میبرد توی جیبش سری تکون داد و گفت: نه چیزی

نیست.

بعد یه جعبه ی کوچولو از توی جیبش در اورد و بازش کرد و گرفت جلوی من و

گفت: این مال شماست...مامانم داده بدم بهتون...

یکم هول شدم: خب...مرسی لطف کردن ثریا خانوم...لازم نبود چیزی بخرین..

فقط چرا انقدر عجله دارید؟! یه دقه مینشستید نفستون بالا بیاد....

من من کرد: راستش....باید برم...جایی....

با شنیدن این جملش خرد شدم...یه لحظه تو صورتش نگاه کردم و سریع 

نگاهم رو ازش گرفتم. پس برای رفع تکلیف اومده بود....

فقط میخواست اینو بهم بده و بره....

حالا دیگه شک داشتم که بهم راست گفته باشه....کاری پیش نیومده

بود فقط بهونه بود!

مهتاب راست میگفت....نباید میومدم....از اولشم نباید میومدم که بخوام الان

انقدر خرد بشم....

با نگرانی صدام کرد و یکم سرشو کج کرد تا صورتم رو ببینه و گفت:

خورشید خانوم...ازم نمیگیرینش....؟

حتی روم رو برنگردوندم نگاهش کنم. یه طرف دیگه رو نگاه کردم و چشمم

به ماشینش افتاد و متوجه دختری که توی ماشین روی صندلی جلو نشسته

بود شدم. پس کاری که پیش اومده بود ایشون بودن...نیلوفر خانوم.

بخاطر نیلوفر منو یه ساعت معطل کرده بود و الانم میخواست باز باهاش بره

بیرون. از این له ترم میتونستم بشم؟

سرم رو چرخوندم و با اینکه خیلی عصبی شده بودم خودم رو کنترل کردم

و خیلی خونسرد به هامین نگاه کردم و جعبه ای که توی دستش بود رو 

ازش گرفتم و نگاهش کردم، یه گردنبند خیلی ظریف بود که یه مکعب توخالی

اویزش بود و وسط این مکعب یه الماس کوچولو بود که ازادانه توی مکعب

تکون میخورد. یکم نگاهش کردم و بعد درش رو بستم و رو به هامین خیلی

محکم گفتم:

مرسی، لطف کردید. راضی به زحمت نبودم. با اجازتون.

و بعد به سمت ماشین هامین حرکت کردم. هامین اول با اخم نگاهم کرد و بعد

صدام کرد ولی بی توجه به راهم ادامه دادم و زودتر از هامین به ماشینش

رسیدم، با انگشتم چندتا ضربه به شیشه ی ماشین زدم و دختری که حس

میکردم نیلوفره شیشه رو کشید پایین و همونطور که ادامسش رو میجویید

گفت: بله؟

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: نیلوفر خانوم؟

یکم تعجب کرد و ادامسش رو که حالا بادش کرده بود ترکوند و باز توی

دهنش چرخوند و گفت: بله، چطور؟

همون لحظه هامین رسید و با نگرانی همونطور که بریده بریده حرف میزد

گفت: خانوم درخشان...یه لحظه....

یه لبخند زدم، خانوم درخشان. پس نیلوفر هم خبر نداشت هامین چه بلایی

داره سرش میاره. اونم از همه جا بی خبر بود.

بی توجه به هامین به حرفام ادامه دادم و هامین ساکت شد. جعبه

رو گرفتم سمت نیلوفر و گفتم: فکر کنم بهتره این پیش شما باشه.

بعد لبخندی بهش زدم و سر تکون دادم: با اجازه.

و بعد رو به هامین گفتم: اقای حکمت.

و بعد راه افتادم سمت ماشین خودم....







" مهتاب "


تو کافی شاپ نشسته بودم و قرارمون از این کسل کننده تر نمیتونست

بشه...رامان اصلا حرف نمیزد یا اگه میزد خیلی کوتاه بود و باید با سمعک

صداشو میشنیدم! -_- خیلی وقت بود اومده بودیم ولی هردو ساکت بودیم.

اصلا هم تو روم نگاه نمیکرد! منم گرفتار سر کشیدن شیک ام بودم و همزمان

با گوشیم ور میرفتم، گفتم: میگم رامان...

سرش رو اورد بالا و بالاخره نگام کرد: بله مهتاب خانوم؟

نگام رو انداختم روی رامان و یکم دیگه شیک زا توی نی کشیدم بالا و گفتم:

فک کنم از سنگ صدا در بیاد ولی از تو نه! خو یه حرفی بزن حوصلم سر

رفت! اصلا مامانت چرا منو انتخاب کرده زنت شم؟ من اخلاقم خیلی با تو

فرق داره....کلا ضد توام!

چند ثانیه ای نگام کرد و بعد جواب داد: میدونین مهتاب خانوم...من کلا ادم

کم حرفیم...و خجالتی...

چشمامو چرخوندم و تو دلم گفتم مثله خورشید!

ادامه داد: مامانم شمارو انتخاب کرده چون خیلی سر زبون دارید....

اخم کردم: چی؟

چشماش گرد شد و اب دهنش رو قورت داد و صاف نشست: خیلی اجتماعی

هستید و بجوشین...ینی راحت با بقیه گرم میگیرد و صمیمی میشید...

میخواسته منم مثل شما یکم اجتماعی شم واسه همین شمارو انتخاب کرده...

قری به چشمام دادم و زیر لب یواش گفتم: خودت عرضه نداری خو چرا منو

میندازن وسط....

پوفی کردم: ینی هیچ مخالفتی نداری در این مورد؟

یکم دیگه شیک خوردم و یه اس ام اس از خورشید برام اومد:

_ کجایی؟ چیکار میکنی؟ :)

_ تو کافه...با رامان...حوصلم سر رفت بابا این خیلی ماسته! دارم شیک

میخورم...تو خوبی؟ اون میرغضب چکار میکنه؟ -_-

رامان پرسید: در چه مورد؟

سرم رو اوردم بالا و یه تیکه کیک گزاشتم دهنم و با همون دهن پر گفتم:

این ازدواج زوری...

نفسشو داد بیرون و یه طرف دیگه رو نگاه کرد: والا...چی بگم. مگه مخالفت

من تاثیری هم داره؟

ابروهامو دادم بالا: پس ینی توهم ناراضی ای؟ کسی تو زندگیته

من من کرد: راستش....

همون لحظه گوشیم زنگ زد و با دیدن اسم خورشید روی صفحش یه لبخند

روی لبم نشست و رو به رامان گفتم: یه لحظه...

جواب دادم و به صندلی تکیه دادم و پامو رو پا انداختم و گفتم:به به خورشید

خانوم...چطووووری؟ کجایـ.... عه....خورشید؟ خورشید؟! چــ..چرا... چی شده؟!

چرا گریه میکنی؟! خورشید...الو! گوش کن...سسس...چیشده؟! خیله خب..

خیله خب اروم...اروم باش....درست بگو بینم چیشده...باشه..فقط بگو کجایی

من میام...باشه..همونجا باش...اومدم!

و بعد گوشی رو قطع کردم و شوتش کردم ته کیفم و با نگرانی رو به رامان

گفتم: رامان جمع کن بریم!











امیدوارم خوشتون اومده باشه

قول نمیدم اما به احتمال زیاد پست بعدیم پارت جدید تنسگل باشه

منتظر نظراتتونم ~




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ سه شنبه 22 تیر 1395 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه