تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 2
سلام سلام

با پارت دوم این داستان اومدمـــــــــــ

زود برید ادامــــــــه که خیلی هیجانیــــــــــه~

نظر فراموش نشــــــــــــه






" Part 2  "






" مهتاب "


به چه جراتی به من میگه عجوبه؟ پسره ی نکبتی! خوب حالشو گرفتم...

فکر کرده کیه؟ هنوز نیومده شروع کرده وای به حال عمری که یا من یا

خورشید قراره بریزیم به پاش!

انقدر کفرمو دراورده بود که دلم میخواست با غلطک از روش رد بشم! ولی

ارامش خودمو حفظ کردم و یه جواب دندون شکن بهش دادم:

مگه اینکه این نسبتا با وصلت با خانواده ی جنابعالی بهم بچسبه، مگرنه

به اندازه ی شما باهاشون نسبتی ندارم والا!

از شدت عصبانیت اون صورتش داشت کم کم سرخ میشد، یه لبخند به

نشونه ی پیروزی بهش زدم و بعد با خورشید ازش دور شدیم.

رفتیم توی حال پیش بقیه و سلام کردیم و جفتمون کنار هم نشستیم.

بعد از یکم حال و احوال با خانواده های دوتا شادومادا بالاخره ساکت شیم

و بابا و مامان گرفتار صحبت با عمو نادر و زن عمو ثریا و عمو هادی و زن

عمو فرح شدن. تازه وقت کردم به پسراشون یه نگاهی بندازم....

هوز وقت نکرده بودم درست اسکنشون کنم.

چشمم به هامین افتاد...بخوام راستشو بگم خیلی خوش قیافه بود، ولی 

اون اخلاق گند و مسخرش اعصابم رو بهم میریخت! مثل میرغضب میموند...

هار! ایش....

یه صورت کشیده ی سفید داشت، چشم و ابروهاش کشیده و مشکی

رنگ بودن، یه بینی استخونی هم داشت، لباش هم کشیده و تا حدودی

میشه گفت قلوه ای بود. کلا همه چیزش کشیده بود دیگه....انگار اتوش

کرده بودن -_-

وای دندوناش....اووووف! ردیف و مرتب بودن و از سفیدی برق میزد!

وقتی میخندید واسم چشمک میزد! البته این میرغضب خان تو روی من

که نمیخندید...ولی گاهی با خنده جواب بابارو میداد که همون موقه ها

میتونستم یه نگاه درست و حسابی بهش بندازم....


وقتی میخندید دو طرف لبش خط میوفتاد و باعث میشد غش برم...

ای بنازم خدا چــــــــی ساختی!

یه چونه ی گرد قلقلی هم داشت، موهاش مشکی رنگ بود، درست مثل

چشم و ابروهاش. یکمی بلند بود و با ژل بهشون حالت داده بود و فرمشون

داده بود بالا ولی چدتا تار از موهاش خم شده بود توی صورتش.

یه شلوار جین زغالی رنگ پوشیده بود با یه پیرهن خاکستری با چهارخونه

های ابی اسمونی و استین هاش رو هم تا زده بود بالا.

عجب جیگری بود ناموسا....

خدایی اگه انقد گندِ دماغ نبودی خودم داوطلبی زنت میشدم!

ولی انقدر حرفات و اخلاقت رو مخمه که حتی حاظر نیستم یه ساعتم

تحملت کنم...گرچه میدونمم نمیشه...چون حق انتخابی ندارم....

چون همه چیز از پیش تعیین شدس.








" خورشید "


نمیتونستم ازش چشم بردارم....خیلی جذاب بود...محوش شده بودم.

گرفتار صحبت بود. بابا و مامان سرگرم صحبت با خانواده ی اقای سپهری

و اقای حکمت بودن و اون هم بعضی وقتا چندتا کلمه حرف میزد یا در جواب

سر تکو میداد یا لبخند میزد....

حتی اسمشم نمیدونستم!

هی لبخند میزد و سر تکون میداد یا خیلی مودبانه جواب میداد...

ای خدا....چرا انقدر خوب بود این؟

بیشتر ساکت بود، مثل خودم.... و این یکی از ویژگی های بود که باعث میشد

جذبش بشم.

مامان و بابا انقدر گرم حرف زدن بودن که کسی حواسش به من و مهتاب

نبود....یکم دور و برم رو نگاه کردم و وقتی خیالم راحت شد کسی حواسش

به من و مهتاب نیست با خیال راحت بهش خیره شدم.

یه صورت گرد با پوست گندمی داشت و چشماش هم گرد و عسلی رنگ

بودن...عجب رنگی....

مژه های پرپشت و بلندی داشت که چشماش رو جذاب تر میکرد. یه بینی

قلمی و لب های گرد قلوه ای داشت، چونش مربعی شکل بود و زیر اون ته

ریشای طلایی رنگش قایم شده بود. موهاش هم بود بود و زده بودشون

بالا. یه شلوار مشکی با یه تیشرت سفید رنگ تنش بود و یه کت روی 

تی شرتش پوشیده بود و استین هاش رو کشیده بود بالا.

محو گاه کردنش بودم که حین حرف زد با بابام و لبخند زدنش به مامانم

سرش رو برگردوند و خیلی تصادفی نگاهامون توهم قفل شد.

سریع نگامو ازش گرفتم و هول شدم! زدم به دست مهتاب و شروع کردم

به الکی حرف زدن که بگم من اصلا حواسم به تو نبوده.

یکم خودمو با مهتاب سرگرم کردم و بعد با گوشه ی چشمم بهش نگاه

کردم، سرش پایین بود ولی داشت زیرزیرکی نگاهم میکرد، سنگینی

نگاهش رو حس میکردم....داشتم از خجالت اب میشدم!

کاشکی حداقل حق انتخاب داشتم....کاشکی حداقل میتونستم بین

این دو نفر یکی رو انتخاب کنم. اون وقت.... خب اون وقت همین رو

انتخاب میکردم.... حس مبکردم ما دوتا خیلی خوب میتونیم هم دیگه

رو درک کنیم....

ولی نمیتونستم. حق انتخاب نداشتم، چون همه چیز از پیش تعیین شده

بود. میپرسین چرا؟ خب جریانش طولانیه....

بابای من خلبانه، ینی بود. اسمش فرهاد درخشانه...

اره، اسم من و مهتاب بخاطر علاقه ی زیادش به نجوم گذاشته بود.

مهتاب میگه اگه بابا یه پسرم داشت لابد اسمشو میذاشت شهاب!

خب بگذریم.... بابام خلبان بود و وقتی بعد از یه مدت بازنشست شد

تصمیم گرفت یه دفتر هواپیمایی بزنه...اما خیلی زودتر از اون چیزی که

فکرشو بکنه کفگیرش خورد ته دیگ و ورشکست شد....اوضاع خیلی

بد بود...داشتیم بیچاره میشدیم. هیچ وقت دلم نمیخواد برگردم به اون

دوران....همه چیز خیلی سخت بود واسمون. ولی بالاخره دو نفر پیدا

شدن که از این وضع نجاتمون بدن و اونا عمو هادی و عمو نادر بودن که

حالا رو به روم نشسته بودن. دست و بال بابا رو گرفتن و با بابا شریک

شدن و اوضاع زندگیمون باز برگشت به حالت قبلی.....بعد از یه مدت

هم دوباره زندگیمون همون زندگی قبلی شد و خب طبیعتا عمو نادر و عمو

هادی و بابام دوستای جون جونی شدن. با رفت و امد من و مهتاب تو

دفتر بابا، عمو هادی و عمو نادر متوجه ما شدن. زیاد خونمون نمیومدن

یا وقتی هم میومدن من و مهتاب زیاد جلوی چشمشون نبودیم واسه

همین از چشمشون دور مونده بودیم. ولی از اونجایی که مدرسه ی 

من و مهتاب نزدیک دفتر بابا بود، هر روز بعد از مدرسه میرفتیم دفتر

و از اونجا با بابا برمیگشتیم خونه و همونطوری شد که عموهادی و 

عمو نادر متوجه شدن که بعله.....اقای درخشان دوتا دختر هم داره.

بعد از یه مدت رفت و امدمون توی دفتر خیلی به ما علاقه پیدا کردن و

خوشبختانه یا متاسفانه مارو از بابا خواستگاری کرده بودن.

میگفتن توی همین مدتی که ما اونجا رفت و امد میکردیم با اخلاقمون

اشنا شدن و تحقیقاتشون روهم راجب ما کردن، حالا چطوری و از

کجا، خدا داند!

بابا هم خیلی راحت بعله رو داده بود! بدون اینکه از ما نظر بخواد.

که خب من و مهتاب هم یه مدت طولانی سر همین جریان با بابا

قهر بودیم.... البته الان که نگاه میکنم پسراشون اونقدرا هم بد 

نیست هیچ، خوب هم هستن. ولی اون موقه واسه ی ما اصلا قابل

درک نبود که بخوایم زوری با یه نفر که نه تاحالا دیدیدیم نه باهاش

حرف زدیم ازدواج کنیم! حتی اون پسرا هم مارو ندیده بودن و میشه

گفت این وصلت واسه اوناهم زوری بود. 

هرچی من و مهتاب مخالفت کردیم فایده نداشت. بابا میگفت من 

خیلی بهشون مدیونم و اگه اونا تو اون شرایط به دادمون نرسیده بودن

الان اوضاعمون معلوم نبود...میگفت گردنم حق دارن و نمیتونم دست

در به سینشون بزنم....

همینطوری بود که ما قربانی این ازدواج زوری شدیم.

فقط تنها کار خوبی که بابا کرده بود این بود که بهشو گفته بود

صبر کنن ما بزرگتر بشیم، اخه اون موقه دبیرستانی بودیم.

تو این چند سالی که گذشته بود نه ما پسراشون رو دیدیم نه اونا

مارو....اخه این بیچاره ها چه گناهی کردن که ندیده و نشناخته

باید زن بگیرن؟ البته از خداشونم باشه...ولی خب...اخه چطوری!

بابا میگفت عمو نادر و عمو هادی گفتن اخلاقای من و مهتاب رو زیر

نظر داشتن و خودشون مارو به عنوان عروسشون انتخاب کردن.

ینی حتی خودمونم حق انتخاب نداشتیم! حاظر بودم تو خیابون زندگی

کنم اما اینطوری کسی واسه ایندم نبره و بدوزه واسه خودش!

البته الان که پسراشونو دیده بودم اوضاع فرق داشت....

ولی خب به قیافه نمیشه اعتماد کرد. اخلاق هم خیلی مهمه و 

من و مهتاب کوچیکترین چیزی راجب اخلاقشون نمیدونیم....

البته الان یکم هامین رو شناختیم ولی بازم کافی نیست که بتونیم

اینطوری قضاوتش کنیم.

بابا صداشو صاف کرد: خب دخترا.... خودتون میدونین که عمو هادی

و عمو نادر قبلا تصمیمشون رو گرفتن...الان وقتشه که با همسر های

ایندتون اشنا شید.

نفسمو تو سینم حبس کردم، وای خدا....استرس داشتم. دلم مثل

سیر و سرکه میجوشید! ینی میشه اون همسر اینده ی من باشه؟

بابا ادامه داد و به هامین اشاره کرد: این هامینه، پسر عمو نادر.

و بعد به اون بکی پسره که نمیتونستم ازش چشم بردارم و داشتم

میمردم که اسمشو بدونم اشاره کرد و گفت: اینم رامانه. پسر عمو

هادی.

پس اسمش رامان بود.... زیر چشمی نگاش کردم، سرش پایی بود و

چیزی نمیگفت. نمیدونم چرا مهرش انقدر به دلم نشسته بود...

شاید چون شخصیتش رفتار خودمو بازتاب میکرد....مثل خودم بود...

اروم، کم حرف، بیشتر اوقات ساکت، خیلی مودب....البته بگم قیافه

و قد و بالاشم کم تاثیر نداشت...به هامین هم گاه کردم، ولی مثل

رامان جذبم نمیکرد...خیلی اخلاقش با من متفاوت بود! درست ضد

هم بودیم! هامین یه چیزی بود لنگه ی....مهتاب! اره! کپی مهتاب بود!

شیطون و دردسر ساز و زبون دراز و البته خیلی هم لجباز.

اینو از رفتاری که کنار راه پله ها نشون داد کاملا میشد فهمید.

واقعا نمیدونم قرار بود چی بشه و کی همسر کی بشه...

فقط داشتم خدا خدا میکردم که من و رامان باهم ببیوفتیم....

به مهتاب نگاه کردم، برعکس من اصلا استرس نداشت و خیلی 

ریلکس تکیه داده بود و به هامین خیره شده بود....

هامین اصلا حواسش نبود و سرش تو گوشی بود و اصلا هم اهمیت

نمیداد. قشنگ مشخص بود هیچ علاقه ای به این اتفاقایی که داره

میوفته داره و ذره ای براش مهم نیست. یه حسی بهم میگه قراره

خیلی شر بسازه....

حالا چرا مهتاب بهش خیره شده بود؟ نمیدونم از روی حرصش 

بود یا جذبش شده بود؟ خیلی مجهول میشد گاهی....

بعضی وقتا اصلا نمیشد فهمید تو ذهن مهتاب چی میگذره و نمیشد

حرکاتش رو پیش بینی کرد...و این نگاه کردناش هم خطرناک بنظر

میرسید.

بالاخره بابا گفت: خانواده ها تصمیم گرفتن که مهتاب و رامان باهم

و خورشید و هامین م باهم ازدواج کنن.

صدای بابا تو گوشم پیچید... " مهتاب و رامان "

صورتم کش اومد...اخه چرا من انقدر بدشانسم؟! اخه چرا...چرااااا!

چرا موقع انتخاب عروس ایندشون یکم با خودشون فکر نکردن که 

شاید من و هامین هیچ تفاهمی باهم نداشته باشیم؟!

اخه الان من و هامین چیمون به هم میخوره دقیقا؟! اخه نمیدونم...

واقعا نمیدونم عمو نادر و زن عمو ثریا رو چه حسابی منو به عنوان

عروسشون خواستن....ینی واقعا متوجه تضاد اخلاقی ما نشدن؟

خدایا چکار کنم حالا؟ چه بلایی قراره سر زندگیم بیاد!؟ ینی من و 

هامین باهم کنار میایم؟ ینی خوشبخت میشیم؟ اصلا اون قراره

منو دوست داشته باشه یا نه؟










" مهتاب "


خب. حالا نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت؟ خوشحال باشم که

قرار نیست یه عمر اون میرغضب خان رو تحمل کنم یا ناراحت باشم

که همچین کِیس خوبی رو از دست دادم؟ الان خودمم نمیدونم با

خودم چند چند بودم...

اره، حرصمو در میاورد ولی لامصب خیلی چیز خوبی بود! تمام مدت

سرش پایین بود و با گوشیش ور میرفت و کوچیکترین توجهی به من

و خورشید نمیکرد.

ازدواج زوریه دیگه مهتاب چه انتظاری داری.... :)

حالا از این اقای کله گچی بگذریم و بریم سراغ همسر اینده ی بنده!

اسمش چی بود؟ رام رام؟ رامان؟

خوبه والا...مردم چه اسمایــــی دارن! چِقَدِ با کلااااااس :)

به سرتاپاش یه گاه انداختم، خوش هیکل و خوش قیافه بود، ولی مثه

ماست میموند! حس میکردم الا وا میره.

از اولش که اومد یا همش ساکت بود یا سرش پایین بود! قشنگ میتونم

بگم همش چهارتا کلمه حرف زد تا اون صداشو بشنویم.

ازون سر به زیرا هم بود مثکه، نگاهم نمیکرد بهمون! 

فقط متوجه شدم چندباری زیر زیری اونم فقط برای چند ثانیه به خورشید

نگاه کرد.

خیلی هم خوووووب! فک کن همسر بنده عاشق خواهر بنده بشه

مثلا! مثه این فیلما :))

راستش نمیدونم چجوری پسری بود و اخلاق و رفتارش چطوری بود

ولی خیلی مودب میزد. و میدوم که اگه من با این ازدواج کنم زندگیمون

به کسل کننده ترین حالت ممکن میگذره! از بس این نردبون ماسته...

اخه ناموسا عمو هادی و زن عمو فرح رو چه حسابی گفتن ما قراره

ازدواج موفقی داشته باشیم؟! :|

عقل سلیمم خوب چیزیه که مثکه ندارن متاسفانه!

لپامو باد کردم و نفسمو با کلافگی دادم بیرون، بابا ازمون خواست

بریم طبقه ی بالا و با همسرامون حرف بزنیم. واسه همین چهارتاییمون

از جاهامون بلند شدیم و راه افتادیم سمت راه پله ای که کنار اشپزخونه

بود. به راه پله که رسیدیم یه لحظه چهارتاییمون ایستادیم و من یهو با اون

بلانسبت "اقا" هامین چشم تو چشم شدم.

یه نیشخند مسخره تحویلم داد: واقعا خدا خیلی منو دوست داشت

که قرار شد من با خورشید خانوم ازدواج کنم!

که خورشید خانوم ها؟ من قورباغم بعد اون خورشید "خانوم" ئه؟ الان

میخوای حرص منو دراری دیگه؟ دسته بیل!

دست به سینه ایستادم و یه قری به چشمام دادم: نه مثلا تو فک

کردی اگه خورشید زنت نمیشد من حاظر بودم با تو ازدواج کنم؟! من

حاظرم با خر مش ابراهیم مزدوج شم ولی زن تو یکی نشم!

یه دستش رو گرفت به نرده های پله و با اون یکی دستش دست

خورشید رو گرفت که باعث شد چشمای خورشید چهارتا شه و طبق

معمول از خجالت ده بار رنگ عوض کنه و مث لبو شه، بعد گفت:

همون خر مش ابراهیمم نمیتونه اخلاق گند تورو تحمل کنه!

و بعد خورشید رو دنبال خودش برد و از پله ها رفتن بالا.

ای زهرمااااار!!!! خورزو خان! چی فک کرده با خودش که اینطوری با

من حرف میزنه؟! بگیرم لهش کنم!؟!!

یه قدم برداشتم و میخواستم برم سراغش که جناب نردبون اروم بازوم

رو گرفت و همونطور که سعی میکرد خندش رو جمع کنه گفت:

مهتاب خانوم...!

با عصبانیت سرم رو چرخوندم سمتش و با دیدن خندیدنش سرم سوت

کشید و اخم کردم و چشمامو واسش گرد کردم: به چی میخندی تو؟!

خندش رو صورتش ماسید و خودشو جمو جور کرد: ببخشید....حالا شما

اروم باشین....هامین همینطوریه...بی منظور حرف میزنه. داشت شوخی

میکرد...

شوخی میکرد؟ این بی منظور حرف بزنه؟! این کلا سرتاپاش منظوره!

نفسمو فوت کردم و یکم اخمامو وا کردم و بازوم رو اروم از تو دستش

کشیدم و دست به سین ایستادم و زیر لب غرغر کردم:

فک کرده کیه....پروو....میخوام با غلطک از روش رد شم...

رامان که بازم خندش گرفته بود لباشو روی هم فشار داد و سعی کرد

نخنده و گفت: حالا شما بفرمایید بالا...بعدا یه فکری به حال غلطکم

میکنیم.

چپ چپ نگاش کردم، نمکدووووون! -_-

راهمو کشیدم و جلوتر از رامان راه افتادم. خورشید و هامین زودتر از

ما رفته بودن بالا و تو اتاق من و خورشید بودن. واسه همین من و 

رامان رفتیم تو کتابخونمون. در کتابخونه درست رو به روی در اتاق من

و خورشید بود و باید بگم که هم در اتاق من و هم در کتابخونه جفتش

باز بود. رفتم توی کتابخونه و روی مبلی که روبه روی درش بود لم دادم

و پا رو پا انداختم، هامین رو میدیدم که اونم درست رو به روی من روی

صندلی چرخدارم توی اتاقم نشسته بود و سرش بازم تو گوشیه بی

صاحابش بود و داشت رو صندلی تاب میخورد.

یه نگاه بهم انداخت و من سریع نگاهمو ازش گرفتم و دست به سینه

نشستم. رامان هم همونطور ساکت روی مبل رو به روم نشسته بود و

سرش رو انداخته بود پایین. چند دقه ای تو سکوت گذشت که یه

دفه گفتم: میشنوی؟

هول شد و سرش رو اورد بالا و نگام کرد: جـ...جان؟

نفسمو فوت کردم: میگم میشنوی؟

یه خمی به ابروهاش داد: چـ...چیو؟

_ صدای جیرجیرکارو. حتی صدای اوناهم از تو بیشتره. زبون نداری مگه؟

ابروهاشو داد بالا: آ...آها. خب صحبت کنیم. شما بفرمایید.

_ خودت بفرما.

خودشو صافو صوف کرد و یه اهمی گفت:

من رامانم. رامان سپهری. 24 سالمه و فعلا توی شرکت پدرتون کار

میکنم و گرفتار گرفتن مدرک خلبانیم هستم. ینی دارم دورشو میبینم...

بعد نگام کرد، من همچنان به اتاقم خیره شده بودم، با اینکه داشتم

حرفای رامان رو گوش میدادم ولی دلم توی اون اتاق پیش هامین و 

خورشید گیر بود...کنجکاو بودم ببینم چی میگه...با خورشید چطوری

رفتار میکنه...شغلش چیه چند سالشه....

با اینکه داشتیم لج و لجبازی میکردیم اما دوست داشتم راجبش بدونم.

که بیشتر حرصش بدم :)

همونطور که به اتاق خیره شده بودم رام رام خان صدام کرد:

مهتاب خانوم...

بدون اینکه سرم رو  بچرخونم سمتش انگشتمو دایره وار تکون دادم:

ادامه بده گوش میدم....

اونم شروع کرد به حرف زدنش راجب رشته ی تحصیلیشو بلا بلا بلا

که دیگه اصلا نمیشنیدم چی میگفت چون به اتاقم خیره شده بودم

و حواسم کامل اونجا بود. هامین همچنان روی صندلی نشسته بود

و سرش تو گوشی بود، یه لحظه سرش رو اورد بالا و منو دید که بهش

خیره شدم، گوشیش رو گذاشت تو جیبش و بازم یه لبخند مرموز زد و

از جاش بلند شد و همونطور که میرفت سمت در اتاق، بلند طوری که

من بشنوم گفت: خب خورشید خانوم...میگفتی عزیزم!

و بعد نیشخند زد و درو بست!

اه لعنتی! چه نیشخندی هم میزنه ناکس! خوب بلد بود اعصابم رو

خرد کنه! ولی کور خوندی اقا هامین، من از تو زرنگترم!

با حرص سرمو چرخوندم سمت رامان و دیدم داره نگاهم میکنه.

سعی کردم اروم باشم و چرت و پرتایی که گفت رو یادم بیاد:

خب میگفتی...خلبانی و این حرفا....

اروم سرشو تکون داد: همین. چیز دیگه ای هم میمونه که بگم؟

یه نُچِ ابدار گفتم و ادامه داد: خب....حالا شما بفرمایید.

اوهوووو! شما بفرمایید! چه لفظ قلم صحبت میکنه! الان میفرمایم.

ماست!

گفتم: مهتاب درخشان. 19 سالمه. رشتمم زبانه.

سری تکون داد و یکم مکث کرد و اروم گفت: خواهرتون چی...؟

یه چشم غره بهش پرتاب کردم و با جدیت گفتم: بله؟!

چشماش گرد شد: هیچی.

_ ولی انگار یه چیزی پرسیدیا...

اب دهنشو قورت داد: نه بخدا....اشتباه متوجه شدین...

_ ینی میخوای بگی من توهم زدم؟! من خیالاتی ام؟!

به من من افتاد: نه مهتاب خانوم...من کی همچین حرفی زدم...

فقط میگم...

دستم رو گرفتم جلوش و چشمامو بستم و ساکت شد، گفتم:

باشه باشه. شنیدم چی گفتی. من حرفام تموم شد. خدافظ.

و بعد از جام بلند شدم و از کتابخونه اومدم بیرون و رامان رو همونجا

تنها ول کردم. رفتم پشت در اتاقمون ایستادم و گوشم رو گذاشتم

روی در، صدای خورشید نمیومد.. لابد طبق معمول ساکته! اما صدای

اون خورزو خان رو میشنیدم:

الو...؟ الو صدامو داری؟ به سلام عشقم...چطوری نیلوفر خانوم؟

مرسی منم خوبم....عشق من چطوره؟ خب...چه خبرا؟

کصااااافت!!!! با کدوم خری داری اینطوری صحبت میکنی!؟ اونم جلوی

خورشید! خواهر بی زبون و مظلوم من! مطمئن بودم الان ساکت اون

گوشه نشسته و صداشم در نمیاد!

درو باز کردم و با صدای باز شدن در هامین چرخید سمت در و همزمان

نگاه خورشید هم برگشت سمت در. هامین یه خمی به ابروش داد و

یه لبخند شیطون تحویلش دادم و شروع کردم بلند بلند حرف زدن

طوری که اون نیلوفر خانومش پشت تلفن بشنوه:

ماشالا ماشلااااا! ثریا خانوم بنازم سلیقتو! عجب عروس خوبی انتخاب

کردی واسه هامین! مطمئنم خورشید خانوم همسر خوبی واسه 

هامین میشه! به پای هم پیر شن ایشالا! خدا بخواد عروسی کِیه؟

چشماش داشت از عصبانیت میزد بیرون و داشت سعی میکرد

خودشو کنترل کنه: نه نه...نیلو....گوش کن...ببین من بعدا بهت 

زنگ میزنم نیلوفر باشه؟

و بعد قطع کرد و همون لحظه رامانم رسید در اتاق و نظاره گر این

اوضاع شد، خورشید هم با نگرانی فقط نگامون میکرد.

هامین اخم کرد: خیلی از حد و مرزت رد کردی خانوم کوچولو!

خندیدم و دست به سینه ایستادم: آخ! خیلی ترسیدم اقای غول

تشن!

لباشو تر کرد: ببین...رو دم من پا نزار!

با خونسردی جواب دادم: ریز میبینمت جناب! فک کردی چون ازدواج

زوریه دیگه هر غلطی میخوای میتوی بکنی؟! داری جلوی خواهرم

با اون دختره ی فلان فلان شده صحبت میکنی و قوربونش میری؟!

و بعد اداشو در اوردم: عشششقم....نیلوفرِ مننننن....

یه نفس عمیق کشید و گفت: اول اینکه حرف دهنتو بفهم. دوم این

که انگار شما اصلا حواست نیست، خودتم داری میگی ازدواج زوریه!

و منم هیچ علاقه ای به وصلت با خانواده ی شما ندارم!

اخم کردم: نه ما میمیرم واسه وصلت با خانواده ی جنابعالی! فک

کردی حالا دیگه میزارم خواهرم با یه دختر بازی مثه تو ازدواج کنه؟

نمیزارم!

پوزخند زد و یکم اومد نزدیکتر: خوشحالم میکنی! چون هرچی باشه


این یه بلاییه که صدقه سر پدرجونت داره سرمون میاد!

چشمام از عصبانیت گرد شد و یه قدم رفتم جلوتر و انگشت اشارمو

گرفتم جلوش و گفت: حرف دهنتو بفهم اقای نامحترم! مثلا فک کردی

چون بابات پولداره و یه قرن پیش شریک بابام شده حالا هرکاری

دلت بخواد میتونی بکنی و هرچی دلت بخواد میتونی بگی؟!

خورشید از جاش بلند شد: مهتاب...اروم باش...

پریدم تو حرفش: نه خورشید! این فکر کرده دنیا مال باباشه! ولی

کور خونده....! ورشکستگی بابای من ماله چدسال پیش بود که

تموم شد و رفت! و باید بگم الان وضع ما خیلی از شما و امثال شما

بهتره! نمیخواد پول باباتو به رخ من بکشی! فکر کردی ما هنوز

بدبخت بیچاره ایم که اینطوری منت سرمون میزاری؟! و محض 

اطلاعت بگم که بخاطر پافشاری پدر جنابعالی بابای من تو رودرواسی

قرار گرفت و مجبور شد جواب بله رو بهتون بده مگرنه صد سالم

حاظر نیست دختراش با خانواده ای که پسری مثه تو دارن وصلت

کنن! شیرفهم شد؟!!

چند ثانیه ساکت موند، میدونم زبونش بند اومده بود، بعد از یکم

مکث کردن گفت: اگه بابای من نبود الانــ....

پریدم تو حرفش: الان منو خورشید مجبور نبودیم یه ادم بیشعوری

مثه تو رو تحمل کنیم!

و بعد دست خورشید رو گرفتم و یه چشم غره به هامین رفتم و 

همزمان گفتم: بیا بریم خورشید. میترسم اگه این بحث یکم دیگه

ادامه پیدا کنه باباجونش مجبور شه بره دنبال حلواش، نه زن و

کارای عروسیش.

و بعد خورشید رو دنبال خودم کشیدم و از پله ها رفتیم پایین.













اینم از این پارتـــــ منتظر نظراتتون هستم




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ چهارشنبه 9 تیر 1395 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه