تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 3
سلام همگی ~ 

عیدتون با تاخیر مبارک!

براتون پارت جدید رو اوردم ، برای خوندنش تشریف ببرید ادامــــــــــه.....









" Part 3 "



همونطور که از عصبانیت قلبم تند تند میزد رفتم توی اشپزخونه و یه

لیوان اب واسه خودم ریختم و همونطور که با حرص سر میکشیدم 

نگاهم رفت سمت خورشید که داشت با نگرانی نگاهم میکرد.

لیوان رو با حرص کوبیدم روی میز و گفتم: خوبی تو؟ چی میگفت 

اون اشغال تو اتاق؟! اذیتت کرد؟!

خورشید نفسشو اروم داد بیرو و سرشو انداخت پایین:

بیخیال مهتاب....

یه نچ گفتم و دستمو انداختم دور گردش و گفتم:

اصلا خودتو ناراحت نکن! هرچی شد به خودم بگو باشه؟ اذیتت

کرد گردنشو خرد میکنم! بی شعور فکر کرده کیه؟! چجوری به خودش

اجازه میده راجب بابا اینطوری صحبت کنه؟!

خورشید اهی کشید: حرص نخور مهتاب...بیخیال.

همون لحظه مامان اومد توی اشپزخونه و همونطور که از دیدنمون

تعجب کرده بود گفت: عه عه! شما که اینجایین! مگه قرار نشد 

برین بالا با هامین و رامان حرف بزنید؟!

با اخم رو به مامان گفتم: حرفامون تموم شد.

مامان دست به کمر ایستاد و یه ابروشو داد بالا:

به همین زودی....

نفسمو محکم فوت کردم: بله به همین زودی! مثلا ما چه حرفی 

داشتیم با این دوتا؟ غیر از اینکه به لطف ببر و بدوز شما تازه باید

میفهمیدیم که همسرای ایندمون که به لطف شما قراره همسرامون

شن اسمشون چیه؟!

مامان اخمی کرد و سر تکون داد و با کلافگی گفت:

متاب قرار شد دیگه ازین حرفا نزنی....!

_ نه مامان هیچی قرار نشد! بزور میخواین شوهرمون بدین، گفتیم

چشم! توروخدا دیگه ازمون نخواه که ادای خوشحال بودنم در بیاریم!

مامان چشماشو گرد کرد و با عصبانیت گفت:

مهتاااااب!

پوفی کردم و با کلافگی گفتم: بله؟!

مامان چد لحظه نگامون کرد و بعد از یه مکث کوتاه گفت:

نبینم دیگه ازین حرفا بزنین....چای بریزید با شیرینی بیارید تعارف

کنید.

زیرلب غرغر کردم: اووووف! چه تحفه ای هم هستن که بخوایم چایی

هم 

براشون ببریم!

و بعد چشمامو چرخوندم.

با این حرفم خورشید خندش گرفت و مامان که داشت از اشپزخونه

میرفت بیرون برگشت و گفت:

چیری گفتین؟

سرمو تکون دادم و با پروییه تمام گفتم: اره. میگم انگار دوره ی ارش

کمونگیره که چایی ببریم واسشون! میخوای سبزی هم ببریم بشینیم

جلوشون پاک کنیم که یه وقت ثریا خانوم و فرح خانوم اشتباه عروس

انتخاب نکنن!

مامان یه چشم غره بهم رفت و گفت:

انقدر حرف بیخود نزن دختر! زود باش چایی بریزو تو دیگه تو رسم

و رسوماتم میخوای دست ببری!

بعد از اشپزخونه رفت بیرون. لپامو باد کردم و رو به خورشید گفتم:

ای مرده شور این رسم و رسوماتو ببر که زندگیمون بخاطر همینا

داره تابه میشه!

خورشید خندید و سری تکون داد و گرفتار چایی ریخت و چیدن 

شیرینی ها شدیم.








" هامین "


با خورشید رفتیم طبقه ی بالا و به محض اینکه رسیدیم توی اتاقش

دستش رو ول کردم. یه لحظه نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.

من روی صندلی نشستم رو به روی در، خورشید هم روی یکی

از تختایی که توی اتاق بود نشست.

پس اتاقشون این بود؟ عجب...

ساکت نشسته بود و منم بی توجه بهش گرفتار ور رفتن با گوشیم

شدم که یهو متوجه مهتاب شدم که داشت با رامان میرفت توی

کتابخونه.

خدایی چقدر شبیه هم بودن این مهتاب و خورشید! چطوری از

هم تشخیصشون میدادن؟ با هم مو نمیزدن!

یه نگاه به خورشید انداختم که نشسته بود روی تخت و چیزی 

نمیگفت و به یه نقطه خیره شده بود....چه خوشکل بود خدایی...

تازه الان با دقت نگاهش کردم...

خیلی ناز بود، همش خودش و هم مهتاب..

ناز و خوش فیس بودن....و اونطور که میدیدم خوش پوش هم بودن.

چشمای گرد....موهای لخت....گونه های برجسته...

همه چیزش خوب بود! خیلی خواستنی بود! انقدر ناز بود که میشد

درسته قورتش داد....مامان راست میگفت خیلی نازه....

فقط چرا انقدر ساکت بود؟ خیلی خجالتی بنظر میرسید.... مثل

اینکه خیلی هم مودب بود. کلا از ای دخترای با وقار و متین بود...

که خب...من نمیپسندم -_- 

دختر باید شیطون باشه، مثل نیلوفر خودم.

روی صندلی لم دادم و یه اهمی گفتم:

خورشید خانوم چیزی نمیخواید بگید؟

بدون اینکه سرش رو بیاره بالا گفت: شما بفرمایید.

ابروهامو دادم بالا و نفسمو فوت کردم: چی بگم والا. من هامینم

دیگه. هامین حکمت. 22 سالمه و رشتم زبانه. شغلمم اگه میخواید

بدونید....یه موسسه ی زبان اینگلیسی دارم. اگه سوالی هست

بفرمایید.

جواب داد: نه سوالی ندارم....

سرمو تکون دادم و همون لحظه چشمم به مهتاب خورد که اون

سمت  رو به روی در کتاب خونه شسته بود و خیره شده بود به

من و با حرص نگاهم میکرد. یه نیشخند بهش زدم و دیدم الان

بهترین وقت برای اذیت کردنشه. حتما خیلی کنجکاوه بدونه بین

من و خورشید چی میگذره!

از جام بلند شدم و همزمان نگاه خورشید با من چرخید.

همونطور که میرفتم سمت در، بلند طوری که مهتاب بشنوه

گفتم: خب....میگفتی عزیزم!

و بعد در اتاق رو بستم و با خودم خندیدم. بعد از یه مکث کوتاه

صدامو صاف کردم و به خورشید نگاه کردم و دیدم که اونم داره

نگاهم میکنه. گفتم: خب خورشید خانوم....شماهم یه چیزی 

بگید از خودتون! البته اگه دوست دارید....چون واسه من فرقی

نداره...

لباشو تر کرد: شما لطف دارید که انقدر منو کوچیک و بی ارزش

میبینید.

نگاش کردم چشمام یکم گرد شد، هول شدم و خجالت کشیدم.

با اینکه خیلی خوشکل و تو دل برو بود ولی هیچ علاقه ای بهش

نداشتم....نه به خودش و نه به اون خواهر روانیش! -_-

ولی خیلی مودب بود و مثل خانوما رفتار میکرد واسه همین دلم

نمیومد مثل مهتاب اذیتش کنم یا همونطور که با مهتاب  رفتار

میکنم با خورشید هم رفتار کنم....

من من کردم: نه خورشید خانوم منظورم این نبود...

بعد رفتم روی تخت رو به روش نشستم و یکم نگاش کردم، لبامو

تر کردم و یه نفس عمیق کشیدم:

ببین خورشید، من....

پرید تو حرفم: خورشید خانوم.

مکثی کردم و زبونم رو توی دهنم چرخوندم: بله، خورشید خانوم.

ببخشید که من زود پسرخاله شدم. ببین خورشید خانوم، من

هیچ علاقه ای به این ازدواج دارم، خودتونم میدونین که خانواده

هامون خودشون واسه همه چیز تصمیم گرفتن...راستش من اصلا

راضی نیستم....و اگه ناراحت نمیشید باید بگم که...یکی دیگه

تو زندگیمه...

یه لبخند زد: دیگه چیزی واسه گفت نزاشتید.... چی بگم من؟

واضحه که دوست ندارید چیزی بدونید پس منم ترجیح میدم ساکت

بمونم.

نفسمو دادم بیرون: خب.... یه چیزی بگین...بالاخره قراره یه مدت

بام رفت و امد داشته باشیم دیگه. باید یه چیزایی راجبتون بدونم

حداقل.

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد بازم سرشو انداخت پایین و گفت:

خورشیدم، 19 سالمه...رشتمم داروسا...

و همون لحظه گوشیم شروع به زنگ خورد کرد و نگشت اشارم

رو گرفتم رو به روی خورشید و گفتم: ببخشید، یه لحظه....

و بعد شروع کردم به حرف زدن با نیلوفر که نمیدونم اون مهتاب

یهو از کجا پیداش شد و اون همه قشقرق بپا کرد! 

زبونم رو بند اورده بود...اولین باری بود که اینطوری جلوی یه 

دختر کم میاوردم! هر چی میگفتم یه جوابی واسش داشت!

این خصوصیتش همزمان هم حرصم رو درمیاورد و هم جذبم

میکرد....اخه خیلی کم دیده بود دختر انقدر شیطون و زبون دراز

باشه! بیشترشون لوس و بی مزه بودن....

اما مهتاب یه زبونی داشت که حتی فرصت نمیکردم جوابش

رو بدم! این دیگه چه جونوری بود؟! اخرشم که دست خورشید

رو گرفت و باهم رفتن پایین...

همونطور که هنوزم دم در اتاقشون کنار رامان ایستاده بودم

دستم رو مشت کردم: دخلت رو میارم....پا رو دم من میزاری؟

رامان دست به بغل ایستاد: ولی انگار تو پا رو دم اون گذاشتی

هامین....

و بعد با حالت تمسخر خندید.

با ارنجم زدم به شکمش: زهرمار به چی میخندی!

همونطور که بریده بریده میخندید اخی گفت و ادامه داد:

خوب بلده جوابتو بده ها....

یه فس عمیق کشیدم: تلافیشو سرش در میارم...فقط امیدوارم

ای چیزایی که راجب باباش گفتم رو نزاره کفه دستش.

رامان جواب داد: نترس نمیزاره....ولی خودش حالتو میگیره!

چشمامو چرخوندم: به ریش باباش خندیده! چی میگفت حالا؟

رامان یکم سرشو خاروند» چیر خاصی نگفت...فقط گفت 19

سالشه و رشتش زبانه....بیشتر حواسش تو اتاق شما بود.

یه نیشخند زدم: چشماش داره در میاد! 

رامان یکم من من کرد: خورشید خانوم چی میگفت؟

یکی از ابروهامو دادم بالا و یکم اخم کردم: خورشید؟ هیچی...

گفت 19 سالشه و اگه اشتباه نکنم رشتش داروسازی بود.

خیلی مودب و با وقار بود...برعکس خواهر روانیش!

بعد یبار دیگه چشممو چرخوندم و گفتم: بیا بریم پایین.

از پله ها رفتیم پایین و یه ده دقه ای گذشت تا اینکه عروس

خانوما بالاخره تشریف اوردن.

اول خورشید اومد و به همه شیرینی تعارف کرد و بعد هم

مهتاب با سینی چایی اومد. به همه تعرف کرد تا اینکه اخرین

نفر رسید به من.

با حرص خم شد جلوم و یه نیشخند بهش زدم: این شیرینه؟

چشماشو بست و همونطور که از حرص دندوناشو بهم فشار

میداد گفت: لطف کید با شیرینی خودتون بخوریدش.

یه لبخد تحویلش دادم: نه ترجیح میدم این بارو با شیرینی شما

بخورمش. لطف کنین چایی رو شیرین کنید

کفری شده بود! با اخم تو چشمام خیره شد و منم همونطور

با خنده نگاهش مبکردم. قیافش خیلی بامزه شده بود!

وقتی حرص میخورد خیلی باحال میشد و دلم میخواست

همونطور که نگاهش کنم و واسه خودم بخندم.

زن عمو فرخنده گفت: مهتاب عزیزم...برو برای هامین شکر

بریز تو چاییش.

نفسشو با عصبانیت فوت کرد و با کلافگی گفت: چشم!

و بعد با زانوش یه ضربه به پام زد و بعد از اینکه یه چشم

غره بهم رفت راه افتاد سمت اشپزخونه. 

اروم با دستم زانوم رو فشار دادم و با خودم خندیدم.

وقتی اینجوری عصبی میشد خیلی خنده دار بود و نمیشد

ازش چشم برداشت!







" مهتاب "


حالا دیگه واسه من چایی شیرین میخواد! بچه پروو! با شیرینی

شما بخورم! کوفتم خوردی! زهرمار بخوری!

پرو پرو چه میخنده واسه من! از حرص خوردن من لذت میبره

اصن!ولی غیر از اینکه اینطوری تو روم بخنده، مگرنه همیشه

برج زهرماره! غول تشن -_-

وقتی اونطوری خندید اصن غش رفتم...

باز لبخندش و اون دندونای خوشکلش اومد بی اختیار اومد 

جلوی چشمم و نیشم وا شد....

سرمو تکون دادم و داشتم میرفتم سمت کابینت که شکر رو

بردارم ک یهو چشمم خورد به جعبه ی قرص خورشید که 

از ازمایشگاهشون اورده بود....

چند ثانیه بهش نگاه کردم و بعد یه ایده ی فوق العاده مهتابی

به ذهنم رسید و یه لبخند روی لبم نشست.

درش رو باز کردم و لا به لاش رو یکم گشتم....چی بود؟

خدایا...این قرصه اسمش چی بود؟؟

گوشیم رو از توی جیبم در اوردم و سریع سرچ کردم

" قرص اسهال اور" ....

نتیجه رو نمایش داد....

" بیزاکوریل : محرک دستگاه گوارش "

اها خودشه! بیزاکوریل! یه بشکن زدم و گفتم: دمت گرم

گوگل! خیر ببینی!

از تو قرصای خورشید پیداش کردم و سه تاش رو تیکه کردم و

ریختم توی چایی هامین و خوب هم زدم تا حل شه. یکمم

شکر بهش اضاف کردم که شیرین شه و خوب از اون حلقومش

بره پایین!

چایی رو گذاشتم توی سینی و همونطور که به خودم افتخار

میکردم زیر لب گفتم: بچرخ تا بچرخیم.

به سمت حال راه افتادم و چایی رو بردم براش و خم شدم جلوش

و با لبخد نگاهش کردم و منتظر شدم چای رو برداره. یه طور

مشکوک نگاهم کرد، انگار یه بوهایی برده بود.

ولی چایی رو برداشت و منم نشستم سز جام.

فرح خانوم به حرف اومد: خب...عروس خانومای گل. ما بزرگترا

تصمیم گرفتیم نامزدیتون هفته ی دیگه باشه، تا اون رو هم میتونین

چدباری باهم برین بیرون و بیشتر اشنا شید.

ابروهامو دادم بالا و همونطور که دست به سینه نشسته بودم

یواش زیر لب گفتم: انگار خودمون پشمکیم که شما واسه ما تصمیم

میگیری!

خورشید که کنارم نشسته بود صدامو شنید و یکم چشماشو گرد

کرد و اروم زد به دستم.

اخمی کردم و زیر لب گفتم: چیه خب!

لبشو گاز گرفت و گفت: سسس!

خلاصه اون شب بالاخره گذشت و خانواده ی حکمت و سپهری

تشریفشون رو بردن.

و اینم بگم که اون شب هامین یه ساعت اخرو کلا تو دست شویی

بود و منم که از خنده منفجر شده بودم! :)

جناب میرغضب موقع رفتن تهدیدمم کرد! گفت یه بلایی سرم میاره

و تلافی میکنه! منم که ترسو...لرزیدم اصن!

قرار شد فردا عصر هرکس با همسر جانش بره بیرون و بعدش هم 

برای شام تشریف ببره خونه ی خانواده ی شوهر...

چه شود! اولین قرار با همسر های اجباری و همنشینی با خانوادشون...

هووووووووف!










اینم از این پارت ~ منتظر نظراتتون هستم




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ جمعه 18 تیر 1395 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه