تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 25
سلام همگی

بعد از یه غیبت طولانی برگشتم و معذرت میخوام که دیر شد

برای خوندن این پارت بفرمایــــــــــــد ادامــــــــــه

و مثل همیشه نظر فراموش نشه








" Part 25 "






یه لبخند زد و چند ثانیه سرش رو انداخت پایین و بعد به من نگاه کرد،

دستش رو روی کمرم محکمتر کرد و یکم منو به خودش نزدیکتر کرد

و گفت:

بچه ها این خواهرمه، تنسگل.

فقط چد ثانیه بهش خیره مودم....درست متوجه شدم؟! واقعا اون کلمه

رو گفت؟!

" این خواهرمه تنسگل "

باورم نمیشه....اگار یه بمب توی قلبم ترکید بود و کلی پروانه داشت 

تو دلم پرواز میکرد! کف دستم یخ شده بود و اب دهنم رو نمیتونستم

قورت بدم....اب دهن چیه، پلکم نمیتونستم بزنم!

انقدر هول شده بودم و یجا زده بودم که نمیدونستم چکار کنم!

چه واکنشی نشون بدم؟! هنوز باورم نمیشد که همچین چیزی رو به

زبون اورد! اونم جلوی دوستاش! که میخواست منو ازشون قایم کنه!

روهان خودتی؟!

نمیدونم چرا انقدر خجالت کشیده بودم....نمیدونستم کدوم طرف رو

نگاه کنم....روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم، احساس میکردم اگه تو 

صورتش نگاه کنم اب میشم....همین الانشم سرخ شدن گونه هام رو

حس میکردم.

" خواهرمه..."

از این شیرین تر چی میخواستم؟ اصن چیزی میموند از این شیرین تر؟

که بخواد به زبون بیاره؟ نه....نمیموند.

فقط سرم رو انداختم پایین و کنارش ایستادم و چیزی نگفتم. یکم دور

و برش رو نگاه کرد و بعد رفت سمت یه میز دیگه و یه صندلی از اونجا

برداشت و گذاشت کنارم و یکم سرش رو خم کرد تا صورتم رو ببینه.

درست مثل بابک....یه نیم چه لبخند زد و گفت: نمیشینی؟

از خجالت فقط یه نیم نگاه بهش اداختم و بعد سری تکون دادم و

نشستم، خودش هم روی صدلی کنار من نزدیکم نشست.

بالاخره سرم رو اوردم بالا و یه نگاه کلی به همه ی دوستاش انداختم

و همونطور که قلبم داشت از تو سینم میزد بیرون اروم سری خم کردم

و زیر لب گفتم سلام.

یه سریاشون لبخند زدن و یه سریاشون جوابم رو دادن. با گوشه ی

چشمم به روهان نگاه کردم تا ببینم واکنش اون چیه، دستش رو

انداخته بود روی دسته ی صندلی من و با چشمای براق و لبای 

خندون داشت بهم نگاه میکرد.

سلام که کردم روش رو چرخوند سمت دوستاش و گرفتار صحبت

شدن و متوجه شدم که داره راجب من باهاشون حرف میزنه و با کمال

تعجب واقعیت رو بهشون میگه. این که من کر و لالم و از بهزیستی

اومدم....خب همچین چیزی واقعا جای تعجب داشت...

روهانی که چشم دیدنمو نداشت الان بخواد منو به عنوان خواهرش

به دوستاش معرفی کنه! شاید معجزه ای چیزی بود....

هیچوقت فکرشو نمیکردم....ینی تو رویاهام دلم میخواست همچین

اتفاقی بیوفته اما فکر نمیکردم این رویام واقعی بشه....

جالبتر از این کار روهان، واکنش دوستاش بود. واقعا متعجب شدم که

هیچ کدومشون حتی نپرسیدن که چرا روهان اون روز یه جور وانمود کرد

که منو نمیشناسه....واقعا دوستای خوبی داشت!

حتما نمیخواستن تو شرایط سختی قرارش بدن که چیزی نپرسیدن...

واقعا ادم تا این حد هم میتونه با شعور باشه مگه؟

تمام مدت به روهان خیره شده بودم، به صندلیش تکیه داده بود و یکی

از پاهاشو انداخته بود رو اون یکی و دستش همچنان رو دسته ی

صندلی من بود و با همون لبخند رو لبش گرفتار صحبت با دوستاش

بود. واقعا این همون روهان بود؟!

این روهان با اون روهانی که روز اول دیدم زمین تا اسمون فرق داشت...

واقعا کسی که حتی نمیخواست دوستاش از وجود من باخبر شن

الان منو بهشون معرفی کرد! باز صورتش و جملش یادم اومد...

خواهرمه....

تنسگل....

خدایا بیدارم؟ توروخدا اگه رویاست بیدارم کن، طاقت این همه لحظات

شیرینو ندارم....

همونطور که بهش خیره شده بودم یه لبخند محو رو لبام نشست.

ینی منم داداش صداش کنم؟ ینی میشه؟

همونطور که داشت با دوستاش حرف میزد و میگفت و میخندید وسط

خنده هاش سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد، انگار میخواست ببینه

حالم خوبه یا چیزی نمیخوام و یا دارم چکار میکنم.

با دیدن لبخند محوم که داشتم سعی میکردم جمعش کنم تا شبیه

دیوونه ها بنظر نرسم، اونم یه لبخند بزرگ زد.

به طور وحشتناکی خجالت کشیدم و نگامو ازش گرفتم و سرم رو 

انداختم پایین، ولی لبخندم همچنان روی لبام بود.

هرچند دقه یه بار برمیگشت و نگام میکرد و مطمئن میشد که چیزی

لازم ندارم و اینکه حالم خوبه.

یه مدت گذشت و روهان و دوستاش همچنان گرفتار حرف زدن بودن.

منم بالاخره جراتم رو جمع کردم و سرم رو اوردم بالا و با کمال تعجب

ارنجم رو به میز تکیه دادم و دستم رو زدم زیر چونم و بهشون خیره شدم

که باهم صحبت میکردن.

چقدر روهان رو اینطوری دوست داشتم...کلا دوسش داشتم، ولی

وقتی اینطوری میشد، شبیه یه داداشِ واقعی میشد، و اینطوری خیلی

بیشتر دوسش داشتم. انقدر نگاش کردم تا اینکه روهان یه منو از روی

میز برداشت و بازش کرد و همونطور که به صندلیش تکیه داده بود خم

سمت صندلی من طوری که سرش کنار سر من بود و نفساشو حس میکردم.

نگام کرد و گفت: چی میخوری؟

بعد منو رو یکم گرفت جلوی من تا نگاهش کنم.

یاد اون روز افتادم که با کیهان و ماکان رفتیم کافه و روهان حسابی عصبی

شد و جلوی همه ابروم رو برد....ولی الان نگاش کن....داشت ازم 

میپرسید چی میخورم! درحالی که اون دفه حتی حاظر نبود پول چیزایی

که خوردمو حساب کنه....

تو خیالاتم غرق بودم که روهان بازم سرش رو چرخوند سمتم و اروم با

انگشتش به دستم ضربه زد و گفت: ببین اینا خیلی خوشمزست...

بعد با انگشت اشارش به منو اشاره کرد.

لبامو تر کردم و یکم به منو نگاه کردم و روهان گوشیش رو گرفت جلوم

و دیدم که توی دفترچه ی گوشیش نوشته:

نوشیدنی شیرین دوست داری یا ترش؟

به روهان نگاه کردم و مکث کردم، داشت با چشمای براقش نگاهم میکرد

و منتظر بود یه واکنشی از خودم نشون بدم....

به شیرین اشاره کردم و سرشو تکون داد: باشه. میگم یه چیز خوشمزه

برات بیارن....شوکولات که دوست داری؟

اروم سرمو تکون دادم و بازم تکرار کرد: باشه.

مگه میتونستم چشم ازش بردارم؟ اخه تو کی انقدر مهربون شدی؟

چرا انقدر باورش سخت بود؟ 

هنوز بهش خیره بودم و داشتم سعی میکردم این حجم از مهربونیش

رو هضم کنم که بازم برگشت و با همون صورت خوشحالش گفت:

کیک میخوری؟ چیز کیکاش خیلی خوبن...

و بعد زبونش رو دراورد. یه خنده از لای لبام در رفت و اونم خندید و جفت

ابروهاشو داد بالا و گفت: میگم بیارن.

و بعد گرفتار سفارش دادن به گارسون شد.

واقعا چش شده بود؟ جادوش کرده بودن؟! هنوزم هضم اون جمله ای

که گفت واسم غیر ممکن بود! چ برسه اینکاراش...

احساس میکنم چون هنوز کلی هیجان داشت واسه کاری که کرد و

حرفی که زد اینجوری بود...بخاطر اینکه الان دوستاش پیشش بودن و 

دور و برش شلوغ بود حال و هواش اینطوری بود...هی میخندید....

برمیگشت و نگام میکرد...هی بهم لبخند میزد...هی میپرسید چی

میخورم....کلا مواظبم بود...هوامو داشت! مطمئنم اگه تنها بودیم 

همچی رفتاری از خودش نشون نمیداد....

نمیخوام بگم که همه ی این کاراش ادا بودا! نه!

منظورم اینه که اگه تنها بودیم انقدر جفتمون خجالت میکشیدیم که 

جرات نمیکردیم بهم نگاه کنیم....

خوب میدونم هم من و هم اون هنوز خیلی خجالت میکشیم..

واسه این همه صمیمیت اونم انقدر یهویی هنوز اماده نبودیم! امیدوارم

وقتی دوستاش رفتن و تنها شدیم جو خیلی خراب نشه....

میترسم اخرش از خجالت اب شیم بریم تو زمین :)








" روهان "


چجوری؟ چجوری تمام جراتم رو جمع کردم و همچین حرفی زدم؟

چجوری با ای موضوع کنار اومدم؟ چجوری به عنوان خواهرم قبولش کردم؟!

چجوری تصمیم گرفتم دل رو به دریا بزنم و به دوستام راجبش بگم؟×

چجوری؟

نـــه

مــــی

دوووو

نـــــم.

نمیدونم. فقط یهو دلمو زدم به دریا و یه همچین تصمیمی گرفتم. انقدر

یهویی بود که به جرات میتونم بگم حتی درست به کارم و حرفام فکر نکردم!

اصلا متوجه نبودم دارم چیکار میکنم یا چی میگم! اقدر هیجان داشتم و بخاطر

کاری که کرده بودم و حرفی که زده بودم شوق و ذوق داشتم که واقعا حرکاتم

دست خودم نبود!

فقط میدونم همه چیز خیلی یویی شد....خودمم قصد داشتم یه حرکت واسه

بهتر کردن اوضاع بزنم ولی خب نمیدوستم چکار کنم!

حالا میپرسین چرا اوضاع رو بهتر کنم؟ چرا یهو انقدر مهربون شدم باهاش؟

چرا مثل قبل ولش نکردم به حال خودش؟ چرا غرورم رو زیر پا گذاشتم؟

خب توضیحش از طرف من شاید یکم سخت باشه! و همینطور درکش واسه

شما.

چجوری بگم....اون حرکتی که اون روز تو مدرسه جلوی همه ی دوستام زدم...

حس کردم خردش کردم...خودم میدونم کارم خیلی زشت بود و هرکس بود

داغون میشد...این بار دیگه غرورم و حضور اجباری تنس تو خانواده واسم مهم

نبود...اخه الان بحث غرور و احساسات تنسگل بود....

انقدر کارم بد بود که حتی خودمم بدجور عذاب وجدان گرفته بودم...

و تا همه چیز رو درست نمیکردم این عذاب وجدا از بین نمیرفت که نمیرفت!

چطوری با این عذاب وجدانم میخواستم بازم بگم ولش کن! به جهم! بزار ناراحت

بشه...اینم مثل کارای همیشم! بزار انقدر ناراحت شه که با پای خودش بره!

نمیتونستم! این دفه فرق داشت...فرقش این بود که این دفه دلم نمیخواست

بره. چون اگه میرفت به بدترین حالت ممکن میرفت و خب رفتنش تقصیر من

بود که ای عذاب وجدانم رو هزار برار میکرد.

و این عذاب وجدان خوب کارساز بود....بخاطر همینه که الان اینطوری شدم...

مهربون شدم...غرورم رو زیر پا گذاشتم...و خب قبولش کردم، به عنوان خواهرم.

شاید بنظر شما من مغرورتر و حسودتر از اون چیزی که فکرشو میکردین بودم

و زودتر از اون چیزی که فکر میکردین پای روی همه ی اینا گذاشتم و همه چیزو

پذیرفتم. ولی خب شماهم اگه جای من بودین همین کارو میکردین....

چون میدونم گزینه ی دیگه ای نداشتین.

اون عذاب وجدانی که بخاطر اون حرکتم داشتم بهم اجازه نمیداد بازم بدرفتاری

کنم و به لجبازی هام ادامه بدم. انگار میگفت با همین رفتارت تا اخر عمر یه زخم

رو دلش جا گذاشتی بسه دیگه...لاقل از این به بعد رو باهاش خوب باش.

واقعا نمیدونم چجوری بگم....ولی انقدر بخاطر کارای این مدتم شرمنده شده بودم

که وقتی اون عکس العمل رو ازش دیدم...وقتی دیدم چطوری میلرزید و گریه

میکرد و با عصبانیت تند تند برام تو دفترش مینوشت دیگه نتونستم همون

روهان قبلی باشم و باهاش بدرفتاری کنم.

نمیشد. غیر ممکن بود....عذاب وجدانم نمیزاشت. فقط میخواستم همه

چیز رو بهتر کنم و خب به لطف بابام تونستم. وقتی بابا گفت گوشیش رو 

خونه ی عمه اینا جا گذاشته از فرصت استفاده کردم و تنس رو راضی کردم که

باهام بیاد. به دوستم رضا یه اس ام اس دادم که مطمئن شم هنوز کافه هستن.

گوشی بابا رو که گرفتم و بازم سوار ماشین شدم دیگ کم کم داشتم نا امید

میشدم که رضا زنگ زد و خبر داد که هنوز کافن. راهمو عوض کردم و رفتم

کافی شاپ و تنسگل رو هم با خودم بردم و با کمال تعجب....

به عنوان خواهرم معرفیش کردم.

میدونم غیر ممکن به نطر میرسید...واسه خودمم باورش سخت بود که 

همچین کاری کردم. بهشون واقعیت رو راجب تنس گفتم...خب شکه شدن!

ولی خوشحالم که طوری رفتار نکردن که از اینکه واقعیت رو بهشون گفتم

پشیمون شم. ساعت دیگه داشت 11 میشد و خیلی دیر شده بود. منو تنس

کنار ماشین ایستاده بودیم و همونطور که دستم رو شونش بود داشتم با بچه ها

خدافظی میکرم. بچه ها که رفتن سرمو چرخوندم و یهو با تنس چشم تو چشم

شدیم. چند ثانیه نگام کرد و بعد سریع نگاهشو ازم گرفت، حس کردم خجالت

کشید....خودمم هول شدم. دست و پام رو گم کردم!

چند ثانیه نگاهش کردم و بعد لبامو تر کردم و یه طرف دیگه رو نگاه کردم و

دستم رو اروم از روی شونش برداشتم. سوییچ ماشین رو زدم و با چشمک زدن

چراغاش تنس متوجه باز شدن درا شد و سوار ماشین شد. خودمم یه نفس

عمیق کشیدم و سعی کردم زیاد هول نشم. فکر نمیکردم بعد از اینکه بچه ها برن

جو انقدر ناجور شه...

سوار ماشین شدم و راه افتادیم و تا خونه هیچ کدوم جرات نکردیم از شدت

خجالت بهم نگاه کنیم. رسیدیم خونه و بعد از اینکه به مامان و بابا توضیح دادم

کجا بودیم و ذوق کردنای مامان، هردومون رفتیم به اتاقامون. لباسمو عوض کردم

و صورتم رو شستم و روی صندلیه رو به روی میز تحریرم نشستم  و گوشیم رو

گرفتم دستم و به تنس پی ام دادم: اشتی دیگه؟

چد دقه ای منتظر موندم تا بالاخره جواب داد: به یه شرطی.

پیامش رو که دیدم چشمام گرد شد و خندم گرفت! تنسگل و این حرفا؟! واقعا

شیطونی بهش نمیومد. دیگه بعد از اینکه به عنوان خواهرم معرفیش کردم چه

شرطی میخواد بزاره؟ با کنجکاوی نوشتم:

چه شرطی؟

_ دستکش هام رو پس بدی.

_ بیا پسشون بگیر :)

_ نمیتونم.

_ چرا؟!

_ خودت گفتی تو اتاقت نیام، یادت نیست؟

_ حالا دارم میگم بیا.

دیگه جوابی نداد تا اینکه چند دقه بعد صدای در زدنش رو شنیدم و هول شدم.

خودم رو جمو جور کردم و یه نفس عمیق کشیدم و درو باز کردم، پشت در ایستاده

بود و یه خودکار و یه دسته از اون کاغذ یادداشتای رنگی رنگیش دستش بود.

از جلوی در رفتم کنار و گذاشتم بیاد داخل و درو پشت سرش بستم.

چرخیدم و نگاش کردم و دیدم با یه لبخند خیره شده بهم.

دستش رو گرفت جلوم و فک کنم منتظر دستکش هاش بود.

یه لبخند زدم و رفتم سمت میز تحریرم و تس هم باهام اومد. کشوی میز رو کشیدم

و دستکش هاش رو از توش برداشتم و گرفتم سمتش ولی دیگه حواسش به من

نبود. به کاغذ یادداشتای تو کشو خیره شده بود. راستش رو بگم یکم خجالت کشیدم

و همزمان خندم هم گرفت. تنس نگام کرد و لبامو روی هم فشار دادم و دستم رو بردم

پشت گردنم و با خنده گفتم: نپرس. خودمم نمیدونم چرا نگهشون داشتم.

خندید و دستکش رو زدم گرفت و روی یکی از کاغذ یادداشت هاش یه قلب کشید و

چسبوندش روی قفسه ی سینم درست وسط لباسم. بهش گاه کردم و جداش کردم

و چد ثایه نگاهش کردم و بعد ناخوداگاه یه لبخند روی لبم نشست.

رفتم سمت میز تحریرم و میدونم که الان تنس فکر میکرد اینم میخوام مثل بقیه ی

کاغذا بندازم اون تو. ولی نه. یه تیکه چسب از نوار چسبم جدا کردم و رفتم سمت

تابلویی که اون ور تر بود و عکسای یادگاریم رو روش چسبونده بودم و قلبی که واسم

کشیده بود رو چسبوندم اونجا.

بعد برگشتم و سعی کردم تا حد ممکن باهم چشم تو چشم نشیم چون مطمئن بودم

از خجالت اب میشیم! نمیدونم چرا....شاید چون هنوز به این شرایط عادت نکرده بودیم.

با گوشه ی چشمم یه نگاه بهش انداختم و لبخند رو روی لباش دیدم و متوجه برق

زدن چشماش شدم. میدونستم خیلی خوشحاله. دستکش هارو توی دستش فشار داد و

بعد واسم دست تکون داد و میخواست از اتاق بره بیرون که اروم بازوش رو گرفتم

و چرخوندمش سمت خودم.

چرخید سمتم و با همون چشمای براق خوشحالش نگام کرد، بازوش رو ول کردم و

همونطور که دستامو فرو میبردم توی جیبم گفتم:

فردا صبح باهات تا مدرسه میام. ظهر هم توی مدرسه باش خودم میام دنبالت. نمیخوام

اون پسره ی روانی بازم دور و برت باشه یا....

اینجا مکث کردم و اروم تر گفتم: اذیتت...کنه.

میدونم متوجه تغییر حالت و صدای من نمیشد..ولی دست خودم نبود. گاهی یادم 

میرفت نمیشنوه...

سری تکو داد و بعد رفت سمت در و بازش کرد و از اتاق رفت بیرون و همونطور که بیرون

اتاق ایستاده بود سرشو از لای در داد داخل و یه لبخند شیطون زد و واسم دست

تکون داد و بعد از دیدن خنده ی من اونم خندید و درو بست و رفت.

یه نفس عمیق کشیدم و خودم رو انداختم رو تختم....

بازم تو خیالاتم غرق شدم....ینی این حساسات واسم عادی بود؟

منِ مغرور...منِ حسودی که چشم نداشتم ببینم به تنسگل به عنوان عضوی از خانواده

نگاه میکنن و این همه بهش توجه میکنن...عادی بود که حلا به چشم خواهرم بهش

نگا کنم؟ اینکه دوسش داشت باشم و بهش وابسته شم؟ اینکه بخوام مراقبش باشم...

واسه خودمم عجیب بود که چطوری این اتفاقا انقد سریع افتاد...خب من ادم بدی نبودم!

ینی اونقدی که شما فک میکردین بدجنس نبودم...

فقط یکمی مغرور بودم...و حسود. و به گفته ی ترمه، غُد.

بیشتر عصبی بودم که چرا برای اومدن تنس کسی نظر منو نپرسید و خیلی هم حسودیم

شد...خب دیگه تک فرزند نبودم و باید همه ی توجه هایی که بهم میرسید و با اون

تقسیم میکردم.

میدونین در واقع مثل بچه کوچولوهایی بودم که وقتی یه عضو جدید به خانواده اضاف میشه

شروع به حسودی کردن میکنن....

یکی دیگه از دلایل عصبانیتم اون ماشین بود که به نامش زدن، گرچه الان دیگه مهم نیست

و انگار واقعا فراموشش کرده بودم؟ انگار از خیرش گذشته بودم....ولی خب یه عمر منتظر

بودم مال من شه و اینکه مثل اب خوردن از چگم در رفت اون موقه حرصمو دراورد.

خب بگذریم...درکل میخوام بگم که اون قدرا هم ادم بدی نبودم، فقط واسه این اتفاقات

اعصابم بهم ریخته بود و کارایی میکردم که خودم متوجهشون نبودم و از کنترل خارج شده

بودم. ولی الا اوضاع عوض شده بود، الان به تنس وابسته شده بودم. وقتی نبود انگار یه

چیزی کم بود. با اینکه حرف نمیزد ولی حضورش یه نقس عظیمی توی خونه و خانواده

داشت. کلا تو زندگیمون.

بدون ایکه خودم متوجه شم بهش عادت کردم و وابستش شدم، خب من همیشه...

تنها بودم. هیچ وقت هیچ خواهر و برادری نداشتم. و راستشو بگم هیچ وقت هم دلم

نخواست داشته باشم، چون همونطور که گفتم دوست نداشتم داشته هامو با کسی

تقسیم کنم.... ولی واقعا نمیدونم چیشد که اینجوری شد، شد دیگه!

من هیچ وقت خواهر برادر نداشتم و تنس هم....چی بگم. هزار بار از من تنها تر بود.

پدر و مادر داشت... الان که فکر میکنم چطوری دلم اومد با کسی که یه عمر تنها بوده

و بین ادمای غریبه تو خونه ای که مال خودش نیست زندگی کرده اون رفتارو بکنم، اونم

تو روز اول، خجالت میکشم.

اما خب هرچی عادت و وابستگی و حس بین من و تنس بود از همین تنهایی مون 

سرچشمه میگرفت.....که نمیدونم خوب بود یا نه ولی میدونم شما خوشحالین براش.

میدونم از اولش منتظر بودین این جمله رو ازم بشنوین، و فک کنم الان امادگیشو دارم

که بگمش...

بنده خواهرم رو دوست دارم.










" تنسگل "


یه هفته ای گذشته بود و امروز تولد کیهان بود. واسه همین من و روهان و ترمه از

صبح اومده بودیم خونه ی عمه مهرنوش اینا. قرار بود یه سری از دوستا و فامیلاشون

بیاد و حسابی شلوغ پلوغ بشه، اینم بگم که جشنش مختلط بود.

منم که تاحالا همچین جشنایی نرفته بودم خیلی شوق داشتم ببینم چطوریه.

خیلی تدارکات چیده بودن، عمه مهرنوش و عمو اقشین از صبح گرفتار کارای جشن

بودن. روهان و ماکان و کیهان هم خیلی کمک میکردن.

ولی ترمه مدام در حال شیطونی و اذیت بود و نمیذاشت منم کمک کنم.

بالاخره عصر شد و همه رفتن که اماده بشن. ماکان توی اتاق خودش، روهان و کیهان

توی اتاق کیهان و من و ترمه هم تو اتاق عمه مهرنوش اینا. خود عمه مهرنوش هم رفت

خونه ی مادرجون اینا و عمو افشین هم رفت سرکار و کلا مارو تو خونه تنها گذاشتن.

از اونجایی که کیهان زودتر بهمون خبر داده بود وقت واسه خرید کردن داشتیم و یه روز

کامل با مامان و ترمه و عمه مهرناز خرید کردیم و لباس و کفش و کادو خریدیم.

داشتم میگفتم....خلاصه گرفتار اماده شدن شدیم و ترمه هم در اتاق رو قفل کرد که

کسی مزاحممون نشه.

من یه لباس ابی فیلی پوشیدم که جنسش از تافته بود و خیلی سفت و محکم، خشک

توی تنم می ایستاد. یقه ی قایقی داشت و استین هاش سه ربع بودن و تا وسطای

بازوم میرسیدن. بالاتنه ی تنگ و چسبونی داشت و از کمر به پایین پف میشد و یکمی

هم چین داشت و تا روی زانوم میرسید. یه کفش پاشنه بلند مشکی رنگ ساده هم 

پوشیم و خودمم خوب میدونستم واسه راه رفتن تو اینا حسابی به مشکل بر میخورم.

هوف!

یه ساعت ظریف مشکی  دستم کردم و گردنبندی که شکل گل بود و مامان همون

روزای اول واسم خریده بود رو انداختم گردنم و گوشواره های مرواریدی شکل مشکی

رنگمم انداختم گوشم. ترمه تو ارایش بهم کمک کرد، خط چشم و ریمل و این حرفا.

خودمم رژ گونه زدم با یه رژلب هلویی رنگ. فقط میموند موهام که واقعا نمیدونستم

چکارشون کنم؟ ترمه پیشنهاد داد که اتو بکشمون و صافشون کنم که من گفتم نه.

چون واقعا کار سخت و زمان بری بود.

ولی ترمه خانوم لجبازتر از این حرفا بود و گفت وقتی خودش اماده شه موهای منو

اتو میکشه.

خودش شروع به پوشیدن لباس کرد، یه لباس دکلته ی مشکی رنگ که بالاتنه ی 

ساده و چسبونی داشت و از کمر به پایین پف پفی میشد و توری بود. لباسش 

خیلی ناز بود و خیلی بهش میومد. یه کفش پاشنه دار مشکی با پاشنه ی نقره ای

که کلی اکلیل روش بود و حسابی به چشم میومد پاش کرد و یه گردنبند ظریف

انداخت و گوشواره هاش رو هم گوشش کرد. خودش هم ارایش کرد و یه خط

چشم واسه خودش کشید و بعد از رژلب و رژگونه و ریمل دیگه ادم نمیتونست ازش

چشم برداره. از بس که این بشر ناز و دوست داشتنی بود.

موهای مشکی رنگ کوتاهش رو اتو کشیده بود و حالا تا پایین گردنش میرسیدن.

وقتی خودش اماده شد گرفتار موهای من شد...تقریبا ساعت 8 بود و ترمه هنوز

گیر صاف کردن سیم تلفنای من بود که تو اینه دیدم داره حرف میزنه و متوجه تکون

خوردن لباش شدم.

به نشونه ی " چیشده؟ " سرم رو تکون دادم و گفت روهان همین الان در زده و غر

زده و گفته چکار میکنین بیاین بیرون دیگه ساعت 8 شد! همه مهمونا هم اومدن.

منم گفتم کارمون تموم نشده.

جفتمون خندیدم و بالاخره کار صاف کردن موهام تموم شد...وای خدایا!

تاحالا خودمو اینطوری ندیده بودم! اخه همیشه موهام فرفری و حلقه ای بودن.

ولی الان صافِ صاف شده بودن و حتی بلندتر هم شده بودن!

چون بار اول بود اینطوری میدیدمشون خیلی تعجب کرده بودم، واسم تازگی داشت و 

نمیتونستم ازشون چشم بردارم.

موهای فرفری طلایی رنگم حالا لخت شده بودن و تا وسطای کمرم میرسیدن.....

چقدر اینطوری دوسشون داشتم!

ترمه با لبخند نگام کرد: دوسش داری؟ و من فقط درجواب محکم بقلش کردم.

دیگه واقعا وقت این بود که بریم بین مهمونا و ساعت 8:30 بود. گوشیم رو برداشتم

و بالاخره در اتاق رو باز کردیم و از اتاق زدیم بیرون....

چقدر شلوغ بود! کلی دختر و پسر تو خونه بودن! چراغا خاموش بود و نورای رنگارنگ

فضای بزرگ خونه رو روشن میکردن. اینطور که فهمیدم موزیک هم داشت پخش میشد

چون یه سریا وسط در حال رقصیدن بودن و یه سری هم اون طرف کنار میز گرفتار خوراکی

خوردن بودن. ترمه دستم رو گرفت و از بین جمعیت رد شدیم و منو برد پیش روهان،

دستم رو ول کرد و گفت: بیا، تحویل داداشت بدمت گم نشی یه وقت! بعد پوست از

سرمون بکنه...از صبح همش داره میگه مواظب تنس باش!

و بعد بهم یه چشمک زد و گفت: خوش بگذره.

و بعد ازمون دور شد. خندم گرفت و به روهان نگاه کردم، بهم خیره شده بود.

خجالت کشیدم...یه لبخند محو تحویلش دادم و بالاخره به حرف اومد. یه خنده از

لای لباش در رفت و جفت ابروهاش رو داد بالا و گفت: چه تغییر کردی...

لبامو روی هم فشار دادم و گوشیم رو اوردم بالا و توی دفترچه یادداشتش نوشتم:

تغییر خوب یا بد؟ زشت شدم؟

خودش و نگام کرد و با چشمای گرد دستاشو تکون داد و چندباری من من کرد تا

بالاخره حرفشو زد: نـ....نه نه! خوشکل...شدی...

بعد دوباره ابروهاشو داد بالا و به موهام اشاره کرد: موی صاف...بهت میاد...

یه لبخند زدم و داشتم توی دفترچه ی گوشیم مینوشتم مرسی که پام تو این کفشا

پیچ خورد و نزدیک بود بیوفتم که محکم بازوی روهان رو گرفتم. اونم یهو دستش رو

انداخت دورم که نیوفتم. 

یه نفس عمیق کشیدم و نگاش کردم و لبمو گاز گرفتم، بعد جفتمون خندیدیم.

مرسی رو بیخیال شدم و تو گوشیم نوشتم: چقدر راه رفتن با این کفشا سخته!

با خنده سر تکون داد: مواظب باش نیوفتی! نشکنی دست و پاتو بدبختمون کنی...

مامان میکشه منوها!

خندیدم....عزیزم!

چقدر خوب بود! به فکرم بود!

چشمام از خوشحالی برق زدن و یه لبخند تحویلش دادم و همونطور که بازوش رو

گرفته بودم و توی همون حالت کنارش ایستاده بودم یکم سرمو چرخوندم تا بین

جمعیت کیهان رو پیدا کنم. چشمام رو تو خونه چرخوندم تا بالاخره دیدمش که کنار

یکی از دوستاش ایستاده بود و درحال خنده و شوخی بود. داشتم نگاش میکردم

ک یهو دوستش برگشت و نگاهم روش قفل شد....

لبخندم رو صورتم خشک شد...

وای خدای من...ای اینجا چیکار میکرد؟!

اَه لعنتی....بابک!










اینم از این پارت ^^

منتظر نظراتتونم ~~




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ سه شنبه 8 تیر 1395 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه